گاه انسان را موهبتی می دانیم که درک زندگی و معنا را ممکن ساخته,او را با گستاخی اشرف مخلوقات می خوانیم و از اینکه خود جزئی از اوییم احساس تقدس شبه خدایگان واره ای داریم,گاه نیز از ارتباط خود با این نسل اهریمنی ویرانگری که بلای طبیعت و هر آنچه زنده است(حتی از نوع خود) بیزاریم,تکفیرش میکنیم و آن را حیوانی پست و شریر می دانیم و پنهان و آشکار ارزوی نابودی این خلق را در دل می پروانیم و قلبا در حسرت دیدن روزی هستیم که طبیعت تمام اثار فساد و اضمحلال انسان بر چهره ش را با درختان سبزش و حیوانات زیبایش بپوشاند.
با همه اینها انسان نه گونه ای فرازمینی و آسمانی ست,نه حتی گونه ای اهریمنی و فروزمینی که از قلب آتش های جهنم درون زمین برآمده باشد
انسان تنها حکمران پیروزی است که روز به روز قلمرو تعدی و تسلط بلا منازعش را پیش برده و گاه مست از شکست ناپذیری استیلایش به جاودانگی می اندیشد..حال آنکه طول زندگی انسان بر زمین در تاریخ جهان عمری بس کمتر از یکبار بال زدن مگسی در جنگلی استوایی دارد.
با همه این تفاصیل..گناه یا موهبت فرو افتادن سنگریزه ای که موجب بهمن بشریت شد را باید به گردن میمون هایی انداخت که روزی شروع به راه رفتن بر دو پای خویش کردند..دگر روز که تصویر سنگ چاقو تیز کنی متعلق به چند یک میلیون سال قبل در دوره دیرینه سنگی را دیدم..از خود پرسیدم انسان اولیه ای که ظهری گرم در افریقا چاقوی خود را که شاید به الیاف قرمز رنگ دسته آن که ساخته دستش اسن مباهات می کرده و آن را از آن خودش میدانسته,آیا میتوانست که نه در عالم بیداری که در خواب هایش لحظه ای جهانی را ببیند که نفس وجودش مقدمه تولد آن خواهد بود؟ آیا انسان های اولیه اگر آینده جهان را در خوابی میدیدند همچنان به زندگی ادامه میدادند یا که با وحشت به پا خواسته از آن, مرگی دسته جمعی را شیرین تر میافتند؟