بنویس چون چراغ واژگان افروختیم تنها شدیم به ناگهان هر یک _____________________________________________________________ بنویس تا یک علامت سوال باقیست خوابها ادامهی رویاهای ما به روزهایند و رویاها دنبالهی آنچه ناتمام ماندهست که آدمی در نقطهچین جملهها تنها جای گریستن خویش را میجوید و چون همیشه لغتی هست که غایب است بر این زمین اندوه هم چون کتابی است باز که بادها میوزند بر آن و درس میدهند آن را و میگویند که انسان همیشه بعد از مرگ زبان حال پرنده را میفهمد چون ماه که غربت آدمی را به گور در باران به صیقل میآرد ____________________________________________________________ اینگونهایم بله که دائما درختی قدیمی در مردمکهامان باژگونه میمیرد تا اینکه مرگ بیاید و ما را و خاطرهی درخت را با هم به شانههای گریانی بسپارد ____________________________________________________________ گفتم از آن خویش مخوان هرگز تو چیزی را هرگز از آنِ خویش مگوی و هم ندان چیزی را حتی نام گلی کوچک را که در کنار او میسوزی که این دنیا نمیداند که آدمی چه میگوید مل همین امروز که بعد از گریستنِ بسیار گفتی که آدمی چقدر تنهاست. که بردهای از یاد که من چقدر میگفتم هرگز از آنِ خویش مخوان حتی همین اندوه را که فکر میکنی تنها تو را کشته است ____________________________________________________________ چرا به روشنی نگویمت اما که این روزها چیزی به خاطرم نمیآید فقط میدانم در من هنوز حضور اندوهاست اگرچه از تمام پنجرهها نام مرا پرسیدی و گفتی گه میتوانم به هر شیئی «نفس ببخشم من» و گفتی از آسمانی که میرود به خواب کنار نیلوفر این روزها اما فقط میدانم که این رودخانه گیجتر است از من و تا دست به دست هم دهند دو گل ما میبریم از یاد که در باران چقدر بدون چتر تنها بودیم که تنها یکبار قدم زدن در باران برای دوستی کافی نیست ____________________________________________________________ به ما کسی نگفته است هنوز هم که حالاست در ججملهها به صبح چه میوزد که چون در به روی خورشید میگشاییم ناگه پر از اندوهست تمام این خانه و از شعلههای درون نمیدانیم چگونه میتوان گریخت وقتی میبینی به صبح ناچاری چیزی شبیه مصیبت را بپیمایی تا چون به خانه برمیگردی آنچه را به دست آوردی مل چارسنگ کوچک به چارگوشهی سفره بگذاری تا بادبادکی نسازند بادها از آن سفره با اینکه پاهای بر زمین است و جان تو همراه پرندگانیست که نمیدانی که از کجا میآیند و میروند کجا به ما کسی نگفته است که خورشید این همه اندوه را با خود از کجا میآورد هر روز ____________________________________________________________ اکنون باید دوباره بنگرم بر خود و این زمین زیرا که گریههای کامل مرا دیدند اکنون که در خموشیام هزارویک سیاره در انفجار خویش میغلتند که آدمی اگر ناگزیر به عمر جاودانه میگردید ناچار به اختراع مرگ برمیخاست و من اکنون با دیدگان دیگری باید معنای مرگ و زندگی را مرور کنم این سان که چون میرسند به من هردو به یک نام سخن بیاغازند ____________________________________________________________ و با خود راست اگر باشیم میبینیم تنها زخمهای انسانهاست که تازه میگردند باز میبینیم که زخمهای آدمها نیز شباهتی دارند سالها و تقویمها را که از میان برداریم ____________________________________________________________ که آرزوهامان چون سیگاریست که نیمی از آن را در زیرسیگاری وعدهای هم در نعلبکی خاموش میکنیم و بعد میخوابیم که آرزوهامان مل پرندگان به یک جای نمیمانند تا اینکه عاقبت روزی عکسهای ما در باران نه چتر میگشایند و نه اینکه یقهها را بالا میکشند و ما که بیشتر وقتها چون عکسهایی هستیم که بر مزارانند که رنگ میبازیم زود ____________________________________________________________ ای کاش که اندوه آدمی به عمر گلها بود تقدیر این جهان ولی چقدر تاسفبار است که عمریست به ناگزیر که در استعارههای نو به نو پیر میشود و شاید هم برای دوستی دو گنجشک هم درختی با سایههایش نخواهد ماند چنین که این جهان کمر به نابودی خویش بسته است و آدمی هم که معلوم است ____________________________________________________________ و تا صدای کسی را از پشت در بشنوم میدانم خبرهای بدی برایم آورده است و ما که در سوگواری مهربانتر هستیم علیالخصوص بر گور تازهای که میایستیم
من در کوچه های زندگی چیزی را گم نکردم که در میان سایه ها به جستجوی آن باشم که حرف هایم را زدم با ماه، با گل، با شب و می دانم چیزی نگذاشت جوانی کنم ...................................
"از راه رسیده"
تمام این حرف ها را که می زنید اکنون ما پیش از این به دوست خود گفتیم از جمله همین که این جا نمی توان گلی کوچک حتی به زلف رود نشاند و حالا هم فقط می توانم تنها صندلی ام را به شما تعارف کنم و از هیچ چیز هم اطلاعی ندارم و نمی پرسم هم که کار من نیست این که می خواهم که آن چه مانده از عمرم با واژه ها دوستی کنم و آسمان این جا را هم دوست دارم زیاد و خانه کوچکی را هم که از من نیست البته با تمام دنیای آن سوی آب ها عوض نمی کنم