اگر با این دیدگاه وارد کتاب بشین که نویسنده یه نقاشه با عواطف عمیق و دلبستگی به برادری که با سرطان از دستش میده، میتونین ازش لذت ببرین. قرار نیست تو کتاب دنبال هنرمندیهای زبانی شگفت انگیز بگردین. قراره پای مرثیهی یک نقاش برای از دست دادن برادرش بشینین. ساده و دلنشین بود.
یک کتاب پیشنهادی بود... پیشنهاد خوبی نبود مصطفی دشتی یک هنرمند نقاش که برهه ای از زندگیش مربوط به سرطان برادرش و سفرهاشون رو توی این داستان اورده... زندگینامه نیست داستان نیست در کل 160 صفحه ی کتاب شاید یاراگراف خوب بشه درآورد... بیشتر شبیه این هست که دفترچه ی خاطرات کسی رو برداری از یه قسمتی شروع به خوندن کنی قلم روانی داره ساده نوشته شده پر از نوستالژی اما 160 صفحه نوستالژی جذابیت رو میگیره... کتاب فراز و فرودی نداره من تو چند ساعت خوندمش اونم به این خاطر که میدونستم اگر بذارمش زمین سراغش نمیرم با وجود اینکه روان نوشته شده منو جذب نکرد اما این سلیقه ی شخصی من هست شاید خیلی ها خوششون بیاد یه برهه از زندگی یه نفر رو بدون هیچ پیش زمینه ای از اون شخص بخونن! این مربوط به سلیقه ی شخصی شماست
کتاب هایی مشابه این کتاب و با این شیوه ی روایی که نویسنده برش های کوچیک و ساده از زندگی رو تعریف میکنه رو هر بار که خوندم اصلا دوست نداشتم. مثلا کتاب های قفسه ی آبی نشر چشمه. همیشه می خوندم و میگفتم خب که چی؟ الان تهش چی شد؟ اوایل این کتاب هم همین حس رو داشتم. اما یک تفاوت بسیار بزرگ داشت. در کنار نگارش بسیار ساده و حتی کوتاه، که شاید باعث میشه کتاب خسته کننده نشه، داستان سوگ عمیقی داره رو داره روایت میکنه. هر از گاهی به خودم می اومدم می دیدم ناخودآگاه کتاب رو بستم و دارم به عزیزان از دست رفته ی خودم فکر میکنم. بنظرم قطعا ارزش خوندن داره
« بارها پیش می آمد که آن قدر در خود گم میشدم و با احوالاتی پیچیده و گنگ در عمق ناامیدی و ندانم کاری میافتادم و با دست و پازدنهای زیاد به سطح هوشیاری باز میگشتم. بی قراری در جانم تخمهایی میکاشت که جز میوههای یأس وناامیدی ثمره دیگری نداشت. از روزگار و گرفتاریهایش شدیداً دلزده شده بودم. مثل نوزادی بودم که از پستان مادر جدایش کرده باشند، قدرت حرکت نداشتم. بعد در خود مثل سبویی در شب یخبندان میشکستم. ناتوان و افسرده در جستوجوی طولانی در دهلیزهای تو در توی ذهنم وامیماندم، بی آنکه توانسته باشم قواعد بازی را به هم بزنم، تازه اگر هم می توانستم در عوض پیشنهادی نداشتم». این قسمتی از «خرچنگهای بلوری» است. نوعی زندگینامه قصهوار که مصطفی دشتی در سوگ برادرش، علی دشتی، نوشته است. راوی در چنگال بختکی گرفتار است که « مثل باد گرمی که به صورت بخورد و منبع آن مشخص نباشد»، همچون کابوسی او را آسوده نمیگذارد. بختکی که با نوشتن سایه خود را رفتهرفته جمع میکند و دور میشود. کتاب علاوه بر اینکه احساسات همدلانه و عاشقانه دو برادر را که هفت سال با هم تفاوت سنی دارند نقل میکند، سرشار از وصف تصاویر بکری از طبیعت ایران است. این کتاب نوعی گفتوگوی همدلانه را با طبیعت پیش میبرد واز این رو میتوان آن را یک اثر اکولوژیک نامید. تصادفی نیست که پدر راوی یک جستجوگر آب و سازنده قنات در بلوچستان و یزد است و درواقع روح و زندگی فرزندانش را با همین عشق و حرمت به طبیعت سیراب کرده است. جهان داستان را همین رابطه میان افراد این خانواده و طبیعت پر میکند، چندان که جایی برای واقعیتهای تاریخی و اجتماعی باقی نمی گذارد.
خواندنش اول هایش خیلی کند پیش می رفت اما از فصل های وسط به بعد خیلی سریعتر خوانده شد. فکر می کنم یکی از دلایلش هم این بود که من از این کتاب ها و نوشته ها که نویسنده مدام در حال دست و پا زدن در پوچی است بدم می آید و چند فصل اول کتاب به من این حس را میداد