What do you think?


Simone de Beauvoir: omaelämänkerta #5.5
مرگ بسیار آرام
موت عذب جداً عبارة عن سرد قصصي لسيرة سيمون دو بوفوار (1964) تصف فيها آخر اللحظات التي عاشتها مع والدتها التي كانت تحتضر.
هذا الكتاب، وفقاً لـ (سارتر)، أفضل ما كتبه على الإطلاق، لقد نقلت فرانسواز دو بوفوار (والدة سيمون) إلى المستشفى بعد سقوطها في الحمام، وبسرعة جداً، تم الكشف عن سرطان الأمعاء الدقيقة ويتضح أنه كان سرطاناً واسع النطاق.
تمضي كل من سيمون دو بوفوار وشقيقتها بوبيت مدة ثلاثة أشهر تتناوبان إلى جانب والدتهما، وتشهدان لحظاتها الأخيرة.
تستحضر الكاتبة موضوعات القتل الرحيم والإرهاق العلاجي: إنها تعرف أن والداتها محكوم عليها لكنها لا تزال مغلوبة على أمرها، واهنة أمام الأطباء الذين يمارسون طغياناً على مريضهم الذي لا يمكن تبريره إلا بالشفاء.
تستحضر سيمون الموت، من وجهة نظرها المعروفة، ومن وجهة نظر والدتها المؤمنة، وتعيد النظر في أسرتها والدور الذي لعبته فيها؛ وهي ككاتبة معروفة ومميزة إقتصادياً: كانت "الإبن" بطريقة ما لدعم والدتها مالياً.
في هذه الرواية تستحضر ردود أفعال والدتها، المرتبطة جداً بالقيم البورجوازية، أمام عملها وحياتها ككاتبة ملتزمة.
أخيراً، وكما ترى بوفوار، تراقب ظروف عمل الممرضات وظروف المرضى المعيشية، ربما قدمت سيمون دو بوفوار نفسها، في هذه الصفحات الصغيرة المئة والستين، إن لم يكن الأفضل عن حياتها، "على الأقل الأكثر سرية"، كما يقول بيير هنري سيمون، من الأكاديمية الفرنسية، في مقال له في صحيفة اللوموند.
"إن سيمون دو بوفوار، التي تعلم إخلاصها وشجاعتها، تكشف عن حساسية وحنان، مفرطين". –(إميل براديل، المدرسة المحررة – العدد الأول: 1964).
هذا الكتاب، وفقاً لـ (سارتر)، أفضل ما كتبه على الإطلاق، لقد نقلت فرانسواز دو بوفوار (والدة سيمون) إلى المستشفى بعد سقوطها في الحمام، وبسرعة جداً، تم الكشف عن سرطان الأمعاء الدقيقة ويتضح أنه كان سرطاناً واسع النطاق.
تمضي كل من سيمون دو بوفوار وشقيقتها بوبيت مدة ثلاثة أشهر تتناوبان إلى جانب والدتهما، وتشهدان لحظاتها الأخيرة.
تستحضر الكاتبة موضوعات القتل الرحيم والإرهاق العلاجي: إنها تعرف أن والداتها محكوم عليها لكنها لا تزال مغلوبة على أمرها، واهنة أمام الأطباء الذين يمارسون طغياناً على مريضهم الذي لا يمكن تبريره إلا بالشفاء.
تستحضر سيمون الموت، من وجهة نظرها المعروفة، ومن وجهة نظر والدتها المؤمنة، وتعيد النظر في أسرتها والدور الذي لعبته فيها؛ وهي ككاتبة معروفة ومميزة إقتصادياً: كانت "الإبن" بطريقة ما لدعم والدتها مالياً.
في هذه الرواية تستحضر ردود أفعال والدتها، المرتبطة جداً بالقيم البورجوازية، أمام عملها وحياتها ككاتبة ملتزمة.
أخيراً، وكما ترى بوفوار، تراقب ظروف عمل الممرضات وظروف المرضى المعيشية، ربما قدمت سيمون دو بوفوار نفسها، في هذه الصفحات الصغيرة المئة والستين، إن لم يكن الأفضل عن حياتها، "على الأقل الأكثر سرية"، كما يقول بيير هنري سيمون، من الأكاديمية الفرنسية، في مقال له في صحيفة اللوموند.
"إن سيمون دو بوفوار، التي تعلم إخلاصها وشجاعتها، تكشف عن حساسية وحنان، مفرطين". –(إميل براديل، المدرسة المحررة – العدد الأول: 1964).
96 pages
First published October 16, 1964
About the author
Simone de Beauvoir
255 books12.3k followersSimone de Beauvoir was a French existentialist philosopher, novelist, essayist, memoirist, and feminist whose writings profoundly shaped twentieth-century philosophy, literature, and modern feminist thought. Born in Paris into a bourgeois Catholic family, she displayed exceptional intellectual ability from an early age. After studying philosophy at the Sorbonne, she passed the prestigious agrégation examination in 1929, becoming one of its youngest successful candidates. During her studies she met Jean-Paul Sartre, with whom she formed a lifelong intellectual and personal partnership that became central to the development of French existentialism. Although Beauvoir often rejected the title of philosopher during her lifetime, her work established her as one of the discipline's most influential modern thinkers. She explored themes of freedom, responsibility, ethics, oppression, and human existence through both philosophical and literary writing. Her groundbreaking book The Second Sex (1949) transformed feminist theory by arguing that femininity is shaped primarily by social and historical conditions rather than biology, introducing the celebrated idea that "one is not born, but rather becomes, woman." The work challenged traditional assumptions about gender and became one of the foundational texts of contemporary feminism. Beauvoir also authored influential philosophical studies, including The Ethics of Ambiguity, alongside acclaimed novels such as She Came to Stay, The Blood of Others, The Mandarins, which received the Prix Goncourt in 1954, and The Woman Destroyed. Her four-volume autobiography, beginning with Memoirs of a Dutiful Daughter, remains an important account of twentieth-century intellectual and cultural life. Throughout her career she served as co-founder and editor of the influential journal Les Temps Modernes, contributing essays on politics, literature, philosophy, and contemporary social issues. Beyond her writing, Beauvoir was deeply engaged in public life. She campaigned for women's rights, reproductive freedom, and social equality, signing the Manifesto of the 343 that called for the legalization of abortion in France. She also opposed colonialism, criticized social injustice, and supported progressive political causes throughout her life. Her travels inspired widely read travel books and essays examining cultures in the United States and China. Beauvoir's legacy extends far beyond feminism, influencing existential philosophy, literary criticism, political theory, ethics, sociology, and gender studies. Despite continuing debate over aspects of her personal life and controversial relationships, her intellectual contributions remain central to modern scholarship. Her books have been translated into numerous languages and continue to be studied worldwide for their philosophical depth and literary achievement. Honored with distinctions including the Prix Goncourt, the Jerusalem Prize, and the Austrian State Prize for European Literature, Simone de Beauvoir is widely regarded as one of the defining intellectual figures of the twentieth century, whose writings permanently transformed discussions of gender, freedom, morality, and the human condition while continuing to inspire scholars, writers, and activists across generations.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 2,371 reviews
Want to Read
September 26, 2022have decided this book will change my life
August 24, 2017
1
بزرگترین وحشت مادربزرگم در زندگی بیماری سرطان بود. با توجه به سنش (شصت و پنج سال) همیشه وضعیت عمومی خوبی داشت، ولی هربار که به دلیلی کارش به دکتر میکشید، فورا از مادرم میپرسید "اون مریضیه رو که نگرفتم؟" میزان ترس او آن اندازه بود که حتی از به زبان آوردن واژه سرطان اجتناب میکرد و خب، شوخی روزگار هم اینطور بود که دو سال پیش به سرطان مبتلا شد. با توجه به ترس قدیمیای که از این بیماری داشت، بنا بر تصمیم اطرافیان قرار شد بیماریاش از او پنهان شود. برای دو سال تحت درمانهای مختلف قرار گرفت، شیمیدرمانی شد، آب رفت، ولی کسی از علت اصلی اینها با او صحبت نکرد و خودش هم دیگر سوال همیشگیاش را تکرار نکرد، انگار بو برده بود ولی از روبرو شدن با این حقیقت فرار میکرد. در روزهای آخر پزشک دو تصمیم پیش روی خانوادهاش گذاشت: تحت آخرین عمل جراحی با شانس موفقیت تقریبا صفر قرار بگیرد و چند ماهی بدون درد زندگی کند یا بدون عمل جراحی، چند هفتهای را با تغذیه وریدی و درد بسیار زنده باشد. پزشک با زبان بیزبانی پیشنهادِ بهمرگی داد. عملش کردند و هرگز بههوش نیامد. روز آخر اصرار بر این داشت که حالش بهتر است و به خانه برگردد. لباسهایش را برای جراحی عوض کردند و در پاسخ به آخرین پرسش و جملهای که قبل از خاموشی بر زبان آورد که "کجا میریم؟"، گفتند "نگران نباش، برمیگردیم خونه". اینکه در آن آخرین لحظه نمیدانست قرار است به پیشواز مرگ برود بیش از مردنش متاثرم کرد
2
سوزان سانتاگ سه بار به سرطان مبتلا شد و بار سوم بیماری او را مغلوب کرد. او با بیماریاش مانند یک پروژهی تحقیقاتی عمل کرده بود، تمام اطلاعات ممکن را در اینباره جمعآوری کرده بود: از طریق مقالات، دایرهالمعارف، اینترنت، مصابحهها. پسرش در کتاب سوزان سانتاگ در جدال با مرگ ماجرای مواجهه او با سرطان، روزهای پایانی و مرگش را نوشته و بارها در خلال این روایت تلخ، این سوال را از خودش و مخاطب نادیدهاش پرسیده که شیوهی برخورد پزشک در اطلاعرسانی به بیمار در حال مرگ باید چگونه باشد؟ آیا وقتی مرگ بیمار قطعی است، باید آب پاکی را ریخت روی دستش؟ یا کورسویی از امید را بازگذاشت؟
3
سیمون دوبووار در "مرگی بسیار آرام" روزگار مادرش را در هفتههای پایانی زندگیاش روایت میکند، زنی سالخورده اما پرامید و سرشار از زندگی که در جدال با سرطان در حال مرگ است، ولی از بیماریاش اطلاعی ندارد. دوبووار و خواهرش تصمیم میگیرند بیماریاش را از او پنهان کنند تا باعث عذاب بیشترش نشوند. عذاب وجدان نویسنده از این پنهانکاری در صفحه به صقحهی کتاب موج میزند و خود نیز بارها به این موضوع اشاره میکند.
