مرتضی مردیها بعنوان فیلسوف سیاسی وقتی در دهۀ اول انقلاب، عقل و عقلانیت را آماج حملاتِ طاقت سوز عرفان و سیاست می بیند، بعنوانِ خادمِ حرمِ عقل، کمرِ دفاع از عقلانیت می بندد و مقالاتی در نفی برداشتهای ناروا از عقل به رشتۀ تحریر در می آورد که کتاب فوق حاصلِ جمع آوری آن مقالات است مردیها در چهاربخش به تقابلِ عقل و فرهنگ، عقل و سیاست، عقل و دین و عقل و ایدئولوژی می پردازد در بخش اول به تبیین نظریه ای می پردازد که در آن، میزان عقلانیت بر محتوای فرهنگ اثر می گذارد و حتی آن را تحت الشعاع قرار می دهد لذا نتیجه می گیرد که اگردر هر جامعۀ بسته ای، عقلانیت رشد کند، ناگزیر دموکراسی و لیبرالیسم و فردگرایی و... نیز در آن رشد خواهد کرد در بخش دوم نیز ضمن تعاریفی از سیاست به این نتیجه می رسد که سیاست علیرغمِ ماهیتِ جدال آفرینی اش، در صورتِ رشد آموزش، تحت هدایت عقل در خواهد آمد در بخش سوم به تقابل دین و علم می پردازد و دین را محصول عقل و محکومِ حکمِ آن می داند چرا که عقل بر دین تقدمِ مرتبه دارد و لازمه و مقدمۀ دینداری، عقل داری است، با این توصیف که این تقدم، تقدمِ ارزشی نیست بلکه تقدمِ رتبه ای است
در بخش چهارم کتاب به تقابل عقل و ایدئولوژی و همچنین عرفان پرداخته میشود و با تعاریفی از "عملگرایی" و "روشنفکر" و "عرفان" نشان می دهد که ایدئولوژی برای سرکوب عقل از عرفان بهرۀ بسیار جسته است، اما غافل از اینکه ایمان و آرمان هیچگاه بی نیاز از عقل نیست
مردیها ضمن ستایش و تایید عاقلانۀ عقل، در انتها منصفانه اعلام می کند که البته تمامِ نتایج عقلانیت، لزوماً نتایج خوب و مطلوبی نیست و به افزایشِ مقولۀ طلاق که آن را محصولِ کاربرد عقلانیتِ محاسبه گر میداند اشاره می کند
از متن کتاب:
افراد در جوامع پیشرفته همانقدر خودخواه و منفعت طلبند که همتایان آنها در جوامع عقب مانده، تفاوت در این است که یکی قراردادی را امضاء می کند که با پذیرفتن پاره ای محدودیت ها، مجموعه خودخواهی ها و سودجویی هایش با حداقل تزاحم پیش برود و دیگری از امضای چنین قراردادی طفره می رود
گاهی به نظر می رسد ما با قدرت ها دشمن تریم تا آنها با ما، یعنی آنها در عین داشتن قدرتی که می تواند ما را بکلی از تاریخ و جغرافیا محو کند، دست به چنین کاری نمی زنند ولی ما در عین ضعف، خط و نشان بسیار می کشیم
امنیت و توسعه ارزش های بالذاتند و استقلال ارزش بالعرض، پس استقلال تا جایی ارزش دارد که به امنیت و توسعه کمک کند وقتی پیامبری تازه به رسالت می رسید و دعوی نبوت می کرد، هنوز وحی نبود، و اگر بود تمام سخن بر سر فهمِ صدق و کذب آن بود، پس عقلی لازم بود تا در این باره قضاوت کند و به این سان دین همواره به داوری عقل گردن نهاده است و جز این راهی وجود ندارد برای دیندار شدن، باید عقلی باشد تا آن را بفهمد و بپذیرد
آنقدر غرق خواندن این کتاب شدم که فقط کمی در اواسط آن به فکر نظر گذاشتن برای اینجا افتادم و آن این بود که این کتاب میتواند دوز تعصب دینی و رادیکالیسم را کاهش دهد و الان که تموم شد باید دوباره فکر کنم که چی بگم، یک نقد هم عطاءالله رفیعی آتانی بر این کتاب نوشته و در مورد خود نویسنده هم سایت مجله «ویستا» دو مطلب را دیدم که گذاشته...
جایی نیست که از کتاب خواندنی نباشه و همینطور غیرقابل فهم ولی ریز جزییات و کلمات ممکن است مشکل فهم بشه خصوصا در دو سه فصل آخر ولی این باعث میشه برای بازخوانیاش جایی باز بشه، امیدوارم همه آنهایی که مردم و ملت را از بهشت آمده و دولت را از جهنم هم این کتاب را بخوانند
مثالها و استعارهها و حکایات و شعرهایی هم که مردیها وام میگرفت و خوانشی که از عقل و دین و وحی و علم داشت جالب بود و تامل برانگیز
به نظر میرسه فراغت امروزی که برای بشر به وجود آمده باید ما رو به تفسیر دوباره عالم بیشتر جذب کنه تا تغییرش ولی انگار بیشتر از همیشه سرگرم روزمره خودمان شدیم و حتی جهل را بر عجز و نه برعکس ترجیح میدهیم... کاش به قول میلاد دخانچی همه یک مسئلهای داشتیم و از هم میپرسیدیم که مسئلهات چیست و کار جهان را به دین یا عقل به شرق یا غرب نمیسپاردیم و هرکسی خودش جایی برای اعمال فکر و نظرش داشت از جنس و قوم و رنگ و طبقهی خودش و نه فقط نفی میکرد و نه فقط نفی میشد...
