Jump to ratings and reviews
Rate this book

پوف

Rate this book
پوف یک شادینامه کوتاه
نمایشنامه

68 pages, Paperback

3 people are currently reading
83 people want to read

About the author

عباس نعلبندیان

26 books87 followers
Abas Na'lbandian
عباس نعلبندیان (۱۳۲۸–۸ خرداد ۱۳۶۸) نمایشنامه‌نویس پیشرو ایرانی بود. وی در جشن هنر شیراز مورد تحسین قرار گرفته و جوایز متعددی را به‌دست آورده‌بود. عباس نعلبندیان در سال ۴۸ به عنوان مدیر و عضو شورا در کارگاه نمایش مشغول به کار شد و تا اواخر سال ۵۷ در همین سمت باقی‌ماند. با وقوع انقلاب ۱۳۵۷ ایران، کارگاه نمایش منحل شد. تعدادی از اعضای کارگاه به دادگاه احضار شدند، از جمله عباس نعلبندیان که ۴ ماه را در زندان گذراند. آسیب روحی این ۴ ماه، به همراه انزواء و محدودیت‌های حضور در عرصهٔ تئاتر او را خانه نشین کرد. وی در سال ۱۳۶۸ خودکشی کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
8 (19%)
4 stars
11 (26%)
3 stars
11 (26%)
2 stars
6 (14%)
1 star
6 (14%)
Displaying 1 - 11 of 11 reviews
Profile Image for Agir(آگِر).
437 reviews716 followers
July 23, 2016
تا صفحه 6 که خواندم، فک می کردم فقط با یک داستان پو..و طرفم
چون نعلبندیان "حدیث پیدایی" را خیلی واضح و عریان توصیف کرده
و با خودم می گفتم چطور از این آدم اینقد تعریف شده بعنوان نمایشنامه‌نویس پیشرو ایرانی
اما با خوندن 4 صفحه بعد فهمیدم کارش واقعا درسته
و نکته آخر که این نمایشنامه کوتاه فلسفی در رده سنی 18 + قرار داره

:جملاتی از کتاب

نیک: شاید که دهانی، به تبسمی بر سیاهی چیره شود

گناگ: شاید که دهانی به ناسزایی بر تباهی بیفزاید

ما سفر به نظاره ی این تکرار ملال انگیز محتوم بی سرانجام می کنیم. سفر به نظاره ی این سیر سرد سیاه بی امید بی فرجام. سفر به نظاره ی این چرخ گردنده ی ناچار

نیک: آری

گناگ: آری. ریسمان دلو را تازه می کنیم و چرخ را به چرخش مکررش می گردانیم. ای باد، از بستر آرام خویش بیرون شو! ای خاک، عصیر زندگانی را از سینه خویش برویان
Profile Image for Behzad.
656 reviews123 followers
May 28, 2023
کلاً نعلبندیان در یه سری از نمایشنامه هاش (میگم یه سری چون استثنائایی هم هست مث «داستانهایی از بارش مهر و مرگ» و «اگر فاوست یه کم معرفت به خرج داده بود - و میگم نمایشنامه چون داستانها و رمانش فرق دارن) اینطوری نیست که بخونی و بگی به به عجب کتابی خوندم، از خوندنش خیلی لذت بردم.
اما تو رو به فکر وامیداره و از حیرت تو رو پُر میکنه.
این نمایش هم شاید، شاید، یه جور روایت از آغاز خلقت باشه؛ یه جور روایت غیرمقدس، و غیرمذهبی، یا به عبارتی تقدس زدایانه.

اول نمایش هم یه هرزه نگاری به تمام معنا و عمداً پرده درانه س.

«و ما سفر به نظارۀ این تکرار ملال انگیز محتوم بی سرانجام می کنیم. سفر به نظارۀ این سیر سرد سیاه بی امید بی فرجام. سفر به نظارۀ این چرخ گردندۀ ناچار.»
Profile Image for Bahareh.
14 reviews6 followers
June 6, 2022
بخشی از نقد انوشیروان مسعودی-ادبیات ما/منتشرشده در رادیو زمانه

