دوستانِ گرانقدر، همانطور که از عنوانِ کتاب پیداست، در این کتاب نامه هایِ زنده یاد <نیما یوشیج> جمع آوری شده است... برایِ آشنا شدن با زندگی و اندیشهٔ نیما، خواندنِ این نامه ها میتواند جالب باشد... البته اگر وقتِ کافی داشته باشید
در زیر به انتخاب، بخش هایی از نامه هایِ نیما را برایتان مینویسم
---------------------------------------------
به برادرش: آه، چه کسی میتوان گفت که مرتب کردنِ کاغذ جاتِ یک ادارهٔ دولتی و سنجاق زدنِ آنها برایِ من کارِ خوبی نبود.. سرانگشتانی که میتوانند کتابها نوشته و به عالمِ انسانیت خدمت کرده باشند، اگر به وظیفهٔ خودش عمل نکرده باشد، خیلی جایِ تأسف است
**************************
به خواهرش: هیهات! من میتوانم وحشی ترین حیوانات را آرام کنم، اما از آرام کردنِ این قلبِ کوچک عاجزم.. میتوانم انسان و حیوان را بفریبم، اما قلبِ خود را نمیتوانم فریب بدهم.. تو سلام و محبتِ ابدیِ مرا به موجِ رودخانه ها و دره هایِ تاریک و گلهایِ صحرایی برسان
**************************
به همسرش: موجِ دریا، که در وقتِ طلوعِ ماه و خورشید، اینقدر قشنگ و برازنده است. کسی
توانسته به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد!؟ ولی کوهِ محکم، اگرچه به ظاهر خشن است، تمامِ گلها رویِ آن قرار گرفته اند
**************************
به برادرش: وقتی ادارهٔ دولتی را ترک کردم، پیش از همه پدرِ من بود که با اقوامِ من مشغولِ ملامتِ من شدند.... همه میگفتند بدکاری میکند و غالباً میگفتند: بیچاره، دیوانه است
**************************
به نصیر: آیا ممکن است، کسی میانِ آتش برود و طبیعتاً نسوزد؟ شهر منبعِ بدبختی است.. خوشبختی در او برایِ یک مغزِ حساس محال است، محال!! کسی حرفِ مرا گوش نمیدهد.. اما من هم با اشخاص چه کار دارم؟ این منم که باید سرمشقِ زندگانیِ خودم باشم، نه آنها
**************************
به همسرش: سعی داشته باش در قلبِ کسی که با او زندگی میکنی، یادگارهایی بگذاری که در ایامِ پیری، موقعی که خواهی نخواهی شکسته و ناتوان میشوی، آن یادگارها مانع از این باشند که آن آدم از تو دور بشود
**************************
به برادرش: مادرم این روزها برایِ خواهرِ کوچکِ من، کبکِ زنده ای خریده است و من خودم پرهایش را مثلِ اینکه با او کینه ای داشتم بریدم.. در این حین به او گفتم: مثلِ من اسیر شو.. حقیقتاً به این حیوانِ قشنگ حسد میبردم که چرا تا به حال آزاد بوده است
**************************
به میرزاده عشقی: من و تو هیچکدام نمیدانیم، فردا از این امواج چه اشکالی بیرون می آید.. ملت دریاست، اگر یکروز ساکت بماند، بالاخره یک روز، منقلب خواهد شد
**************************
به خواهرش: رودخانه در شبهایِ وحشی چه حال دارد؟ گلهایِ زردِ کوچکی که رویِ ساحل باز میشوند، مثلِ اینکه میخواهند از پستانهایِ رودخانه شیر بخورند.. شبیه به چه چیز هستند؟
برایِ تو یک کلاه از گُل درست میکنم که هرچه پروانه هست، دورِ آن کلاه جمع بشود.. برایِ تو پیراهنی به دست می آورم که در مهتاب، مهتابی رنگ و در آفتاب به رنگِ آفتابی باشد. این چه رنگ پیراهنی است؟
**************************
به یک دوست: تأسیسِ مدارس در روستاها، مطلقاً یک ظاهرسازی و هوسرانی است. بدونِ توجه در تنظیمِ دروس و ادواتِ مدرسه و تنظیمِ کارِ معلم و فراهم کردنِ وسایلِ کار و این قبیل چیزها و آنچه مربوط است به تعلیم و تربیت و طرقِ معلومِ آن... فقط سوراخ هایِ بدهوایِ تنگی کرایه کرده اند و چند میزِ شکسته در آن گذاشته اند و در رأسِ آن معلمی با حقوقِ بسیار ناچیز... چون میخواهند در ولایات و دهات هم مدرسه داشته باشند.. اسمِ این سوراخ ها را مدرسه گذاشته اند
---------------------------------------------
امیدوارم این ریویو در جهتِ معرفی این کتاب، مفید بوده باشه
<پیروز باشید و ایرانی>