نژادپرستی در همه فرهنگها و در همه زمانها وجود داشته است، اما تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی در قرن بیستم بیهمتا بود چون: سیاست رسمی حکومت تبدیل و به اجرا گذاشته شده بود. از سال ۱۹۴۸ به بعد، هر فردی در کشور به یک گروه نژادی رسمی منتسب میشد. طی زمان، رفته رفته قوانین بیشتری به تصویب رسید تا جدایی اعضای نژادهای گوناگون تضمین شود و بدین ترتیب حقوق همه بجز اروپاییان به شدت محدود شد و این سیاست، نابرابری را به قانون کشور تبدیل ساخت. کسانی که در درستی این قانون شک میکردند یا برضد آن دست به کار میشدند با خطر زندان و حتی مرگ مواجه میگشتند. هدف آپارتاید از ابتدا روشن بود: محدود کردن حقوق سیاهپوستان که اکثریت وسیع جمعیت آفریقای جنوبی را تشکیل میداند، به منظور تضمین تسلط اقلیت کوچک سفید پوست بر کشور. نیروی پلیس و ارتش آفریقای جنوبی به مدت بیش از چهل سال مقاومت در برابر قوانین بیرحمانه آپارتاید را در هم شکست. هزاران نفر کشته و دهها هزار نفر زندانی یا شکنجه شدند.
زمانی که ادیان تبعیض نژادی را نه تنها محکوم نمی کنند بلکه می پذیرند و در را به روی استنباطاتی ابدی بر برتری نژادی گشوده قرار می دهند،نمی توان از آن تنها به عنوان دستاویز زمانه یاد کرد و حیله گرانه شانه خالی نمود از درد و رنجی که مومنین این ادیان بر دیگران روا می دارند..۲۰۰۰سال بعد از شروع مسحیت..همچنان تبعیض نژادی حقیقت زنده ای باقی مانده،که شاید هیچکجا مانند آفریقای جنوبی عجین آن زیور زشت نباشد،جایی که بوئر ها،مردمان متمدنی که اجدادشان در شهر زیبای آمستردام می زیستند و بریتانیایی ها و امپراطوری حهان شمول شان تمام افریقا را برای خود می خواستند و البته متمدنانه به سیاه پوستان میان بردگی و مرگ تدریجی قدرت انتخاب بخشیدند،اکنون که با غلیان احساسات درونی این جملات را می خوانیم،به راستی اگر ما به جای آنان و در زمان آنان می زیستیم آیا جز به برتری نژاد خود اعتقاد دیگری داشتیم؟و حتی در صورت شک،آیا تفسیر دینی مرسوم زمان مان خود برای برطرف ساختن شک هایمان مانند آوازی دلگشا برایمان کافی نبود؟آیا با جمله این خواست خداست که ما برتر باشیم به بهره وری و برده داری جهت زندگی بهتر برای خود دست نمیزدیم. البته مذهب به تنهایی سبب این همه نیست،طنابی را به انسانی دهید،اون آن را تبدیل به شلاقی می سازد تا دیگران را در جهت منفعت خود به کار وادارد. نلسون ماندلا در این میان تبدیل به صدای تاریخ مردمی شد که قرن ها مادون انسان پنداشته شدند،آنچه حیرت آور و در عین حال رسم تاریخ است این بود که در جهان پس از جنگ جهانی دوم که به سمت آزادی های مدنی پیش می رفت و رنگ تند تبعیض نژادی بر بوم آن شروع به رنگ باختن کرده بود،در آفریقا ی جنوبی دولتی آپرتاید و به غایت نژاد پرست به سر کار آمد،چنان که جهان قدیم تمام قوایش را برای یک ایستادگی نهایی جمع کرد.و در نهایت در برابر تغییر صفحات تاریخ و مردمانی آگاه به حق و یقین به درستی مسیر خود شکست خورد. این چنین پیروزی ها البته هرگز مطلق نیستند و تنها شروعی برای پیروزی نهایی محسوب می شوند
مجموعه تاریخ جهان نشر ققنوس کلا مجموعه جالبیست؛ خلاصه و پرکشش اما کامل من در فضای بیرحمانهی پس از هفت اکتبر غزه به واژه آپارتاید حساس شدم. برایم جالب بود بدانم چه تصویری از این واژه بر پیکره آفریقای جنوبی مانده؛ خواندن روایت آپارتاید آفریقای جنوبی چقدر بر تجربه این روزهای غزه و فلسطین منطبق بود.... دست آخر مبارزه متفاوت ماندلا... تا آخر کتاب هم خیلی هضمش نکردم. و تاثیر و حضور گاندی در موضوع مبارزات ضد آپارتاید آفریقای جنوبی نکته جدیدی بود که اولین بار با آن مواجهه می شدم.
