در این کتاب با دو پسر نوجوان مواجهاید. یکی راوی که حتی اسمش را هم نمیدانید و این خودش یکی از نقاط قوت کار است که با کمترین اطلاعات ظاهری، بهترین شخصیتسازی را انجام داده و دیگری یک شخصیت بیمانند به نام تاجیک که مطمئنم نمونهاش را تا حالا در هیچ کتابی ندیدهاید. بیمانندی این شخصیت بهخاطر شاخدار بودن یا قدرت خارقالعادهای نیست، بلکه تاجیک یک پسر نوجوان در مرحله بلوغ است که شما با خواندن چند ورق از زندگیاش، کاری به بزرگی خواندن یک رساله چند صد صفحهای فلسفی انجام میدهید. تاجیک با زانوهای فنری، لبخند همیشگی و رفتاری که انگار خشم در آن تعریف نشده، وظیفه بزرگی را به دوش میکشد: به فکر واداشتن خواننده.
البته قرار نیست در این رمان کوچک با اصطلاحات فلسفی و سخت روبرو شوید، بلکه ضمن خواندن یک داستان کمحجم و دلانگیز، همراه یک فرم نگارش تازه و مبتکرانه و لحنی که بیش از اندازه برایتان نرم و آشناست، به این فکر فرو میروید که آدمها بر خلاف لبخندهایشان میتوانند غمهای بزرگی داشته باشند، این را درک میکنید که هرکس هیولایی در درونش دارد و گاهی یک لبخند نه تنها خود فرد را از هیولا بودن خارج میکند که حتی میتواند سختترین افراد را هم نرم کند. مثلا آنجا که میگوید:
گفت: «میدونی؟ لبهای آدمها به قلبشون وصل نیست، چشماشون به قلبشون وصله. خواستی بفهمی کسی دلش گرفته یا نه، به لبهاش نگاه نکن، چشمهاش رو ببین...» این حرفها را که میشنیدم حکایت خیلی چیزها برایم روشن میشد، حکایت خندههای دروازهبان تیم ملی، حکایت خندههای بازیکن همیشه نیمکتنشین محلهمان. نگاهم را از خنده عقاب آسیا گرفتم، تازه برای اولین بار بود که چشمهایش را میدیدم. فقط کمی بالاتر از یک لبخند بزرگ، در چشمهایش اشک حلقه زده بود. هم اشک هم لبخند، همزمان، این همان غم سفید است، همان غم شاد... حالا میفهمم، سرت هم که شکست ما فقط لبخندت را دیدیم. اگر به چشمهایت نگاه میکردیم، شاید میفهمیدیم پیشانی شکسته چقدر درد دارد.
از دیگر نقاط قوت این کتاب میتوان به نحوه نگارشش اشاره کرد. تاجیک در واقع یک رمان است و در ضمن فصول مختلفش یک داستان کامل را شرح میدهد اما نویسنده در نوشتن تک تک فصول آنقدر هنرمندی به خرج داده که میتوانید هر کدام از فصلهایش را باز کنید و بخوانید و لذت کافی را ببرید.
همچنین خواندن اولین کتاب یک نویسنده جوان، یا بهتر است بگویم یک نویسنده پسر جوان، این مزیت را دارد که شخصیتهایش دور از ذهن و به قول معروف «از فضا آمده» نیستند. شخصیتهایش برایتان آشناست. شبیه همین پسرهایی که هر روز دور و بر خودتان میبینید، نه چیزی بهتر یا بدتر از حد معمول. پسرهایی که مدرسه میروند، شیطنت میکنند، کنجکاو میشوند، گلکوچیک بازی میکنند و ... شاید همین خردهریزهای بیش از حد واقعی است که «تاجیک» را در کنار آموزنده بودن به یک رمان واقعا جذاب تبدیل میکند.