آیا باید او از آنچه درون بدن خودش میگذشت مطلعش میکردند؟ آگاهی از بیماریِ خود حق طبیعی بیمار نیست؟ دوبووار با دیدن جسم هتک حرمتشدهی مادرش، آلام و فریادهایی که از درد میکشید و بارها این سوال را از خودش میپرسد که آیا بهتر نیست به شیوهای او را از درد کشیدن نجات داد و "راحت کرد"؟ سوالی که آن را به شیوههای مختلف با پزشکش در میان گذاشته و هربار برخورد تندی دیده بود. این دو پرسش اخلاقی - شیوهی اطلاع رسانی به بیمار و اتانازی - انسان را در موقعیتی پارادوکسیکال و بحرانی قرار میدهد. بخصوص برای روشنفکری چون دوبووار
به چند دلیل این را کتاب شاهکاری در نوع خود میدانم. نخست آنکه یک کتاب جیبی صد صفحه - بسته به تجربههای شخصی خواننده - میتواند چالشی عمیق در او ایجاد کند که پیشتر در متن بالا به آن اشاره کردم. دوم آنکه نباید کتاب را به یک روایت صرف از روزهای آخر بیمار تقلیل داد، اصلا چنین نیست. این تنها یک وجه از کتاب است. در وجهی دیگر، به رابطهی پر فراز و نشیب مادر و فرزند پرداخته میشود، رابطهای که از نوجوانی فرزند به علت رفتار تندخو و مذهبی مادر دچار نقصان شده و حالا بواسطه بیماری دوباره پا گرفته است. دوبووار بارها به روزهای گذشته بازمیگردد و خاطرات مشترکش با مادر را مرور میکند، خوشیها، لذتها، تلخیها. علاوه بر این، دوبووار با صداقت و صراحت از گذشته و روزگار مادرش مینویسد، از زندگیاش که دوبار از دست رفت، یکبار بواسطهی مقدسمآبی که تمام جوانی مادر را هدر داد و یکبار بواسطهی مرگ. با این وجود او در روزهای پایانی یکبار هم دعا نکرد، هیچ کشیشی را برای اعتراف نپذیرفت و از دوستان مذهبیش کنارهگیری کرد
واکنش منتقدان مذهبی دوبووار به بیماری مادرش و کنایههای آنها وقیحانه است. آنها علت پریشانی خانواده دوبووار را در مواجهه با بیماری مادر، لامذهب بودن میدانند. دوبووار در این کتاب، پاسخی کوتاه اما تکاندهنده به آنها میدهد
4
دکتر کوبلر راس، نوشتههای بسیار مفید و روشنگری پیرامون موضوع مواجهه با مرگ - بیمار و اطرافیانش - و شیوهی اطلاعرسانی در مورد بیماری دارد. عقیدهی او بر این است که اکثر بیماران حتی بدون نیاز به صحبت از وخامت اوضاع با خبر میشوند و نزدیک شدن مرگ را حس میکنند، اما در هر صورت بهتر است تا حد ممکن بیمار را بدون ناامید کردن، از وخامت اوضاع و خطری که تهدیدش میکند مطلع کرد تا هم به کارهای نیمه تمام خود بپردازد و هم از جنبهی روحی آمادهی شرایط سختتر شود. تجربههای او حاکی از این است که اکثر بیماران از آنچه ورای نقاب خوشحال و خندان خانوادهها میگذرد خبر دارند و بیمار نیز اغلب به دلیل انکار خانواده علیرغم نیاز ضروریاش تمایلی به صحبت دربارهی این موضوع ندارد. در حالی که صحبت دربارهی ناامیدیها و ترسها و حتی مرگ باعث سبک شدن بار سنگین بیمار و آسودگی بیشتر او میشود و کار خانواده را هم برای پذیرش فقدان او بعد از مرگش راحتتر میکند. راس ثابت میکند که صحبت نکردن دربارهی این موضوع بیش از آنکه بخاطر بیمار باشد، بخاطر ترس و انکار پزشک یا خانوادهی اوست. جمعبندی و اتخاذ درستترین و انسانیترین تصمیم در چنین شرایطی، بخصوص در جایگاه خویشاوند بیمار بسیار دشوار است، اما دکتر راس در کتاب پایان راه به نکات بسیار ارزشمندی در اینباره اشاره کرده که قطعا میتواند تا هدی راهگشا باشد
پینوشت 1: عنوان کتاب ایهامی جالب و دردناک دارد. از سویی مفهوم زمان را در خود دارد، تحلیل رفتن تدریجی مادر دوبووار را در پیشرفت بیماری تداعی میکند و از سویی دیگر کنایهای است از سخن پزشکان که گفته بودند او مرگی آرام و بدون درد خواهد داشت، در صورتی که آنچه اتفاق میافتد بهصورت دیگریست: پرستار گفت خانم عزیز من به شما اطمینان میدهم مرگی بسیار آرام خواهد بود. دکترها گفته بودند مامان مثل شمع خاموش میشود، ولی اینطور نشد، اصلا اینطور نشد
بزرگترین وحشت مادربزرگم در زندگی بیماری سرطان بود. با توجه به سنش (شصت و پنج سال) همیشه وضعیت عمومی خوبی داشت، ولی هربار که به دلیلی کارش به دکتر میکشید، فورا از مادرم میپرسید "اون مریضیه رو که نگرفتم؟" میزان ترس او آن اندازه بود که حتی از به زبان آوردن واژه سرطان اجتناب میکرد و خب، شوخی روزگار هم اینطور بود که دو سال پیش به سرطان مبتلا شد. با توجه به ترس قدیمیای که از این بیماری داشت، بنا بر تصمیم اطرافیان قرار شد بیماریاش از او پنهان شود. برای دو سال تحت درمانهای مختلف قرار گرفت، شیمیدرمانی شد، آب رفت، ولی کسی از علت اصلی اینها با او صحبت نکرد و خودش هم دیگر سوال همیشگیاش را تکرار نکرد، انگار بو برده بود ولی از روبرو شدن با این حقیقت فرار میکرد. در روزهای آخر پزشک دو تصمیم پیش روی خانوادهاش گذاشت: تحت آخرین عمل جراحی با شانس موفقیت تقریبا صفر قرار بگیرد و چند ماهی بدون درد زندگی کند یا بدون عمل جراحی، چند هفتهای را با تغذیه وریدی و درد بسیار زنده باشد. پزشک با زبان بیزبانی پیشنهادِ بهمرگی داد. عملش کردند و هرگز بههوش نیامد. روز آخر اصرار بر این داشت که حالش بهتر است و به خانه برگردد. لباسهایش را برای جراحی عوض کردند و در پاسخ به آخرین پرسش و جملهای که قبل از خاموشی بر زبان آورد که "کجا میریم؟"، گفتند "نگران نباش، برمیگردیم خونه". اینکه در آن آخرین لحظه نمیدانست قرار است به پیشواز مرگ برود بیش از مردنش متاثرم کرد
2
سوزان سانتاگ سه بار به سرطان مبتلا شد و بار سوم بیماری او را مغلوب کرد. او با بیماریاش مانند یک پروژهی تحقیقاتی عمل کرده بود، تمام اطلاعات ممکن را در اینباره جمعآوری کرده بود: از طریق مقالات، دایرهالمعارف، اینترنت، مصابحهها. پسرش در کتاب سوزان سانتاگ در جدال با مرگ ماجرای مواجهه او با سرطان، روزهای پایانی و مرگش را نوشته و بارها در خلال این روایت تلخ، این سوال را از خودش و مخاطب نادیدهاش پرسیده که شیوهی برخورد پزشک در اطلاعرسانی به بیمار در حال مرگ باید چگونه باشد؟ آیا وقتی مرگ بیمار قطعی است، باید آب پاکی را ریخت روی دستش؟ یا کورسویی از امید را بازگذاشت؟
آنها بدترین خبر را با پاکیزهترین زبان دادند. آنها میخواهند اطلاعرسان باشند، اما مطمئنا در جزوههای پزشکان هم راههایی برای انتقال اطلاعات دشوار وجود دارد که لحن آن به لحن آدمهای بیخیال شباهت نداشته باشد، اطلاعاتی که به فرد صدمه میزند، شما را به گریه میاندازد. فضای خالی بین زبان و واقعیت بینهایت وسیع است و به بیشتر بیماران و خانوادههایشان آسیب میزند. اینجا احتمالا حقیقت به معنای قدرت نیست - هرقدر هم که آرزویش را داشته باشیم - اما این مسئله فهم آن را اجتنابناپذیر نمیکند. بعد این پرسش پیش میآید که چنین فهم و درکی برای مادرم چه عواقبی داشت؟
3
سیمون دوبووار در "مرگی بسیار آرام" روزگار مادرش را در هفتههای پایانی زندگیاش روایت میکند، زنی سالخورده اما پرامید و سرشار از زندگی که در جدال با سرطان در حال مرگ است، ولی از بیماریاش اطلاعی ندارد. دوبووار و خواهرش تصمیم میگیرند بیماریاش را از او پنهان کنند تا باعث عذاب بیشترش نشوند. عذاب وجدان نویسنده از این پنهانکاری در صفحه به صقحهی کتاب موج میزند و خود نیز بارها به این موضوع اشاره میکند.
مامان با اندوه و ناباوری نگاه کرد و پرسید: فکر میکنی به آنجا برگردم؟ تا به حال این یاس و تلخی را در چهرهاش ندیده بودم، گویی آن روز فهمیده بود که از دست رفته است. فرجام کار را چنان نزدیک میدیدم که حتی با ورود خواهرم هم اتاقش را ترک نکردم. مامان گفت ظاهرا حال من اصلا خوب نیست که هر دوی شما اینجا ماندهاید. وانمود کردم که عصبانی شدهام و گفتم: ماندم چون روحیهات خوب نیست. از عصبانیت غیرمنصفانهام ناراحت بودم. درست وقتی با حقیقت روبرو میشد و احتیاج داشت حرف بزند و خود را از آن خلاص کند، وادار به سکوتش میکردیم و میخواستیم دلهرهاش را پنهان کند و تردیدش را نادیده بگیرد. به سیاق همهی عمر، اینجا هم خودش را خطاکار میدانست و در عین حال فکر میکرد دیگران حرفش را نمیفهمند. اما ما هم چاره دیگری نداشتیم، زیرا اولین چیزی که به آن احتیاج داشت امید بود
آیا باید او از آنچه درون بدن خودش میگذشت مطلعش میکردند؟ آگاهی از بیماریِ خود حق طبیعی بیمار نیست؟ دوبووار با دیدن جسم هتک حرمتشدهی مادرش، آلام و فریادهایی که از درد میکشید و بارها این سوال را از خودش میپرسد که آیا بهتر نیست به شیوهای او را از درد کشیدن نجات داد و "راحت کرد"؟ سوالی که آن را به شیوههای مختلف با پزشکش در میان گذاشته و هربار برخورد تندی دیده بود. این دو پرسش اخلاقی - شیوهی اطلاع رسانی به بیمار و اتانازی - انسان را در موقعیتی پارادوکسیکال و بحرانی قرار میدهد. بخصوص برای روشنفکری چون دوبووار
مامان را نگاه میکردم. آنجا بود، حاضر و هوشیار، یکسره بیخبر از آنچه بر او میگذشت. بیخبری آنچه درونمان میگذرد امریست طبیعی؛ اما او حتی از بیرون بدنش هم بیخبر بود. از شکم زخمیاش، از لولهای که در بدنش کار گذاشته بودند و کثافاتی که از آن بیرون میریخت، از رنگ کبود صورتش. دیگر آینه نمیخواست، چون چهره نزار و محتضرش برای او وجود خارجی نداشت. فرسنکها دور از جسم در حال پوسیدنش میآرامید و خواب میدید، با گوشهایی مملو از دروغهای ما و با همهی وجودش که در امیدی پرشور خلاصه میشد: شفا یافتن. با چشمانی درشت و نگاهی ثابت و اندوهبار به من چشم میدوخت، گویی نگریستن را دوباره کشف کرده است. با نگاهش به دنیا میچسبید، همانطور که با ناخنهایش ملافه را میچسبید تا غرق نشود: زیستن! زیستن! دلم میخواست از رنجهای بیثمر خلاصش کنم: دور از چشمش نیمی از غذایش را در سطل خالی میکردم و میگفتم همهاش را خوردی
به چند دلیل این را کتاب شاهکاری در نوع خود میدانم. نخست آنکه یک کتاب جیبی صد صفحه - بسته به تجربههای شخصی خواننده - میتواند چالشی عمیق در او ایجاد کند که پیشتر در متن بالا به آن اشاره کردم. دوم آنکه نباید کتاب را به یک روایت صرف از روزهای آخر بیمار تقلیل داد، اصلا چنین نیست. این تنها یک وجه از کتاب است. در وجهی دیگر، به رابطهی پر فراز و نشیب مادر و فرزند پرداخته میشود، رابطهای که از نوجوانی فرزند به علت رفتار تندخو و مذهبی مادر دچار نقصان شده و حالا بواسطه بیماری دوباره پا گرفته است. دوبووار بارها به روزهای گذشته بازمیگردد و خاطرات مشترکش با مادر را مرور میکند، خوشیها، لذتها، تلخیها. علاوه بر این، دوبووار با صداقت و صراحت از گذشته و روزگار مادرش مینویسد، از زندگیاش که دوبار از دست رفت، یکبار بواسطهی مقدسمآبی که تمام جوانی مادر را هدر داد و یکبار بواسطهی مرگ. با این وجود او در روزهای پایانی یکبار هم دعا نکرد، هیچ کشیشی را برای اعتراف نپذیرفت و از دوستان مذهبیش کنارهگیری کرد
بیماری قالب خشک پیشداوری و ادعاهایش را شکسته بود، شاید بدین خاطر که دیگر نیازی نبود پشت آنها پناه بگیرد. دیگر صحبت از کفّ نفش و از خودگذشتگی نبود. پیروی بیچون و چرا از غریزه و امیالش عاقبت او را از قید بغض و کینه رها کرده بود. زیبایی و لبخند به چهرهاش بازگشته بود و این خبر از آشتی آرام مامان با خودش میداد. حال که در بستر احتضار افتاده بود، این هم نوعی خوشبختی بهشمار میرفت
واکنش منتقدان مذهبی دوبووار به بیماری مادرش و کنایههای آنها وقیحانه است. آنها علت پریشانی خانواده دوبووار را در مواجهه با بیماری مادر، لامذهب بودن میدانند. دوبووار در این کتاب، پاسخی کوتاه اما تکاندهنده به آنها میدهد
مامان زندگی را همانقدر دوست داشت که من دوست دارم. در روزهای احتضارش ، نامههای زیادی به دستم میرسید که آخرین کتابم را نقد و بررسی کرده بودند. مقدسمآبان با دلسوزی کنایهآمیزی نوشته بودند: "اگر ایمان خود را از دست نداده بودید، مرگ چنین هراسانتان نمیکرد." و پیش خودم به آنها جواب دادم همهتان سخت در اشتباهید. مذهب، چه برای مادرم و چه برای من چیزی نبود جز امید به کامیابی پس از مرگ. ابدیت نمیتواند تسلیبخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد، اما مرگ را پیش روی خود میبیند
4
دکتر کوبلر راس، نوشتههای بسیار مفید و روشنگری پیرامون موضوع مواجهه با مرگ - بیمار و اطرافیانش - و شیوهی اطلاعرسانی در مورد بیماری دارد. عقیدهی او بر این است که اکثر بیماران حتی بدون نیاز به صحبت از وخامت اوضاع با خبر میشوند و نزدیک شدن مرگ را حس میکنند، اما در هر صورت بهتر است تا حد ممکن بیمار را بدون ناامید کردن، از وخامت اوضاع و خطری که تهدیدش میکند مطلع کرد تا هم به کارهای نیمه تمام خود بپردازد و هم از جنبهی روحی آمادهی شرایط سختتر شود. تجربههای او حاکی از این است که اکثر بیماران از آنچه ورای نقاب خوشحال و خندان خانوادهها میگذرد خبر دارند و بیمار نیز اغلب به دلیل انکار خانواده علیرغم نیاز ضروریاش تمایلی به صحبت دربارهی این موضوع ندارد. در حالی که صحبت دربارهی ناامیدیها و ترسها و حتی مرگ باعث سبک شدن بار سنگین بیمار و آسودگی بیشتر او میشود و کار خانواده را هم برای پذیرش فقدان او بعد از مرگش راحتتر میکند. راس ثابت میکند که صحبت نکردن دربارهی این موضوع بیش از آنکه بخاطر بیمار باشد، بخاطر ترس و انکار پزشک یا خانوادهی اوست. جمعبندی و اتخاذ درستترین و انسانیترین تصمیم در چنین شرایطی، بخصوص در جایگاه خویشاوند بیمار بسیار دشوار است، اما دکتر راس در کتاب پایان راه به نکات بسیار ارزشمندی در اینباره اشاره کرده که قطعا میتواند تا هدی راهگشا باشد
پینوشت 1: عنوان کتاب ایهامی جالب و دردناک دارد. از سویی مفهوم زمان را در خود دارد، تحلیل رفتن تدریجی مادر دوبووار را در پیشرفت بیماری تداعی میکند و از سویی دیگر کنایهای است از سخن پزشکان که گفته بودند او مرگی آرام و بدون درد خواهد داشت، در صورتی که آنچه اتفاق میافتد بهصورت دیگریست: پرستار گفت خانم عزیز من به شما اطمینان میدهم مرگی بسیار آرام خواهد بود. دکترها گفته بودند مامان مثل شمع خاموش میشود، ولی اینطور نشد، اصلا اینطور نشد
July 2, 2022
كتابة الموت
عملية بحث عن مفهوم الحياة
في سرد سيمون دوبوفوار
حين تكشف اللحظة
مساحات متوارية
من خصوصية الناس
الناس الذين لم نرهم أبدا
ونحن نقابلهم كل يوم
لا تغضب من كاتب
إن خذلك اجتماعيا
إن ما يستطيع فعله تجاه البشرية
هو أن يمنحها فيض نهره
لتصبح الجذور الخفية
غابات سامقة على ضفاف الجمال
الجمال يا صديقي عزاء عن
الاستلاب
الذي يعيشنا
عملية بحث عن مفهوم الحياة
في سرد سيمون دوبوفوار
حين تكشف اللحظة
مساحات متوارية
من خصوصية الناس
الناس الذين لم نرهم أبدا
ونحن نقابلهم كل يوم
لا تغضب من كاتب
إن خذلك اجتماعيا
إن ما يستطيع فعله تجاه البشرية
هو أن يمنحها فيض نهره
لتصبح الجذور الخفية
غابات سامقة على ضفاف الجمال
الجمال يا صديقي عزاء عن
الاستلاب
الذي يعيشنا
May 12, 2020
خانم سیمون دوبووار در کتاب مرگی بسیار آرام با قدرت تمام و به روشنی رفتن مادرش به سمت مرگ را بیان می کند ، از حس و حالی که نزدیک شدن به مرگ به اطرافیان بیمار دست می دهد ، محیط بیمارستان ، گفتگوی دکترها ، امیدی که لحظه ای در دل بیمار آشکار می شود و به زودی پژمرده میشود
و بالاخره از مرگ و فرا رسیدن آن می گوید .