کتابی است مختصر و مفید - و البته عمومی و غیرتخصصی - برای کسی که از جریان آپارتاید بی خبره - مثل من. کتاب روایت رو از ورود هلندی ها به کیپ تاون در جنوب آفریقا آغاز می کنه و تا رئیس جمهور شدن ماندلا ادامش می ده. کتاب آمیزه ای است از روایت، نقل قول و تصویر. چنانکه گفتم نویسنده گردآورنده است و نه محقق - برای همین اینجا و آنجا برای توضیح شرایط از این و اون نقل قول می کنه
اگر قرار بود به خود کتاب بدون تأثیری که بر من داشت نمره بدم احتمالا دو ستاره بهش می دادم اما تأثیرش بر من و به فکر واداشتنم باعث شد سه ستاره بدم بهش
حاشیه: از عجایب این کتاب جدول حوادث مهم مرتبط با آپارتاید در ابتدای کتاب بود که رویدادهای بی ربط هم درش اومده بود - مثلا گروگان گیری و کشتن ورزشکارای اسراییلی توسط فلسطینی ها، تأسیس اسرائیل و اموری از این دست
حاشیه 2: در پایان کتاب، منابعی برای مطالعه ی بیشتر معرفی شده اند که به نظرم کار واقعا خوبیه. اما افسوس که من نتونستم جالب هاشون رو پیدا کنم تو اینترنت. مثلا خیلی مشتاق بودن اعترافات مسئولین زمان آپارتاید رو در شبه دادگاه های بعد از ریاست جمهوری ماندلا بخونم - می گم شبه دادگاه چون کسی محاکمه نشد به دلیل عفو عمومی صرفا اعتراف بود، مثل اعتراف گناهکار نزد کشیش
* اندیشه هایی در مورد کتاب
به نظرم از ویژگی ها این کتاب قهرمان پرور نبودنشه. در عین اینکه اسامی رو ذکر می کنه و رنج و فداکاری ها رو بیان می کنه، ابایی نداره از وارد کردن تأثیر یکی از مهمترین عوامل تاریخ: تصادف. وقتی این کتاب رو می خوندم به این نتیجه رسیدم که نه مبارزه ی خشونت گریز و نه مباره ی خشونت محور هیچ کدوم به تنهایی باعث سقوط آپارتاید نشدند؛ بدتر اینکه حتی توالی این دو هم باعث نجات آفریقای جنوبی نشد. ده ها چیز با هم جفا و جور شدند تا مبارزات به ثمر بنشینه - از جمله شرایط اقتصادی ملی و جهانی، شخصیت آدم ها، همزمانی بعضی اتفاقات، و .... . اصلا خبری از پیروزی وجدان انسانی بر جهل نبود، خبری از درخشش نور انسانیت نبود. خلاصه اینکه شانس آوردیم که اوضاع با مبارزات سازگار شد و آپارتاید برافتاد
خوندن این کتاب برای من خیلی زجرآور بود: مواجهه با اینکه چه راحت انسان هایی نابود می شن و کک کسی هم نمی گزه، یا اگه می گزه پنجاه سال طول می کشه تا خودشو نشون بده؛ مواجهه با اینکه مبارزات می تونه به راحتی بشه هیچی و اثری نداشته باشه و اینکه هیچ قاعده ای نیست که بگی با انجامش اوضاع ضرورتا درست میشه. خیلی عجیبه که تا موقعی که یه عده نابود نشن کسی به فکرشون نمی افته؛ تا موقعی که زجر می کشن سکوت حاکمه و تازه وقتی معلوم میشه کلی آدم مردن تازه صداها در می آد - انگار فقط مرگ مهمه و زجر اهمیت چندانی نداره