این کتاب روایت داستانی و مستند از تشکیل یگان موشکی در ایران با محوریت زندگی شهید حسن طهرانیمقدم است که به قلم فائزه غفارحدادی و به کوشش محمدحسین پیکانی به رشته تحریر در آمده است.
ماشین پلیس چند بار سرعتش را بالا برد و پیچید جلوی تیتان. آقاجمال هم محلش نگذاشت. کمی کج کرد و او را رد کرد. احمد از پشت به دست و پا افتاده بود. ماشین حامل موشک مسلح با یک تن مواد منفجره توی جاده دوطرفه غیراستاندارد لایی میکشید و ماشین پلیس را جا میگذاشت! با بیسیم به اسکورتهایی که جلوتر از تیتان حرکت میکردند پیغام داد که «بچهها جلوی این پلیس زیادی وظیفهشناس رو بگیرین. الآن همه زحمتامون به باد میره.» به محض این که ماشین پلیس از تیتان عقب افتاد، اسکورتها پیچیدند جلویش و او را متوقف کردند.
وقتی حاج محسن در جلسه دیدار خصوصیاش با حافظ اسد حرف از موشک زد، چهره اسد در هم رفت و به لطایف الحیل بحث را عوض کرد. حاجمحسن هم صلاح ندید حرفش را پی بگیرد. بعد از جلسه، اسد همه دهدوازده نفر سران و بدنه دولت و ارتش را مرخص کرد. حتی دستور داد که مترجم ها هم بروند. آن وقت روبهروی حاجمحسن نشست و به عربی گفت: «مگه نمیدونید سوریه پر از جاسوسه که توی جمع عمومی حرف از موشک میزنین؟!» و در ادامه توضیح داد که ما به دلیل شرایط جنگی فعالی که با اسرائیل داریم تمامی کموزیادشدن سلاحها و آرایش نظامیمان تحت نظارت شوروی انجام میشود و با وجود اینکه ما علاقهمند به پیروزی شما در جنگ هستیم، ولی بههیچوجه امکان دادن موشک به شما را نداریم؛ یعنی در اصل، چنین اجازهای به ما داده نمیشود.
کارهایشان کند بود و بوروکراسی اداریشان طول میکشید. هرروز از صبح میرفتند و روی مبلها مینشستند. وقتی نوبتشان میشد، جلوی میز میرفتند و میپرسیدند: «پس کار ما چی شد؟» افسری که همیشه پشت میز مینشست، کاملاً خشک و رسمی میپرسید: «برای چه کاری آمدهاید؟» وحید دستجردی میگفت: «برای همان کاری که خودتان میدانید!» افسر انگشتان دستش را به حالتی که صاف به هم چسبانده بود، به طرف آنها میگرفت و هیچ نمیگفت. با دیدن این حرکت دوباره برمیگشتند و انتظار میکشیدند؛ چراکه این علامت در فرهنگ لیبی به معنی صبرکردن بود.
شب اول همه با اعتماد به نفس و رسمی کار را شروع کردند. جعفری گوشهای ایستاده بود و نگاهشان میکرد. آنها هم با اصطلاحات انگلیسی و حرکات استاندارد و وظایف تعریف شده مشغول کار بودند. هر کاری کردند کف موشک گیر کرد به پایین در هواپیما و تو نرفت. شب دوم و سوم توی کتابها مشغول پیدا کردن راه حلی برای این مشکل بودند. کوچکترین ایدهای که مطرح میشد، اجرا میکردند؛ اما هیچ راهی نتیجه نمیداد... کوچکترین ضربه و غرشدگی روی بدنهاش میتوانست روی سرعت و برد موشک اثر بگذارد. هرنوع محافظی هم که رویش میکشیدند اندازهاش را بزرگ میکرد و دیگر از در هواپیما رد نمیشد...بعد از دو هفته شبزندهداری بالاخره توانستند دو تا از موشکها را بار بزنند.
از همهچیز میپرسیدند. - چه کسانی عضو سپاه میشن؟ - پولدارها هم میتونن عضو بشن؟ - اگه در آینده اونا به مقام برسن و منافعشون به خطر بیفته، خط سپاه به کدام سمت میره؟ - ولایت فقیه فرقی با خلیفههای بعد از پیغمبر نداره. همون طوری که عثمان خطا کرد ولایت فقیه هم ممکنه خطا کنه. آخرش همیشه دیکتاتوریه.
