Jump to ratings and reviews
Rate this book

سپیدی جهان

Rate this book

62 pages, Paperback

First published January 1, 1997

Loading...
Loading...

About the author

هرمز علی‌پور

18 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
2 (40%)
3 stars
2 (40%)
2 stars
1 (20%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Farnaz.
360 reviews134 followers
March 3, 2020
معنای مرگ می‌گیرد سکوت من
اینجا که انتظار افسانه می‌شود
اینجا که هستی‌ام
آواره در حرف‌های نگفته‌ی من است
چقدر بنشینم و نگاه کنم چدر
پرنده‌ای را که در شیشه
بال‌های خویش را باز می‌کند و می‌بندد
و زاویه می‌سازد باز
تا پیر شوم در زوایای پنهان و
رازی که دوست دارد
تا ابد این غنچه بودن خود را
____________________________________________________________
و در پلک‌هایم هیچ چهره‌ای برای ماندن نیست
____________________________________________________________
نمی‌شناسم
جز آسمان غمگینی
که از اندوه من قدیمی‌تر است
بزرگتر اما نیست
____________________________________________________________
رنگی غمین به روی هرچیز است
که آدمی نمی‌تواند
ایمن از اندوه به خواب رود
و چون که از خانه به خیابان گام می نهیم
با دل غمگین باز به خانه برمی گردیم
و در کنار خویش می خوابیم

چون مرثیه ای که در آغاز تنهاست
و بعد تمام آسمان را می گیرد
اندوه
تمام جان مرا گرفته است
____________________________________________________________
مرگ به من می‌نگرد
از شاخه‌ی درختی که سبزی خود را
وانهاده در غبار
مرگ به من نگاه می‌کند
در کوچه‌ها که خاموش‌اند
و چون به خانه‌ی خودم هستم
روشن‌تر است نگاه او
که از میز و مداد
از کتاب‌های تازه و کهنه
از آینه
می‌نگرد به من دائم مرگ

و کودکی آرام خفته‌ست بر دامان مادرش
و کودکی بر دفتر مشق‌های خود خواب است
____________________________________________________________
می‌مردم اگر در همان حالت می‌ماندم
نمی‌توانم بگویم اما چگونه هم بودم
فقط می‌دانم که می‌مردم
علی‌الخصوص روزنامه‌های زرد را که می‌خواندم
انگار که تازه‌اند و بوی آخرین صبح مرا دارند
و نام‌ها و امضاها که دیگر یک تکه از تارخ‌اند
و از خودم پرسیدم چه شد که من ماندم

برای همین است که اینقدر تنهایم و می‌بینم
در کاغذهای زرد که پاره می‌شوند به آسانی
چقدر درخت مرده می‌توان دید و چقدر دوست و
چقدر کبوتران غمگین و مزارهای گل‌های گونه‌گونه را
____________________________________________________________
این سیب نیز می‌پژمرد
و زلفی هم که صبح‌ها را بیاراید
و با همین چهره است
نمی‌شود به کوه زنم به عصر اما
چنین که می‌خواهم به سایه‌ای از یاد برم
گیاه و گریه‌های آدم را
و گفته‌های او را هم
پس تنها نگاه می‌کنم که این ماه کوچک را
و می‌دانم نزدیک باغچه‌ای
پرنده‌ای هستم
که شهر هفتم را به پشت سر دارد.
____________________________________________________________
هزاربار دیگر هم که از من بپرسید می‌گویم
دنیا همین است و زندگی همین چیزهاست
همین که در ساعت‌های معینی یکدیگر را
می‌بینیم
همین دیدن‌ها و همین گفتن‌ها
همین لیوان چای که دست توست و
همین سیگار روشنی که من دارم
یک تلفن یک نامه یک لطیفه یک خبر
این‌ها ولی همه دلیلی نمی‌شود که نگوییم
که آدمی در پشت رازهایش عظیم‌تر است
نه چون کسی که در نخستین دیار
تمام روح خود را برهنه میریزد به روی میز

و حتما به یادتان هم هست که در بهار گفتم
بیا نگذاریم که این چراغ خاموش شود به راحتی
اینجا
____________________________________________________________
وحشی‌تر از نگاه تو می‌گردم
در وحشت این روزگار که می‌خواهد
دور از نگاه تو باشم من و
کور از نگاه تو باشم من
و تنها نام ان سحر را شنیده‌ام
که در بازوان تو رام می‌شود
و نجواها دارد به سایه‌ی درخت‌ها نیز
رام تو می‌گردد
و من تا به جستجوی خود برخیزم
این خانه را صحراتر از هزار صحرا ساخته‌ام

و بی‌آنکه گام از گام بردارم
من گرد نام تو می‌گردم
____________________________________________________________
در واژگان به عصر
خوب است چقدر اندوه نشسته باشد
چقدر پرنده‌ی بی‌آشیانن به مویه‌ها باشند
چقدر درخت سر بریده تنه به هم زنند
چقدر گل غریب
جان در غروب خود دهد

و این همه قلم که می‌گریند
و این همه کاغذ به رنگ غم

که روز گویی تازه رسیده است از راه و
چیزی از سرزمین من نمی‌داند
____________________________________________________________
اکنون باید اندوه این زمین را بازشناسیم و
پرنده‌ای که پروازهای خویش را می‌گرید
____________________________________________________________
برای اینکه خود را از این همه اندوه نجات دهیم
بگذاریم که صندلی هامان همین طور کنار هم باشند
اگر که دوست دارید نام های خویش را عبور دهیم
از آب ها و برای درختان دور دست هم
تعریف تازه ای به دست دهیم
حالا که خنده های گل به شب
آن گونه محو شده است که از فرط گریه ها
این خانه ها دیگر شبیه گورستان است

