What do you think?


پیامبری از کنار خانه ما رد شد
58 pages, Paperback
First published April 1, 2004
About the author
عرفان نظرآهاری
16 books355 followersعرفان نظرآهاری نویسنده و شاعر کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شد. او کارشناس ادبیات انگلیسی است. مدرک دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دریافت کرده و هم اکنون دانشجوی دوره دکترای تاریخ فلسفه است.
نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.
نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 49 reviews
June 23, 2016
نوع بیان عرفان نظرآهاری رو دوست داشتم واقعا. فقط بعضی داستانها یه جورایی کلیشهای شدن وگرنه با فاکتور گرفتن از اونا چهار ستاره میدادم.
--------------------------------
جملهی یادگاری از کتاب:
میگردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است.
--------------------------------
جملهی یادگاری از کتاب:
میگردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است.
December 25, 2021
"آنچه نامش زندگی است، نه خیال است و نه بازی.
امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی، زیستن است، زیستن.
پ.ن: علاوه بر متنِ قشنگ، گرافیک و تصویرای کتاب انگار در عینِ سادگی زیبان.
امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی، زیستن است، زیستن.
پ.ن: علاوه بر متنِ قشنگ، گرافیک و تصویرای کتاب انگار در عینِ سادگی زیبان.
December 21, 2022
یادمه دوران دبیرستان درباره این نویسنده تحقیقی نوشتم و همیشه حس خوبی نسبت به خودش و نوشته هاش داشتم. (فقط کمی از متن یکی از کتاب هاش رو خونده بودم و همون هم دلمو برده بود)
از اون موقع دلم می خواست کتابی ازش بخونم ولی انگار قسمت نمی شد.. تا امروز.
موضوع و محتوای این کتابش هم قشنگ خوراکم بود چون خودم هم چیزی تقریبا مشابه این نوشتم (که البته از این شباهتِ نسبی، کلی تعجب هم کردم)
خلاصه که دوست داشتنی بود ^^
از اون موقع دلم می خواست کتابی ازش بخونم ولی انگار قسمت نمی شد.. تا امروز.
موضوع و محتوای این کتابش هم قشنگ خوراکم بود چون خودم هم چیزی تقریبا مشابه این نوشتم (که البته از این شباهتِ نسبی، کلی تعجب هم کردم)
خلاصه که دوست داشتنی بود ^^
February 3, 2025
از دیو و دد ملول بود و با چراغ، گرد شهر میگشت. در جست و جوی انسان بود. گفتند: نگرد که ما گشتهایم و آن چه میجویی یافت مینشود.
گفت: میگردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است. و گفت: قحطی است، نه قحطی آب و نان، که قحطی انسان.
برآشفتند و به کینه برخاستند و هزار تیر ملامت روانهاش کردند، که مارا مگر نمیبینی که منکر انسانی؟ چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.
خنده زنان گفت: پیشتر که چشمهایم بسته بود، هیاهو میشنیدم، گمانم این بود که صدای انسان است. چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.
خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند: حال که ما نه انسانیم، تو بگو این انسان کیست که ما نمیشناسیمش!
گفت: آن که دریا مینوشد و هنوز تشنه است. آن که کوه را بر دوشش میگذارند و خم بر ابرو نمیآورد. آن که نه او از غم که غم از او میگریزد. آن که در رزمگاه دنیا جز با خود نمیجنگد و از هر طرف که می رود جز او را نمیبیند. آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت میرقصد، آن که خونش عشق است و قولش عشق. آن که سرمایهاش حیرت است و ثروتش بینیازی. آن که سرش را میدهد، آزادگیاش را اما نه، آن که در زمین نمیگنجد، در آسمان نیز. آن که مرگش زندگی است. آن که خدا را...
او هنوز میگفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند.
فردا اما باز کسی خواهد آمد، کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش آرزو است...
گفت: میگردم، زیرا گشتن از یافتن، زیباتر است. و گفت: قحطی است، نه قحطی آب و نان، که قحطی انسان.
برآشفتند و به کینه برخاستند و هزار تیر ملامت روانهاش کردند، که مارا مگر نمیبینی که منکر انسانی؟ چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.
خنده زنان گفت: پیشتر که چشمهایم بسته بود، هیاهو میشنیدم، گمانم این بود که صدای انسان است. چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.
خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند: حال که ما نه انسانیم، تو بگو این انسان کیست که ما نمیشناسیمش!
گفت: آن که دریا مینوشد و هنوز تشنه است. آن که کوه را بر دوشش میگذارند و خم بر ابرو نمیآورد. آن که نه او از غم که غم از او میگریزد. آن که در رزمگاه دنیا جز با خود نمیجنگد و از هر طرف که می رود جز او را نمیبیند. آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت میرقصد، آن که خونش عشق است و قولش عشق. آن که سرمایهاش حیرت است و ثروتش بینیازی. آن که سرش را میدهد، آزادگیاش را اما نه، آن که در زمین نمیگنجد، در آسمان نیز. آن که مرگش زندگی است. آن که خدا را...
