Jump to ratings and reviews
Rate this book

بنفش پارچه ای

Rate this book

80 pages, Paperback

Published January 1, 2015

Loading...
Loading...

About the author

هرمز علی‌پور

18 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (20%)
3 stars
1 (20%)
2 stars
2 (40%)
1 star
1 (20%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Farnaz.
360 reviews134 followers
March 2, 2020
از کوه نمی‌توان خواست
این را که از من می‌خواهی
گیاهان اعماق البته با پلک تو نسبتی دارند
من اما دوباره
به حرارت حرف‌هایی
نیاز خواهم داشت
به سیل خفته در رگ ابرها
فکر نمی‌کند مثل اینکه کسی
پیش از اینکه بلند شود
صدای دیوانگی باران‌ها.
____________________________________________________________
از قدم زدن یک سیب
در زیر پوستش چه می‌دانید
یا در میان این همه گل
چگونه می‌شود آتشی باز کرد
به سینه‌ی زمینی که مرده است سال‌ها
و من که فاله‌ی یک شهر
تا چهره‌ای را به ترس طی می‌کنم
شاید رفتم تا که پنهان شوم
در یک غروب و
همه‌چیز را به حال خود نهادم
علی‌الخصوص دلی را
که دیگر زورم نمی‌رسد به او
____________________________________________________________
از سرنوشت طبیعی درخت
و سنجاقک
به طنز بنگریم و بگذریم
داناتر از سنگ نیستیم اما
و می‌پرسم
از من و سرنوشت من
کدام یک باید
آن‌طرف یک میز بنشیند
جواب دهد
____________________________________________________________
مثل اینکه یادم رفته باشد
با صبح
چگونه ارتباط برقرار کنم
به چه رنگی بسپارم
و این یک ترانه است
یا که یک آتش
رودی که می‌رود و نمی‌رسد
بپرسد از او چه می‌خواستیم
یا دوست ندارد شاید
تاریخ وداعم را دقیق
به یاد بیاورم
یا می‌ترسد که نگاه کنم
در او و بمیرم زود
____________________________________________________________
درست به مل خواب‌هایم
که از کشف ستاره‌ها
دیگر نمی‌داند و پیغام‌ها
برای دلتنگی‌ها و صفت‌هایی
به سایه‌ی شادی
که احساس ذاتی خود را چگونه
می‌توان تبعید کرد
یا که در این نگاه‌ها چه رنگ‌هایی
می‌رود از دست که
این همه دیوار روبه‌روی من کاشته‌اند
____________________________________________________________
به تنگی مکان به غیبت نور
من با خیال رها نمی‌توانم زندگی کنم
دوست ندارم حتی
تدای‌هایی را
که از کادر خفته بر سنگ می‌گوید
علفزار بی‌هوش هم
خواستم بی‌واسطه نگاه کنم
تو را ای صبح خاموش
به پیشواز باران‌ها
در تصویرها چدر خالی‌ست
جای کودکی‌هایی که در دا داریم
____________________________________________________________
به پوست دستم که نگاه می‌کنم
نبض مرگ در زیر انگشتم
رگ‌های نوجوان آبی‌هاست
____________________________________________________________
احتیاج به فکر کردن دارم و درمان کوچکی
از بابت سرفه‌های بی‌انصاف و
بدقلقیِِ خواب‌هایم که قدیمی است و
کتیبه‌هایی که از کوتاهی زمان می‌گویند

آویختن من از مژه‌هایی انگار که
صدای بال پرنده است که
دیده نمی‌شود از بالای سرت
پریده مثل برق
____________________________________________________________
من گریه دارم و گریه هم دنبال شب است
____________________________________________________________
تکاندن علف از شانه‌های کوه‌ست
آنچه را که دیدگان من می‌جوید

با گل‌های سرخی که هرگز
رنگ مزار نخواهند دید
دنبال هیچکدام از این توصیف‌ها نیستم
که تنها اگر
به تنهاهی نگاه می‌افکندم و
چشم به سنگ بدوزم
البته من نیستم فقط تنها
که این‌طورم
همین‌طور دیگر

چرا این‌قدر دلم‌ نمی‌آید نخواهمت
____________________________________________________________
هنوز خستگی راه در تنم باقی‌ است

و تا این بغض را بریزم بیرون
سرم همین‌طور درد دارد درد دارد
درد و و نه این‌طور و درد گفتی فقط یا
درد که بشنوی و درد به اندازه‌ی خدا تا مرد

منتظرم یک تنهایی گیر بیاورم و
ترتیب هق‌هقی را بدهم و
یا می‌میرم یا که آدم می‌شوم آدم
نه اینکه اینجوری
یا می‌میرم یا که تا آدم شوم شاید
با خدا هم تماس نمی‌گیرم

خدا بگویم چکار کند تو را
دوست داشته باشد باز
____________________________________________________________
که هیچ فرستاده‌ای به موقع نمی‌رسد

دوری از خانه
کند کرده چشم‌های کسی را

و آمارها هرگز جرات رویارویی
با واقعیت‌های مرگ‌آلود را نداشته‌اند
____________________________________________________________
کسی می‌میرد اما
این دست ماست که
کوتاه می‌شود
از قدم زدن دونره در باران
از گفتن و شنیدن صبح به خیر یا شب به خیر
از صندلیِ کنار دستمان به هر کجا

بعد از دوره‌های گوناگون خود
از دوره‌های دیگر
به‌شکلی یاد می‌کنیم
که جنسیت گریه انگار یک معما باشد

کسی می‌میرد و ما دیوارها را
آزار می‌دهیم
عزیز می‌شوند میخ و قاب عکس
کسی می‌میررد و کم کم می‌بینیم
چقدر دروغ می‌گفتیم
که دوست داشتیم بمیریم به جای او
____________________________________________________________
دارم دنبال نامی بگردم برای خندیدنت
دارم دنبال نامی بگردم برای نوع مکالمه‌ات
دارم دنبال نامی بگردم
برای چشم‌هایت
که فقط چشم‌های توست
که فقط
Displaying 1 of 1 review