«در پوف، نگرش و نگارش نعلبندیان به اوج خود می‌رسد.
برای رهایی از ذهنیت خطی و نظام‌مند که متکی به نشانه‌های شمایلی است و در یک نظام ِ دلالتی از پیش موجود جای می‌گیرد، نعلبندیان به شکلی هوشمندانه در نمایشنامه ” پوف، یک شادی نامه کوتاه” به سیستم گسست و تکرار روی می‌آورد. در جهانی که او با اتکا به این سیستم می‌سازد، مخاطب به طور دائم زیر ضرب گرفته می‌شود. مسئله اینجاست که این گسسته بودن ِ روایت، که باعث ساخته شدن خرده روایت‌های تکه پاره می‌شود، از دو طریق به یک کلیت می‌رسد، در واقع جهان ِ نمایشی انسجام می‌یابد. این دو راه، یکی دیالکتیک ِ پنهان است و دیگری دلالت‌های تلویحی خود متن است.
دیالکتیک پنهان به این صورت است که هر تکه روایت در نگاه نخست، مستقل و بی ربط است، حتی بی‌معنا، اما نعلبندیان با چینش ِ هدفمند ِ روایت‌ها با ناخودآگاه ِ مخاطب سخن می‌گوید. روش ِ دوم سیستم ارجاعات ِ نعلبندیان است، نعلبندیان ساختار ِ نمایشنامه را مانند ِ متون ِ عرفانی سده‌های میانه‌ی ایران ساخته است. نمایشنامه با ” حدیث ِ پیدایی ” آغاز می‌شود. باقی حدیث‌ها نیز تا حد زیادی وام گرفته از همان ساختار هستند، ” حدیث سفر سخت “، ” حدیث اهرمن ” و….
درباره نوع نگرش نعلبندیان، باید گفت در اکثر ِ نمایشنامه‌های او، جبر یا تقدیر ِ موجود نه تقدیری فرازمینی که برساخته‌ی دست اکثریت است. تقدیری است که انسان ِ عاصی را به جنون می‌کشد. با این همه گهگاه این تقدیر در نمایشنامه‌های او، به خصوص کارهای نخستش رنگ و بوی فرا زمینی نیز می‌گیرد. اما در پوف، نعلبندیان تمامی ِ انگاره‌های ِ نمادین را واژگون کرده است. نیگ و گناگ ( خیر و شر) که نظاره‌گر قصه‌های نمایشنامه هستند، نه تنها در انفعال محض قرار دارند بلکه نسبت به جبر و تقدیری که ” انسان” خود پدیدش می‌آورد ناراضی و افسرده‌اند. نعلبندیان در پوف همه چیز را واژگون می‌کند تا ” حقیقت” پنهان شده را به تصویر بکشد. نعلبندیان ِ پوف، دیگر از فضاهای جامعه سنتی رها شده است. او کلیت ِ انسان ِ معاصر را به صلابه می‌کشد، به زیر نگاه نقادانه خود می‌برد. خشونت ِ موجود در متن ِ نعلبندیان که با نوعی هجو همراه می‌شود، یک گروتسک ِ هراسناک می‌سازد که همزمانی خنده و وحشت را برای تماشاگر ممکن می‌سازد.
او برای نخستین بار به شخصیت‌هایی می‌پردازد که تا پیش از او هیچ کس در ادبیات ِ فارسی ِ معاصر شهامت پرداختن به آن‌ها را نداشته است.
سه شخصیت با نام های عجیب ِ ” جبل المقصور ” و “حبل المکسور ” و… سه مرد مفعول هستند که در یک شب ِ عیش و نوش توسط مشتریانشان، یکی‌شان کشته می‌شود. در ادبیات ِ فارسی اصلا پرداختن به این حاشیه نشین‌ها، به این مطرودین اجتماعی، نفس ِ عملش جرم بود و نعلبندیان در پوف این کار را می‌کند.