او هنوز میگفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند.
فردا اما باز کسی خواهد آمد، کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش آرزو است...
March 1, 2016
از نظرم کتاب شروع خوبی داشت و حس می کردم که یه حالت عرفانی داره - و "عرفان" به عنوان یک کانسپت قابل تحمل تره تا اعتقادات مذهبی، ولی هرچقدر که کتاب جلوتر رفت، رنگ و بوی مذهبی-تاریخی به خودش گرفت و از اون حالت عرفانی و فیکشنالش فاصله گرفت. تفاوت شروع و پایانش به حدی زیاد بود که وقتی شروع به خوندنش کردم، حس می کردم کتاب در حد و اندازه های گرفتن 4 ستازه هم می تونه باشه، ولی در پایان می خواستم یک ستاره بدم! به هر حال برای اینکه ژانر متفاوتیه و از لحاظ گرافیکی هم براش زحمت کشیده شده، فکر می کنم دو ستاره عادلانه باشه
درباره محتواهاش هم نظری نمیدم، چون با عقاید و باورهام همسو نیست و حداقل نمیخوام که توهینی کرده باشم
درباره محتواهاش هم نظری نمیدم، چون با عقاید و باورهام همسو نیست و حداقل نمیخوام که توهینی کرده باشم
March 2, 2016
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارایی اش تنهایی.
گفت تنهایی ام را به بهای عشق ی فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد."
کتاب مختصر با تصویرگری های زیبا و متناسب مضامینی عرفانی
من از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است البته بیشتر خوشم امد :)
گفت تنهایی ام را به بهای عشق ی فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد."
کتاب مختصر با تصویرگری های زیبا و متناسب مضامینی عرفانی
من از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است البته بیشتر خوشم امد :)
July 12, 2019
اگر میخواین برای یه نوجوون هدیه بخرید، این کتاب انتخاب خوبیه.
February 21, 2014
نثر دلنشینی داره نظرآهاری...
پیامبری از کنار خانۀ ما رد شد / باران گرفت / مادرم گفت: چه بارانی می آید! / پدرم گفت: بهار است! / و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است
یادمه سالی که این کتاب رو خوندم، روی کارت پستالهای عیدم برای دوستانم، همه، این رو نوشتم...
برای روزهای نوجوونی خیلی خوبه
پیامبری از کنار خانۀ ما رد شد / باران گرفت / مادرم گفت: چه بارانی می آید! / پدرم گفت: بهار است! / و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است
یادمه سالی که این کتاب رو خوندم، روی کارت پستالهای عیدم برای دوستانم، همه، این رو نوشتم...
برای روزهای نوجوونی خیلی خوبه
December 31, 2014
آدم ها همه معمارند. معمار مسجد خویش، نقشه این بنا را خدا کشیده است. مسجدت را بنا کن، پیش از آن که آخرین اذان را بگویند
July 8, 2009
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
عید میعث بر همه هستی مبارک/باشد که پیامبر درون ما نیز مبعوث شود به عشق.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
عید میعث بر همه هستی مبارک/باشد که پیامبر درون ما نیز مبعوث شود به عشق.
February 21, 2008
نامی نداشت. نامش فقط انسان بود و تنها داراییش تنهایی. گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم.کیست که از من مقداری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد. و... هیچکس با او گفتگو نکرد. و او میان این همه تنو تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست.کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.
هیچ کس پاسخ نداد. و... هیچکس با او گفتگو نکرد. و او میان این همه تنو تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست.کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.
Read
November 28, 2016یادآور دین و زندگی دبیرستان بود برام:/ با بیانی بهتر البته...
March 23, 2016
اصلا کتاب خوبی نبود
نثر ابتدایی کتاب حالتی عرفان گونه و شاعرانه داشت، اما خیلی زود شبیه کتاب دینی شد
در پایان هر حکایت، جملاتی داشت که انگار ادامه این جمله است: و اما پیام اخلاقی ماجرا این است که ... و رسما من خواننده را ناتوان از درک ماجرا فرض می کرد
به نظرم این کتاب بیشتر برای کودکان ده-یازده ساله خوب هست
نثر ابتدایی کتاب حالتی عرفان گونه و شاعرانه داشت، اما خیلی زود شبیه کتاب دینی شد
در پایان هر حکایت، جملاتی داشت که انگار ادامه این جمله است: و اما پیام اخلاقی ماجرا این است که ... و رسما من خواننده را ناتوان از درک ماجرا فرض می کرد
به نظرم این کتاب بیشتر برای کودکان ده-یازده ساله خوب هست
July 23, 2010
من به خدا گفتم: "امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد
امروز انگار اینجا بهشت است
خداگفت: " کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان میگذرد
و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست
امروز انگار اینجا بهشت است
خداگفت: " کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان میگذرد
و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست
July 22, 2014
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بودو تنها دارایی اش، تنهایی
July 26, 2016
کتابای عرفان نظرآهاری از قشنگ ترین سوغاتیایی بود که گرفتم
باید برگردم و بعد حدود ده سال دوباره بخونمشون
باید برگردم و بعد حدود ده سال دوباره بخونمشون
October 14, 2016
فقط میگم
پیامبری از کنار خانه ما رد شد
...
