روزها با گردن خم این کتاب رو زیر نیمکت خواندم. اینها کتابهایی بودند که برای نسل من الگوی عشق میساختند. عشقهای زوریای که به عشق «واقعی» تبدیل می شدند. عشقهای مریضی که «درست» جلوه داده میشدند. عشقهایی که عشق نبود و ما خواندیم و یاد گرفتیم و بعد احمقانه تجربه کردیم
چه شهابهایی که تحمل کردیم و غرور بیجا، غیرت الکی و رفتارهای ضد زنشان رو پرستیدیم. چه یلداهایی مظهر معشوق پاک شدند، در حالی که فقط دخترانی منفعل و مظلومنما بودند
انقدر از این خزعبلات خواندیم که مغزمان پر از رویاهای کجکی شد و حالا سالهاست، میخوانیم و میخوانیم و تیشه به ریشهی این رویاهای سیاه میزنیم، بلکه حداقل یک زمین خالی تحویل بگیریم
کاشتن حقیقت که جای خود و درد خود
۱۴۰۰/۶/۲