Jump to ratings and reviews
Rate this book

ضمایر

Rate this book

140 pages, Paperback

First published January 1, 2004

1 person is currently reading
30 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
5 (14%)
4 stars
7 (20%)
3 stars
16 (47%)
2 stars
3 (8%)
1 star
3 (8%)
Displaying 1 - 12 of 12 reviews
Profile Image for Ehsan.
234 reviews80 followers
May 19, 2019
«خیسیِ پیشانی. از تار مو به آن تار مو. بی‌حس آمد. اسم گوشواره داشت لاله‌ی گوش.» که گلگون بود -شاید-، بغل‌گونه‌هاش.
Profile Image for Rozhan Sadeghi.
314 reviews457 followers
May 25, 2024
تمام که شد حتی نمی‌دانستم چطور می‌توانم خلاصه‌ای ازش را برای کسی تعریف کنم چه رسد به آنکه برایش مروری بنویسم.
خواسته مهارتش را نشان دهد، در بازی، با کلمات. خوب هم نشان داده. ماهر است اما بعضی مواقع من هم دلم می‌خواهد فقط داستان بشنوم.
Profile Image for مهسا.
246 reviews27 followers
October 7, 2021
دستش را توی سینه‌ام فرو کرد و چیزی برداشت که ابداً ندیدم چه بود.
Profile Image for Maral.
21 reviews8 followers
December 12, 2024
هر چه بیشتر نمی‌فهمم بیشتر دوستش دارم.
Profile Image for Shashan.
25 reviews5 followers
May 11, 2025
توی هر فاجعه پای یک دوست داشتن در میان است، توی هر فاجعه یک تلافی.
Profile Image for سپید.
101 reviews14 followers
November 24, 2023
معجزهٔ زبان یا «تاریکی که چشم وا می‌کند، شب می‌شود.»
Profile Image for Nima.
188 reviews36 followers
August 21, 2023
هذیان، هذیان، هذیان. غرق شدن توی باتلاق. دست و پا زدن برای پیدا کردن معنا. رفتن، رفتن، رفتن. چرخیدن، به بن‌بست خوردن، نرسیدن. به هر ضمیری دست انداختن؛ از هر ضمیر دست کشیدن. هذیان، هذیان، هذیان.
Profile Image for نیکزاد نورپناه.
Author 8 books236 followers
November 30, 2023
اول شخص مفرد
متن‌های این‌جوری، متن‌های نامتعارف را شاید بشود جورواجور خواند. شاید داستان اول این مجموعه را بشود اینطوری خواند:
یک- با خواب صلات ظهر وارد متن می‌شویم. فضا منفی نیست. آدمِ داستان حتی یک خرگوش سفید با خالهای سیاه می‌خرد. اما چون مزاحم خواب صلات ظهرش است پسش می‌دهد. همین چند خط نه تنها منفی نیست، بلکه سبکی خاص بچه‌سالی را در خودش دارد. حتی بی‌مسئولیتی در قبال خرگوش سیاه و سفید از جنس بد نیست، صرفا بی‌خیالی‌ست، سربه‌هوایی‌ست. چیزی در «سیاه با خالهای سفید» مرا اذیت می‌کند. اما مرد یا کودک خوابالو را نه. متوجهش نیست. ولی خیلی زود به خودش می‌آید: د‌ست‌هایش را می‌شوید: آب خونی‌ست. این گمانم اشاره‌ایست که جلوتر معنی بدهد. اما شاید همین‌قدر زود آمده توی متن تا با به‌هم‌ریختگی زمانِ داستان غریبی نکنم.
دو- همان مرد کذایی حالا گویا زن و بچه دارد. یعنی دختری دارد. خودش معلوم نیست سی سالش است یا هفتاد. در ایستگاه قطار بین راه. کسی عکس را نشانش می‌دهد که در آن هفتاد سالش است و دخترش هم در عکس هست. اما خودِ واقعی‌اش، خودش فکر می‌کند سی سالش است. آن کسی که عکس را نشانش می‌دهد جوگندمی‌ست. حتی گل‌های جوگندمی می‌فروشد. اما حادثه‌ی دیدار با جوگندمی زیاد طول نمی‌کشد. چون زنش، که مثل پاسبانها لباس متحدالشکل پوشیده او را می‌برد. مثل پاسبانها، مثل دولتی‌ها. از دیرکرد شوهر ترسیده بود. کشان‌کشان بردش داخل قطار. که بروند. می‌فهمیم میل و رغبتِ آدمِ قصه به کدام سمت است، اما انگار توان و اراده‌ی لازم برای انجامشان را ندارد. برای همین کلا کشیده می‌شود این طرف آن طرف یا بعضا سر از جایی در می‌آورد.
