خب، میتونم بگم یکی از بهترین اشعار سپید بلند فارسی ای بود که تا به حال خونده م.
یعنی اگه بخوام رتبه بندی کنم اونهایی رو که تا الان خوندم،
1. برادرم جادوگر بود، اکبر سردوزامی
2. اسماعیل، رضا براهنی
3. روایت هول، رضا حیرانی
البته کلاً خیلی شعر سپید بلند فارسی نخوندم، ولی این سه تا شاهکار بودن تا این لحظه.
روایت هول، بیان شاعرانۀ مواجهۀ صدای شاعره با شهر تهران؛ و البته این مواجهه از درون و انتزاع شروع میشه و در جغرافی و تاریخ دَوَران پیدا میکنه و تاریخ مردمش رو میگه؛ و البته این تاریخ، نه صرفاً تاریخ گذشته که تاریخ امروز و حتا آینده س.
از این نظر، شاید شبیه باشه با شعر بلند پُل، یا پاترسون، که یه شهر یا مکان جغرافیایی رو دستمایه قرار دادن تا شعر رو بر مبنای اون پیش ببرن.
و خب این شعر، مملوئه از تصاویر خلاقانه و بِکر، از به قول خودش اجراهای تازه ای که فقط لفظ بازی نیستن، بلکه مثلاً در یک جا ذهن گسستۀ زندانی انفرادیه که میاد و ترتیب معمول مصرع های اشعار کلاسیک رو بر هم میزنه و برداشت تازه ای از اون شعر کلاسیک و از زندان و از رنج زندانی ارائه میده.
در نهایت، یه جور غمِ نوستالژیکِ انتقادیِ بر هم زنندۀ خوابِ خوش هم لابلای سطور موج میزد، درست مثل شعر «برادرم جادوگر بود» که باعث شد به شدت حال کنم باهاش.
اگه از شعر خوشِتون میاد که صد در صد، ول اگه خوشِتون هم نمیاد باز بخونیدش؛ تجربۀ تازه ای خواهد بود.