خطر فاش شدن داستان ، اگر داستانی وجود داشته باشد ...
دوبووار با جملاتی کوبنده و قاطع محیط بیمارستان را شرح می دهد و این تجسم محیط به قدری قوی ایست که خواننده هم همراه دوبووار به بیمارستان می رود ، روپوش های سفید ، بوی مواد ضد عفونی کننده ، پرده های آبی ، نگاه دکترها ، نگاه خود خانم دوبووار به اطاق های بیماران و چشم در چشم بیماران شدن و آن حس عجیب و خالی ،نور سفید و راه رو های عریض و طویل بیمارستان ، همه و همه را خواننده حس می کند .
مرگ ناگهان حضور خود را اعلام می کند ، با شکستگی استخوان ران پا ، مادر سالخورده او در درمانگاهی بستری می شود و سپس مشخص می شود که آن بیماری وخیم را دارد ، از نوع تهاجمی و پیشرفته .
آشکار است که بیمار سالخورده شانسی برای بهبود ندارد و اصولا مبارزه ای در کار نیست ، خانم دوبووار و خانواده سرانجام کار را پذیرفته اند و خود را
برای آن آماده کرده اند ، تنها چیزی که می خواهند آن جمله لعنتی معروف است که احتمالا همه آنرا شنیده ایم : نگذارید زجر بکشد
و مابقی داستان بیماریی ایست که مریض را می بلعد ، هم جسم او را می خورد و هم روحش را ، برای بیمار کارهای حیاتی بدن مانند خوردن و دفع غذا ، نفس کشیدن ، صحبت کردن و حتی باز نگه داشتن چشم تبدیل به آرزو می شود ، بیماری که اوایل بیماریش به دوران بهبودی و نقاهت فکر می کند الان آرزوی کوچکتری دارد ( همانند فیلم پدر خوانده 2 ، هایمان راث ، میلیاردر که می گوید حاضرم تمام ثروتم را بدهم ولی بدون درد ادرار کنم ) . برای اطرافیان بیمار آشکار است که مادر سمت مرگ می رود ، از رنگ بیمار و چشمانی که به زحمت باز می شوند ، اما خود بیمار شاید امید اندکی داشته باشد ، او نام بیماری را نمی داند و روزهایی که به لطف مُسکن بهتر است فکر می کند که رو به بهبودی ایست ، برای خود برنامه می ریزد اما با رفتن اثرات مُسکن بیماری برمی گردد ، آشکارتر و قویتر
دوبووار با قدرت و بی رحمی تمام احساسات و عواطف خواننده را خُرد می کند ، خواننده هم گویی که کنار بستر بیمار نشسته و صدای پای مرگ را می شنود و آنرا در همه جا می بیند ، از نگاه خیره پزشکان و پرستاران ، تا پلکهای افتاده مریض ، وزن کم کردن وحشتناک ، نفس هایی که می آیند و به زحمت می روند ، سوند و بوی آن و حرکت مایع زرد در لوله باریک آن . این تغییرات به قدری وحشتناک هست که هنگامی که خواهر دوبووار
بدن مادر را ناگهان می بیند فریاد می زند که او دارد زنده زنده می پوسد
در پایان مرگ فرا می رسد ، مانند بسیاری دیگر از بیماران زمانی می رسد که حال مریض اندکی بهتر است ، اما سرمای مرگ بدن بیمار را کم کم می گیرد ، نفسهایش کم کم به شماره می افتد و سپس با چشمانی از حدقه بیرون زده و رعشه فوت می کند ، بر خلاف فکر رایج که مرگ با آرامش و لبخند یا
دیدن نور زیاد همراه هست مرگی که نویسنده توصیف می کند این گونه نیست ، زشت است و دردناک ، آرامشی هم همراه ندارد
حال که مادر دوبووار فوت شده قدرت بیان او به اوج می رسد ، او به بیمارستان می رود و از همان راهروها و اطاق ها می گذرد اما دیگر مادری در کار نیست ، او هم برای دیدن مادرش نمی رود او می رود که وسایل شخصی مادر مرحومه اش را برگرداند ، هنگامی که به اتاق می رسد و تخت خالی و ملافه سفید بدون مادر را می بیند به این نتیجه میرسد :
با مرگ آن عزیز است که یگانگی بی همتایش بر ما مکشوف میشود. او وسعتی پیدا میکند به اندازهی تمام جهان، جهانی که غیبتش آن را برای او نابود میکند، حال آن که حضورش به آن معنا میبخشید .
دوبووار و خواهرش در راه بازگشت به خانه جای خالی مادر را در همه جا می یابند ، در پیاده رو ، در خیابان و در تاکسی یاد مادر با آنهاست . واضح است که هنگامی که به خانه مادر می رسند این احساس به اوج می رسد ، اشیایی که مادر قبلا استفاده می کرده حالا بدون او هویت و کاراکتر خود را از دست داده اند و به جسمی معمولی تبدیل شده اند .
نویسنده تنهایی را وحشتناک می داند ، اینکه کسی تنها و بدون همراه از درد نعره بزند از بیماری که همراهی دارد و به او قوت قلب می دهد یا دستش را می گیرد شاید درد بیشتری احساس کند .
خانم دوبووار با استادی تمام نزدیک شدن مرگ را برای خواننده مجسم می کند ، او برداشت های عامیانه از سختی زندگی و آسانی و شیرینی مرگ را زیر سوال می برد ، مرگی که خانم دوبووار تعریف می کند شاید هم ارز خود زندگی سخت و طاقت فرسا باشد ، او نتیجه گیری هم نمی کند ، نسخه ای هم برای زندگی نمی پیچد ، او تنها حقیقت مرگ را جلوی چشم خواننده می گذارد
واضح است که خواندن چنین کتابی شکنجه ای سخت و طاقت فرسا است اما در پایان کتاب ، خواننده با حقیقت فرا رسیدن مرگ کمی بیشتر آشنا شده است ، شاید دیگر به دنبال لبخندی بر لب در هنگام مرگ نباشد ، شاید دانستن این که مرگ وحشتناک است وبودن در زندگی با همه سختیهایش بهتر از نبودن در آن است در این روزگار که مرگ فراوان شده است کمی به خواننده دلگرمی دهد .
و بالاخره از مرگ و فرا رسیدن آن می گوید .
خطر فاش شدن داستان ، اگر داستانی وجود داشته باشد ...
دوبووار با جملاتی کوبنده و قاطع محیط بیمارستان را شرح می دهد و این تجسم محیط به قدری قوی ایست که خواننده هم همراه دوبووار به بیمارستان می رود ، روپوش های سفید ، بوی مواد ضد عفونی کننده ، پرده های آبی ، نگاه دکترها ، نگاه خود خانم دوبووار به اطاق های بیماران و چشم در چشم بیماران شدن و آن حس عجیب و خالی ،نور سفید و راه رو های عریض و طویل بیمارستان ، همه و همه را خواننده حس می کند .
مرگ ناگهان حضور خود را اعلام می کند ، با شکستگی استخوان ران پا ، مادر سالخورده او در درمانگاهی بستری می شود و سپس مشخص می شود که آن بیماری وخیم را دارد ، از نوع تهاجمی و پیشرفته .
آشکار است که بیمار سالخورده شانسی برای بهبود ندارد و اصولا مبارزه ای در کار نیست ، خانم دوبووار و خانواده سرانجام کار را پذیرفته اند و خود را
برای آن آماده کرده اند ، تنها چیزی که می خواهند آن جمله لعنتی معروف است که احتمالا همه آنرا شنیده ایم : نگذارید زجر بکشد
و مابقی داستان بیماریی ایست که مریض را می بلعد ، هم جسم او را می خورد و هم روحش را ، برای بیمار کارهای حیاتی بدن مانند خوردن و دفع غذا ، نفس کشیدن ، صحبت کردن و حتی باز نگه داشتن چشم تبدیل به آرزو می شود ، بیماری که اوایل بیماریش به دوران بهبودی و نقاهت فکر می کند الان آرزوی کوچکتری دارد ( همانند فیلم پدر خوانده 2 ، هایمان راث ، میلیاردر که می گوید حاضرم تمام ثروتم را بدهم ولی بدون درد ادرار کنم ) . برای اطرافیان بیمار آشکار است که مادر سمت مرگ می رود ، از رنگ بیمار و چشمانی که به زحمت باز می شوند ، اما خود بیمار شاید امید اندکی داشته باشد ، او نام بیماری را نمی داند و روزهایی که به لطف مُسکن بهتر است فکر می کند که رو به بهبودی ایست ، برای خود برنامه می ریزد اما با رفتن اثرات مُسکن بیماری برمی گردد ، آشکارتر و قویتر
دوبووار با قدرت و بی رحمی تمام احساسات و عواطف خواننده را خُرد می کند ، خواننده هم گویی که کنار بستر بیمار نشسته و صدای پای مرگ را می شنود و آنرا در همه جا می بیند ، از نگاه خیره پزشکان و پرستاران ، تا پلکهای افتاده مریض ، وزن کم کردن وحشتناک ، نفس هایی که می آیند و به زحمت می روند ، سوند و بوی آن و حرکت مایع زرد در لوله باریک آن . این تغییرات به قدری وحشتناک هست که هنگامی که خواهر دوبووار
بدن مادر را ناگهان می بیند فریاد می زند که او دارد زنده زنده می پوسد
در پایان مرگ فرا می رسد ، مانند بسیاری دیگر از بیماران زمانی می رسد که حال مریض اندکی بهتر است ، اما سرمای مرگ بدن بیمار را کم کم می گیرد ، نفسهایش کم کم به شماره می افتد و سپس با چشمانی از حدقه بیرون زده و رعشه فوت می کند ، بر خلاف فکر رایج که مرگ با آرامش و لبخند یا
دیدن نور زیاد همراه هست مرگی که نویسنده توصیف می کند این گونه نیست ، زشت است و دردناک ، آرامشی هم همراه ندارد
حال که مادر دوبووار فوت شده قدرت بیان او به اوج می رسد ، او به بیمارستان می رود و از همان راهروها و اطاق ها می گذرد اما دیگر مادری در کار نیست ، او هم برای دیدن مادرش نمی رود او می رود که وسایل شخصی مادر مرحومه اش را برگرداند ، هنگامی که به اتاق می رسد و تخت خالی و ملافه سفید بدون مادر را می بیند به این نتیجه میرسد :
با مرگ آن عزیز است که یگانگی بی همتایش بر ما مکشوف میشود. او وسعتی پیدا میکند به اندازهی تمام جهان، جهانی که غیبتش آن را برای او نابود میکند، حال آن که حضورش به آن معنا میبخشید .
دوبووار و خواهرش در راه بازگشت به خانه جای خالی مادر را در همه جا می یابند ، در پیاده رو ، در خیابان و در تاکسی یاد مادر با آنهاست . واضح است که هنگامی که به خانه مادر می رسند این احساس به اوج می رسد ، اشیایی که مادر قبلا استفاده می کرده حالا بدون او هویت و کاراکتر خود را از دست داده اند و به جسمی معمولی تبدیل شده اند .