پیامبری از کنار خانه ما رد شد
...
November 23, 2022
و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست :)
خیلی قشنگ بود :)
خیلی قشنگ بود :)
September 20, 2010
این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
October 11, 2009
يامبري از كنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه باراني ميآيد. پدرم گفت: بهار است. و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. لباسهاي ما خاكي بود. او خاك روي لباسهايمان را به اشارتي تكانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكهاي از آن را توي دستهايمان گذاشت.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود، به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم.
پيامبر از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفلها بيرخصت كليد باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت است.
خدا گفت: كاش ميدانستي هر روز پيامبري از كنار خانهتان ميگذرد و كاش ميدانستي بهشت همان قلب توست.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. لباسهاي ما خاكي بود. او خاك روي لباسهايمان را به اشارتي تكانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكهاي از آن را توي دستهايمان گذاشت.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود، به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم.
پيامبر از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفلها بيرخصت كليد باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت است.
خدا گفت: كاش ميدانستي هر روز پيامبري از كنار خانهتان ميگذرد و كاش ميدانستي بهشت همان قلب توست.
January 26, 2008
A little biased. not very little though! that much little, that you can tell it is biased, I mean religiously biased. but there are beautiful scenes described, and a couple of non-trivial points. I thought it is worth more than four stars, but not five, and since there is no choice in between I went with four,
It is very short, give it a try, it is worth it.
It is very short, give it a try, it is worth it.
Read
January 21, 2016خوشحالم از این که تونستم یه کتاب دیگه هم از مجموعه آثار خانم نظرآهاری رو بخونم و به کتاب خونم اضافه شد. بی نهایت از انتخابم راضی هستم و خیلی تک تک داستان هاش رو دوست داشتم. بیشتر از همه فرشته فراموش کرد، جهان را ادامه میدهیم، زمین به عشق او میچرخد و نورو نان.
____________________________________________
کاش میدانستی بهشت همان قلب توست.
____________________________________________
کاش میدانستی بهشت همان قلب توست.
January 25, 2008
عرفان در دبیرستان ما درس می خوند و همکلاس خاهرم بود.قلم خوبی دارد اما گاهی حس میکنی که انگار دستنوشته های جبران را داری می خوانی.
April 17, 2008
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. امروز اینجا انگار بهشت است.
خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی....
خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی....
August 31, 2008
خیلی لوسه !
بعضی جاها رو خوب گفته امامزخرف هم لابلاش گفته
به هر حال من طراحی های کتاب رو خیلی بیشتر ترجیح میدم .
بعضی جاها رو خوب گفته امامزخرف هم لابلاش گفته
به هر حال من طراحی های کتاب رو خیلی بیشتر ترجیح میدم .
April 5, 2015
کلا قلم نظرآهاری دلی نیست.
با فکر قبلی مینویسه که خوب خیلی خوبه اما هرکاری کنی مثل این متن های یهویی و اتفاقی نمیشن.
اون متن جرقه ای ها بیشتر به دلم میشینن
با فکر قبلی مینویسه که خوب خیلی خوبه اما هرکاری کنی مثل این متن های یهویی و اتفاقی نمیشن.
اون متن جرقه ای ها بیشتر به دلم میشینن
August 21, 2016
جزو یکی از خالص
ترین هاست.واقعا اسم عرفان چقدر برازنده ی این نویسنده هست.توی تمام کلماتش عرفان و الهیات ,مطالب ثقیل خداشناسی حس میشه.من که عاشقشم
ترین هاست.واقعا اسم عرفان چقدر برازنده ی این نویسنده هست.توی تمام کلماتش عرفان و الهیات ,مطالب ثقیل خداشناسی حس میشه.من که عاشقشم
December 24, 2022
احساس میکنم این کتابو باید انقدر بخونم که حفظ بشم...
March 16, 2023
در وصف این قلم فقط میتونم بگم عالی بود. دارای داستانهای کوتاه و بسیار دلنشین، که برخی دوستان زحمت کشیدهاند و برخی تکههای داستان را در نظرات گذاشتهاند.
«پیامبری از کنار خانه ما رد شد» رو میتونید از طاقچه دریافت کنید
https://taaghche.com/book/19092
«پیامبری از کنار خانه ما رد شد» رو میتونید از طاقچه دریافت کنید
https://taaghche.com/book/19092
November 21, 2022
ارزش این کتاب خیلی بالاس:)
کلا خانم نظرآهاری رو کتاباشو دوست دارم... چون راجب خداس:)
کلا خانم نظرآهاری رو کتاباشو دوست دارم... چون راجب خداس:)
Displaying 1 - 30 of 49 reviews



