شب به طرف سپاه راه افتادند. توی دفتر سپاه احمد چندین ساعت زحمت کشید تا توانست پرونده راننده را پیدا کند و از روی آن نشانی خانهشان را دربیاورد. خانهشان در غرب تهران بود و شمارهای هم توی پرونده نبود. با حاجیزاده سوار استیشن شدند و با سرعت حرکت کردند. خداخدا میکردند که از طریق خانوادهی راننده بتوانند ردی از او پیدا کنند. وقتی از پیچ آخرین کوچهای که در نشانی نوشته شده بود پیچیدند، کفی حامل موشکها را دیدند که کنار دیوار خانهای پارک شده بود. عصبانیت و خوشحالیشان قاطی شده بود... پلاک خانه راننده را پیدا کردند و در زدند. چند بار در را کوبیدند و زنگ را زدند تا اینکه رانندهی سبیلکلفت در حالی که کتش را روی دوشش انداخته بود، جلوی در ظاهر شد. حاجیزاده سعی کرد خودش را کنترل کند. - داداش! شما سرخود کجا راهتو گرفتی رفتی؟ اومدی خونهتون گرفتی خوابیدی؟ - مگه شما نگفتی بار کرمانشاهه؟ خب نصفهشب که راه نمیافتن کرمانشاه. گفتم بخوابم صبح سر فرصت بارتونو میرسونم. احمد و حاجیزاده به هم نگاه کردند.
«برادرا! امروز مهمترین و بنیادیترین کار ما تدوین جزوات آموزشیه. حالا که سوریها قبول کردن جزوات ما رو پس بدن کارمون آسونتره، ولی این نیست که این جزوههای خام همه چیزی باشه که ما تو سوریه یاد گرفتیم. ما باید یه دستی به سر این جزوهها بکشیم و ریزترین تجربهها و مشاهداتمون رو هم بهشون اضافه کنیم و اونا رو در هر زمینه و تخصص به شکل کتاب دربیاریم. همین الآن وقتشه. تا چیزی فراموش نشده باید دست به کار بشین. این کتابها قراره به لطف خدا بیس آموزش موشکی جمهوری اسلامی بشه. برا همین کوچکترین کوتاهی یا خدای ناکرده اشتباه شما، باعث میشه که تا ثریا دیوار کج بره.»
از لاشه در آهنی و بقایای دیوار گذشتم. تیرآهن سقف طوری افتاده بود که زیرش قسمت کوچیکی خالی مونده بود. نوزاد قنداقپیچی درست تو اون قسمت زنده بود و دستهاش رو روی هوا بازوبسته میکرد. بچه از گریه سیاه و کبود شده بود و صداش از رمق افتاده بود و نفسش گاه بند میاومد. دویدم جلو برش داشتم... گرفتمش زیر اورکتم و تا سر خیابون دویدم. اونجا اونو به یکی از زنایی که جمع شده بودد برا کمک دادم و اومدم طرف ماشینم... من که از بغل کردن بچهای که از گرسنگی به حال مرگ افتاده بود، اون طور دلم میلرزید، ببین آقام امام حسین وقتی اصغرش رو گرفته بغلش چه حالی شده.
جلود مثل دیشب شروع کرد به تعریف کردن از انقلاب اسلامی و اینکه ما از شما حمایت میکنیم که یک دفعه دستم رو کوبیدم روی میز و بلند گفتم: «دروغ میگید!» خیلی جا خورد. ادامه دادم: «شما میگین که الآن خط مقدم جبهه اسلام ایرانه. شما میگین صدام دشمن همه اسلامه. اون وقت شما موشک دارین و نمیدین ما به دشمن همه کشورهای اسلامی بزنیم.» جلود هنوز به حالت عادی برنگشته بود. زبونش گرفته بود بنده خدا! بعد از چند جمله که ربطی به بحث نداشت، گفت که «موشکها دست خود رهبره و باید با اون حرف بزنی.» فردا که ما واسه دیدن قذافی رفتیم سرت؛ به رحیم صفوی گفتم لباس فرم سپاه بپوش. خودم هم لباس فرم پوشیدم. با آقارحیم هماهنگ شدیم و همین که وارد چادر شدیم، هر دو احترام نظامی کردیم و تا آزادباش نداد همان جا ایستادیم. بعد من با همون لحن نظامی به عربی گفتم که دو تا سرباز اسلام اومدن به سرهنگ قذافی فرمانده کل نیروهای انقلابی دنیا گزارش بدن... بعد از توضیحات مختصر درباره وضعیت جنگ و پیشرفتهای خودمان، گفتم که حالا ما از شما موشک میخوایم که آخرین ضربه رو به دشمن وارد کنیم. قذافی هم سرش رو تکون داد و گفت: «آره جلود یه چیزایی میگفت. باشه من بهتون موشک میدم. فقط به شرطی که گاهی لابهلای عراق، عربستان رو هم بزنید.»