نویسنده تنهایی را وحشتناک می داند ، اینکه کسی تنها و بدون همراه از درد نعره بزند از بیماری که همراهی دارد و به او قوت قلب می دهد یا دستش را می گیرد شاید درد بیشتری احساس کند .
خانم دوبووار با استادی تمام نزدیک شدن مرگ را برای خواننده مجسم می کند ، او برداشت های عامیانه از سختی زندگی و آسانی و شیرینی مرگ را زیر سوال می برد ، مرگی که خانم دوبووار تعریف می کند شاید هم ارز خود زندگی سخت و طاقت فرسا باشد ، او نتیجه گیری هم نمی کند ، نسخه ای هم برای زندگی نمی پیچد ، او تنها حقیقت مرگ را جلوی چشم خواننده می گذارد
واضح است که خواندن چنین کتابی شکنجه ای سخت و طاقت فرسا است اما در پایان کتاب ، خواننده با حقیقت فرا رسیدن مرگ کمی بیشتر آشنا شده است ، شاید دیگر به دنبال لبخندی بر لب در هنگام مرگ نباشد ، شاید دانستن این که مرگ وحشتناک است وبودن در زندگی با همه سختیهایش بهتر از نبودن در آن است در این روزگار که مرگ فراوان شده است کمی به خواننده دلگرمی دهد .
April 25, 2022
Without emotion but not devoid of love, the detailed, naturalistic account of a mother's illness and agony, when Simone de Beauvoir's talent sublimates suffering and gives meaning to death, makes it a work of art.
May 31, 2023
Ali Smith’s persuasive introduction highlights how controversial Simone de Beauvoir’s account was when it first appeared, a brief, but detailed account of the last few weeks of her mother’s life – or maybe better described as her long, drawn-out death. At the time, 1964, De Beauvoir was accused by some critics of cashing in on her mother’s experiences. I don’t know what ultimately drove her to publish this all I can say is that it has an incredible force. De Beauvoir adopts a direct, immediate style, beginning by recounting the phone call telling her of her mother’s fall and subsequent admission to hospital. De Beauvoir’s mother, Françoise, was then 78, a little frail and arthritic with some gastric issues but otherwise apparently healthy. And even so, de Beauvoir tells herself, almost nonchalantly, “she was of an age to die.’ But the manner of the death and her mother’s treatment at the hands of a succession of arrogant, sometimes dismissive doctors proved an unexpected education both in the possible nature of death and in the reality of loss.
De Beauvoir’s relationship with her mother, famously documented in her early memoirs, was troubled, where de Beauvoir rebelled against social expectations, her mother embraced them, seeking refuge in convention. For de Beauvoir her mother seemed very much a creature of her time, brought up to be ‘dutiful.’ Sometimes aloof, sometimes controlling but often someone with very little control over her own life. Here de Beauvoir almost effortlessly captures the ambivalence that can exist between mothers and daughters, the awkward mix of intimacy and distance, years of difficult visits and strained conversations disrupted by sudden flashes of unanticipated tenderness.
De Beauvoir also exposes the harsher realities of the medical treatment of women – far too much of what she reveals could still be applied to their treatment today. Although de Beauvoir’s mother has been admitted for a broken leg, her ongoing, gastric problems, considered minor by her usual doctor and mere anxiety by later ones, are actually the symptoms of a major tumour. Even though it’s rapidly obvious Françoise’s survival is highly unlikely, her doctors insist on subjecting her to a series of painful regimes including invasive surgery. For them she’s more object than person. In addition, they advise her family against telling her the diagnosis – at the time a diagnosis of terminal cancer was commonly withheld from women, considered too fragile to deal with the truth about their illness, and unlike men not in need of making advance provisions for businesses or families. Yet this was a woman, as de Beauvoir points out, who at 54 when suddenly left a penniless widow retrained and then restarted her life as a librarian, learnt new languages, even taught herself to cycle.
The attitudes of the doctors towards terminal patients documented here would be absurd if they weren’t so tragic: drugs are rationed in case of future addiction, euthanasia is not a possibility nor palliative care so following procedures, however painful, pointless, or debilitating is what must be done. De Beauvoir is clearly, acutely, aware of this absurdity yet feels unable or powerless against the weight of the system in which she and her family are now enmeshed. Her thoughts reminded me at times of reading surgeon Atul Gawande’s more recent Being Mortal on attitudes towards elderly care, partly inspired by his own father’s experiences.
De Beauvoir takes turns with her sister, and other family members, to sit with her mother in the six weeks between hospital admission and death. She records everything around her with a keen eye, from the small kindnesses of some nurses to the lack of concern for her mother’s dignity by others. The scene, every detail of the hospital room are imprinted on her, in a way I think many will recognise. Outside France is going through a period of industrial unrest and the war is raging in Vietnam but time slows down and the outer world seems either unreal or bizarre. Yet de Beauvoir’s politics still surface, she notes the distinctions between the everyday of the people dying on the public wards and her mother in her private room, the poor pay and conditions of the obviously overworked nurses. De Beauvoir’s experiences lead to a series of reflections on the nature of death in which she questions her earlier assumptions including her impressions about the death of the elderly, concluding that the value of any life is such that death is always a tragedy, and one too often accompanied by violence, drawing on Dylan Thomas it’s a cause for rage not submission. Urgent, hypnotic and devastating. Translated by Patrick O’Brian.
Thanks to Netgalley and Fitzcarraldo for an ARC
De Beauvoir’s relationship with her mother, famously documented in her early memoirs, was troubled, where de Beauvoir rebelled against social expectations, her mother embraced them, seeking refuge in convention. For de Beauvoir her mother seemed very much a creature of her time, brought up to be ‘dutiful.’ Sometimes aloof, sometimes controlling but often someone with very little control over her own life. Here de Beauvoir almost effortlessly captures the ambivalence that can exist between mothers and daughters, the awkward mix of intimacy and distance, years of difficult visits and strained conversations disrupted by sudden flashes of unanticipated tenderness.
De Beauvoir also exposes the harsher realities of the medical treatment of women – far too much of what she reveals could still be applied to their treatment today. Although de Beauvoir’s mother has been admitted for a broken leg, her ongoing, gastric problems, considered minor by her usual doctor and mere anxiety by later ones, are actually the symptoms of a major tumour. Even though it’s rapidly obvious Françoise’s survival is highly unlikely, her doctors insist on subjecting her to a series of painful regimes including invasive surgery. For them she’s more object than person. In addition, they advise her family against telling her the diagnosis – at the time a diagnosis of terminal cancer was commonly withheld from women, considered too fragile to deal with the truth about their illness, and unlike men not in need of making advance provisions for businesses or families. Yet this was a woman, as de Beauvoir points out, who at 54 when suddenly left a penniless widow retrained and then restarted her life as a librarian, learnt new languages, even taught herself to cycle.
The attitudes of the doctors towards terminal patients documented here would be absurd if they weren’t so tragic: drugs are rationed in case of future addiction, euthanasia is not a possibility nor palliative care so following procedures, however painful, pointless, or debilitating is what must be done. De Beauvoir is clearly, acutely, aware of this absurdity yet feels unable or powerless against the weight of the system in which she and her family are now enmeshed. Her thoughts reminded me at times of reading surgeon Atul Gawande’s more recent Being Mortal on attitudes towards elderly care, partly inspired by his own father’s experiences.
De Beauvoir takes turns with her sister, and other family members, to sit with her mother in the six weeks between hospital admission and death. She records everything around her with a keen eye, from the small kindnesses of some nurses to the lack of concern for her mother’s dignity by others. The scene, every detail of the hospital room are imprinted on her, in a way I think many will recognise. Outside France is going through a period of industrial unrest and the war is raging in Vietnam but time slows down and the outer world seems either unreal or bizarre. Yet de Beauvoir’s politics still surface, she notes the distinctions between the everyday of the people dying on the public wards and her mother in her private room, the poor pay and conditions of the obviously overworked nurses. De Beauvoir’s experiences lead to a series of reflections on the nature of death in which she questions her earlier assumptions including her impressions about the death of the elderly, concluding that the value of any life is such that death is always a tragedy, and one too often accompanied by violence, drawing on Dylan Thomas it’s a cause for rage not submission. Urgent, hypnotic and devastating. Translated by Patrick O’Brian.
Thanks to Netgalley and Fitzcarraldo for an ARC
July 20, 2020
فعندما يختفي شخص عزيز، ندفع ثمن ألف ندم مؤلم لخطأ البقاء على قيد الحياة.
كتاب صعب ومكثف وتقيل، برغم جماله، لا أعتقد اني هقوم بترشيحه لأي حد أبدًا.
+
الترجمة ضعيفة جدًا.
كتاب صعب ومكثف وتقيل، برغم جماله، لا أعتقد اني هقوم بترشيحه لأي حد أبدًا.
+
الترجمة ضعيفة جدًا.
December 31, 2023
Witnessing the death of a loved one is one of the most difficult situations that one can face. The mental agony of such times cannot be expressed in words. This is increased by a thousandfold if we also have to witness their sufferings. If the loved one is your mother, the experience is almost traumatic. This account of the death of her mother by Simone de Beauvoir shows a daughter's devastation at the imminent loss of a bond that was as thick as your life's blood.
Simone had an estranged relationship with her mother. Her loss of faith in Catholicism and the free way of life shocked her mother. She also had to face the criticism of the so-called "pious" relations, who constantly harassed her about Simone's way of life. Her own shock and disappointment as well as her relations' chastisement over Simone's moral downfall (which they believed it to be) made the mother-daughter relationship somewhat strained. However, Simone was a successful author and the mother depended on her; they had to keep in contact despite their differences. In Simone's words, she was doing her duty as a daughter to her mother, but absence of any true affection. But the sudden diagnosis of cancer in her mother completely changes how Simone feels.
In the weeks that preceded death, her mother suffered the worst agonies of death. Seeing her mother's struggle with death was so torturous to Simone that she actually prayed for her release. Yet at the same time, she dreaded her death; she wanted her to live and keep secure the mother-daughter bond. She didn't want it to end. And the worse is that Simone realises that she hasn't really lost the mother she loved as a child. True that her success, her independence, her way of life, and her loss of faith had distanced her from her mother, and that they somewhat may have cooled any open demonstration of her affections towards her mother. But the love was never lost. This truth, although coming home a little late, makes it impossible for her to let her mother go. Simone's conflicting feelings of wanting to keep her mother alive and her desire to see her released from her death agonies form a very sensitive self-narration of a daughter's torment. She says: "When I said to myself that 'she is of an age to die', the words were devoid of meaning, as so many words are." How true it is. We just say it about the old age. But they are mere words. When the time comes, we are not ready to let go. Moreover, there will always be regrets, of the things unsaid, things not done. "When someone you love dies you pay for the sin of outliving her with a thousand piercing regrets" are her words.
As a daughter, this was an extremely difficult account for me to read. I was moved beyond words. It was with difficulty that I forced myself through the book. I felt Simone's pain which the words failed to express. It was transported from one daughter to another daughter. I don't know why she wrote this account; perhaps to unburden herself. But this is the most moving real-life story that I have read of true loss and grief over a mother's death.
More of my reviews can be found at http://piyangiejay.com/
Simone had an estranged relationship with her mother. Her loss of faith in Catholicism and the free way of life shocked her mother. She also had to face the criticism of the so-called "pious" relations, who constantly harassed her about Simone's way of life. Her own shock and disappointment as well as her relations' chastisement over Simone's moral downfall (which they believed it to be) made the mother-daughter relationship somewhat strained. However, Simone was a successful author and the mother depended on her; they had to keep in contact despite their differences. In Simone's words, she was doing her duty as a daughter to her mother, but absence of any true affection. But the sudden diagnosis of cancer in her mother completely changes how Simone feels.
In the weeks that preceded death, her mother suffered the worst agonies of death. Seeing her mother's struggle with death was so torturous to Simone that she actually prayed for her release. Yet at the same time, she dreaded her death; she wanted her to live and keep secure the mother-daughter bond. She didn't want it to end. And the worse is that Simone realises that she hasn't really lost the mother she loved as a child. True that her success, her independence, her way of life, and her loss of faith had distanced her from her mother, and that they somewhat may have cooled any open demonstration of her affections towards her mother. But the love was never lost. This truth, although coming home a little late, makes it impossible for her to let her mother go. Simone's conflicting feelings of wanting to keep her mother alive and her desire to see her released from her death agonies form a very sensitive self-narration of a daughter's torment. She says: "When I said to myself that 'she is of an age to die', the words were devoid of meaning, as so many words are." How true it is. We just say it about the old age. But they are mere words. When the time comes, we are not ready to let go. Moreover, there will always be regrets, of the things unsaid, things not done. "When someone you love dies you pay for the sin of outliving her with a thousand piercing regrets" are her words.
As a daughter, this was an extremely difficult account for me to read. I was moved beyond words. It was with difficulty that I forced myself through the book. I felt Simone's pain which the words failed to express. It was transported from one daughter to another daughter. I don't know why she wrote this account; perhaps to unburden herself. But this is the most moving real-life story that I have read of true loss and grief over a mother's death.
More of my reviews can be found at http://piyangiejay.com/
July 13, 2022
ده بار برای این کتاب کوچیک ریویوو نوشتم و پاک کردم. چون همه شون تبدیل به متن های خیلی شخصی شدن که خوندنش از حوصله و تحمل خارجه. اما احتمالا دوستانی که منو میشناسن میتونن حدس بزنن مواجهه ام با این کتاب چطور بوده.
در نهایت ارجاع میدم به این تکه از شاهرخ مسکوب در کتاب سوگ مادر:
مامان گنجشک ها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که می شنید گاه بی اختیار می گفت: جان.هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار می شوم و می بینم که از مادرم خبری نیست....