«دفاع از عقلانیت»، یک مانیفست جسورانه و صریح در باب ارجحیت بلامنازع عقل ابزارساز در هدایت فرد و جامعه است. مردیها در این اثر، با زبانی شیوا و استدلالی محکم، یک به یک سنگرهای دین، سیاست، فرهنگ و ایدئولوژی را به چالش میکشد و مدعی میشود که عقل، نه تنها مقدم بر وحی (ص۱۱) و مقدم بر فرهنگ (ص۸) است، بلکه تنها سلطانِ بیرحم و در عین حال، نجاتبخشِ مملکتِ روشنفکری و زندگیِ جمعی است (ص۲۰۲). این کتاب با فرو ریختنِ دیوارهای بلندِ تعصب، تقلید و عملگرایی، خواننده را به یک بازاندیشیِ ریشهای در بابِ ماهیتِ هستی و سازماندهیِ جامعه دعوت میکند.
مردیها با یک انسانشناسی بنیادین آغاز میکند: انسان مجموعهای از خواهشها (غرایز) است که عقل، ابزاری برای هدایت پیچیدهٔ این خواهشها در جهت تولید و توزیع لذت و کسب منافع درازمدت است (ص۲۳۵). در این چشمانداز، فرهنگها محکوم به یک سیر واحد به سمت عقل ابزارساز هستند (ص۳۴)، و آنچه امروزه فرهنگ غرب نامیده میشود، چیزی نیست جز «فرهنگ جهانی» و برآیند ترکیب «نهاد خواهشگر انسان با مطلق آموزش» (ص۴۱). به بیان دیگر، محتوای فرهنگ در جوامع پیشرفته، بیش از آنکه محصول شرایط اقلیمی-تاریخی باشد، تحت تأثیر عقل ابزارساز قرار گرفته و ناگزیر به همگرایی میرسد (ص۳۶).
نویسنده در فصل اخلاق، ضربه کاری خود را به درک سنتی از فضیلت میزند. اخلاق مدرن، محصول محاسبه پیچیده عقل مدرن است (ص۲۳۸). بر خلاف تصور کانتی، رعایت اخلاق اجتماعی نه فداکاری است و نه گوش سپردن به ندای وجدان، بلکه نوعی منفعتگرایی فردی و محافظت از محیط زیست اجتماعی است که توسط عقلانیت محاسبه میشود (ص۵۵-۵۶). در نظامی علمی-عقلی، آدمیان همانقدر خودخواهاند که در جوامع عقبمانده، اما «علم، قدرت محاسبه پیچیده منفعت را به آنان داده است» تا درمییابند که «شب مستی نیرزد به بامداد خمار» (ص۵۵). از این روست که گوهر دیگردوستی، خوددوستی و فردگرایی است (ص۶۲).
کتاب با وضوح تمام اعلام میکند: سیاست، تلاش برای کسب و حفظ قدرت است و در جایجای دنیا غریزیترین چیزهاست (ص۹، ص۱۰۰). این غریزهٔ سیریناپذیر در ذات انسانها نهفته است و دین یا هر عامل دیگری ذات آن را عوض نمیکند (ص۸۸). در این شرایط، ظهور سیاست حقوقی، دموکراسی و قانون (ص۸۷) نه یک آرمانشهر، بلکه صرفاً احتیاطهایی است برای ایمنی از شر انسان طبیعی (ص۸۸) و تنها آلترناتیو عمل عریان غریزه قدرت است.
اما راه تحقق توسعه سیاسی که چارهای جز دمکراسی ندارد (ص۱۲۳)، در کجاست؟ پاسخ نویسنده واضح است: طبقه متوسط، زیربنای توسعه سیاسی است (ص۱۰). این طبقه نه به اندازه طبقه بالا محافظهکار و دل بسته به وضع موجود است و نه به اندازه طبقه ضعیف غرق در دغدغههای اقتصادی (ص۱۳۹). طبقه متوسط، آزادی را ارج مینهد و با بهرهگیری از عاطفهٔ طبقه سوم به عنوان عامل فشار و عقل طبقه اول به عنوان عامل مصلحتبین، حرکت رو به رشد اجتماعی را مدیریت میکند و نقش آن در استقرار دموکراسی انکارناپذیر است (ص۱۴۴).