«بچههای ما سه ماه توی سوریه با جدیت تمام دورهی پرتاب موشک رو گذروندند. نمرات آخر دورهشون همه خوب بوده و سوریها اذعان داشتند که توانایی پرتاب در بچههای ما به وجود آمده. علاوه بر اینکه ما از روزی که اومدیم به هر کلکی شده خودمون رو نزدیک تیم لیبیاییها کردیم و تونستیم به طور عملی شاهد عملیات پرتاب باشیم و دانستههای تئوریمون رو به صورت عملی ببینیم و تجره کسب کنیم. من به شما قول میدم که بچههای ما خودشون بدون کمک هیچ نیروی خارجی میتونن این کارو به نحو احسن انجام بدن.»
در خانه مان پارچه ای داشتیم که مادربزرگم سال های خیلی دور به مادرم هدیه داده بودند. مادرم هم آن را روی سطوحی از خانه می انداخت که می خواستیم دیده نشوند. یک قسمت کم اهمیت و خاک گرفته. این اتفاق سال ها در خانه ما مرسوم بود تا یکی از اقوام آن گوشه خاک گرفته را کشف کرد و فریاد کشید:«اینو چرا اینجا گذاشتین! می دونین قیمتش چقدره؟» کتاب خط مقدم برای من مثل همان فریاد بود و خواندنش مساوی بود با کشف کردن حقیقتی ارزشمند در گوشه ای خاک گرفته.
داستان من و کتاب خط مقدم طولانی است، زمستان 96 صد تایش را سفارش دادیم تا بین بچه های دانشگاه پخش کنیم و خودم هیچ وقت نرسیدم که یکی را بردارم و بخوانم. آن زمان کتاب هنوز تا این حد معروف نشده بود و من هم رغبتی برای خواندنش نداشتم. چون به نظرم کتابی مثل همه ی کتاب های دفاع مقدس بود و چند وقتی بود خواندن حجم زیادی از این نوع کتاب من را شدیداً دل زده کرده بود. احساس می کردم همه ی کتاب های دفاع مقدس قرار است روایت هایی پراکنده، نامرتب باشند. به همین خاطر خواندنِ خط مقدم را تا بهار 99 به تاخیر انداختم و در نهایت سراغش رفتم چون کتاب «یک محسن عزیز» از نویسنده را خوانده بودم و متوجه شده بودم فائضه غفارحدادی روایات دفاع مقدس را به صورت داستانی در می آورد. و کسی نیست که خاطرات پژوهش نشده را بدون هیچ پرداختی توی کتاب بریزد و مخاطب هم از سر تعلق ایدئولوژیک نتواند انتقادی بکند. برای همین به خط مقدم اعتماد کردم و چندین بار از خودم پرسیدم که چرا همان زمستان 96 سراغش نرفتم؟
خط مقدم برخلاف آن چیزی که اغلب تصور می کنیم، روایت زندگی شهید حسن طهرانی مقدم نیست. بلکه روایت تولدِ صنعت موشکی ایرانی در کنار بخشی از خاطرات زندگی حسن طهرانی مقدم است و وجه تمایزش با باقی کتاب های دفاع مقدس (علاوه بر داستانی بودن) این است که تصویر رایجی از دفاع مقدس ارائه نمی دهد. آنچه ما از جنگ خوانده ایم اغلب روایت نبرد زمینی در جبهه های جنوب بوده است و از بخش عظیمی از جنگ که بر دوش نیروی دریایی و هوایی و حتی جبهه های غرب بوده غفلت کرده ایم. خط مقدم دست ما را می گیرد و ما را به گوشه ی دیگری از جنگ می برد. گوشه ای که تصویرهای آشنای شب عملیات و شهادت را ندارد.
اگر نظر من را بخواهید، خط مقدم روایتی شبیه به فتح خرمشهر دارد. همان قدر که در عالم محاسبات فتح خرمشهر برای نیروهای ایرانی غیرممکن بوده. دستیابی به صنعت موشکی هم غیرممکن بوده است. اما این بار مسیر پیروزی از خط کشی های نظامی عبور نمی کند. مسیر عجیبی است که چیزهایی مثل دیپلماسی پیچیده، علم، صنعت و ... را در کنار هم در برمیگیرد و مهم تر این که به جنگ خلاصه نمی شود و تا امروز ادامه پیدا می کند.
