سیامک گلشیری در بیستودوم مردادماه سال ۱۳۴۷ در اصفهان متولد شد. تحصیلاتش را تا سطح کارشناسی ارشد زبان و ادبیات آلمانی ادامه داده. فعالیت ادبیاش را به طور جدی از سال ۱۳۷۱ آغاز کرد. سیامک، پسر احمد گلشیری، مترجم و برادرزاده هوشنگ گلشیری، داستاننویس فقید است.
امتیاز صفر. خیلی کتاب بدی بود دیالوگ ها ضعیف. داستان ضعیف
از سیامک گلشیری این انتظار رو نداشتم. معمولا کتاباش نثر خوب و داستان خوبی دارن. ولی این کتاب واقعا افتضاح و پوچ بود. واقعا ناامید شدم.
داستان درباره ی فروغ، زنی کهن سال و بیمار. فروغ قراری با کسی توی شمال میذاره ولی وقتی میرسه شمال مریض میشه و نمیدونم چرا حافظش رو از دست میده. همه ی بچهاش میان شمال. تا ببینن چرا فروغ اینجوری شده. راوی داستان یکی از داماد های فروغِ که همه ازش به عنوان سنگ صبور استفاده میکنن و هرچی حرف تو دلشون هست رو بهش میگن. الا زنش:| انقدر زنش توی ماجرا کم رنگ بود که من اسم طرف رو یادم میرفت.
حالا چرا فروغ اومده شمال؟ یه خاطره ی قدیمی بعد از مرگ شوهرش سرباز کرده بود. میاد به هوای اون خاطره شمال ول مریض میشه و هیچی عوض نمیشه بلکه بدتر هم میشه. عجیب این بود که بچه های فروغ جووووری بااین موضوع بد برخورد میکنن که انگار اگه فروغ کسی رو میکشت بهتر بود.
اگر میخواهید یک فیلم ایرانی ببینید و پول بلیط سینما ندهیدو حوصله ی تلویزیون هم ندارید میتوانید این کتاب را بخوانید. انگار کلی ادم را جا داده باشی توی یک اتاق سه درچهار و هی تکانشان بدهی و بروی توی کله هایشان که ببینی چه خبر است. گلشیری را به غافل گیری توی داستان هایش میشناختم ولی این کتاب برخلاف کتاب های دیگه که ازش خوانده بودم روایتگر یک ماجرا و البته چندتا خرده ماجرای معمولی بود که حالا که این نویسنده اون رو نوشته، شده کتاب، اما در واقع همون ماجراها و دعواها و شخصیت های یک فیلم کاملا معمولیه ایرانیه.
متن کتاب خیلی ساده و روان هستش در پس داستان بارها آدمهای توی قصه رو قضاوت کردم و بعدش متوجه اشتباهم شدم ک این خودش هشداری برای قضاوت های عجولانمونه. و البته خودم رو جای تک تک کاراکترها قرار دادم و تا حد زیادی درکشون میکردم.نقطه عطف داستان هم نظاره کردن اون صحنه دره برفیه که با توصیفات نویسنده کاملا میبرتت تو اون فضا و حس و حال.
مگه نه اینکه خیلی وقت ها راه های نرفته کوفتگی های عجیبی به جا میگذارن؟ حتی حرف های نگفته هم درد میشن و توی وجود آدم ریشه میزنن. و این کتاب از همین ها میگفت؛ راه های نرفته و حرف های نگفته.
سخته که یه عمر، توی فکر زندگی ای باشی که بخاطر یه تصمیم یا یه اجبار از دستش دادی. و سخت تر اینجاست که عمیقا باور داشته باشی که اگه از اون راه میرفتی، الان چقدر خوشبخت تر می بودی... تلخه که هر لحظه از زندگیت، به این فکر کنی که این لحظه میتونست چقدر متفاوت باشه، چقدر شیرین باشه.
باخودم فکر می کنم زندگی با اما و اگر یه کابوس واقعیه. اینکه با هر دم و بازدم حسرتِ نداشتنِ زندگیِ توی تصوراتت رو یادآور خودت بشی. و نه هر زندگی ای، بلکه زندگی ای که میتونستی داشته باشیش و با یه انتخاب یا اجبار از توی دستات سُر خورده.