مردیها تفاوت عمیقی میان روشنفکر راستین و آنچه او روشنفکری سنتی (متعهد به عمل) مینامد، قائل است (ص۲۰۷). او عملگرایی (به دور از تعقل) را محصول ایدئولوژی میداند (ص۵)، که چون پاسخی آماده و راه طیشده دارد، انسان را از رنج اندیشهسوز نقد و تشخیص مداوم رها میکند و به خودبیگانگی میکشاند (ص۷۰).
اما روشنفکر کسی است که اندیشهاش روشن است؛ فکری که از چهار زندان ایدئولوژی، سیاست، محیط و حرفه بیرون خزیده و از پوستین تعصب آزاد شده است (ص۲۰۱). روشنفکر عاشق فکر است (ص۲۰۴)، گرههای معرفت را با حوصله میگشاید (ص۲۰۳) و برای او، اطمینان از تردید هراسآورتر است، چراکه «مظنه غش میرود» (ص۲۰۶). وظیفه روشنفکر بسیج تودهها برای مبارزه نیست، بلکه مدیریت ساختاری جامعه است، چنانکه منتسکیو با پیشنهاد تفکیک قوا انجام داد (ص۲۴۴).
یکی از مهمترین بخشهای کتاب، جایی است که نویسنده عقل را نه تنها بر دین، بلکه بر حاکمیت اکثریت نیز مقدم میشمارد. جامعه مدنی (حقوقمحور) بر جامعه دینی (تکلیفمحور) مقدم است (ص۱۷۸)، چراکه حقوق طبیعی، محصول عقل است و برای انسان قبل از ورود به هر سیستمی حقوقی را به رسمیت میشناسد که تحت هیچ عنوانی قابل نقض نیست (ص۱۸۳). به همین دلیل، دموکراسی حکومت اکثریت نیست، حکومت رعایت حقوق اقلیت از طرف اکثریت حاکم است (ص۱۸۲).
در نهایت، مردیها به منتقدان عقل، اعم از عارفان و کسانی که با تعابیری چون «عقل فضولی» و «عقل مکار» آبروی آن را بردند، میتازد (ص۷۷، ۷۶). او نتیجه میگیرد که هرجا عقل کنار گذاشته شد و حمق جای اطاعت را گرفت، جامعه در عرصههای نظر دچار فتور و در عرصههای عمل دچار شکست شد، زیرا «آن سوی عقل، یا غریزه است یا جنون» و از آن دو امید خیر کثیر نمیرود (ص۲۲۱).
«دفاع از عقلانیت» کتابی است که باید آن را با قلم و کاغذ خواند. این اثر مجموعهای از مفاهیمِ متضاد و بدیهی انگاشته شده را به محاکمه میکشد و خواننده را مجبور به پذیرش این واقعیت میکند که تنها راهِ پیشرفت و امنیت در جامعهای پیچیده، محاسبهٔ احتیاطمحور و درازمدت عقل است (ص۲۱۰). اگر به دنبال کتابی هستید که بنیان فکری شما را به لرزه درآورد و با شجاعت تمام «جاهلیت و تقلید» را به وداع دعوت کند، این کتاب بهترین انتخاب است. قویاً توصیه میشود.
کتابی بسیار خواندنی و آموزنده از مرتضی مردیها که بر روی مهمترین موضوع زندگی بشر امروزین مخصوصا انسان ایرانی دست گذاشته است: عقلانیت. در اینجا دوستانی نقدهای خوبی برای این کتاب نوشتهاند که برای شناخت کلی کتاب کمک کنندهاست. من دو مورد دیگر را که ندیدم دوستان به آن اشاره کنند را بیان میکنم. اول اینکه این کتاب در سال ۱۳۷۹ و در دوران اصلاحات نوشته شده و فضای کلی آن دوره در خود عنوان کتاب هم خود را نشان میدهد " دفاع از عقلانیت" مخصوصا دربرابر دین! مردیها که خود از فیلسوفان تحلیلی و لیبرال محافظهکار میباشد به خوبی از دید لیبرالیسم درباره برتری عقل بر همه چیز بدون ارزشگذاری این موضوع قلم رانده است. طبیعتا با خواندن این کتاب نگاه لیبرالیسم به موضوعاتی مانند فرهنگ، سیاست، دین و ایدئولوژی را میتوان فهمید. دوم اینکه خواننده امروزین با در نظر گرفتن مورد اول میتواند تحقق برخی از پیشبینی های جبرگرایانه لیبرالیسم را کاملا بررسی کند، مسائلی مثل جهانی شدن، فردگرایی مفرط، از بین رفتن ناسیونالیسم و حذف طبیعی فرهنگها به نفع فرهنگ جهانی اخلاق اجتماعی. اینکه نویسنده حدودا ۲۵ سال پیش تحت تاثیر مکتب لیبرالیسم و نظریه پایان تاریخ فوکویاما چه چیزهایی را پیشبینی نموده و الان چقدر از آنها امکان وقوع پیدا کردهاند را به راحتی میتوان درک کرد و به این موضوع توجه نمود که شاید اساسا وجود پایانهی تاریخی، غیرعقلانی است!