در نهایت ارجاع میدم به این تکه از شاهرخ مسکوب در کتاب سوگ مادر:
مامان گنجشک ها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که می شنید گاه بی اختیار می گفت: جان.هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار می شوم و می بینم که از مادرم خبری نیست....
July 28, 2021
لقد قال الأطباء : إنها ستنطفىء مثل الشمعة..أليس كذلك ؟
ليس كذلك على الإطلاق...
هذا الموت..موت عذِب جداً....
ترى هل هناك حقاً موت عذِب..وجداً..!!
لقد سقطت والدة الكاتبة " سيمون دي بوفوار " في الحمام ، على إثر ذلك ينكسر عظم الفخذ وإذ يُكتشف إنها تعاني من سرطان بالأمعاء الدقيقة..
تشهد الكاتبة وأختها الأيام الأخيرة لوالدتهما وهى تصارع الموت...
رأيت جسدها ضئيلاً خامداً ، بل حتى تلك العروق الزرقاء التي تمتد تحت الجلد الشاحب ، تراءى لي بأن التجاعيد غزت وجهها في غضون أيام قليلة وقد سقطت جفونها متهدلة وجاهدت بأن تحتفظ بابتسامتها...كانت عذبة دافئة...لم تتخلى عنها...تشبثت بها كما كانت أصابعها تتشبث بملاءة السرير لكي لا تختفي عما قريب...
لقد استعادت " سيمون " ذكرياتها عن والدتها وهى شابة نضرة مفعمة بالحيوية والمرح ، فقدت مباهج الحياة مع زوجها ، لم تحتمل ان تكون مستبعدة ، فرضت مداخلتها على ابنتيها وغمرتهما بحنان عميق يستحوذ على حياتيهما...
تلك المرأة الرصينة التي كان كيانها مؤطراً بالصيغ الملقنة والمبادىء الصارمة وإن كانت قد فرضتها على نفسها إلا إنها كانت تتمرد على قيودها...
تراءى لي بأنها كانت تشع الدفء لتواري برد الوحدة الذي يتمرغ في فراغ الفقد...
علاقتها بابنتها " سيمون " مرهقة استنفدت طاقتيهما معاً ولكنها لم تسنفد طاقة الحب لديهما...
عن مشاعر الابنة التي تقف عاجزة أمام الألم ومعاناة المرض ، تهمس بالأكاذيب المتكررة أملاً فى بقاءها ، تبدي موافقتها على إجراء عملية جراحية في محاولة لإنقاذ والدتها ولكي تبقى موجودة لا يعتصرها قبضة الموت...
اختزال العالم في حجم الغرفة التي تجمعهما...اجل فالوجود عندئذ ينذوي...يصبح ضئيلاً جداً ..إلى أن يتلاشى في فراغ الغياب....فيصبح الفراغ لا يحتمل المزيد من الفراغ...
اخيراً...الموت ليس حادثاً عرضياً يا " سيمون " بل طبيعياً وحقيقياً ومهما تراءى لنا بأنه ضد الحياة إلا إنه جزء منها ومهما ظن المرء بأنه قد يحقق انتصارات هزيلة بالتشبث بالحياة تأتي لحظة الموت حاسمة لتعلن كلمتها الأخيرة ...
لمست قلبي هذه التجربة الانسانية الموجعة وكان الحزن بها مريراً وعذِباً جداً...
وراء أولئك الذين يتركون العالم يتلاشى الزمن ، فكلما تقدمت في العمر تقلص زمني الماضي.....
ليس كذلك على الإطلاق...
هذا الموت..موت عذِب جداً....
ترى هل هناك حقاً موت عذِب..وجداً..!!
لقد سقطت والدة الكاتبة " سيمون دي بوفوار " في الحمام ، على إثر ذلك ينكسر عظم الفخذ وإذ يُكتشف إنها تعاني من سرطان بالأمعاء الدقيقة..
تشهد الكاتبة وأختها الأيام الأخيرة لوالدتهما وهى تصارع الموت...
رأيت جسدها ضئيلاً خامداً ، بل حتى تلك العروق الزرقاء التي تمتد تحت الجلد الشاحب ، تراءى لي بأن التجاعيد غزت وجهها في غضون أيام قليلة وقد سقطت جفونها متهدلة وجاهدت بأن تحتفظ بابتسامتها...كانت عذبة دافئة...لم تتخلى عنها...تشبثت بها كما كانت أصابعها تتشبث بملاءة السرير لكي لا تختفي عما قريب...
لقد استعادت " سيمون " ذكرياتها عن والدتها وهى شابة نضرة مفعمة بالحيوية والمرح ، فقدت مباهج الحياة مع زوجها ، لم تحتمل ان تكون مستبعدة ، فرضت مداخلتها على ابنتيها وغمرتهما بحنان عميق يستحوذ على حياتيهما...
تلك المرأة الرصينة التي كان كيانها مؤطراً بالصيغ الملقنة والمبادىء الصارمة وإن كانت قد فرضتها على نفسها إلا إنها كانت تتمرد على قيودها...
تراءى لي بأنها كانت تشع الدفء لتواري برد الوحدة الذي يتمرغ في فراغ الفقد...
علاقتها بابنتها " سيمون " مرهقة استنفدت طاقتيهما معاً ولكنها لم تسنفد طاقة الحب لديهما...
عن مشاعر الابنة التي تقف عاجزة أمام الألم ومعاناة المرض ، تهمس بالأكاذيب المتكررة أملاً فى بقاءها ، تبدي موافقتها على إجراء عملية جراحية في محاولة لإنقاذ والدتها ولكي تبقى موجودة لا يعتصرها قبضة الموت...
اختزال العالم في حجم الغرفة التي تجمعهما...اجل فالوجود عندئذ ينذوي...يصبح ضئيلاً جداً ..إلى أن يتلاشى في فراغ الغياب....فيصبح الفراغ لا يحتمل المزيد من الفراغ...
اخيراً...الموت ليس حادثاً عرضياً يا " سيمون " بل طبيعياً وحقيقياً ومهما تراءى لنا بأنه ضد الحياة إلا إنه جزء منها ومهما ظن المرء بأنه قد يحقق انتصارات هزيلة بالتشبث بالحياة تأتي لحظة الموت حاسمة لتعلن كلمتها الأخيرة ...
لمست قلبي هذه التجربة الانسانية الموجعة وكان الحزن بها مريراً وعذِباً جداً...
وراء أولئك الذين يتركون العالم يتلاشى الزمن ، فكلما تقدمت في العمر تقلص زمني الماضي.....
April 27, 2021
Audiobook...
....read by Hillary Huber
3 hours and 4 minutes
“Wow”, I said to myself....’another book about death?/!.....
Joyce Carol Oats’ book “Breathe”....should’ve been enough to last me at least another six months.
Plus, I just finished a newly published book, “Inseparable”, by Simone de Beauvoir, associated with with death of a close friend.
I have no idea why I grabbed another ‘death’ book...
other than I wanted to read another book by Simone de Beauvoir.
This was a short three hour investment (engaging & interesting company while peddling on the spinnaker bike here at home).
Freebie for Audible members.
The voice narrator did an outstanding job reading!
Once again, it must be said: Simone was very talented.
Her reflective writing, is easy to connect with....
emotionally affecting, without being too sentimental.
This story about Simone’s mother dying - (mother’s short stay in the hospital) — was filled emotions & thoughts while facing the last days of life ....
and a look at their daughter/ mother relationship....
including the surprise ‘harder’ feelings after mum’s death - more than expected.
Don’t let the title fool ya. Death - at any age - is not “a very easy death.
Losing one’s mother to cancer or any other reason is a very primal loss.
Well written & good! Quite engrossing!
....read by Hillary Huber
3 hours and 4 minutes
“Wow”, I said to myself....’another book about death?/!.....
Joyce Carol Oats’ book “Breathe”....should’ve been enough to last me at least another six months.
Plus, I just finished a newly published book, “Inseparable”, by Simone de Beauvoir, associated with with death of a close friend.
I have no idea why I grabbed another ‘death’ book...
other than I wanted to read another book by Simone de Beauvoir.
This was a short three hour investment (engaging & interesting company while peddling on the spinnaker bike here at home).
Freebie for Audible members.
The voice narrator did an outstanding job reading!
Once again, it must be said: Simone was very talented.
Her reflective writing, is easy to connect with....
emotionally affecting, without being too sentimental.
This story about Simone’s mother dying - (mother’s short stay in the hospital) — was filled emotions & thoughts while facing the last days of life ....
and a look at their daughter/ mother relationship....
including the surprise ‘harder’ feelings after mum’s death - more than expected.
Don’t let the title fool ya. Death - at any age - is not “a very easy death.
Losing one’s mother to cancer or any other reason is a very primal loss.
Well written & good! Quite engrossing!
August 2, 2021
اُوردوز با مرگ
مواجهه با مرگ خودت یک چیزه و مواجهه با مرگ عزیزانت یک چیز دیگه. و در کتاب به این کم حجمی، هر دو هست. واقعا که چقدر شجاعانه نوشته شده این کتاب. چه اعترافات هولناکی هست در لابهلای اون. چقدر سخته آرزوی مرگ داشتن برای پدر و مادرت.
زمانی برای بیشتر ما فرا خواهد رسید که شاهد تقلای مشمئز کننده جانوری در بستر مرگ خواهیم بود. جانوری که به سختی میتونیم باور کنیم روزی پدر یا مادر ما بوده. صورتی تکیده با چشمانی وق زده در تمنای زندگی. عطش برای فرو بردن یک نفس دیگه و زندگی با وجود لولههایی که در جای جای بدن فرو رفتن و در دنیایی که به اتاقی و بلکه حتی بستری که در اون خوابیدی محدود شده. با این همه اما، با همه وجودت خواهان اون هستی. هنوز امید داری که بهبودی حاصل میشه. مغزت سخت تقلا میکنه تا تو رو متقاعد کنه ادامه بدی. با اطرافیانت طوری صحبت میکنی که اونها رو ترغیب کنی بیشتر بهت توجه کنن و امیدت رو تقویت کنن. ماههاست که داری میمیری. دوستان و فرزندانت خسته و فرسوده شدن و لبالب از احساسات متناقضن. پنهانی آرزو میکنن کاش زودتر میمردی تا هم خودت و هم اونها راحت میشدن و آشکارا از اونچه در دل دارن اشک میریزن و احساس گناه و ندامت میکنن. چون برای اولین بار متوجه میشن چندان دور نخواهد بود که نوبت خودشون هم خواهد رسید...؛
کتاب کوتاه اما شدیدا تکاندهنده بود و ستایش عمیق من نسبت به سیمون دوبوار رو برانگیخت. راهنمای خوبی بود برای مواجهه با عزیزان در بستر مرگ. و برای روزی که خودم در بستر مرگ خواهم بود.
مواجهه با مرگ خودت یک چیزه و مواجهه با مرگ عزیزانت یک چیز دیگه. و در کتاب به این کم حجمی، هر دو هست. واقعا که چقدر شجاعانه نوشته شده این کتاب. چه اعترافات هولناکی هست در لابهلای اون. چقدر سخته آرزوی مرگ داشتن برای پدر و مادرت.
زمانی برای بیشتر ما فرا خواهد رسید که شاهد تقلای مشمئز کننده جانوری در بستر مرگ خواهیم بود. جانوری که به سختی میتونیم باور کنیم روزی پدر یا مادر ما بوده. صورتی تکیده با چشمانی وق زده در تمنای زندگی. عطش برای فرو بردن یک نفس دیگه و زندگی با وجود لولههایی که در جای جای بدن فرو رفتن و در دنیایی که به اتاقی و بلکه حتی بستری که در اون خوابیدی محدود شده. با این همه اما، با همه وجودت خواهان اون هستی. هنوز امید داری که بهبودی حاصل میشه. مغزت سخت تقلا میکنه تا تو رو متقاعد کنه ادامه بدی. با اطرافیانت طوری صحبت میکنی که اونها رو ترغیب کنی بیشتر بهت توجه کنن و امیدت رو تقویت کنن. ماههاست که داری میمیری. دوستان و فرزندانت خسته و فرسوده شدن و لبالب از احساسات متناقضن. پنهانی آرزو میکنن کاش زودتر میمردی تا هم خودت و هم اونها راحت میشدن و آشکارا از اونچه در دل دارن اشک میریزن و احساس گناه و ندامت میکنن. چون برای اولین بار متوجه میشن چندان دور نخواهد بود که نوبت خودشون هم خواهد رسید...؛
کتاب کوتاه اما شدیدا تکاندهنده بود و ستایش عمیق من نسبت به سیمون دوبوار رو برانگیخت. راهنمای خوبی بود برای مواجهه با عزیزان در بستر مرگ. و برای روزی که خودم در بستر مرگ خواهم بود.