سه- بعد از جوگندمی، در قطار، یک پیرمرد می‌بیند. شاید همان جوگندمی‌ست. شاید نمودی دیگر از خودش است. شاید هم نماد آگاهی‌ای فراتر از خودش—سوپرایگو؟ ناخودآگاه جمعی؟ خرد جمعی؟—اما بهرحال از آنهایی‌ست که حقایقی را انذار می‌دهند. دیگر بر عهده‌ی شنونده است که از آنچه عرضه می‌شود چقدر برمی‌دارد. مولانا هم جایی می‌گوید لب اقیانوس هم باشی، قدر دلوات می‌توانی آب برداری. جز اینها آن پیرمرد زیر چشمهاش خراش داشت، توی چشمهاش انگار کاغذ می‌سوخت. این ایماژهای علیمراد فدایی‌نیا—که عموما هم وقتی انتظارش را نداری سر می‌رسند—برایم کارکردی دارند؛ اشاره به چیزی که گفتنش سخت است. سخت است یا شاید صلاح نیست. سر رسیدن همان پیرمرد خودش شاید دلیلی‌ست که مرد سی یا هفتاد ساله خودش صلاح خودش را نمی‌داند. همین پیرمرد از قومی حرف می‌زند که آدمهایش اینجوری‌اند. لابد همان جوری را می‌گوید که آدم قصه هم هست. همان جوری که من هم خیال می‌کنم هستم. اما لطفا از من نپرس که این قوم چه جوری‌اند. پیرمرد هم زیاد چیزی نمی‌گوید، اما این یک نشانی را می‌دهد، اینکه این آدمها همه جا هستند. اصلا خود متن هم کیفیتی فرا و فارغ از جغرافی و ملیت و اینها دارد. متن از فرق سر تا نوک پا فارسی‌ست اما خوشبختانه اتصالی به جا و مکان و تیپ مشخصی ندارد، به ایران ندارد، آدمش یکی‌ست که ممکن است هرجای دنیا باشد، می‌دانیم که اینطور است چون خودمان هر کدام یک جای دنیاییم. همان پیرمرد، «از دستهاش بوی طاعون-چیزی می‌آمد.»
چهار- جز پیرهای مرموز کسان دیگری هم وارد داستان می‌شوند. اولی و دومی. «اولی که انگار سالهاست هم را می‌شناسیم گفت، آن جا راه نمی‌روی.» پس اینها انگار هم سبقه‌ای دارند و هم اتوریته و مرجعیتی. انگار هم‌خانه‌اش هستند. من فکر می‌کنم من‌های مختلف خودشند. یا شاید گذشته و آینده‌اش، گفتم که معلوم نیست سی سالش است یا هفتاد. آنها اعضای بدنش را می‌کَنند. اولی پایش را می‌کند می‌گذارد توی تاقچه؛ می‌گوید مالِ من. دومی دارد اثاث خانه را می‌ریزد توی کیسه. «حتی آن تصویر سیاه وسفید که قرار بود سال‌های بعد شبیه من باشد، یا سال‌های قبل شبیه من بود.» حتی آن را هم می‌اندازد توی کیسه. انگار زندگی‌اش، قبل و بعد، کل تاریخش را مچاله می‌کند می‌اندازد توی کیسه. خودش اما از اینها تعجب نمی‌کند. پس از چی تعجب می‌کند؟ از کنده شدن تکه‌های بدنش؟ نه، «من فقط متعجب بودم که چرا هیچ خون نمی‌آید. گرفتار این تقطیع‌های بی‌سرخی بودم.» این اعمال غریب ماحصل دیگری هم دارند: او حالا خانواده‌اش را هم نمی‌شناسد. اینکه می‌رود سراغ آینه، تلاشی‌ست برای بخیه زدنِ تکه‌ها؟ برای دوباره کل شدن؟ اما نمی‌شود، چون: «سراغ آینه رفتم که به دیوار بود، یا نه، جنس دیوار بود. تکان نخورد. هر چه سعی کردم، هیچ ندیدم. هیچ کس ندیدم. فقط گره‌های تاریک، گره‌های تاریکی، از این سو می‌رفت آن سو، توی خودش، توی خودشان، مثل همیشه، توی این همه مدت، مدام.» چاره‌ای ندارم، یاد رساله‌ی پولُس هم می‌افتم: «آنگاه که کودک بودم، کودکانه سخن می‌گفتم، کودکانه می‌اندیشیدم، کودکانه دلیل می‌آوردم؛ چون مرد شدم، آنچه را کودکانه بود کنار نهادم. چرا که این زمان معماگونه در آینه‌ای می‌بینیم، لیک آنگاه روی در روی خواهیم دید. این زمان مرا شناختی ناقص است؛ لیک آنگاه بدان سان خواهم شناخت که شناخته شده‌ام.» این معماگونه ترجمه است. انگلیسی‌اش همان تعبیری‌ست که برگمن هم اسم فیلمش گذاشته*. کدر. محو. متن نیز گنگ است و محو. یا مکتوبات راوی این‌گونه‌اند. اما متن معما نیست. قرار نیست حل شود. همان ناتوانی راوی، همین که کشان‌کشان می‌برندش علامت این است که قرار نیست او، اویی که یکی‌ست از این فرقه‌ی به‌خصوص که سراسر کره‌ی ارض پخشند، او قرار نیست چیزی را حل کند. همین متن، تکه‌تکه، تهِ تلاشش است. همین متن با گره‌های تاریکش.
پنج- در خانه‌ای هست و جزء به جزء نقشه‌اش را ترسیم می‌کند. از یک اتاق مستطیل گنده وارد یک اتاق مربع می‌شود، بعد یک مربع دیگر، بعد یکی دیگر، جمعا سه مربع، و آخر سر منتهی به یک اتاق لاغر مستطیل. من نقشه‌اش را کشیدم. دیگرانی هم در خانه هستند. انگار برای مرمت خانه آمده‌اند. اما او آنها را نمی‌بیند. یونگ از اتاقک‌های ذهن حرف می‌زند. از ذهن اتاقکی**. هدفِ تفرّد حذف این جدارهاست که بخش‌های مختلف را از هم جدا می‌کنند. اسامی بخش‌ها بماند. اما نشانه‌های دیگری هم هست که این خانه خانه‌ی متعارفی نیست. «دنبال چراغ گشتم—هر چراغی—، نبود. فانوس هم برای تزیین جلوی در آویزان بود. خانه به نور احتیاج نداشت انگار—نه مصنوعی، نه طبیعی— نوع رنگها خود نور بود.» مرض خانه در هندسه‌ی خانه پیداست. سه تا مربع دارد. اگر چهار تا داشت درست می‌شد. مستطیل، که مربعی ناقص است، نقطه‌ی شروع نقشه است. چرا مستطیل ناقص است؟ یونگ می‌گوید چون چهار ضلعش برابر نیستند. چون یک بعدش از بعد دیگرش گند‌ه‌تر است. مستطیلْ مربعِ قناس است. همین است که از پیِ آن مستطیل اولی سه مربع می‌آید. اما محصول چیست؟ بر خلاف انتظار، یک مستطیل لاغر است. یک مربع اعلا می‌خواستیم و یک مستطیل لاغر نصیب‌مان شد. بعد آن اتاق لاغر کارکردش چیست؟ کتابخانه! بچین، خوانده‌ها را مرتب بچین روی قفسه‌ها، گردگیری کن. اما آنجا یک مستطیل قناس است. همین است که آن خانه مرمت نیاز دارد. دیوارهایش که «با رنگ‌های بادامی، خاکستریِ سیر، نقاشی شده بود» معیوبند. آن چهره‌های آشنا، هر کدام بخشی از مرمت را دست گرفته‌اند. اما آن چهره‌های آشنا: «برادرهام نبودند، خواهر نبود، مادر نبود، پدر نبود.» خودش هم انتظار می‌کشد برای درست کردن این فضای قناس، این فضای معیوب، به همان فانوس بر می‌گردد که مشخصا با خودِ نور تفاوت دارد: «کنار این فانوس، این همه ایام، منتظر. استخوانی پوک مانده، برای وزش نسیمی نی‌وار.»
