روایت هول آخرین اثر رضا حیرانی است که به صورت الکترونیکی منتشر شده است. رضا حیرانی پیش از این نیز در سال 84 مجموعه شعر آسایشم گاهی روانی است را به صورت الکترونیکی منتشر کرده بود. از حیرانی تاکنون مجموعه اشعار زیر منتشر شده است تلخ لطفا / نشر شولا / 1382 آسایشم گاهی روانی است / نشر غیر رسمی/ 1384 چند رضایی / انتشارات نگاه / 1391 جن ام، جماعت بسم الله / نشر بوتیمار / 1392 حیرانی برگزیده جایزه نیما در سال 88 بوده است. لازم به ذکر است این اثر با اجازه شاعر در کتابناک منتشر می شود.
بخشی از این کتاب: فرسنگهای کبودی دارد خیابان جمهوری تصویر درشکهی شاهی را السیدیها به اکران گذاشتهاند عصای صاحبقَران در ازدحام دستفروشان دفن شده سالشمار خون و خماریست خیابان جمهوری وافوری که دود میکند آوازهای کوچهباغی را «بازم دلم گرفته/ گریهام اختیاری نیست/ گریهام اختیاری نیست» هولِ عزیز چه چاره داشتم جز دل بستن بر تو وقتی «نجات دهنده در گور خفتهست»
رضا حیرانی متولد 6 آذر 1356 در تهران است اولین شعرهای منتشر شده از او در مطبوعات به سال 1377 بر می گردد. حیرانی اولین مجموعه شعر خود را در سال 1382 با عنوان "تلخ لطفا" در نشر شولا منتشر کرد. دومین مجموعه شعر حیرانی در سال 1384 به صورت زیر زمینی با عنوان اسایشم گاهی روانی ست منتشر شد. این کتاب همزمان به صورت نسخه الکترونیکی در سایت های مختلف از جمله نشر پاریس منتشر شد. مجموعه شعر چند رضایی سومین مجموعه شعر حیرانی ست که در سال 1391 در انتشارات نگاه انتشار یافت. سال 93 سال پرکاری برای او بوده است چرا که دو مجموعه شعر جن ام جماعت بسم الله در بهار این سال توسط انتشارات بوتیمار و سپس در زمستان همین سال کتاب آخر او روایت هول(یک شعر بلند) به صورت زیر زمینی انتشار یافت.
حیرانی عضو کانون نویسندگان ایران است
جوایز:
برنده جایزه نیما در سال 1388
همچنین مجموعه شعر چند رضایی در سال سال 91 در نظرسنجی نشریه تجربه از سی چهره ادبی پس از کتاب کتاب محمدعلی سپانلو به عنوان دومین مجموعه شعر سال برگزیده شد.
البته کلاً خیلی شعر سپید بلند فارسی نخوندم، ولی این سه تا شاهکار بودن تا این لحظه.
روایت هول، بیان شاعرانۀ مواجهۀ صدای شاعره با شهر تهران؛ و البته این مواجهه از درون و انتزاع شروع میشه و در جغرافی و تاریخ دَوَران پیدا میکنه و تاریخ مردمش رو میگه؛ و البته این تاریخ، نه صرفاً تاریخ گذشته که تاریخ امروز و حتا آینده س. از این نظر، شاید شبیه باشه با شعر بلند پُل، یا پاترسون، که یه شهر یا مکان جغرافیایی رو دستمایه قرار دادن تا شعر رو بر مبنای اون پیش ببرن.
و خب این شعر، مملوئه از تصاویر خلاقانه و بِکر، از به قول خودش اجراهای تازه ای که فقط لفظ بازی نیستن، بلکه مثلاً در یک جا ذهن گسستۀ زندانی انفرادیه که میاد و ترتیب معمول مصرع های اشعار کلاسیک رو بر هم میزنه و برداشت تازه ای از اون شعر کلاسیک و از زندان و از رنج زندانی ارائه میده.
در نهایت، یه جور غمِ نوستالژیکِ انتقادیِ بر هم زنندۀ خوابِ خوش هم لابلای سطور موج میزد، درست مثل شعر «برادرم جادوگر بود» که باعث شد به شدت حال کنم باهاش.
اگه از شعر خوشِتون میاد که صد در صد، ول اگه خوشِتون هم نمیاد باز بخونیدش؛ تجربۀ تازه ای خواهد بود.