میدونی کجا این قصه تلخ تر میشه؟ اونجا که تصویرِ توی ذهنت از زندگی ای که میتونستی داشته باشی رو عمیقا باور کنی. اونجا که تردید نکنی اگه حالا اون زندگی رو داشتی و از اون راه رفته بودی، حالا زندگیت وصف خوشبختی و آرامش بود. و چه کابوس وحشتناکیه این احساس... اینکه توی این زندگی نفس بکشی و روحت جای دیگه باشه.
آخرین رؤیای فروغ ، روایت تلخ این کابوس بود. تلخی ای که زیر زبونتون حسش خواهید کرد...
من عاشق روندم. این کتابم فقط داشت میرفت. عین یه دوربین که یهویی راه میره و گاهی به این سمت میچرخه، گاهی به اون سمت، گاهی هم اصلا نمیچرخه و یهو یه سنگ میزنن و دوربین میشکنه. دیگه هیچ چیزی معلوم نیست. زندگی هم همینه. نه سر داره نه ته. نمیدونم چه حس و فکری باید در این مورد داشته باشم نسبت به خودم ولی به ژانر پوچ معاصر داستانهای ایرانی علاقه مندم.
چندروزی میشود که این کتاب را تمام کردهام ولی فرصتی دست نمیداد که شرحی برای آن بنویسم. این کتاب یک هدیه بود از طرف یکی از دوستان نویسندهام و در بیشتر مواقع کتابهایی که نویسندگان معرفی میکنند، واقعا خواندنی از آب درمیآیند. خلاصه که دوستان نویسنده پیدا کنید. “آخرین رویای فروغ” نمونهی خوبی برای رمان مدرن ایرانیست. ساده و روان نوشته شده و کلمات با دقت خیلیخوبی کنار هم ردیف شدهاند. همین باعث شیوایی بیان آن و به قول معروف راحتالحلقوم بودنش میشود! چندان دوست ندارم در شرح کتابها به داستان اشاره کنم پس وارد توضیح آن نمیشوم. ولی فضای کتاب بهطرز عجیبی مرا به یاد مجلههای همشهری داستان انداخت. نحوهی نگارش و شخصیتپردازیها پرتابم کرد لابهلای صفحات زیبای همشهری داستان که متاسفانه دیگر چاپ نمیشود. جالبترین نکته در مورد این رمان نسبتا کوتاه برای من، روایت خطی آن بود که در میان دیالوگها گریزی به گذشته میزد. با اینکه گذشته در متن داستان نقش زیادی ایفا میکند، نویسنده بدون نیاز به فلاشبک کار خود را انجام داد که این قابل ستایش است. جالبتر اینکه کل رمان در یک شب و یک خانه روایت میشود؛ یعنی فضا و زمان شدیدا محدود برای یک رمان. ولی با همین محدودیت، و با توجه به اینکه شخصیتهای نسبتا زیادی در داستان وجود دارد، هر کاراکتر نقش خود را ایفا کرده است و به شناخت خوبی از همهی آنها میرسیم. البته اعتقاد دارم راوی بیش از حد عاقل و همهچیزدان است، آن هم در جمعی که هر کسی در حال بروز دادن یکسری رفتارهای غیر بالغانه است. این بررسی طولانی شد چون سر کلاس دانشگاه نوشتمش و وقت بسیار بود و تمایل به فرار از کلاس بیشتر! به هر حال توصیه میکنم اگر جایی به دستتان رسید، آخرین رویای فروغ را بخوانید.
یه کتاب بینهایت معمولی و شاید تکراری. همهی اتفاقها طی یک شب میوفته. آدمهایی که بخاطر گذشتهی مادرشون دور هم جمع شدن و تکتک شروع میکنن به گفتن حرفهایی که خیلی وقته شاید ازشون فرار کردن و حالا اعتراف میکنن. آخر داستان رو هم البته میشد حدس زد. روان نوشته شده بود. البته ایراد بزرگ کتاب این بود که همه شبیه هم حرف میزدن. یعنی ادبیات همه شبیه هم بود.
اولین کتابی که از آقای گلشیری خوندم "تصویر دختری در آخرین لحظه" بود و واقعا بد بود، اضلا دوستش نداشتم و کلی باهاش مشکل داشتم. اینو که برداشتم بخونم گفتم اگه ازش خوشم نیاد دیگه کتابی از ایشون نمی خونم. خوشبختانه ازش خوشم اومد. نمیگم عالی و اینا بود ولی معمولی بود. به نظرم با اختلاف بهترین از اون یکی کتاب بود.
