در روزگاری که سلاطین "معظم" قاجار، پیوسته برای جبران بی ثمری دردناکشان، دنباله ی نام های بی رنگ و پُر از خالی خود را به القاب مختلف، فلان الدوله و بهمان السلطنه رنگین می ساختند و از سویی دیگر با میلی سیری ناپذیر، یک به یک بر شمار زیبارویان و رعنا قامتان ِ "افتد و دانی"ِ حرم می افزودند، تا از آن رهگذر بلکه ژن های خوبشان را هم کلونی وار تکثیر کرده باشند، هزاران کلیومتر آن سو تر از مِلک طِلق ایشان، مردمانی در اقیانوس آرام مشتاقانه نه در پی انبساط حرم که در پی اکتشاف جهان بودند.
و همان مردمانی که "جهان خارج" را به معنای واقعی کلمه درک نکرده بودند، اندکی بعدتر، همگان را غافلگیر کردند و چشم ها را به خود خیره ساختند...
و از آن پس، اقیانوس آرام، دیگر خیلی هم آرام نبود...
مدتها بود که دوست داشتم بدانم ژاپن، چطور "ژاپن" شد و "ما" ما شدیم...."ما" ی شعاری، متکبر، مغرور، "خیییلی باحال" و خودشیفته ای که گویی هنوز در خماری خواب سنگین گذشته ی پر شکوه و "فرهنگ" هزاران ساله اش! غوطه می خورَد و معلوم نیست که این چُرت کسل کننده ی تاریخی، کی قرار است به انتها برسد...
کتاب "ژاپن امروز" که یکی از جالب ترین کتاب هایی بود که اخیرا خوانده ام، تا حدی نشان داد که این "دوران گذار و تحول" چگونه رقم خورد و چه شد که ژاپنی که تا اواسط قرن نوزدهم، منزویانه سر در لاک خود داشت در دورانی کوتاه شبیه اژدهایی شد که یکباره سر از خواب بر می دارد...
در مورد این کتاب و آنچه که بر ژاپن گذشته، حدود پنج صفحه ی آ-چهار مطلب نوشته بودم که در بازخوانی، حس کردم برای یک ریویوی گودریدزی، خیلی زیاد هست و حوصله سر بر
این بود که این چکیده را جایگزین کردم.
بر اساس روایت کتاب، ژاپنِ در عصر نو، در دو نقطه ی عطف تاریخی در مسیر شکوفایی قرار گرفت
نخست: ژوئن 1853
ناخدا پِری ِ آمریکایی با چهار کشتی جنگی با ورود به خلیج اِدو (توکیوی کنونی) و به رخ کشیدن نیروی نظامی خود، مُصرانه و با چاشنی تهدید، تمایل یا اجبار خود را به شوگون های توکوگاوا (فرمانروایان وقت ژاپن) تحمیل کرد و بعد از کش و قوس هایی، عاقبت ژاپن، هرچند با اکراه، قراردادهایی را با آمریکا و به تدریج با سایر دول به امضا رساند و این امر رفته رفته مردمان آن سرزمین را با چشم اندازهایی متفاوت با آنچه که تا آن زمان تجربه کرده بودند، مواجه ساخت.
دوم: دوران پس از آگوست 1945
به گفته ی کتاب، از اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست، ژاپن با هدف تبدیل شدن به قدرت بلامنازع آسیا، به کشورهای اطراف از جمله چین و کره و البته منافع برخی از دول اروپایی و آمریکا حمله کرد. پس از فراز و نشیب های فراوان (که ذکر آن خارج از حوصله ی این نوشتار هست) و تحریم شدن در 1940، مقامات ژاپن ِ حالا به خشم آمده و فاشیستی، یک رشته از حملات پی در پی را آغاز کردند که هدف از آن یورش ها، انتقام، تصرف و تسلط بر همان منافعی بود که ذکرش رفت. اما این حملات ِ سرسختانه و پایان ناپذیر ژاپن ِ به شدت مغرور سالهای ابتدایی دهه ی چهل میلادی هرگز بی پاسخ نماند ...
اتم، تلخ ترین پایانی بود که "اختاپوس ترسناک و سیری ناپذیر ژاپن" ِ آن روزگار را ناگهان خاموش کرد.