June 10, 2022
يبحث كل منا في الكتب عن حكايته التي لم يتمكن من روايتها، أو لم يستطع أن يرويها كاملة. فجزء من مأساتنا الإنسانية هو عجزنا عن تحويل التشابك المعقد لمشاعرنا إلى كلمات مفهومة سواء بالنطق أو بالكتابة. جزء أخر من تلك المشكلة قد يتمثل في عدم التأكد من أحقيتنا في إعلان تلك الأفكار والمشاعر بصوت مسموع. وعندما نجد الحكاية، يتسع مكانها في قلوبنا قدر تطابقها مع حكايتنا الخاصة
تطابقت مشاهد الأم المحتضرة مع مشاهد مررت بها مع أبي في أيامه الأخيرة قبل وفاته مع اختلاف أسباب الموت. على سبيل المثال، تلك المشهد الذي ذكرني بسذاجتي في الأيام الأولى لأبي في المستشفى بعد الحادث، وكيف كنت أجهز الترتيبات في عقلي لتهيئة البيت له بعد عودته "المفترضة" من المستشفى بعد أسبوع أو عشرة أيام على الأكثر. وكيف تحولت الأيام العشر إلى ستة أسابيع انتهت بوفاته، وكيف انتهى الأمل إلى كابوس. يتشابه تلك المشهد المكتوب بعد أن عرفت دي بوفوار بمأساوية وضع أمها الصحي مع مشاهد ذهابي وعودتي إلى ومن المستشفى وأنا أرى الوجود كله يتحول لأشباح مخيفة
"أخذت سيارة أجرة. نفس الرحلة، نفس الخريف الأزرق الدافىء، نفس دار الاستشفاء. ولكن الفرق أنني كنت أخطو داخل حكاية مختلفة: تبدل سرير الموت بالنقاهة. قبل ذلك، كنت أتي الى هنا وأقضي الوقت بنفس هادئة. كنت اعبر الردهة بدون انتباه. أخفت الأبواب المغلقة المآسي التي تدور خلفها. ولكن من الآن، أصبح لي نصيب من تلك المأسي. صعدت السلالم بأسرع ما استطعت، بأبطأ ما استطعت. عٌلقت الأن لوحة على الباب: الزيارة ممنوعة. تغير المشهد."
"كان تحول أمي لجثة حية قد اكتمل حتما. انكمش العالم لحجم غرفتها: عندما كنت أعبر باريس في سيارة الأجرة لم أكن أرى سوى خشبة مسرح يهيم المجاميع فيها على وجوههم. كانت حياتي الحقيقية تدور بجانبها، وكان لها هدف وحيد- حمايتها."
..........................................................................
بشفافية رقيقة وكاشفة تحكي لنا دي بوفوار عن علاقتها المتقلبة بوالدتها. تكشف الماضي المحبط لتلك الأم التي أُغرمت بالحياة، وكيف أضطرتها قيم المجتمع المتحفظ في نهاية القرن التاسع عشر إلى "كبت" هذا الحب بداخلها. وما الأثر الذي تركه ذلك الكتمان على حياة الأم نفسها وعلى حياة دي بوفوار كإبنة تلقت-بطبيعة الحال-تبعات تلك الأثر.
يجسد تاريخ علاقة سيمون دي بوفوار بوالدتها التسلسل الطبيعي لشكل العلاقة بين الأم/الأب وبين الأبناء. العلاقة التي تبدأ بانبهار وتعلق الطفولة الغير مشروط، ومروراً باستهجان ورفض المراهقة لتلك السلطة الغير مستحقة للأبوين، ثم تحفظ مرحلة النضج تجاههم، نهاية بأيامهم الأخيرة والتي نعود فيها أطفالاً ونكتشف انفسنا أننا نتعلق عبثاً في ذيل ملابسهم حتى لا يتركونا.
لماذا نقترب من آباءنا في شيخوختهم؟ وتتساءل "دي بوفوار" معي، بين حبها العميق لإمها في الطفولة، وبين عودة ذلك الحب في أيام إمها الأخيرة، أين كان هذا الحب مختبئاً بين هذا الزمن وتلك؟ ولماذا اختبأ طوال ذلك الوقت؟
ربما كان التفسير بأن الحب لا يولد إلا من الضعف. نعشق آباءنا في الطفولة بسبب هشاشتنا أمام عالم مجهول لا يحمينا من أهواله سواهم. وهم بدورهم-أي الأب والأم-يقدمون لنا حباً متسامحاً متساهلاً مع اخطائنا الطفولية.
يختفي ذلك الحب في فترة المراهقة لأننا نبدأ في اكتشاف هشاشتهم أمام العالم، لأننا نُصدم في تساقط طبقات الانبهار الطفولي بهم ونعرف أنهم لم يكونوا أبداً بتلك الكينونة الخارقة التي ظنناهم عليها من قبل. يزيد الأمر سوءاً تراجع "التساهل والتسامح" الذي اعتدناه أمام قيود لا نهاية لها يرفضها جنون وتهور المراهقة. نظن أن حبهم لنا قد انتهى، ونظن أننا نشعر بالمثل تجاههم.
يعود الحب عند اقتراب نهاية شبابنا، عودة الضعف والاحتياج ونضج المعرفة الذي يفضح غرور شبابنا، وأننا نكرر أخطاؤهم ونرتكب أخطاءاً أكبر بمنتهى الغباء. عند بداية ضعفنا ونهاية ضعفهم، تدور بنا الدائرة لتنغلق علينا إلى نقطة البداية. نقطة الحب الغير مشروط والذي أقترن معه رفيق جديد هو "الرعب". رعب أكبر وأعمق من رعب الطفولة من فقدان تلك الكائنات التي نعود ونكتشف أن وجودنا بالكامل يرتكز عليهم. نعود صغاراً نتعلق برقبتهم صارخين "بابا...ماتسبنيش يا بابا".
...............................................................
تتطرق تلك السيرة الذاتية أيضاً إلى واحدة من الجدالات التي لا تنتهي، وهى الموت الرحيم أو الموت بكرامة كما يًسمى في بعض الحالات. ما هو الأشق على المريض الذي لا يًرجى شفاؤه؟ أن نساعده على الامتثال للنهاية بدون اخضاعه لمحاولات إحياء عبثية لا طائل منها سواء كانت بالأدوية أو بالعمليات الجراحية، أم نخضع لقوانين الطب العمياء التي تُقر بوجوب استنفاذ المريض بكل وسيلة شفاء ممكنة حتى الرمق الأخير له؟
تًصاحبنا دي بوفوار في تفاصيل رحلة احتضار أمها المرعبة، وكيف كان لتلك العملية التي أصر الاطباء على اجراءها رغم يقينهم بأن الحالة ميئووس منها أثر كارثي أدى لتحول أمها لمجرد جثة حية تتنفس لوقت شديد المحدودية. يتمزق قلبها أمام تلك المأساة وتندم على الانصياع لرغبة الاطباء في اجراء العملية. ولكنها تعود لترى مدى حرص أمها المثير للدهشة على الحياة والتشبث بها بكل قوة تًركت لها في جسدها المتهاوي المحتضر، فتتساءل، ربما هذا ما ارادته أمها في النهاية، أن تعيش لأخر لحظة مهما كان الثمن. أن تهرب من الموت بكل ما أُوتيت من قوة. أن تظن لأخر لحظة لها على فراش الموت أنها في أفضل حال وأنها قد تعود لحياتها ولو على سرير المرض. ربما كان هذا هو الموت بكرامة بالنسبة لوالدة سيمون دي بوفوار، أن تحارب الموت بشراسة. وربما لذلك كان موتها موت عذب جدا على غير ما ظنت ابنتها.
أوافق كل ما كتب هنا على الموقع في أن الكتاب شديد الإيلام. وأضم صوتي لصوت من يحذر ذوي القلوب الضعيفة من قراءته. فقد اختبرت تأثراً نفسيا ليس باليسير وانا اقراه، ولكن بالمقابل خرجت بتجربة حياتية شديدة الثراء على ايجازها الشديد عوضت عن أي ألم.
تطابقت مشاهد الأم المحتضرة مع مشاهد مررت بها مع أبي في أيامه الأخيرة قبل وفاته مع اختلاف أسباب الموت. على سبيل المثال، تلك المشهد الذي ذكرني بسذاجتي في الأيام الأولى لأبي في المستشفى بعد الحادث، وكيف كنت أجهز الترتيبات في عقلي لتهيئة البيت له بعد عودته "المفترضة" من المستشفى بعد أسبوع أو عشرة أيام على الأكثر. وكيف تحولت الأيام العشر إلى ستة أسابيع انتهت بوفاته، وكيف انتهى الأمل إلى كابوس. يتشابه تلك المشهد المكتوب بعد أن عرفت دي بوفوار بمأساوية وضع أمها الصحي مع مشاهد ذهابي وعودتي إلى ومن المستشفى وأنا أرى الوجود كله يتحول لأشباح مخيفة
"أخذت سيارة أجرة. نفس الرحلة، نفس الخريف الأزرق الدافىء، نفس دار الاستشفاء. ولكن الفرق أنني كنت أخطو داخل حكاية مختلفة: تبدل سرير الموت بالنقاهة. قبل ذلك، كنت أتي الى هنا وأقضي الوقت بنفس هادئة. كنت اعبر الردهة بدون انتباه. أخفت الأبواب المغلقة المآسي التي تدور خلفها. ولكن من الآن، أصبح لي نصيب من تلك المأسي. صعدت السلالم بأسرع ما استطعت، بأبطأ ما استطعت. عٌلقت الأن لوحة على الباب: الزيارة ممنوعة. تغير المشهد."
"كان تحول أمي لجثة حية قد اكتمل حتما. انكمش العالم لحجم غرفتها: عندما كنت أعبر باريس في سيارة الأجرة لم أكن أرى سوى خشبة مسرح يهيم المجاميع فيها على وجوههم. كانت حياتي الحقيقية تدور بجانبها، وكان لها هدف وحيد- حمايتها."
..........................................................................
بشفافية رقيقة وكاشفة تحكي لنا دي بوفوار عن علاقتها المتقلبة بوالدتها. تكشف الماضي المحبط لتلك الأم التي أُغرمت بالحياة، وكيف أضطرتها قيم المجتمع المتحفظ في نهاية القرن التاسع عشر إلى "كبت" هذا الحب بداخلها. وما الأثر الذي تركه ذلك الكتمان على حياة الأم نفسها وعلى حياة دي بوفوار كإبنة تلقت-بطبيعة الحال-تبعات تلك الأثر.
يجسد تاريخ علاقة سيمون دي بوفوار بوالدتها التسلسل الطبيعي لشكل العلاقة بين الأم/الأب وبين الأبناء. العلاقة التي تبدأ بانبهار وتعلق الطفولة الغير مشروط، ومروراً باستهجان ورفض المراهقة لتلك السلطة الغير مستحقة للأبوين، ثم تحفظ مرحلة النضج تجاههم، نهاية بأيامهم الأخيرة والتي نعود فيها أطفالاً ونكتشف انفسنا أننا نتعلق عبثاً في ذيل ملابسهم حتى لا يتركونا.
لماذا نقترب من آباءنا في شيخوختهم؟ وتتساءل "دي بوفوار" معي، بين حبها العميق لإمها في الطفولة، وبين عودة ذلك الحب في أيام إمها الأخيرة، أين كان هذا الحب مختبئاً بين هذا الزمن وتلك؟ ولماذا اختبأ طوال ذلك الوقت؟
ربما كان التفسير بأن الحب لا يولد إلا من الضعف. نعشق آباءنا في الطفولة بسبب هشاشتنا أمام عالم مجهول لا يحمينا من أهواله سواهم. وهم بدورهم-أي الأب والأم-يقدمون لنا حباً متسامحاً متساهلاً مع اخطائنا الطفولية.
يختفي ذلك الحب في فترة المراهقة لأننا نبدأ في اكتشاف هشاشتهم أمام العالم، لأننا نُصدم في تساقط طبقات الانبهار الطفولي بهم ونعرف أنهم لم يكونوا أبداً بتلك الكينونة الخارقة التي ظنناهم عليها من قبل. يزيد الأمر سوءاً تراجع "التساهل والتسامح" الذي اعتدناه أمام قيود لا نهاية لها يرفضها جنون وتهور المراهقة. نظن أن حبهم لنا قد انتهى، ونظن أننا نشعر بالمثل تجاههم.
يعود الحب عند اقتراب نهاية شبابنا، عودة الضعف والاحتياج ونضج المعرفة الذي يفضح غرور شبابنا، وأننا نكرر أخطاؤهم ونرتكب أخطاءاً أكبر بمنتهى الغباء. عند بداية ضعفنا ونهاية ضعفهم، تدور بنا الدائرة لتنغلق علينا إلى نقطة البداية. نقطة الحب الغير مشروط والذي أقترن معه رفيق جديد هو "الرعب". رعب أكبر وأعمق من رعب الطفولة من فقدان تلك الكائنات التي نعود ونكتشف أن وجودنا بالكامل يرتكز عليهم. نعود صغاراً نتعلق برقبتهم صارخين "بابا...ماتسبنيش يا بابا".
...............................................................
تتطرق تلك السيرة الذاتية أيضاً إلى واحدة من الجدالات التي لا تنتهي، وهى الموت الرحيم أو الموت بكرامة كما يًسمى في بعض الحالات. ما هو الأشق على المريض الذي لا يًرجى شفاؤه؟ أن نساعده على الامتثال للنهاية بدون اخضاعه لمحاولات إحياء عبثية لا طائل منها سواء كانت بالأدوية أو بالعمليات الجراحية، أم نخضع لقوانين الطب العمياء التي تُقر بوجوب استنفاذ المريض بكل وسيلة شفاء ممكنة حتى الرمق الأخير له؟
تًصاحبنا دي بوفوار في تفاصيل رحلة احتضار أمها المرعبة، وكيف كان لتلك العملية التي أصر الاطباء على اجراءها رغم يقينهم بأن الحالة ميئووس منها أثر كارثي أدى لتحول أمها لمجرد جثة حية تتنفس لوقت شديد المحدودية. يتمزق قلبها أمام تلك المأساة وتندم على الانصياع لرغبة الاطباء في اجراء العملية. ولكنها تعود لترى مدى حرص أمها المثير للدهشة على الحياة والتشبث بها بكل قوة تًركت لها في جسدها المتهاوي المحتضر، فتتساءل، ربما هذا ما ارادته أمها في النهاية، أن تعيش لأخر لحظة مهما كان الثمن. أن تهرب من الموت بكل ما أُوتيت من قوة. أن تظن لأخر لحظة لها على فراش الموت أنها في أفضل حال وأنها قد تعود لحياتها ولو على سرير المرض. ربما كان هذا هو الموت بكرامة بالنسبة لوالدة سيمون دي بوفوار، أن تحارب الموت بشراسة. وربما لذلك كان موتها موت عذب جدا على غير ما ظنت ابنتها.
