از نظر زمان سرودن شعرها نمیدونم این مجموعه چندمین کار عبدالرضایی به حساب میاد اما برخی شعرا رو دارم توی مجموعههای قدیمش میبینم که تکرار شده. چیزی که تجربهی عبدالرضایی رو خاص و جالب میکنه، بازیهای ساختاری یا زبانیاش نیست بلکه بازیای که با تصاویر و ترکیبات میکنه. یه جور آشنایی زدایی از تمام تصویرهای ذهنی ما که با هم جفتن یا ترکیبهایی در زبان که فکر میکنم باید با هم به کار برن یا حتی کنار همنشینی کلمههایی که آوای یکی بر روی تصویر دیگری میشینه یا کلمهای که تصویرش با آوای دیگری در ارتباطه و ساختن یک ارتباط نو و تازهِ ایناست که باعث میشه مدام غافلگیر بشی و ذهنت تمام چیزای قدیمی و عادتشده رو کنار بذاره و این چیزهای جدید رو بپذیره چون این نوآوریها گاهی انقدر قشنگن که بتونن تصویر یا ترکیب قدیمی رو توی ذهن وس بزنن و خودشون رو به جای اونا بشونن.
اگه فرصت بشه بعدتر این معرفی رو کاملتر میکنم و نمونههاش رو هم برای شفافتر کردن چیزی که گفته شده، میارم لابهلاش.
شعرها عاشقانه هستند، و البته عاشقانۀ سانتی مانتال، و البته عاشقانه ای که مثلاً میگه «عشق تو مرا شکنجه می کند» و «باران دیشب مرا شسته امروز توام» و از این تعبیرهایی که به نظر من از زور لوس بودن آدم میخواد خودش رو حلق آویز کنه؛ بعضی جاها که تلاش کرده بود قافیه رو وارد شعر کنه بیشتر خنده دار شده بود، شاید هم عمداً میخواست خنده دار بشه، نمیدونم. منطق عمودی شعرها و انتخاب کلمه و نحو و مضمون و همه چیز به نظرم تا حدی کودکانه - به معنای منفی اون - بود. در شعرهای بلند به نظرم شکست سختی خورده بود کتاب، و در شعرهای کوتاه، یا تصاویر مجزا از خلال شعرهای بلند، بعضاً خوب عمل کرده بود، و دو سه تصویر به یاد ماندنی داشت در سرتاسر کتاب، که همانها به نظرم قابلیت دو ستاره گرفتن را دارند. --- گاهی فکر میکنم دهان زخمی ست بر صورت که هرگز خوب نشده ---- ما که مادر نداشتیم زلزله بود که گهواره مان را تکان می داد ----- روز دانه ی تگرگ است ننشسته آب می شود و زمان برفی ست که می بارد اُریب موهای شقیقه ام کاملاً سفید شده
کتاب شعر دو بخش است که بخش اول اشعار بلندتری دارد , هر دو بخش و کل اشعار درونمایه های تنهایی و بی هدفی و سرگردانی را دارا اند و شاعر نقدی نه چندان مطلوب بر زنان و مطلوب بر مهاجرت هم میکند . گرچه اشعار خسته کننده هم میشوند که این خود در برخی اشعار از اعتماد بیش از اندازه به مخاطب سرچشمه میگیرد مانند شعر تبریز , ولی ارزش یکبار خواندن را دارند تنهایی شکنجه گری زیباست کارهایی میکند که کار او نیست ................. کجا فرار میکنی هی کرم ابریشم جز آن پیله ی سپید که نامش زندگی ست زندان دیگری در کار نیست
ایشان شارلاتانی بود و هست که این وجه از شخصیتاش را باید مردم و تاریخ قضاوت کنند. اما در شعرهایش اگر تصویری میبینید یا تک جملهای میبینید که خوب است از شاعران کلاسیک هندی دزدیده است. مثلا طالب آملی گفته است:
لب از گفتن چنان بستم که گویی دهان بر چهره زخمی بود و به شد
جناب عبدالرضایی فرموده است: گاهی فکر میکنم دهان زخمیست بر صورت که هرگز خوب نشده ..........
خودتان برگردید در شعرش و خصوصن در شاهکارهای بیدل دهلوی و شاعران مکتب هندی یا اصفهان
دوستداشتنی نبود. لذتبخش نبود. صرفن کوتاه بود. حتی ذوقهای گهگاهی هم که برخی شعرهاش در من ایجاد کرد اونقدر کوتاهمدت و گذری بود که اصلن موندگار نشد. زیباترین کوتاه این کتاب:
گاهی فکر میکنم دهان زخمیست بر صورت که هرگز خوب نشده