خواندن کتاب خط مقدم از این جهت برای من شبیه کشف آن پارچه ارزشمند در یک گوشه خاک گرفته بود که تا آن زمان نمی فهمیدم موشک دقیقا به چه درد می خورد. آن هم یک سلاح نظامی بود مثل هزاران سلاح دیگری که در رژه ها کنار هم می چینند. اما کتاب خط مقدم رویه ی دیگری از ماجرا را نشان داد. آنجا که حسن طهرانی مقدم و تیمش دوره آموزش شش ماهه پرتاب موشک را دو ماهه می بینند، صحنه هایی در لیبی که سعی دارند صرفاً موشک ها را سوار هواپیما کنند و به ایران بیاورند و همین کار ساده دو هفته طول می کشد و در نهایت فقط و فقط هشت موشک به تهران می رسد که مشخص نیست می تواند چه مدت کفاف بدهد، یا صحنه هایی که سردار حاجی زاده جوان در دمای منفی 28 درجه فرودگاه پیونگ یانگ سعی دارد موشک های نه چندان پیشرفته کره شمالی را سوار هواپیما کند و در کنار همه ی آن ها منتی که سربازان لیبیایی برای پرتاب هر موشک بر سر تمام گردان موشکی ایران می گذارند و دست آخر پایان نفس گیر و دوست داشتنی داستان که چیزی شبیه پیروزی بر تمام این لحظه های سخت و عجیب است.... پیدا کردن چنین روایتی شبیه باعث می شد حسی شبیه پیدا کردن یک پارچه ارزشمند در گوشه خانه داشته باشم. چیزی که تصورش را هم نمی کردم که ارزشمند باشد اما تازه می فهمم برای به دست آوردنش چه مراحلی طی شده است.
نظرم در مورد کتاب به همین جا ختم می شد، اما بعد از اینکه کتاب را با بچه های کلاس نهم خواندیم آن ها به ابعاد دیگری هم توجه کردند. مثلا گفتند نویسنده هیچ وقت برای توصیف حسن طهرانی مقدم از مجموعه ای از صفات استفاده نکرده بود. مثلا نگفته بود او فرمانده ای شجاع، غیور، خستگی ناپذیر و ... بود. بلکه شجاعت و غیرت و خستگی ناپذیری را در ضمن قصه به ما نشان داده بود. با توصیف صحنه های آموزش سخت و فشرده ی سوریه، با شوخ طبعی و فوتبال بازی کردن، با ناامید نشدن در لحظه گره خوردن همه ی راه های موفقیت و...
با این همه ی این تفاسیر خط مقدم کتابی است که از لحاظ محتوا و فرم در سطح بالایی قرار دارد. کتابی که می تواند هم الگوی خوبی برای ساختار روایت نویسی جنگ باشد، هم محتوای خوبی و متفاوتی از تاریخ جنگ ارائه می دهد.
برای من که چندان اطلاعی از وضعیت تسلیحات نظامی ایران در جنگ هشت ساله و به ویژه موشکی شدن آن و روابط بین المللی موثر برآن نداشتم اطلاعات جالبی داشت روایت داستانی خوشخوان و روان بود تمرکز بر یک موضوع اصلی و جا دادن بقیه موارد در حواشی زندگی شهید تهرانی مقدم کشش بیشتری در خواننده ایجاد می کرد ریتم کتاب تا انتها خوب بود و هیچ گاه نیفتاد تعلیق ها ها به جا بود و در ایجاد هیجان در روند داستان کمک می کرد روش بازگویی شرح زندگی قهرمان کتاب از آخر به اول و در ضمن فلاش بک ها به خوبی انجام شده بود توی ذوق نمی زد و کتاب را از خط اصلی خارج نمی کرد در مجموع تجربه خوبی بود و خواندنش را به دیگران توصیه می کنم