ناگهان آقای ناظم حرفش را قطع کرد و داد زد: «پسر نمیتونی یهجا صاف وایستی؟ نکنه دستشویی داری؟» صدای خشخش قطع شد. دایره سفید سر جایش ایستاد و دستگاه پخش اسلاید برای لحظهای خاموش شد. مدرسه برای لحظهای سکوت کرد، مدرسه به سمت ما برگشت، مدرسه یکپارچه خندید. چرا باید همه مدرسه به همچین جملهای بخندند؟ کاش آدمها نمیتوانستند الکی بخندند آن وقت معلوم میشد کدام حرفها واقعا خندهدارند. «نکنه دستشویی داری؟» واقعا خندهدار است؟
نصفه شبی تصمیم گرفتم که یک کتابی رو که مدت هاست دلم می خواسته بخونم رو شروع کنم و ساعت دوازده برای منی که نه و ده می خوابم نصفه شبه.. خوندم و حتی با چند خط اول، انگار که جادو کرد.. به قول خانوم توکّلی، انگار یک غزل بلند بود... اشکم دراومد. "چون خورشید قرمز با چشم ها و گوش ها کاری ندارد و مستقیم سراغ دل ها می رود." "اما یک سوال از همان روزها توی کله ام به وجود آمد. سوالی که انگار زنده است و توی کله ام زندگی می کند. سوالی که گاهی آرام است و گاهی بی تاب، گاهی خواب است و گاهی بیدار، گاهی کم رنگ است و گاهی پررنگ، گاهی تیره است و گاهی روشن، گاهی ساکت است و گاهی توی کله ام داد می کشد: اگر ما با کسی دوست باشیم، حتماً او هم با ما دوست است؟" "راز ما جلوی چشم همه بود و همه می توانستند آن را ببینند، اما به خاطر این که خیلی پیدا بود هیچکس به آن توجه نمی کرد و آن را نمی دید." "راستی چرا بعضی زمان ها آنقدر ارزش پیدا می کنند و طولانی می شوند که برای همیشه زنده می مانند و از یادمان نمی روند؟"
شعر بلندی به نام تاجیک... غزل غزل های میرزاحمید. قصه ای که فکر می کنم هرچند فصل یک بار محتاج شنیدنش بشوم. برای یک فصل گریستن، یک دل سیر لبخند زدن... برای این که یاد دست های مادرم بیافتم. یاد بوی چادر سیاهش وقتی توی اتوبوس های بهارستان سرم را لابه لایش فرو میکردم. همان وقتی که قدّم آن قدر کوتاه بود که در تمام مسیر، منظره ی مقابل چشمانم، کیسه ی خرید مسافر بغلی بود و قلّه ی پر از برفی که در واقع نقطه ی ف بود در واژ هی «برف». پودر برف... دلم برای تاجیک تنگ است. از همان لحظه ای که کتاب را بستم دلم برایش تنگ است...
اگر این رمان بهترین رمانی نبود که سال گذشته خواندم، این یادداشت را نمی نوشتم؛ چون (به عنوان یک دوست دار شعر) علاقۀ ویژه ای به تبلیغ و ترویج ادبیات داستانی ندارم. «بهترین» برای من به جز خواندنی بودن و دلنشین بودن، دو ویژگی دیگر هم دارد، یکی تمایز و نوآوری (شکل نو)، دومی: به اندیشه واداشته شدن (حرف نو).
خیلی از کارهایی را که شروع می کنیم به خواندن از همان اول می دانیم داریم چه می خوانیم و تا آخر هم کار را با نمونه های مشابهش می سنجیم. ولی شما در تاجیک به یک مهمانی تازه دعوت شده اید که هیچ نمونه و بدلی ندارد. درمورد شخصیت های فرعی نمی توانم با همین قاطعیت حرف بزنم، اما مطمئنم شخصیت اصلی و قهرمان این رمان را در هیچ کتابی ندیده اید. حتی نمونه های پیش پا افتاده تر و مبتدی ترش را. تاجیک یک رمان جدید است و یک جهان جدید. این همان ویژگی است که در اکثریتِ آثار هنری، حتی آثار خوب هنری کمتر پیدا می شود. از طرفی این نگاه جدید در بستری خیالی اتفاق نیفتاده، بلکه نویسندۀ تاجیک سراغ یکی از انسانی ترین و ملموس ترین موقعیت هایی رفته که همۀ ما در آن قرار گرفته ایم. موقعیت هایی که به شدت مهم و سرنوشت سازند، هرچند از سوی ما و اکثر هنرمندان مورد غفلت قرار گرفته اند. بی شک پایه های شخصیتی ما را همین موقعیت های عجیب در نوجوانی شکل می دهند.
هنرمندانِ اهل حقیقت، عموماً دغدغۀ چگونگی زیست و حضور انسان در اجتماع را دارند، بسیاری از ایشان در لحظات اجتماعی و تاریخی دغدغۀ خود را پی می گیرند و گروهی دیگر در لحظات انسانی. تاجیک از نوع دوم است. حمید حاجی میرزایی هم در این کتاب با انسان گفتگو می کند آن هم با انسان اجتماعی، اما دیالکتیکِ اثر او با مخاطب، رنگی از تاریخ و سیاست و ایدئولوژی و قومیت و... ندارد که مخاطبی بتواند با پیراستن آن ها، خود را از گفتگو با این اثر و اندیشه درآن برهاند. حاجی میرزایی اینجا از وجهۀ فردی انسان به وجهۀ اجتماعی او حرکت می کند، اما آنقدر دور نمی شود که درونیات و فردیت انسانی نادیده گرفته شود. نمی دانم می توان از اصطلاح «رمان اخلاقی» برای توصیف تاجیک استفاده کنم یا نه. آن هم با حصول اطمینان از اینکه توصیفِ من با توصیفِ آندسته از رمان های ترویجی که ازشان گلایه کردم هم پوشانی نداشته باشد. بگذارید مسئله را اینطوری مطرح کنم: برای خیلی از ماها کتک خوردن یک پیرمرد مظلوم از یک جوان قلدر در خیابان آنقدر اهمیت ندارد که براندازکردن یک آدم خوش تیپ در همان خیابان. از کنار یکی به راحتی رد می شویم و برای دیگری با دقت وقت می گذاریم. برای خیلی ها دزدیدن چارصد دختر مدرسه ای توسط بوکوحرام در آن سوی دنیا ارزش خبری و عاطفی کمتری دارد نسبت به شکست تیم محبوبشان _باز در آن سوی دنیا_ . اگر بعضی از ما الآن اینقدر بی تفاوت و بی شرافتیم، شاید به این خاطر است که وقتی نوجوان بودیم و در مدرسه همین وقایع را در مقیاس های کوچک تری می دیدیم سعی می کردیم بی تفاوت باشیم و برای آسیب ندیدن، تابع جمع.