من اما هنوز نظر به عصر دود دارم
و ساعتی که با دو دست چراغ گفت وگو برافروزیم

که حس می کنم تمام واژه ها این جا
رنگ خجالت جهان را به چهره های خود دارند
____________________________________________________________
«الف»
در این خانه هر چیزی رو به فراموشی است
و من نمی‌دانم که بعد از این فراموشی چیست
فقط می‌دانم تسکین خود ندیدم از گل‌ها و
آن ستاره‌ای که بود و دیگر نیست
نه گونه‌گونه‌ی آب‌ها و نه واژگان زیبا و
نه اینکه این اشیا

که نام خویش نیز گاه به سختی به یاد می‌آرم
و زنده‌ام اگر هنوز
یادم رفته است تا که بمیرم من
که دیده‌ام صبح و پسین پنجره یکی است

چه روبه‌روی دریا و چه صحن گورستان
بگشایم آن را به جز خموشی غمین نمی‌بینم
و می‌شود گاه که با خود خورشید
تا اولین ستاره خیره‌ام به زخم قدیمی‌ام

«ب»
که می‌بینم با هوش مرده است درگاه
با هوش مرده است ایوانپ
با هوش مرده است حتی
اتلق دوست داشتن و کتاب‌ها و نقش بر دیوار
و دیدگان من می‌سوزد نگاه به هرچه که می‌کنم
و دستانم دو درخت مانده در برف است
و پاهایم دو نشانه از دو سنگ قبر
به زیر برف آن هم
که می‌بینم
در قید خواندن نیست پرنده‌ای
در قید روییدن گلی نمی‌بینم
و چهره گلدان‌ها غمین‌تر از هروقت دیگر است
و افروختن را از یاد برده است چراغ

از بس که عاجزند همه

«د»
در این خانه هر چیزی رو به فراموشی است
و یا که رو به سردی و مرگ است
که می‌رسد تا یک تکه ابر به سر در منزل
همچون پرنده‌ای می‌افتد
در لابه‌لای کفش‌ها و دمپایی‌ها
و گاه که دوست دارم نقاشی کنم و آب‌رنگ
کوچکی سازم
برای دل خودم
دستم نمی‌رود مگر به سوی خاکستری
رودها که می‌کشم خاکستری
دریاها و ابرهای آن خاکستری‌ست
پرنده و قایق خاکستری
و آدم‌ها4خاکستری. خاکستری. خاکستری

«ی»
پس دست می‌کشم از نقاشی و می‌دهم به آب
تمام نقاشی‌های خاکستری را

و چون که می‌زنم به در، از خانه می‌بینم
هر دری که باز و بسته می‌شود
از بوی گریه کور می‌شود دلم

پس دست می‌نهم در دست واژگان و راه می‌افتم
اما کجا؟ خودم نیز این را نمی‌دانم
____________________________________________________________
و گاه بی‌آنکه بدانیم در شب سخن می‌گوییم و
صبح از چشم خود می‌فهمیم گریسته‌ایم آن‌قدر
که در پلک‌هایمان انارهای شکسته بسیار است
____________________________________________________________
دوست من است این گل
که آسمان چنین زیباست
با هر بهار اما چند شعر می‌توان نوشت
که پیش هم نیستیم
تا پرده از سپیده برگیریم

به هر بهار اما نمی‌نگرد آنگاه
جز دیدگان غمگینی به واژه‌های ما

و من
که با برادرم هابیل به یک نگاه مردیم
Profile Image for Jamshid saeedi.
44 reviews11 followers
October 14, 2015
معلوم نیست در فاصله انتشار "نرگس فردا" تا "سپیدی جهان" چه بر شاعر گذشته است که این کتاب، تا این حد دگرگون شده از کار قبل می نماید. اینبار با شاعری تلخ اندیش تر همراهیم و تغییر موضع نه فقط در نگاه و محتوا که در لحن و زبان هم به وضوح اتفاق افتاده است. زبان و شیوه خاص شاعر در مخاطب قرار دادن خواننده به شکلی است که انگار او را با صمیمیتی خاص به خصوصی ترین درد دل ها و راز گذاری هایش دعوت کرده باشد

هزار بار دیگر هم که از من بپرسید می گویم
دنیا همین ست و زندگی همین چیزهاست
همین که در ساعت های معینی یک دیگر را می بینیم
همین دیدن ها و همین گفتن ها
همین لیوان چای که دست توست و
همین سیگار روشنی که من دارم
یک تلفن، یک لطیفه، یک نامه، یک خبر
این ها همه ولی دلیلی نمی شود که نگوییم
که آدمی در پشت رازهایش عظیم تر است
نه چون کسی که در نخستین دیدار
تمام روح خود را برهنه می ریزد به روی میز
و حتما به یادتان هم هست که در بهار گفتم
بیا نگذاریم که این چراغ خاموش شود به راحتی اینجا

و این سطرها هم جلوه هایی از تلخ اندیشی های شاعر

با آن که می دانم جان را هم که تعارف کنیم/ پلکی نخواهد جنبید چون دست نوازشی که می کشیم بر سنگ

که چون به دیده ام نگاه کنی ای دوست اندوه خلقت آدمی پیداست/ و می بینی که خواب غمگینی در آن اشاره ای زنده است

رنگی غمین به روی هر چیز است که آدمی نمی تواند ایمن از اندوه به خواب رود

در این خانه هر چیزی رو به فراموشی است/ و من نمی دانم که بعد از این فراموشی چیست/ فقط می دانم تسکین خود ندیدم از گل ها/ و آن ستاره ای که بود دیگر نیست







Displaying 1 - 2 of 2 reviews