من این کتاب را خییییلی خیییلی دوست داشتم. اول از همه بخاطر اینکه در کل به کتاب های دفاع مقدس علاقه مندم، دوم اینکه این کتاب، شخصیت پردازی بسیار خوبی داشت. به طوری که من توانستم حتی با شخصیت هایی که آنچنان هم نقش مهمی در داستان نداشتند، ارتباط خوبی برقرار کنم و کاملا آنها را باور کنم و بشناسم. خصوصا شخصیت خود شهید طهرانی مقدم زا بسیار خوب تعریف و توصیف کرده بودند. به صورتی که با وجود آنکه ایشان شخصیت بسیار والایی داشتند، اما باز هم من توانستم با ایشان همزاد پنداری کنم. خصوصا بخشی که ایشان در زیارت بودند، دقیقا ایشان را درک می کردم و احساس می کردم شاید اگر من هم آنجا حضور داشتم، همان احساسات را از خودم بروز می دادم. نکته بعد اینکه این کتاب، خیییلی زیاد من را به شخصیت "شهید حسن طهرانی مقدم" آشنا کرد. چون من در واقع هیچ اطلاعاتی از ایشان نداشتم. دیگر اینکه علاوه بر جنگ به خانواده ایشان هم پرداخته بودند، خیلی خوب بود. خصوصا حس دلتنگی همسرشان در تمام شب هایی که ایشان نبودند. یکی از نکاتی که از نظر من زمان جنگ را جذاب می کند، روحیه رزمنده هاست، که از نظر من در این کتاب، همه ی شخصیت ها این روحیه را در وجودشان داشتند. دیگر اینکه داستان، اوج و فرود خوبی داشت و اصلا خسته کننده نبود. کاملا می شد که نصف کتاب را پشت سر هم بخوانی و خسته نشوی. نثرش هم اصلا سنگین نبود که خواندن و فهمیدنش سخت باشدو در واقع نویسنده توانسته بود با آسان ترین نثر و داستان، یک مفهوم عظیم و مهم را به مخاطب برساند. البته از نظر من برای تعریف دو سال، پانصد صفحه کمی زیاد است و قطعا اگر کوتاه تر بود، خواننده ی بیشتری پیدا می کرد. از نظر من بهترین بخش داستان، بخش زیارت رفتن شهید بود. علاوه بر حس و حال شهید که خیییلی دوست داشتنی و رویایی بود، توصیف مکان حرم و موقعیت ها، باعث می شد که من هم شدیدا هوس کنم که به چنین زیارتی بروم... و در آخر اینکه من معمولا از کتاب هایی که مستند گونه هستند، خیلی خوشم نمی آید، اما انگار این کتاب کاملا متفاوت بود. چون اصلا حس مستند را منتقل نمی کرد. هنگام خواندش، کاملا احساس خواندن یک داستان شیرین و جالب را داشتم. در کل کتاب فوق العاده ای بود و من بسیار دوستش داشتم...
فاطمه احمدوند خط مقدم روایتی از تشکیل یگان موشکی ایران با محوریت زندگی شهید تهرانی مقدم که نفراول یگان موشکی است این کتاب ماجرای تلاش ها ورنج هایی است که افرادی ازجمله شهید تهرانی مقدم سردار حاجی زاده شهیدباقری وشفیع زاده باقریان وسیوندیان گودرزی وبلالی وافرادی دیگر برای اینکه ایران توانایی ساخت وپرتاب موشک داشته باشد متحمل شده اند
اغاز داستان کمی گنگ بودواین گنگ بودن به این خاطربود که کمی بعدازماجرایی که انتهای کتاب رخ میدهدرانویسنده درشروع داستان گفته بود واین گنگ بودن تاصحفه ی اول ونصفی ادامه داشت وبه نظرمن طولانی بودنش خوب بود به این خاطر که خواننده را ترغیب میکرد که به خواندن ادامه دهد و تا اخر داستان کنجکاو باشد که بفهمد سلیمان کیست وچرا کار اش به حسن طهرانی مقدم گیرکرده و نمیخواهد پیش او برود نکته ی مثبت دیگرهم این است که وقتی خواننده به انتهای کتاب میرسد وازخیانت لیبیایی ها مطلع میشود یاداول کتاب میافتد واحساس غرور میکند وپاسخ سوالاتش را میابد باوجود اینکه ابتدای داستان گنگ بود اما فضا طوری بود که ما ازهمون موقع با فضای داستان اشنا میشدیم مشکلاتی که درسیر داستان وجود داشتند به موقع یعنی نه خیلی زود که هیجان نداشته باشد ونه دیر که خواننده خسته شود حل شده بودند ریتم داستان درطول داستان حفظ شده بود ودلیلش هیجان حاصل از مشکلاتی که پیش میامدند بود حوادث داستان از رابطه ی علت ومعلول پیروی میکردند و علت رخدادن هر حادثه ای درطول داستان بسیارواضح بود همچنین نویسنده زیاده گویی نکرده بود وبیش از حدهم توصیف نکرده بود وبه این خاطر خواننده کسل نمیشد نویسنده ویزگی شخصییت