بگذریم.
صداقت و صمیمیتِ نوجوانانۀ روایت و نثر میرزایی در این رمان باعث می شود همه _و به ویژه مخاطب نوجوان_ با سرعت با این کتاب ارتباط برقرار کنند، در عین حال حرف داشتن و فلسفه داشتن میرزایی در رمانش ما را به تأمل فرامی خواند. این خاصیت پارادوکسیکال این رمان است که از یک طرف می شود آن را راحت و سریع خواند و از طرفی نمی شود _یا نباید_ آن را راحت و سریع خواند. این نتیجۀ هم نشینی پارادوکسیکال «صمیمیت و روانی» با «اندیشه مند بودن» یک رمان است. فلذا، می توان نتیجه بگیرم این از آن رمان هایی است که اگر در ابتدای نوجوانی خوانده بودمش در همان زمان هم خیلی دوستش می داشتم، اما حتماً در آینده و بزرگ سالی باز به این کتاب برمی گشتم، چون می دانستم هنوز برایم حرف دارد. این اولین رمانِ منتشرشده از حمید حاجی میرزایی است اما او پیش از این هم با جدیت درعرصۀ کودک و نوجوان فعال بوده است. من از میرزایی داستان کوتاه، نقاشی و حتی تصویرسازهای زیادی با موضوع کودک و نوجوان را در نشریات مختلف از جمله «همشهری بچه ها»، «کوله پشتی» (روزنامه شهروند)، «یادبان» (اینترنتی) و... دیده ام و خوانده ام. در داستان کوتاه های او نیز دو عنصر متضاد صمیمیت و اندیشه مندی حضور جدی دارند، چیزی که باعث می شود داستان و رمان او برای مخاطبِ نوجوان باشد اما فقط برای مخاطب نوجوان نباشد.
حمید بسیار دوست داشتنی و مهربونه. هنرش بسیار سرکش و عمیقه. این کارش خوندنیه و نقاشی های دیواریش از این هم جالب تره این نقاشی را روی دیوار کوچه کنار دفتر ما کشیده:
اجیک از آن نوع کتابهایی بود که با خیلی از صفحات و پاراگرافهایش بغض کردم و دوست داشتم گریه کنم. غمِ تاجیک من را یاد چند دوست دوران مدرسه انداخت که مثل تاجیک نه هیچوقت در گروههای دوستی جایی داشتند نه در بازیهای والیبال و بسکتبال بازی داده میشدند مگر وقتی “نفر” کم داشتیم! و نقش من دقیقا مانند راوی کتاب بود، کسیکه درد را میدید ولی کاری انجام نمیداد! تاجیک را یک نویسندهی “فلسفهخوانده” نوشته است و شاید به همین علت کتاب “درد انسانیت” را با خود حمل میکند و مخاطب این نکته را که آدمها بر خلاف لبخندهایشان میتوانند غمهای بزرگی داشته باشند را به خوبی درک میکند.
بارقههای مذهبی و المانهایی که غیرمستقیم در کتاب ذکر شده بود، یکی از نکات مثبت کتاب بود که نویسنده با هوشیاری در جای جای کتاب آنها را آورده بود.
کتابی برای کسانی که در کودکی زیاد با خوشان حرف میزدند. (یک جایی خواندهام که چیزی به اسم دیالوگ وجود ندارد، آدم برای خودش هم روی منبر میرود. اینکه به یاد نمیآورم نویسندهی این حرف چه کسی است، دیوانهام کرده) -چندباری از اتاق تجربه شنیده بودم که جوانان نوشتن را در آن تجربه میکنند و خروجیاش چند جلد از دستنوشتههایشان است. ولی نقاشیهای میرزا حمید انگیزهی اصلیام برای خواند این داستان بود.
من دوستش داشتم. شاید که اون قدر خوب نبود. یعنی از جایی به بعد دیگه هیجان زده ام نمیکرد و متفاوت نبود. جوری که از چراغ قوهی تاجیک میگفت و از لبخندش و از چیزهای «تاجیکی» خیلی خوب بودن! ولی دستنیافتنی بودن تاجیک، با آخر داستان جور در نمیاومد. همین شد که چهار ندادم و سه دادم.