..."من به موقعیت جهان و ژاپن با دقت بسیار تامل کرده و به این نتیجه رسیده ام که ما نباید به جنگ ادامه دهیم درست است که درباره ی صیانت از سیاست ملی نگرانی هایی وجود دارد اما من پس از بررسی همه جانبه ی پیشنهاد دشمن، نمی توانم به نیت خیر آن ها بی توجه بمانم، البته همه چیز به مردممان بستگی دارد که من به آنها اعتماد دارم بنابراین من برای پذیرش اعلامیه [تسلیم] آماده ام..."
اینها بخشی از سخنان امپراتور هیروهیتو در پانزدهم آگوست 1945 بود، امپراتوری که مدتهای مدید، مقیم آسمان ها بود تا اُلیگارش ها و دولتمردان ژاپن نوین، روی زمین به رتق و فتق امور بپردازند. اما روزگار به گونه ای رقم خورد که "امپراتور"، حالا تلویحا پذیرش پایان جنگ را به دنیا و به ژاپن اعلام می کرد، ژاپنی که اکنون پس از به جان خریدن ویرانی ها و پذیرش خفت بار صلح، باید حضور نیروهای آمریکایی را در خاکش تحمل می کرد...حضوری هفت ساله
ص114:
"آمریکایی ها بی درنگ تمایل جدی خود را به بازسازی ژاپن و تبدیل آن به یک کشور دموکراتیک و مسئولیت پذیر، کشوری که بتواند با دشمنان سابقش همزیستی مسالمت آمیز داشته باشد، نشان دادند
بسیاری از رهبران متفقین انتظار داشتند که ژاپنی ها در برابر چنین اصلاحات بنیادینی به شدت مقاومت کنند اما معلوم شد که آنها در اشتباه بوده اند و ژاپنی ها از میان خاکستر شهرهای ویرانشان برخاستند و به مشکلات فایق آمدند...." ت
بعد از این، کتاب به شرح اصلاحاتی می پردازد که توسط آمریکایی ها و رهبران جدید ژاپن به سرعت آغاز می شود و ادامه می یابد از اصلاحات ارضی برای دهقانان فقیر تا تحولات آموزشی و صنعتی و...و تا حدی هم می پردازد به ژاپن سال های اخیر تا 1993
برای من یک مقدار عجیب بود که چطور مردمان ژاپن، پس از فجایع اتمی، نه تنها حاضر به پذیرش نیروهای بیگانه شدند بلکه به تغییراتی که ره آورد آنها بود نیز پاسخ مثبت نشان دادند...."ژاپنی ها، پس از امضای معاهده صلح با ایالات متحده و دیگر دشمنان پیشین خود در 1952 به بازسازی کشورشان که در دوره ی اشغال آغاز شده بود با اتکا به توان خودشان ادامه دادند. به برکت موفقیت سیاست های دوره ی اشغال و سختکوشی و اشتیاق مردم ژاپن، این گذار نسبتا راحت و بی دردسر صورت گرفت..." ص129
یک نکته ی دیگر هم بر اساس محتوای کتاب، همین بود که انگار شروع پیشرفت و جهش های چشمگیر ژاپن در هر دو مقطع زمانی ذکر شده، به نوعی به حضور آمریکا پیوند می خورد. (یا حتی به نوعی مدیون آمریکا)...که البته با توجه به آمریکایی بودن نویسنده ی کتاب، شاید خیلی هم مطلب عجیبی نباشد هرچند به نظرم نویسنده سعی کرده بود واقعا در ذکر مطالب و حوادث بی طرف باقی بماند....و بی انصافی خواهد بود که این تلاش نویسنده نادیده گرفته شود
به هرحال برای من که تا به حال در مورد تاریخ ژاپن مطلب خاصی نخوانده بودم، کتاب جالبی بود هرچند شخصا دوست داشتم بیشتر به فرهنگ و رسوم وسنن ژاپن و تغییرات آن می پرداخت
همانطور که قبلا هم نوشته ام مجموعه ی "تاریخ جهان" نشر ققنوس، به نظرم پیش درآمد موجز و مفیدی ست برای آشنایی و مطالعه ی هرچه بیشتر با حوادث مختلف تاریخی...ترجمه بسیار خوب و روان، گزیده های به اندازه و حجم مناسب، همه مزایایی ست که این مجموعه دارد
خلاصه که سیر تحولات ژاپن برای من جالب و بعضا عجیب بود...این کشور و مردمان جدی و پر تلاشش، جذاب تر از آنچه که گمان می کردم بودند... اگر به تاریخ ژاپن علاقه مند هستید فکر می کنم این کتاب دست کم برای شروع، گزینه مناسبی باشد...
و ای کاش "عبرت" همان اندازه جذاب بود که خواندن تاریخ