او با قرار دادن ِ اپیزودیک ِ چند روایت و روایت کردن ِ شخصیت‌هایی که هرکدام به شکلی هولناک یا به قتل می‌رسند یا گم می‌شوند، یا همه چیزشان ویران می‌شود، جامعه معاصرش را به تسویه حساب فرا می‌خواند. در متنِ نعلبندیان هیچ گروهی باقی نمی‌ماند که تحلیل نشود. سیاستمدارانی که باد می‌بردشان، بازجو و زندانی‌ای که هر دو یک سخن می‌گویند، شهبانویی که کمر به قتل ِ شاه بسته است، گروهی جوان ِ عاصی که مست می‌کنند و…
فضای ِ گروتسک نمایشنامه بیشتر از آن که به هدف ِ هراساندن باشد به هدف ِ عریان کردن است. نعلبندیان با جدیت ِ تمام، تمامی تصاویر ِ کلیشه شده‌ی ادبیات ِ معاصر و گذشته ایران و جهان را ویران می‌کند تا تصویر خود را بسازد، این امر بسیار مهمی است: نعلبندیان در این متن ابتدا ویران می‌کند و سپس می‌سازد. برای مثال در یکی از ایپیزودها، ما با تصویر ِ کلیشه‌ای یک خانواده‌ی ایرانی روبه‌روییم بر سر سفره‌ی هفت سین، خانواده‌ای پاک و منزه، خانواده‌ای مهربان و دوست داشتنی که به همنوعانشان کمک می‌کنند و به یکدیگر احترام می‌گذارند، نعلبندیان از کلیشه‌ای ترین زبان ِ موجود برای دیالوگ‌های این بخش یاری گرفته است. در انتهای ِ اپیزود، هنگامی که دختر خانواده دعای ِ تحویل سال را در دلش می‌خواند، پدر ِ خانواده به شکلی مضحک و هولناک می‌میرد، دختر آرزوی مرگ پدر را داشته است. این گونه است که پوف تبدیل به یکی از رادیکال‌ترین متون ِ نمایشی معاصر ایران می‌شود.
در حدیث پیدایی، (بخش نخست نمایشنامه) رکاکت ِ کلامِ کاراکترها به حدی زیاد است و به میزانی صحنه اروتیک است که احتمالا مخاطب ِ میانمایه را در همان ابتدا میخکوب یا زده خواهد کرد. نعلبندیان از یک رابطه‌ی جنسی چرک ِ فقرزده با زبانی به شدت لمپنی و سکسیستی کمک می‌گیرد تا حدیث پیدایش ” انسان ” را روایت کند.
نمایشنامه کوتاه پوف، در انتها با پرسش به پایان می‌رسد، پرسشی سخت که مخاطب را مورد خطاب قرار می‌دهد، پرسشی که تند و تلخ است : آیا این سرنوشت ِتلخ آدمی محتوم است ؟... »
متاسفانه نسخه‌هایی که از این کتاب وجود دارن، همگی اسکن‌شده و تاحدودی سخت‌خوان هستن. اما شدیدا پیشنهاد میکنم اون چند صفحه رو هم به هر مشقتی هست بخونید چون واقعا این شاهکار ارزشش رو داره!
Profile Image for Dina.
111 reviews54 followers
January 4, 2023
«سرواده‌سرایی که از مرگی حقیر، به هذیان مرگی شکوهمند می‌گریخت.»
Profile Image for baQer (BFZ).
136 reviews19 followers
June 16, 2017
"نمایشنامه‌ایی درباب "حدیث پیدایی