ها رادر طول داستان ودرطی دیالوگ ها واتفاقات متعددبه خواننده معرفی کرده بود ودر اول کتاب شرح نداده بود شخصییت ها به خوبی ازلحاظ اخلاقی توصیف شده بودند وازاین لحاظ قابل درک بودند اما ازلحاظ قیافه خیلی توصیف نشده بودند وهمین موضوع تصورکردن را سخت میکرد اما من به راحتی میتوانستم خودم راجای انها قرار بدهم اعمال واحساسات انها و همچنین روابطشان باهم باور پذیر بود شخصییت هاهمه خوب ومثبت نبودند طوری که باور پذیر نباشند مثل تاخیرکردن بچه های یگان موشکی درسوریه و همراهی نکردن سپاهی ها دربرخی مواقع این کتاب در مقایسه با سایر کتب دفاع مقدس دربحبوحه درجنگ بود اما در جبهه یازندان های عراق نبود و روایت تلاش پشت جبهه ی کشوربود وحالت داستان داشت ومثل حکایت زمستان که اززبان رزمنده ای داستان گفته میشود نبود یااززبان همسرشهید موضوع تازه وجذابی داشت وهمین تفاوت ها باعث میشد من این کتاب رابیش ازسایرکتب دفاع مقدس دوست داشته باشم پایان داستان بسیار ضربه زننده و جذاب بود در صحفه ی اخربعدازکلی تلاش وپشتکار موشک پرتاب میشود انقدر تاثیر گذاربود که میتوانست اشک خواننده رادربیاورد کتاب به جا به اتمام رسیده بود نه اینطوری بود که یکدفعه همه چیز روبراه شود و طولانی هم نبود نویسنده قصدداشت که تلاش ها یی که افرادی درجهت ساخت یگان موشکی کشیده بودند ورنج هایی که متحمل شده بودند راشرح دهد وموفق هم عمل کرده بود نویسنده پیام رادرسیر داستان گنجانده بود وپیام رابه خوبی به خواننده انتقال داده بود
بسم الله اولش بادیدن حجمش گفتم حالا حالاها در خدمت کتاب باید باشم اما وقتی شروع کردم به خوندن نتونستم ولش کنم چون با وجود خستگی چشام،داشتم داستان خستگی واقعی یه عده دیگه رو میخوندم این بود که خجالت میکشیدم اسم خستگی خودم رو خستگی بزارم داستان بسیار پر محتواست از این حیث که بدونیم برای رسیدن به هدف چه ها کشیدیم اما میتوانست قلم بهتری این داستان زیبا رو به نکارش در بیاره در کل ممنون از تمامی زحمت کشان این کتاب
موقع خواندن این کتاب عباراتی مانند #دست_خدا؛ #خودباوری؛ #امید دائم در ذهنم می چرخید؛ نمی دانم چرا از اول کتاب آن را بابغض عجیب شروع کردم؛ در سراسر کتاب این بغض هیچ جا فروکش نکرد. واقعا دست خانم غفار حدادی درد نکند؛ بسیار متفاوت تر از سایر کتابهایی بود که از دفاع مقدس خوانده بودم؛ هم روایت های فنی و عملیاتی داشت هم روایت خانوادگی؛ که جذابیت کتابها را بیشتر کرده بود و عجین بودن انها؛ لا به لای هم؛ دست نوشته های الهام و نامه هایشان به عمق بغضم اضافه میکرد.حتی استفاده از روزنوشت های آ.رفسنجانی روایت را چند جانبه کرده بود. قبلا بارها تصمیم گرفته بودم کتاب برای تاریخ اقای رفیق دوست را بخوانم که با خواندن این کتاب اشتیاقم برای آن کتاب بیشتر شد. در اثنای کتاب هر جا نام لیبی و قذافی و رایزنی با او به گوشم میخورد یاد امام موسی صدر می افتادم؛ ایا در اثنای تمام مذاکرات دیپلماتیک هیچ وقت حرفی از او شده بود!؟ نسبت به سایر کتابهایی که از دفاع مقدس خوانده بودم نگاه حاج حسن نسبت به همسرش برایم جالبتر بود؛ این که در جای جای نامه در مورد حق درخواست مالی و مسائلی که ممکن است او را اذیت کند پیگیر بود؛ تقریبا اولین بار یود در نامه های دفاع مقدسی میدیدم! البته به نظر می رسید نگاه مادرش هم به عروس مترقی بوده برخلاف آن زمانی ها؛ مثلا همین کار فرستادن او به سوریه. همسرم مشغول فکر کردن و مطالعه کردن در مورد چگونگی تخول در آ. پ است؛ به ایشان گفتم این کتاب مصداق کامل یک تحول با رویکرد امام وانقلاب و اسلام است؛ بخوانش نگاهت را باز میکند. آنچه از مدیریت شهید تهرانی مقدم برایم بسیار جالب بود؛ رویکرد فکری حتی در آموزش های سوریه و مواجهه با لیبی ها نسبت به شوروی ها . طبق معمول همه کتابهای دفاع مقدسی توسل همه جایی؛ شاید علت خیلی از قفل های امثال ما در زندگی همین بی همت بودن در توسل های دائمی باشد. این طور کتابها را که میخوانم از غر زدن هایم خجالت میکشم. خداییش چرا همسران آنها این میزان صبور بودند. جایی در کتاب الهام می گوید بعد از جنگ ما هم به زندگی عادی برمی گردیم؛اما برای او هیچ وقت زندگی روی عادی به خود ندید و شاید همین الان.. از ناامیدی های این روزهای خودم خجالت میکشم؛ آنها در روزهایی که کشور حتی لنگ سیم خاردار بود اینگونه پر از امید و خودباوری بودند. قسمت های مربوط به کره شمالی هم برایم بسیار جالب بود و حرف های پیونگ یانگ یاد جملات امام می افتم که جنگ واقعا گنج بود. منتظر می مانم تا روزی روایت مسیری که تیپ موشکی تا امروز آمده است هم بخوانم باید جذابتر و نفس گیر از روایت های این کتاب باشد. در جای جای کتاب وقتی اسم حاجی زاده به گوشم میخورد زخمی جانم را آزار میداد از جنس روزهای التهاب سقوط هواپیما. قسمتی از کتاب را با پسرم شنیدم؛ فقط توضیح کوتاهی دادم که داستان فردی است که آن موشک های داخل موزه را ساخته است. به موزه دفاع مقدس اراک فکر می کنم به نیمه کاره بودن چندین ساله اش.. به این که چند سال دیگر فرزندانم از دیدن روایت قهرمانی های فرزندان وطن با این اهمال کاری ها محرومند. 😔 https://taaghche.com/book/67685
لحن کتاب میان جدی، عاشقانه، خاطره، داستان در نوسان است و حالت یک دستی ندارد. اگر از لحن شعاری و بسیار بد کتاب بگذریم، که در بعضی از قسمتها نیز همان لحن هم منقطع و پاره میشود، بعضا اطلاعات جالب و خوبی درباره پیدایش یگان موشکی سپاه به مخاطب میدهد. در زمان تولد یگان موشکی سپاه میشود به سه جناح اصلی افراد را تقسیم کرد که کار هر کدام از این جناحها مهم و حیاتی بوده و در صورت نبود یا شکست کار هر کدام، عملا زحمات جناحهای دیگر بیثمر میشده است: 1. جناح سوریه: متشکل از ۱۳ نفر من جمله شهید حسن تهرانی مقدم که برای آموزش و فراگیری پرتاب موشک به سوریه میروند و در مدت حدود ۳ ماه آموزشهای اولیه را فراگرفته و به ایران بازمیگردند. علاوه بر آموزش ابتدایی افراد، این گروه با تدوین جزوهها و دستنوشتهها و تجارب خود از این سفر در قالب کتاب، که با تاکید و پیگیری شهید مقدم انجام شد، اولین منابع مکتوب این آموزشها را در ایران پایهریزی میکنند. 2. جناح لیبی: این جناح مسئول متقاعد کردن قذافی و خرید موشک از لیبی را بر عهده داشتند. آغازگر این جناح محسن رفیقدوست بوده و پیگیری کننده خرید و تحویل موشکها از لیبی احمد وحید دستجردی و دستیارش بودند که به مدت حدود ۳ ماه در لیبی ماندند تا بتوانند پارت اول موشکها در قالب ۸ موشک اسکاد بی را از لیبی تحویل بگیرند. در ادامه نیز هر پارت موشکی شامل ۸ عدد موشک میشد. 3. جناح ایران: این جناح مسئول آمادهسازی و فراهم کردن امکانات اولیه، پادگان موشکی، سوله، محل نگهداری موشکها و نیز آمادهسازی و میزبانی از تیم اعزامی از لیبی بودند که مسئول پرتاب موشک بودند.