شش- سر و کله‌ی پدر هم پیدا می‌شود. آقا. گمانم از او، از آقا می‌ترسد. آقا توی کوچه‌ها ول ��ی‌گردد. «تنها دو برگ، دو برگ روی آسفالت بود و از آقا هیچ خبری نبود.» آن برگها که واضحند. گمانم حدفاصل بچگی باشند و بزرگسالی. بزرگ شدن. بزرگ شدن و نفهمیدن که چی شد چطور شد. برای همین، در یکی از معدود تلاش‌هایش، آدم قصه می‌رود سراغ برگ‌ها، می‌رود تکلیفش را مشخص کند. «با چاقوی آشپزخانه که گاه حتّا مس می‌برید، گرفتار مضرّس برگها شدم. بی‌فایده بود.» آن برگ‌ها همان ناگفته‌ایست که از قدیم تا حالا در جریان بوده، و خواهد بود، ستونِ خیمه‌ی دنیا: «بر که گشتم، دیدم دخترم دارد با برگها بازی می‌کند لال‌وار، با پسرم.» آدمِ داستان هم این نفهمیدن‌هایش را یک‌راست می‌برد پیش آقا، گلایه می‌کند، از چی؟ از دنیا و ساز و کار و گردش و شب و روز و نو به نو شدن، از دوتا برگهای چسبیده کف آسفالت: «بازی‌های معمول و نامعمول می‌کردند و چیزی که نامفهوم بود، می‌گفتند، آقا.»
هفت- آدم منتظر است جایی جوابها واضح شوند، چیزهای نامفهوم مفهوم شوند، مثلا ماجرای آن «تقطیع‌های بی‌سرخی» را بفهمیم، آینه‌ی کدر کنار برود. نمی‌رود که، همه می‌دانیم که نمی‌رود، چون همان پولُس هم صرفا مساله را درست و شکیل بیان کردن اما راه‌حلش نه، چندان کاربردی نبود. عوضش چی می‌شود؟ بله، گیر سایه می‌افتید. «برای اینکه گیر سایه بیفتید بایستی سنی بیشتر از چهل داشته باشید.» سایه قاتل است. هر روز می‌کشد. اینکه عدد دقیق را هم داده، چهل سالگی، اسباب مسرت است. اگر آن فرقه‌ی اولی کمی تعریفش و حدود و ثغورش گنگ بود، این فرقه‌ی دومی، فرقه‌ی آنهایی که چهل را رد کرد‌ه‌اند و «سایه‌ای» از پی‌شان است، حتی کمر به قتل‌شان بسته را دیگر همه می‌شناسیم. بی‌قراری‌اش را می‌شناسیم. اینقدر فراگیر که حتی در روانشناسی زرد هم هست؛ بحران میانسالی مثلا؟ اما همین جا که از سایه و قتلهای زنجیره‌ایش در سرتاسر شهر می‌گوید، با بیان واکنش دنیا به این قاتل سایه‌ای انگار کل ساز و کار دنیا را هم می‌گوید. موجز هم می‌گوید، اما کافیست: ایرانی‌ها معتقدند که قضای آسمان است، آمریکایی‌ها فلان، فرانسوی‌ها بیسار، انگلیسی‌ها مشغول تحقیق‌اند. روس‌ها همراه چینی‌ها دنبال متضادش می‌گردند. اینقدر موجز است که واکنشِ آدم قصه دقیق همانی‌ست که باید باشد: «من، جعبه‌ی سیگارم را توی اتاقم جا می‌گذارم. وقت، موقعی‌ست که ماه آمده بالا، کهنه، نارنجی، بین دو ساختمان بلند و سیاه، نیم‌دایره هم حتّا نیست، شکسته است و قدیمی، این.» یادمان نرود که آن مرد جوگندمی، از قضا بخاطر همان جوگندمی بودنش چیزی از کهنگی در خودش داشت، پیرمرد هم کهنه بود، حتی جنس انذارش هم کهنه بود، اما این کهنگی نه ناقض حقانیت حرفش که برعکس باعث قوامش بود، همین است که بالا آمدن ماهِ کهنه‌ی نارنجی، که نیم‌دایره هم حتّا نیست، شکسته است و قدیمی، لاجرم است، بناچار است، انجامِ منطقیِ مرمتِ آن خانه‌ی قناس و دیوارهای معیوبش است.
