Carver was born into a poverty-stricken family at the tail-end of the Depression. He married at 19, started a series of menial jobs and his own career of 'full-time drinking as a serious pursuit', a career that would eventually kill him. Constantly struggling to support his wife and family, Carver enrolled in a writing programme under author John Gardner in 1958. He saw this opportunity as a turning point.
Rejecting the more experimental fiction of the 60s and 70s, he pioneered a precisionist realism reinventing the American short story during the eighties, heading the line of so-called 'dirty realists' or 'K-mart realists'. Set in trailer parks and shopping malls, they are stories of banal lives that turn on a seemingly insignificant detail. Carver writes with meticulous economy, suddenly bringing a life into focus in a similar way to the paintings of Edward Hopper. As well as being a master of the short story, he was an accomplished poet publishing several highly acclaimed volumes.
After the 'line of demarcation' in Carver's life - 2 June 1977, the day he stopped drinking - his stories become increasingly more redemptive and expansive. Alcohol had eventually shattered his health, his work and his family - his first marriage effectively ending in 1978. He finally married his long-term parter Tess Gallagher (they met ten years earlier at a writers' conference in Dallas) in Reno, Nevada, less than two months before he eventually lost his fight with cancer.
آقای «مصطفی مستور»، ۱۰۰ به شمایی که از نوشتن به زبان فارسی(زبان مادری) عاجز و ناتوان هستی میدم که دیگه به سراغ ترجمه نری!
این اراجیف که یک دهم از صدها اشتباهت در یک داستان کوتاهه به چه معناست؟ «ئه» ؟!، «همسر»؟!، «دیشب»؟!، «این ئه»؟!، «نمیآد»؟!، «یادت ئه»؟!، «اصل ئه»؟، «چی ئه»؟!، «معیوب ئه»؟!، «چی ئه»؟!
وقتی در نوشتن به زبان مادری عاجز و ناتوان هستید، بروید و از اول ابتدایی پشت میز مدرسه بنشینید!
از مترجم، که حالم را بهم زد که بگذریم، داستان من را به شدت به فکر برد! همهی ما در زندگی به علل و دلایل مختلف گاهی وقت فکر کردن به برخی چیزها را نداریم و یا اصلا نمیخواهیم به برخی موارد فکر کنیم، اما در زمان و مکانی که فکرش را نمیکنیم آن موضوع بدون آن که بتوانیم از آن فرار کنیم، میشود همهی فکر ما!
موضوع داستان در مورد «آیریس» و شوهرش است. آنها در رختخواب خود خوابیدهاند و ساعت سه بعد از نیمهشب صدای زنگ تلفن توی خانه میپیچد. تا اینکه... .
کارنامه یک ستاره بابت عجز و ناتوانی مترجم، یک ستاره بابت اینکه داستان تکبعدی بود از کتاب کسر، و نهایتا سه ستاره برایش منظور مینمایم.
سه و نیم. یک عالمه کتاب سفارش دادم از نهنگ عزیزم، همگی کوتاه و کمحجم در جهت مبارزه با تنفرم از داستانهای کوتاه و مجموعه داستانها و ترک اعتیاد کتابهای خیلی طولانی :)))). این کوتاهترینشونه که همون اول خوندمش. بیشترین چیزی که راجع بهش دوست دارم درگیر کلیشهی آغاز و پایان دقیق و مشخص نبودنه. نه این که عاشق داستانهای رو هوا باشم اما اتفاقا دوست دارم وقتی یه داستان میره صرفا انگار یک سکانس از یه زندگی رو نشونت میده و تمام. و تو میتونی فکر و برداشت خودتو بکنی و کلی توی ذهنت تابش بدی و تا بینهایت پرورشش بدی. و نه قرار نیست هیچ پایان شسته رفته و یه داستان از نقطهی A تا B ببینی. داستان خیلی اتفاقی دو تا شخصیت اصلیش رو از یک نیمهشب تا صبح زود درگیر فکر به مرگ خودشون میکنه، و این فکر رو توی سر تو هم میندازه و تمام. و این به فکر فرو رفتن یکی از همون چیزای خوبیه که از یه داستان میخوام گمونم. تنها چیزی که دوس داشتم متفاوت بود این بود که به "باد" هم کمی پرداخته بشه و به یه چیزی ربط داده بشه توی داستان. و این که اگه انقدر خوبه پس چرا امتیاز بیشتر نه؟ :))) چون واقعا هنوز سختمه آشتی با داستانهای کوتاه و اینجوری یهو آشنا شدن با شخصیتها و رها کردنشون به سرعت. در آخر هم سخنی برای مترجم و ویراستار: دلم میخواد سر به بیابون بذارم از این حجم غلطهای فاحش. لطفا متوقف شید. :))))).
من اصلا از آقای مستور توقعی ندارم، ولی نشرِ خوبی مثلِ چشمه، چرا باید یه متنِ به این افتصاحی رو بدون ویراستاری و تصحیح به چاپ برسونه!😑 آقای مستور که داستانهای بیسر و ته مینویسه حالا زده تو کارِ ترجمه که بیشتر خودش رو بیاعتبار کنه🤐 حتی گوگل ترنسلیت هم اینجوری ترجمه نمیکنه🤦♀️ حتی ناشیترین و مبتدیترین کسی که به ترجمه تسلط نداره هم امکان نداره یه همچین افتضاحی به بار بیاره "درست ئه؟" ، "این ئه؟" ، "همسر" ، "یادمئه" ، "بیرون میره" ، "سربالاییئی" ، "گوشهئی" ، "ممکنئه سکته باشه" ، "نرسها" ، "سالمندان" ، "ترسناک" ، "چراغ راهنمایی" و شونصد تا غلطِ ریز و درشتِ دیگه😑 اونقدر این کلمات عصبیم کرده بودن که حتی نفهمیدم منظورِ داستان چیه🤦♀️💔😂(ببخشید، چیئه😂) برای وقت تلف کردن و به باد دادنِ زمانِ ارزشمندتون کاملا مفیده🤐🚶♀️
گاهی توی زندگی، یه اتفاق، ناخواسته باعث میشه به موضوع مهمی فکر کنی مثل این تلفن بی موقع نیمه شب که باعث شد کاراکترهای این داستان به مرگ و به چطور مردن فکر کنن و مثل خوندن این کتاب کوتاه که باعث شد من هم به همین موضوع فکر کنم
دوست داریم چطور بمیریم ؟ تا لحظه آخر دودستی به زندگی بچسبیم ؟ از امکان آن لولههای کلفت که هوا را به ما میرسانند بهرهمند شویم یا در اولین فرصتی که پیش میآید، که میتواند پیش بیاید، کسی ما را از زحمت یک زندگی پررنج خلاص کند ؟ حتی آن زمان که انتخاب ما زیستن به هر قیمتیست باید بپذیریم که دستهایی همیشه هستند که به جای ما تصمیم میگیرند و گاهی خلاف میل ما.
در یک صبح پاییزی در فاصله خوردن صبحانه تا رفتن به سرکار این داستان کوتاه رو خوندم و لذت بردم.
همینِ داستان کوتاه رو دوست دارم، تجربه زندگی جای یک فرد دیگه تو کمترین زمان ممکن! و توصیفات ریز و جذاب کارور هم تو این کتاب به بهتر تصور کردن این تجربه کمک میکنه.