ما سفر به نظاره ی این تکرار ملال انگیز محتوم بی سرانجام می کنیم
سفر به نظاره ی این سیر سرد سیاه بی امید بی فرجام
سفر به نظاره ی این چرخ گردنده ی ناچار
Profile Image for Abbas Dibaji.
17 reviews1 follower
June 11, 2022
بنظر می‌رسید نعلبندیان در پوف از آشوبی می‌گوید که برای تغییر دنیا بپا شده است! از آشوب درونی فرد به فرد، تا اجتماعات و گروه‌های ریز و درشت! از انسان معاصری که نمی‌تواند دمی بی‌آساید و به هرچیزی چنگ میزند! در طی این تقلا هم، بیشتر و بیشتر خشمگین می‌شود؛ اتفاق جالبی که در متن مشهود است رابطه‌ای بین سکس و خشونت کارکترهاست! نعلبندیان در آن زمان از این رابطه با خبر بوده است. از اینکه چطور خشم سرکوب شده به سکس تبدیل می‌شود و سکس سرکوب شده به خشم! کارکتر خیری که مدام توسط کارکتر شر سرکوب می‌شود و در انتها شر را می‌گاید. یا دختری که نیاز جنسی‌اش در خانواده‌ی مذهبی سرکوب شده و آرزوی مرگ برای پدرش می‌کند. یا مستان لایعقلی که شبی دستشان از سکس کوتاه بوده و فردی را پای بساط مستی می‌کشند. این‌ها همه نشان می‌دهد که نعلبندیان در اپیزودهای به ظاهر بی‌ربط از این رابطه به عنوان یک نخ تسبیح استفاده کرده است.
و در آخر یاد این می‌افتم که : انسان سرکوب/طرد شده، روزی طغیان خواهد کرد. برایش مهم نیست که انتقامش را از اهلش می‌گیرد یا از کسانی که ربطی به آنها ندارد. فقط انتقام می‌خواهد! نمونه‌های طغیان این کارکترها در تاریخ و نمایشنامه‌ها کم نیستند : مانند ملاقات با بانوی سالخورده و کاهنه‌های باکوس.
Profile Image for سارینا.
97 reviews35 followers
January 4, 2021
-شب این جا بمون
+شب که چه عرض کنم. صبح داره می‌زنه
- پس اقلن حالا نرو
Profile Image for Eshraq.
215 reviews22 followers
Read
September 2, 2024
خیلی گیرا بود
من نمایشنامه رو از یه pdf خیلی داغون خوندم اینطور که مجبور بودم یه سری کلمات حدس بزنم ولی اصلا باعث نشد زمین بذارمش یا از فضاش دور بشم.
درباره لذت بردن حرف نمی‌زنم درباره یکجور مسخ‌شدگی حرف میزنم که فقط ۶۸ صفحه زمان می‌بره اما یه سفر طولانیه.
Profile Image for Mercedé Khodadadi.
254 reviews18 followers
June 25, 2020
فایل اسکن‌شده از کتاب قدیمی رو خوندم و بعضی جاها اصلاً خوانا نبود
یه سری جاها رو نمی‌فهمیدم نویسنده داره چی می‌گه و از چی حرف می‌زنه، ولی خب قرار نیست ادبیات همیشه قابل فهم همه باشه. شبیه هذیون بود
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
May 17, 2020
* پوف؛ عباس نعلبندیان*
...
⁦▪️⁩حدیث ِ پیدایی.
.
فرصَتی نیست، زمان آغاز می‌شَوَد.
مکث.
ما به نِظاره.
شاید که غنچه‌ای به مهر شکفته شود.
شاید که غنچه‌ای به مهر پژمرده شود.
شاید که رهایی به تبسمی بر سیاهی چیره شود.
شاید که دَهانی به ناسِزایی بر تَباهی بیفزاید
~
و ما سفر به نظاره‌ی این تکرار ملال‌انگیز محتوم ِ بی‌سرانجام می‌کنیم، سفر به نظاره‌ی این سیر ِ سرد بی‌امید ِ بی‌فَرجام، سفر به نظاره‌ی این چرخ ِ گردنده‌ی ناچار [ مَکث.]
~
آری ریسمان دلو را تازه می‌کنیم و چرخ را به چرخش مکررش می‌گردانیم، ای باد از بستر ِ آرام خویش بیرون شو، اِی خاک، عصیر ِ زندگانی را از خاک ِ خویش برویان، و ای آتش ِ غمناک ِ این هَستی خار ُ خَراب باش! [مَکث.] و اِی نفس ِ هستی، از آن دُرد ِ دردآوَر، درّه‌ها را مَست کُن.
~
نور به ناگهان از همه‌چیز و همه‌جا می‌رود. فقط دایره‌ای کوچک بر روی ِ اندام ِ سپید ِ انسانی می‌ماند. سینه اش شکفته می‌شود، گلی سپید به سوی آسمان سر می‌کشد و می‌روید.
مکث.
نور می‌رود.
...
▪️حَدیث ِ افیون
.
- با من از رازی سخن می‌گویی؟
- با شما سربَسته‌ها را می‌گشایَم.
- چه می‌گویی!؟
- شما ورای تقدیرید.
...
⁦▪️⁩حدیث ِ اهروغن
.
مَن به تو لَبخند زدم، تو به من نور داده بودی
.
سِدای یک: به روشَنایی ِ خانه رسیدم
سِدای چهار: خانه روشن شد؟!
سِدای یک: یک‌سَره روشَن
.
شاعِر خابیده است
تکّه‌یی مَهتاب بر شاعر...
.
زَنی که بوی ِ خاب می‌دَهد مرا می‌بوسَد
.
می‌تَرسَم، من می‌تَرسَم، این دَستی که از من به در می‌رود و به دور می‌رود از تو است؟! باش! باد! دارَد گریه‌ام می‌گیرَد، این راز را برایَم بنویس
.
شَب باد می‌توپَد، باران می‌توپَد، توفان می‌توپَد، جرقه‌هایی نامرئی می‌زنند و نیرویی سیاه، در خود منفجِر می‌شود
.
زَنی دانه‌های مو را از روی ِ پیشانی‌اَش کنار می‌زند، دود از اُتاغ می‌رود، ولی او می‌ماند
.
بادی غَمناک می‌آید ُ بادی غَمناک می‌رَوَد
.
Displaying 1 - 11 of 11 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.