أوافق كل ما كتب هنا على الموقع في أن الكتاب شديد الإيلام. وأضم صوتي لصوت من يحذر ذوي القلوب الضعيفة من قراءته. فقد اختبرت تأثراً نفسيا ليس باليسير وانا اقراه، ولكن بالمقابل خرجت بتجربة حياتية شديدة الثراء على ايجازها الشديد عوضت عن أي ألم.
January 21, 2023
مرگی بسیار آرام هیچ داستانی نداره، خاطراتیه از آخرین روزهای زندگی مادر. از زمین خوردن مادر توی خونه شروع میشه تا آرام آرام رفتن از دنیا. متن ساده و صمیمی و بی تکلف نوشته شده و اگر کسی در این موقعیت قرار گرفته باشه، یعنی با بیماری مادر یا مادربزرگ و بیمارستان سر و کله زدن باشه احتمالا نمیتونه بدون اشک کتاب رو به پایان ببره و احتمالا برای کسی که این موضوعات رو عملاً درک نکرده باشه یک خاطره گویی معمولی و تلخه.ه
پیشنهاد میکنم که در صورتی که در این موقعیت بودید این کتاب و کتاب سوگ مادر رو در فاصلهی کوتاه نخونید چون که خیلی حال بدی خواهید داشت.ه
پیشنهاد میکنم که در صورتی که در این موقعیت بودید این کتاب و کتاب سوگ مادر رو در فاصلهی کوتاه نخونید چون که خیلی حال بدی خواهید داشت.ه
Read
October 18, 2022نوشته « چقدر سخت است مردن برای کسی که انقدر زندگی کردن را دوست دارد» فکر میکنم چقدر سخته زندگی کردن برای کسی که انقدر مردن را دوست دارد!؟!؟
November 20, 2020
Meraviglioso: delicato, crudo, dolce, straziante, vero.
Mi ha fatto riflettere molto sul ruolo di figlia e su quello di madre.
Si vive con la consapevolezza che quando i genitori moriranno non saranno più niente, se non le impronte che hanno lasciato nella vita delle altre persone, specialmente nella nostra.
Ciò che realmente conta è il ricordo prezioso che conserviamo di loro come individui, persone ben definite. Quello che rimarrà dopo la loro morte, che porteremo per sempre con noi, è il loro modo di ridere a una battuta, lo sguardo che facevano nell’osservare qualcosa che amavano, la preoccupazione che avevano ogni volta che eravamo lontane da loro, l’amore che dimostravano con una singola carezza. Porteremo nel cuore la prima volta che ci siamo sentite loro complici, loro amiche, loro confidenti. Quell’inscindibile legame che tiene unita una madre alla figlia dal primo incontro.
Mi ha fatto riflettere molto sul ruolo di figlia e su quello di madre.
Si vive con la consapevolezza che quando i genitori moriranno non saranno più niente, se non le impronte che hanno lasciato nella vita delle altre persone, specialmente nella nostra.
Ciò che realmente conta è il ricordo prezioso che conserviamo di loro come individui, persone ben definite. Quello che rimarrà dopo la loro morte, che porteremo per sempre con noi, è il loro modo di ridere a una battuta, lo sguardo che facevano nell’osservare qualcosa che amavano, la preoccupazione che avevano ogni volta che eravamo lontane da loro, l’amore che dimostravano con una singola carezza. Porteremo nel cuore la prima volta che ci siamo sentite loro complici, loro amiche, loro confidenti. Quell’inscindibile legame che tiene unita una madre alla figlia dal primo incontro.
May 15, 2023
حدود سه ماه پیش، مادر دوستم به طور ناگهانی فوت کرد.
از شنیدن این خبر اونقدر شوکه شدم که بلافاصله بدنم یخ زد و تمام شب غلت زدم و نخوابیدم.
روز بعد جرئت نداشتم برای مراسم خاکسپاری برم، اگر چندنفر دیگه همراهم نبودن از وسط راه برمیگشتم و نمیرفتم...نمیرفتم که در هم شکستن دوستم رو ببینم.
اولین باری بود که توی مراسم تشییع جنازه شرکت میکردم. صحنهای هست که هرگز یادم نمیره، دوستم که دو زانو کنار گودال حفر شده زانو زده بود و از عمق وجود زار میزد... .
روزهای بعد شامل جمع کردن لباسها، باز کردن کمدها، دستهبندی وسایل داخل جعبهها و تصمیم گیری دربارشون بود، دفترچههای يادداشت، قرصها، گیرههای مو که چند تا مو هنوز بینشون بود، لباسهایی که تا همین چند روز پیش پوشیده میشدن و هنوز بوی تن میدادن، آلبومهای قدیمی از عکسهای آدمهایی که بیشترشون فوت کرده بودن، دکمههایی که برای روز مبادا توی یه کیسه گوشهی کشو بودن، مجلههای خیاطی با یاداشتهایی توی هر صفحه، چرخ خیاطی، لباسهای نیمه دوختهشده... وسایلی که تا همین چند روز پیش صاحب داشتن، استفاده میشدن و جزئی از یک زندگی بودن؛ وسایلی که حالا بین زمین و هوا رها شده بودن.
من اونجا بودم برای تسلی دادن، کاری که توی همون دقایق اول فهمیدم ممکن نیست.
و این فقط تجربهی غیر مستقیم من بود... غیرمستقیم اما نه غیرواقعی... دقیقا مثل این کتاب.
از شنیدن این خبر اونقدر شوکه شدم که بلافاصله بدنم یخ زد و تمام شب غلت زدم و نخوابیدم.
روز بعد جرئت نداشتم برای مراسم خاکسپاری برم، اگر چندنفر دیگه همراهم نبودن از وسط راه برمیگشتم و نمیرفتم...نمیرفتم که در هم شکستن دوستم رو ببینم.
اولین باری بود که توی مراسم تشییع جنازه شرکت میکردم. صحنهای هست که هرگز یادم نمیره، دوستم که دو زانو کنار گودال حفر شده زانو زده بود و از عمق وجود زار میزد... .
روزهای بعد شامل جمع کردن لباسها، باز کردن کمدها، دستهبندی وسایل داخل جعبهها و تصمیم گیری دربارشون بود، دفترچههای يادداشت، قرصها، گیرههای مو که چند تا مو هنوز بینشون بود، لباسهایی که تا همین چند روز پیش پوشیده میشدن و هنوز بوی تن میدادن، آلبومهای قدیمی از عکسهای آدمهایی که بیشترشون فوت کرده بودن، دکمههایی که برای روز مبادا توی یه کیسه گوشهی کشو بودن، مجلههای خیاطی با یاداشتهایی توی هر صفحه، چرخ خیاطی، لباسهای نیمه دوختهشده... وسایلی که تا همین چند روز پیش صاحب داشتن، استفاده میشدن و جزئی از یک زندگی بودن؛ وسایلی که حالا بین زمین و هوا رها شده بودن.
من اونجا بودم برای تسلی دادن، کاری که توی همون دقایق اول فهمیدم ممکن نیست.
و این فقط تجربهی غیر مستقیم من بود... غیرمستقیم اما نه غیرواقعی... دقیقا مثل این کتاب.
July 30, 2021
“When someone you love dies you pay for the sin of outliving her with a thousand piercing regrets.”
Brutal Honesty. Simone de Beauvoir recounts the last thirty days of her mother’s life. The fall. The hospitalization. The medications. The misdiagnosis. The diagnosis. The cancer.
If you’ve ever had the experience of watching someone you love slowly die then you will almost certainly feel an empathetic kinship with Simone. I know I did. I found her misgivings eerily familiar.
When propriety dictates that we perform surgery on the terminally ill, are we doing so for their benefit or for our own? Are we saving them? And if so, from what? Are we buying them an extra month or two so we can say those things we should have already said? Is their prolonged infirmity an act of mercy in their best interest or is it obliquely (or obviously) selfish?
There was a point in my grandmother’s Alzheimer’s, in my Aunt Kay’s cancer, in my Uncle Dean’s covid, when I had to ask, “Is it time to loosen our grip and say ‘I love you’ and ‘goodbye’?”
Brutal Honesty. Simone de Beauvoir recounts the last thirty days of her mother’s life. The fall. The hospitalization. The medications. The misdiagnosis. The diagnosis. The cancer.
If you’ve ever had the experience of watching someone you love slowly die then you will almost certainly feel an empathetic kinship with Simone. I know I did. I found her misgivings eerily familiar.
When propriety dictates that we perform surgery on the terminally ill, are we doing so for their benefit or for our own? Are we saving them? And if so, from what? Are we buying them an extra month or two so we can say those things we should have already said? Is their prolonged infirmity an act of mercy in their best interest or is it obliquely (or obviously) selfish?
There was a point in my grandmother’s Alzheimer’s, in my Aunt Kay’s cancer, in my Uncle Dean’s covid, when I had to ask, “Is it time to loosen our grip and say ‘I love you’ and ‘goodbye’?”
December 18, 2021
این کتاب رو آستانهی اولین سالگرد مرگ مادربزرگ عزیزم تمام میکنم که هنوز هم باور مرگش برام سخته و نمیتونم به دیدن سنگ قبرش برم چون تصور از بین رفتن جسم عزیز و زیباش برام دردناکه.
مادربزرگ من هم مثل مادر سیمون دوبووار عاشق زندگی بود با همه سختیهایی که دیده بود و لذتهایی که ازشون محروم شده بود انقدر
زندگی رو دوست داشت که فکر نمیکردم مرگ حالا حالاها به سراغش بیاد.
و اما سیمون دووبوار احساسات و افکاری که در طول دورهی احتضار مادرش به سراغش اومده بود رو صادقانه و قابل درک بیان کرده بود و به خوبی گذشته رو به چالش کشیده بود.
فرانسواز دوبووار انقدر عاشق زندگی بود که وقتی فهمید یک روز کامل رو در بیمارستان خوابیده به دخترش گفت: امروز رو زندگی نکردم.
مادربزرگ من هم مثل "فرانسواز دووبوار" یک بافتنی ناتمام داشت.
مادربزرگ من هم مثل مادر سیمون دوبووار عاشق زندگی بود با همه سختیهایی که دیده بود و لذتهایی که ازشون محروم شده بود انقدر
زندگی رو دوست داشت که فکر نمیکردم مرگ حالا حالاها به سراغش بیاد.
و اما سیمون دووبوار احساسات و افکاری که در طول دورهی احتضار مادرش به سراغش اومده بود رو صادقانه و قابل درک بیان کرده بود و به خوبی گذشته رو به چالش کشیده بود.
فرانسواز دوبووار انقدر عاشق زندگی بود که وقتی فهمید یک روز کامل رو در بیمارستان خوابیده به دخترش گفت: امروز رو زندگی نکردم.
مادربزرگ من هم مثل "فرانسواز دووبوار" یک بافتنی ناتمام داشت.
July 14, 2016
اندیشیدن علیه خویش اغلب مفید و ثمربخش است.اما داستان مادر من داستان دیگری بود:او علیه خود زندگی کرد.سرشار از شور و شوق بود اما تمام نیرویش را به کار می بست تا ان را پس بزند و این رد و انکار را به زور به خودش بقبولاند.در ایم کودکی،تن و جان و روحش او را زیر آوار مقدسات و منهیات و محرمات مچاله کرده بودند.به او یاد داده بودند به خودش سخت بگیرد.در درونش زنی خونگرم و آتشین مزاج نفس میکشید،اما کج روییده شده و مثله شده و بیگانه با خویشتن...
May 12, 2018
We might still have come to an understanding if instead of asking everybody to pray for my soul she had given me a little confidence and sympathy. ...
When someone you love dies you pay for the sin of outliving her with a thousand piercing regrets.
One of my favorite reads of 2018.
When someone you love dies you pay for the sin of outliving her with a thousand piercing regrets.
One of my favorite reads of 2018.
September 22, 2019
Hoje, não vivi. Estou a perder dias de vida. Cada dia para ela tinha um preço incomparável. E no entanto, estava a morrer. Eu sabia-o; ela, não. Era em seu nome que todo o meu ser se revoltava.
Haverá momento de maior existencialismo do que aquele em que somos confrontados com a morte da pessoa que nos pôs no mundo?
Neste livro, Simone de Beauvoir debate-se com questões que me são muito caras, como a perda de controlo, da dignidade e da modéstia quando nos vemos internados num hospital, à mercê da competência e da boa-vontade de estranhos.
O tom é sempre sóbrio e, de início, parece-nos até frio e calculista com frases como esta: "Não fiquei comovida. Apesar da sua enfermidade, a minha mãe tinha boa saúde. E, no fim de contas, estava em idade de morrer", o que não é de estranhar para quem leu Memórias de Uma Menina Bem Comportada, pois já aí o conflito entre mãe e filha é flagrante e abre um fosso entre elas. Contudo, face à vontade de viver da mãe e ao seu enorme sofrimento, a autora acaba por se reconciliar com ela:
Eu tinha-me afeiçoado àquela moribunda. Enquanto conversávamos na penumbra, eu apaziguava um remorso antigo. (...) E a ternura antiga que eu julgara desaparecida regressava, porque podia transformá-la em gestos e palavras simples.