هشت- اما داستان جالب‌تر از این است که ماجرا را با بخیه زدن این نمادها به همدیگر تمام کند. آن حزن و انفعال و تاریکی جاری در طول مسیر اینجا از قضا به «خودِ نور» نمی‌رسد. همانطور که اتاق‌های مربع شکل نیز به کمالشان نرسیدند و عوضش به یک مستطیل لاغرِ قناس انجامیدند. این آخرش هم با همان فضاهای تنگ طرفیم. حتی تنگ‌تر از قبل. با حضور مقتدرِ زن، پاسبان، همانی که لباس متحدالشکل پوشیده، مثل پاسبان‌ها، مثل دولتی‌ها، در این خانه‌ی یک‌اتاقه‌ای که در آن غذا هم نمی‌پزند. اتاقی برای آینده‌ای متصور نیست. چیزی اینجا پخته یا ساخته نمی‌شود. خانه‌ی سترون. «این خانه آشپزخانه ندارد.» و ادامه می‌دهد «هم‌خانه‌ی من یک زن دیوانه است.» آدمِ داستان، همانطور که از اول مشکل شناخت دیگران را داشت، اینجا هم به همان وضعیت است: «من چهره‌ی هم‌اتاقی‌ام را نمی‌شناسم. صدای هم‌اتاقی‌ام را نمی‌شناسم، هرگز نشنیده‌ام.» پایانش، گفتم که، صورتی و پرزرق و برق نیست، غافلگیرکننده هم نیست، همان چیزی‌ست که باید باشد، شبیه همان خواب صلات ظهر دلپذیر، خواب صلات ظهر ترجیحا همراه خرگوشی سفید که خالهای سیاه دارد بر بستری آجین شده با گره‌های تاریک که این سو می‌روند و آن سو می‌روند: «تا شب هست و روز هست—قرار ماست، توی این خانه—که همین‌طور زندگی کنیم، و ناخشنود هم نیستیم.»

* Through a glass darkly
** Compartmentalised
Profile Image for Kieslowski.
84 reviews2 followers
March 28, 2024
فدایی نیا تو ضمایر درگیر تصویر سازی های تک صحنه ای میشه.
اونقدر که مخاطب گم میکنه سر رشته امور رو و از جایی به بعد وا میده.چون با ضمایر بازی میکنه و مخاطب اکثرا نامشخصه به شدت خوانش رو سخت میکنه و بعیده متوجه دنیای ذهنی نویسنده موقع نوشتن کتاب بشین.
من خیلی وقته تکلیفم با خودم، چه در مقابل فیلم ،چه کتاب، روشنه:
نویسنده یا فیلمساز اگه اون فرم و قالب مدنظرش مهم تر از حرفی باشه که میخواد بزنه یا به هر دلیلی ترجیح میده اون فرم و قالب بهش غلبه کنه و اولویتش نه مخاطب بلکه مسیری که میخواد بره باشه، باب سلیقه من نیست و من هم مثل خود مولف، رهاش میکنم.
اینجا هم همین اتفاق میافته.
خرده داستانک های دو سه صفحه ای ،در زیر فصل های  سه بخش کلی، اول شخص مفرد، سوم شخص مفرد و سوم شخص جمع، برای من  چیزی بیشتر از درگیری های  تصویری مولف برای خلق با خودش نیست.
فدایی نیا اینجا در ضمائر تصویرهای زیبایی خلق میکنه ولی حیف که اونقدر درهم و مغشوشه که اجازه نمیده ازش لذت ببری .شاید هم نیاز به یک ذهن خلاق تر و باهوش تر از ذهن من داره.
Profile Image for Bamdad.
128 reviews21 followers
April 13, 2019
کتاب کوچک و جذابی است. مجموعه‌ای از حکایت‌های کوتاه خیال‌انگیز، با توصیفاتی نه چندان متعارف و عدم ارتباط مستقیم به هم...
خواندنش کیف دارد. لذتی آمیخته با سرگیجه، و طعم ترش و خاک گرفته حروف فیلم و زینک شده روی کاغذ.
Profile Image for Arad Jamshidi.
60 reviews3 followers
June 14, 2023
غافلانه. دقیقه‌های باطل. ساعت‌های باطل. خواب‌های باطل. ترس. تاریکیِ بریده بریده. ترس‌های یائسه. یائسه‌های جانور. جانوران غفلت. تیشه‌های شیشه‌ای، طلق‌های مرده. مشترک. یائسه‌های جوان، جوانی ...
Profile Image for Armin.
160 reviews
October 20, 2024
ادبیات بی‌نظیر. بیش‌تر یک شعر منثور. اگر نه بی ماجرا، کم ماجرا.
Displaying 1 - 12 of 12 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.