«با صد هزار مردم چشم تنهایم» در این چروک هر جایی «بی صد هزار مردم چشم تنهایم» در این مکعب خونمرده دانه دانه دمل ذکر میدهم «بِکَ یا دیوار... بِکَ یا دیوار... بِکَ یا دیوار...» هزار رکعت خون تا سحر هزار رکعت خون تا غروب چرا صدای مرا قورت میدهی تهران؟ چرا از این نسخهی مجروح بیرون نمیزند سهرابت؟ برج بابلم و هیچکس زبان نمیفهمد بن بست گه بن بست گند بن بست لعنتیست حالم بالم کجای آسمان ریسمان کشیده جا مانده مادر! چرا به دادم نمیرسد چهل کلید معجزهات؟ چرا هر چه داد میزنم نمیشنوی؟ چرا مرا در آغوش شغالها زایمان کردی؟
▪️رِوایتِ هول؛ رضا حِیرانی ... هزارویک شبِ تن را فکر تو بودم هزارویک شبِ شک را نیز هولِ عزیز ~ دوباره میپرم از زخمهای ِتبارم ~ هجای ِتازه بده تا مداوای ِلُکنَت کنم ~ نمیبینی بهار ما گذشت و اَمَّن یُجیب به دادمان نرسید؟ ~ امشب شب چندم از فاجعه است؟ ~ من که جز گوشهی دنج الفبا سهمی نخواستهام چرا هرچه مشت به دیوار این دایرهی عذاب میکوبم صدای ضجه از گوشهای خستهی تاریخم بیرون نمیرود ~ چرا سرم را پس نمیدهی البرز؟ چرا گلنگدن نمیکشی ای شعر؟ چرا سنگ برنمیداری ابابیل؟ چرا بیدار نمیشوی دماوند؟ ~ چرا تمام نمیشود این دنگدنگ ِجزامی؟ ~ یک تکه از تنم لای ِفنسهایی که هوا را رنده میکرد جا مانده بود ~ زن به دیوار میخورد زن ِعفونت ِدر کف ِپا زن ِدکمههای ِکنده شده زن ِشلواری که بوی ِشاش میدهد زن ِکشالههای ِتقلا زن ِتجاوزِ در اغماء زن... ـ خفه شو! ~ تو هم نبودی پدر که از آنسوی ِناکجات خبر از پایان خاکستری بیاوری که بر زمین خستهی خانه پاشیدهست ~ چگونه تاب بیاورم این روزهای ملول و پس ندوم تا کنجِ پیراهنم وَ گریه سر ندهم که چقدر تهرانم خسته است ~ پناه به آسمانی که بادبادكمان به چکمهها بخشید ~ هزار رکعت ِخون تا سحر هزار رکعت ِخون تا غروب چرا صدای ِمرا قورت میدهی تهران؟ ~ تنگ ِنفسهای توام ~ چرا انار دانه نمیکنی تهران؟ چرا خون بالا نمیآورند میدانهات؟ چرا شُشهات به صبحِ جوخه مبتلا شدهست ~ هزارویک شبِ تن را کنار هول خوابیدم هزارویک شبِ شک را نیز ~ چرا رخصت به جنونِ حرف نمیدهی؟ ~ امشب شبِ چندم از فاجعهست؟ کجای مسافت ِرنج؟ هجای ِچندم زخم؟ حک ِشک بر کاشیهای کدام گنبدِ تلخ؟ غبارِ نشسته بر کدام ضلعِ روز؟ ~ مرا ببوس که آخرین شاخهی این تاك ِبه توپ بستهام ~ چقدر غُربتِ دستانت به رنگ حادثهاند ~ تنت به رعشه لرزِ مرگ پاشیده به هرچه پنجره است چنان شدید که هر کاشی شطحِ مفصلی شده از موجاموج ِجنازه زیر ِخمیازهات ~ تو از مدارا بیا و دار از گردنم بردار ~ گفتم یاد بگیر غمزههایت را طواف دهی ~ مادر! مگر آینهای شکسته را با پدر همآغوش شدی که هر صبح ناچارم تکههای ِتنم از گوشههای اتاق بردارم؟ ~ برجِ بابِلم و هیچکس زبان نمیفهمد بن بست لعنت است حالم بالم کجای آسمانِ ریسمان کشیده جا مانده مادر! چرا به دادم نمیرسد چهل کلید معجزه ات چرا هرچه داد میزنم نمیشنوی؟ چرا مرا در آغوشِ شغالها زایمان کردی؟ ~ ما نطفهٔ کافوریم ُ شکست سنگ زیرین ِگریهایم وُ دعا خانه زاد خرما ُ عزا تف به این بخت ِلرزنده سرنوشت ِهول..