É um relato impressionante dos últimos tempos de vida da mãe de Simone de Beauvoir, mas a elegância da escrita e a sensibilidade recatada desta grande mulher nunca o torna voyeurista nem gratuito.
Haverá momento de maior existencialismo do que aquele em que somos confrontados com a morte da pessoa que nos pôs no mundo?
Neste livro, Simone de Beauvoir debate-se com questões que me são muito caras, como a perda de controlo, da dignidade e da modéstia quando nos vemos internados num hospital, à mercê da competência e da boa-vontade de estranhos.
O tom é sempre sóbrio e, de início, parece-nos até frio e calculista com frases como esta: "Não fiquei comovida. Apesar da sua enfermidade, a minha mãe tinha boa saúde. E, no fim de contas, estava em idade de morrer", o que não é de estranhar para quem leu Memórias de Uma Menina Bem Comportada, pois já aí o conflito entre mãe e filha é flagrante e abre um fosso entre elas. Contudo, face à vontade de viver da mãe e ao seu enorme sofrimento, a autora acaba por se reconciliar com ela:
Eu tinha-me afeiçoado àquela moribunda. Enquanto conversávamos na penumbra, eu apaziguava um remorso antigo. (...) E a ternura antiga que eu julgara desaparecida regressava, porque podia transformá-la em gestos e palavras simples.
É um relato impressionante dos últimos tempos de vida da mãe de Simone de Beauvoir, mas a elegância da escrita e a sensibilidade recatada desta grande mulher nunca o torna voyeurista nem gratuito.
June 10, 2022
....چه سخت است مردن، برای کسی که این همه زندگی را دوست دارد
مذهب، چه برای مادرم چه برای من، چیزی نبود جز امید به کامیابی پس از مرگ.
ابدیت، خواه ملکوتی خواه زمینی، نمیتواند تسلابخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد، اما مرگ را پیش روی خود میبیند.
برای زندگی کردن نیاز داشتم از مرگ بخوانم، به مرگ فکر کنم و مرگ را ببینم.
معرکه بود. خوانندهی کتابهای اتوبیوگرافی نیستم، اما این کتاب چیز دیگری بود.
🙂💙
مذهب، چه برای مادرم چه برای من، چیزی نبود جز امید به کامیابی پس از مرگ.
ابدیت، خواه ملکوتی خواه زمینی، نمیتواند تسلابخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد، اما مرگ را پیش روی خود میبیند.
برای زندگی کردن نیاز داشتم از مرگ بخوانم، به مرگ فکر کنم و مرگ را ببینم.
معرکه بود. خوانندهی کتابهای اتوبیوگرافی نیستم، اما این کتاب چیز دیگری بود.
🙂💙
April 14, 2023
کتاب مرگی بسیار آرام اثر سیمون دوبووار را به پایان رسوندم و دیدم نمی تونم افکار و احساساتم را در موردش ننویسم. این کتاب تأثیر ماندگاری روی من گذاشت.
داستان به روزهای پایانی مادر دوبووار میپردازه و پیچیدگیهای عشق و از دست دادن رو بررسی می کنه. این خاطرات برای من خیلی جالب بود. نوشته های دوبووار به قدری واقعی بود که باعث شد احساس کنم دقیقاً در کنارش هستم و هر احساسی که او پشت سر گذاشته رو من هم تجربه می کنم.
یکی از چیزهایی که بیشتر از همه برام جذاب بود این بود که چطور دوبووار به رابطه بین خودش و مادرش (که ارتباط صمیمانه و خوبی هم با هم نداشتن) پرداخته و در عین حال به اعتقادات اگزیستانسیالیستی خودش هم اشاره میکنه. شاید این باعث شد تا بیشتر در مورد ماهیت هستی و چگونگی کنار اومدن ما با واقعیت اجتناب ناپذیر مرگ فکر کنم.
این کتاب یک سفر فکری و احساسیه که به نظرم به راحتی فراموشش نمیکنید.
داستان به روزهای پایانی مادر دوبووار میپردازه و پیچیدگیهای عشق و از دست دادن رو بررسی می کنه. این خاطرات برای من خیلی جالب بود. نوشته های دوبووار به قدری واقعی بود که باعث شد احساس کنم دقیقاً در کنارش هستم و هر احساسی که او پشت سر گذاشته رو من هم تجربه می کنم.
یکی از چیزهایی که بیشتر از همه برام جذاب بود این بود که چطور دوبووار به رابطه بین خودش و مادرش (که ارتباط صمیمانه و خوبی هم با هم نداشتن) پرداخته و در عین حال به اعتقادات اگزیستانسیالیستی خودش هم اشاره میکنه. شاید این باعث شد تا بیشتر در مورد ماهیت هستی و چگونگی کنار اومدن ما با واقعیت اجتناب ناپذیر مرگ فکر کنم.
این کتاب یک سفر فکری و احساسیه که به نظرم به راحتی فراموشش نمیکنید.
September 13, 2022
This truly is a work of art.
"Death itself does not frighten me; it is the jump I am afraid of"
"Death itself does not frighten me; it is the jump I am afraid of"
February 14, 2020
"ابدیت ، خواه ملکوتی خواه زمینی نمی تواند تسلا بخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد اما مرگ را پیش روی خود میبیند"
January 6, 2019
من شیفتهی یادداشتهای دوبووار و قدرت عجیب و غریبش در درستدیدن گذشته هستم. گذشته برای او وضوحی دارد که اتفاق چندان سادهای نیست. درست میداند چه چیزی در چه زمانی و لابلای چه داستانی اتفاق افتاده که حالا اینجا ایستاده است. گذشته را مثل موم در دستهایش گرفته و بهترین قاضی خاطراتش است.
بگذریم. ریویوی ما تا اینجا معطوف به یادداشتهای دوبووار بود که انتشارات توس آن را در چهار جلد درآورده.
این کتاب، داستان مرگ مادر سیمون دوبووار است که رابطهشان در گذشته و تا همان لحظات احتضار پر از بالا و پایین بود. دوبووار و خواهر کوچکش روزهای زیادی را در بیمارستان، کنار مادری میگذرانند که رفتهرفته روی تخت بیمارستان از بین میرود و همهی قدرت و غرور و جلالش را از دست میدهد. تصادفاً وقتی خواندمش که دو سه روزی پیش مادرم بودم تا تنها نباشد و این همزمانی تحمل بعضی از تصاویر کتاب را برایم سختتر کرد. اما دوبووار مثل همیشه قدرتمند و مسلط، حتی زمانی که بغض و گریه راه گلویش را بسته، از درون کتاب دست روی شانهی خواننده میگذارد و از این سختی کم میکند.
من به ترجمهی صنعوی برای دوبووار خو گرفتهام. بعضی از جملهها در ترجمهی ذکاء انگار بیهوده در خودشان پیچیده بودند.
بگذریم. ریویوی ما تا اینجا معطوف به یادداشتهای دوبووار بود که انتشارات توس آن را در چهار جلد درآورده.
این کتاب، داستان مرگ مادر سیمون دوبووار است که رابطهشان در گذشته و تا همان لحظات احتضار پر از بالا و پایین بود. دوبووار و خواهر کوچکش روزهای زیادی را در بیمارستان، کنار مادری میگذرانند که رفتهرفته روی تخت بیمارستان از بین میرود و همهی قدرت و غرور و جلالش را از دست میدهد. تصادفاً وقتی خواندمش که دو سه روزی پیش مادرم بودم تا تنها نباشد و این همزمانی تحمل بعضی از تصاویر کتاب را برایم سختتر کرد. اما دوبووار مثل همیشه قدرتمند و مسلط، حتی زمانی که بغض و گریه راه گلویش را بسته، از درون کتاب دست روی شانهی خواننده میگذارد و از این سختی کم میکند.
من به ترجمهی صنعوی برای دوبووار خو گرفتهام. بعضی از جملهها در ترجمهی ذکاء انگار بیهوده در خودشان پیچیده بودند.
September 4, 2019
کتابی بسیار دردناک که روزهای پایانی زندگی مادر نویسنده رو که سرطان داره نابودش میکنه شرح میده.. تلخ اما زیبا بود.
قلم دوبوار همیشه جذابه
قلم دوبوار همیشه جذابه
February 26, 2018
Simone de Beauvoir scrittrice di romanzi e saggi, compagna del filosofo esistenzialista Jean Paul Sartre, femminista radicale scomoda che ha segnato la sua epoca, in questo scritto autobiografico abbandona il ruolo di intellettuale di dura icona della cultura francese del tempo e mostra il suo lato più umano, quello di figlia di madre.
Rompe la sua corazza per raccontare un'esperienza universale, così drammatica e d’impatto ma anche formativa e arricchente come può esserlo assistere e accompagnare la propria madre malata verso la morte.
Una morte dolcissima dice il titolo.
Se e quando e quanto una morte è dolce.
La morte può essere traumatica, a volte invocata, o giungere inattesa e accolta con stupore perchè anzitempo, o intesa come una punizione, ma dolce?
Per De Beauvoir una morte è dolce quando non lascia il morente in preda alle belve della solitudine e dell’agonia, abbandonato come una cosa indifesa senza un calmante nè una mano sulla fronte o oggetto di medici indifferenti.
Simone De Beauvoir comprende per suo conto e fino nel midollo delle ossa che la morte chiudendo un cerchio e aprendone un altro (per chi ha fede) negli ultimi istanti di un moribondo può racchiudere l'infinito.
Ma questo scritto autobiografico non è solo riflessione esistenziale è un resoconto vivido, senza afflato o romanticismo, di come la malattia trasformi quel corpo di madre, quel corpo che tanto abbiamo amato e che diventa anche terra altrui, come una carcassa senza difesa, palpata manipolata da mani amorevoli o professionali, un cadavere in sospeso.
Quel corpo malato, forse ignaro della storia che sta vivendo, che guardi con infinita tenerezza come tralcio di vite screpolato e secco.
Perché la fine della propria madre è sempre situato in un tempo mitico come al di là del pensiero e del suo realizzarsi, nonostante l’età e qualunque essa sia dire “è in tempo di morire” è come pronunciare parole vuote.
E il rimpianto ineluttabile è l'identica punizione che ci affligge quanto il senso di mancanza e di vuoto che la sua morte dolcissima lascia in noi perché:
Quando scompare qualcuno che ci è caro, paghiamo con mille cocenti rimpianti la colpa di sopravvivere. La morte ce ne svela la singolarità unica […] Ci sembra che avremmo dovuto dargli piú posto nella nostra vita: direi quasi, tutto il posto. […] Ma poiché non facciamo mai tutto il possibile, per nessuno - neppure nei limiti, discutibili, che ci siamo prefissi - sono ancora molti i rimproveri che dobbiamo rivolgere a noi stessi. Di fronte a mamma, eravamo soprattutto colpevoli, in questi ultimi anni, di negligenze, omissioni, astensioni. Ci sembrò di averne meritato il perdono dedicando a lei quelle giornate, dandole pace con la nostra presenza, riportando una vittoria sulla paura e sul dolore.
Rompe la sua corazza per raccontare un'esperienza universale, così drammatica e d’impatto ma anche formativa e arricchente come può esserlo assistere e accompagnare la propria madre malata verso la morte.
Una morte dolcissima dice il titolo.
Se e quando e quanto una morte è dolce.
La morte può essere traumatica, a volte invocata, o giungere inattesa e accolta con stupore perchè anzitempo, o intesa come una punizione, ma dolce?
Per De Beauvoir una morte è dolce quando non lascia il morente in preda alle belve della solitudine e dell’agonia, abbandonato come una cosa indifesa senza un calmante nè una mano sulla fronte o oggetto di medici indifferenti.
Simone De Beauvoir comprende per suo conto e fino nel midollo delle ossa che la morte chiudendo un cerchio e aprendone un altro (per chi ha fede) negli ultimi istanti di un moribondo può racchiudere l'infinito.
Ma questo scritto autobiografico non è solo riflessione esistenziale è un resoconto vivido, senza afflato o romanticismo, di come la malattia trasformi quel corpo di madre, quel corpo che tanto abbiamo amato e che diventa anche terra altrui, come una carcassa senza difesa, palpata manipolata da mani amorevoli o professionali, un cadavere in sospeso.
Quel corpo malato, forse ignaro della storia che sta vivendo, che guardi con infinita tenerezza come tralcio di vite screpolato e secco.
Perché la fine della propria madre è sempre situato in un tempo mitico come al di là del pensiero e del suo realizzarsi, nonostante l’età e qualunque essa sia dire “è in tempo di morire” è come pronunciare parole vuote.
E il rimpianto ineluttabile è l'identica punizione che ci affligge quanto il senso di mancanza e di vuoto che la sua morte dolcissima lascia in noi perché:
Quando scompare qualcuno che ci è caro, paghiamo con mille cocenti rimpianti la colpa di sopravvivere. La morte ce ne svela la singolarità unica […] Ci sembra che avremmo dovuto dargli piú posto nella nostra vita: direi quasi, tutto il posto. […] Ma poiché non facciamo mai tutto il possibile, per nessuno - neppure nei limiti, discutibili, che ci siamo prefissi - sono ancora molti i rimproveri che dobbiamo rivolgere a noi stessi. Di fronte a mamma, eravamo soprattutto colpevoli, in questi ultimi anni, di negligenze, omissioni, astensioni. Ci sembrò di averne meritato il perdono dedicando a lei quelle giornate, dandole pace con la nostra presenza, riportando una vittoria sulla paura e sul dolore.
Displaying 1 - 30 of 2,371 reviews






