در انتها نیز با کارشکنی لیبی و تیم لیبیایی، گروه ایرانی مسئولیت پرتاب موشک را شخصا بر عهده میگیرند. اما با خرابکاری تیم لیبیایی در سکو پرتاب و موشک مواجه میشوند. این تیم در مدت ۱۷ روز مشکلات را برطرف کرده و در ۲۱/۱۰/۱۳۶۵ اولین موشک اسکاد بی توسط متخصصین ایرانی به سمت بغداد شلیک میشود
کتاب بسیار خوش خوان و روانه با اینکه یه روایته و یه جورایی تاریخ نگاری محسوب بشه اما قالب داستانیش کشش و جذابیت برای دنبال کردن متن کتاب رو ایجاد کرده نویسنده ماهرانه قالب تاریخ نگاری رو با گریز زدن ها و آمیختن بخش هایی از زندگی شخصی و کار تخصصی شهید تهرانی مقدم تلطیف کرده جزئیاتی که ذکر شده درمورد جان گرفتن و تولد یگان موشکی کمتر جایی به این شکل جامع و کامل میشه پیدا کرد چون کتاب در مورد یه مسئله ی نظامی طبیعتا جزئیاتی وجود داشته که ممکنه حتی نویسنده هم به دلیل امنیتی بودن اونها بهشون دسترسی نداشته ولی این خلل موقع مطالعه حس نمیشه و پیوستگی خوبی جریان داره تو کتاب و این هنر نویسنده و پژوهشگر محترم کتابه خوندن کتاب رو به همه ی ایرانی ها توصیه میشه اینکه بخشی از پشت پرده ی چیزی که امروز موجب مباهات و افتخار ماست رو بدونیم قطعا جذابه
این کتاب ما رو با روند موشکی شدن ایران، از شروعی که حتی اجازهی پرتاب موشکهای خریداری شده رو نداشتیم، تا وقتی که به استقلال نسبی رسیدیم همراه میکنه. سختیهایی که تیم حاج حسن کشیدن تا ایران به جایی برسه که امروز ایستاده، نشون میده که واسه ایرانی جماعت بنبستی وجود نداره. چون ما فقط به دنیامون فکر نمیکنیم، سرمایهگذاریهامون بلندمدت و دوجهانیه✌🏻
خواندن این کتاب سحر روز ۱۳ ماه مبارک رمضان تمام شد. سلام و رحمت خدا بر حسن تهرانی مقدم و یاران شهیدش و یاران در قید حیاتش، به خاطر خون دلهایی که خورند و تلاشهایی که کردند از سر صدق و اخلاص...
این کتاب رو وقتی شروع کردم که خیلی خسته بودم و از خیلی چیزا ناامید شده بودم. تصور اولیهام این بود که با کتابی مواجه میشم که کل داستان دستیابی به سلاح موشکی رو تعریف میکنه اما وقتی مقدمه رو خوندم، متوجه شدم فقط قراره حدود دو سه سال اولش رو توضیح بده؛ با خودم گفتم مگه قراره چی بگه که ایننننن همه صفحه رو فقط گذاشته واسه تعریف دو سه سال؟! ولی هر چی جلو میرفتم بیشتر متوجه میشدم که چرا این همه صفحه فقط برای دو سال! تازه اونم فقط تا اونجاش که میتونن یه موشک رو خودشون پرتاب کنند نه تا اونجایی که یه موشک رو بسازند! با تصور وجود اصطلاحات تخصصی و حالت گزارشگونه کتاب رو شروع کردم اما هنر نویسنده و طنز لطیف موجود در صحبت شخصیتها به هیچ وجه کتاب رو برای خواننده خستهکننده نمیکنه بلکه اشتیاق به پیگیری داستان پیدا میکنه تا ببینه ماجرا به کجا ختم میشه و هر عملیات چطور به نتیجه میرسه...
با خوندن این کتاب، بیشتر از قبل به این مکاشفه رسیدم که هیچ امری بدون بارها زمین خوردن و یا علی گفتن و بلند شدن، به سرانجام نمیرسه... رسیدن به خط پایان و موفقیت همون لحظهای اتفاق میافته که خیلی ناامیدی و میخوای همه چی رو ول کنی؛ غافل از اینکه اگه یه ذره، فقط یه ذره دیگه تلاش کنی، به چیزی که میخوای میرسی...