اسکندر، راوی داستان، در خانوادهای سنتی به دنیا آمده است. حاج آقا، پدر خانواده، خُرده مالکی است که بخشی از املاکش را حاج عمو بالا کشیده است و حالا، او به شهر آمده تا زندگی بی دردسری را آغاز کند.
یک قصه بیش نیست غم مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی و وین عجب کز هر زبان که می شنوم، گاهی مکرر است
رمان احوالات خانواده ایه که میان خُرده مالکی و رعیتی قرار گرفته ن در روزگار ملی شدن صنعت نفت تقریباً، و میان شهرنشینی و روستانشینی مونده ن؛ و پسر کودک تا نوجوان خانواده داره شرحش رو برای ما میده. رمان شباهت بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار زیادی با رمان «روضۀ قاسم» از امیرحسن چهل تن داره، با این تفاوت که خیلی قوی تر از اون رمانه و شخصیت هاش چند بُعدی هستن و میشه باهاشون همذات پنداری کرد و شکست ها و صعودهاشون رو درک کرد.
نمیدونم چقدر محتمله که امیرحسن چهل تن پیش از نگارش «روضۀ قاسم» این رو خونده باشه. چه مستقیم و چه غیرمستقیم، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، چه خوانده و چه نخوانده و با رجوع به نوعی ناخودآگاه جمعی، شباهت ها انکارناپذیره. خب باشه. حالا من چرا ناراحت میشم؟ ناراحت نمیشم. فقط خواستم که گفته باشم.
مادرم بیبی جان داستان راوی کودک/نوجوانی است در دوره تظاهرات مردم برای ملی شدن صنعت نفت. (جالب اینکه همزمان دارم همسایه ها رومیخونم که حدودا درهمون زمان و با راوی کم سن و سال میگذره) راوی بعضی جاها به نظر خیلی کم سن میاد و تا آخر داستان معلوم نمیشه بالاخره چندساله س. روایت، برپایه خانواده ست. از اسم داستان گرفته تا شخصیتها و تاثیراتشون بر روند داستان. ما تظاهرات رو، خواسته مردم رو نتیجه رو از رفتار افراد خانواده مثل خان داداش و بابا و بیبی میفهمیم. من داستان رو از سایت ایران صدا گوش دادم با صدا و اجرای بینظیر بهروز رضوی.