بریم سراغ خودِ کتاب، من در یه حد خیلی سطحی با شخصیتا ارتباط برقرار کردم، راستش خیلی برام مهم نبودن. بعضی جاها تکلیفشون با خودشون معلوم نبود. ایده کلی داستانو دوست داشتم ولی یه قسمتاییش رومخم بود. مثلا اینکه تمام مکالمه ها صد بار توسط خودِ شخصیت یا یه اتفاقی قطع میشد و اون یکی نفر همه اش باید می پرسید: خب بعدش چی شد؟ چیکار کردی؟ این اتفاق تو نود درصد مکالمه ها افتاده بود.
از طرف دیگه حرفایی زده میشد که بعدا نقض میشد. مثلا همه اش از اخلاق بیژن می گفتن، اینکه تو نمیدونی چه کارایی ازش برمیاد و اینا. نهایت کارش این بود که با صدای بلند حرف زد و خواست بره که نذاشتن. به نظرم تو اون شرایط یه همچین واکنشی عادی محسوب میشه. از طرف دیگه اگه فروغ انقدر عاشق بود چرا نذاشت آرزو با عشقش ازدواج کنه؟ اگه پول انقدر براش مهم بود چرا بازم خواست آقای پاکزاد رو ببینه؟ استفاده از نماد معمولا خیلی نامحس��س اتفاق میفته اما همون ثانیه اولی که حرف از مارها میشه، کاملا معلوم که نمادن. نماد چی؟ اونو خواننده های مختلف برداشت های مختلفی ازشون دارن.
میدونم خیلی باهاش مشکل داشتم ولی در عین حال بدم نبود و دوست داشتم بخونم برم جلو.
This entire review has been hidden because of spoilers.
کل داستان که در یک روز تابستانی می گذرد، درباره اعضای یک خانواده است که به بهانه بیماری مادرشان دور هم جمع می شوند و...
داستان این کتاب بیشتر مناسب یک فیلم سینمایی بود تا کتابی که به چاپ پنجم رسیده است؛ پر دیالوگ با داستانی پیش پا افتاده و شخصیت پردازی ضعیف، به خصوص راوی داستان که اصلاً دوستش نداشتم و مطمئنم کرد که سراغ کتاب دیگری از این نویسنده نروم
متأسفانه به هیچ وجه دوستش نداشتم. برای من یادآور داستانهای هزار بار تکرارشدهی تله فیلمهای فارسی بود. کلافی سردرگم و بیحاصل از روابط بین آدمها و زندگیشان. به نظرم درام اجتماعی زمانی تأثیرگذار میشود که در بطن یک داستان قوی باشد. تکرار کلیشههای نخنما شده برای من یک نفر به شخصه دیگر هیچ جذابیتی ندارد. تنها نقطهی جذاب ماجرا برام خوندن نقد و تحلیلهای #با_یلدا_کتاب_بخونیم بود. (تیر ۱۳۹۹)
انگار که نشستی باشی وسط سالن سینما، یک فیلم به ظاهر خوش آب و رنگ رو داری میبینی و هر لحظه به خودت دلداری میدی که قراره یک داستان خوب بشنوی...قراره اتفاقی بیفته...قراره این همه شخصیت گیج و منگ یک حرفی برای گفتن داشته باشند....اما خب هیچ اتفاقی نمیفته جز اینکه صدای پفک خوردن صندلی بغلی رو اعصابت باشه!
داستانی که بسیار شبیه فیلم سینماییه. نثر جذاب و پرکشش اما بسیاری از گره های داستان در میانه رها شدند. داستان کمی خام بنظر میرسه و نیاز به پرداخت بیشتری از شخصیتها وجود داره مخصوصا شخصیت فروغ. گویا درست مثل فیلم سینمایی که محدودیت زمانی داره و باید یه سری مسائل تو یک ساعت و نیم نشون داده بشه داستان هم با چنین محدودیتی مواجه بوده و فرصت پرداختن بیشتر نداشته. درونمایه داستان هم شاید چنین فرصتی فراهم نمیکنه. در کل جذاب و معمولی با چند تصویرسازی قوی اما اندک.
بازهم مثل همیشه اعتماد کردن به پستهای اینستا منو پشیمون کرد نمیتونم بگم کتاب بدی بود ولی اونهمه تعریف هم بیش ازحد بود به نظرم اره کتاب به بهترین نحوی که میتونست نوشته بشه نوشته شده بود اما شدیدا فضای فیلم درباره الی رو بازسازی میکرد برام و موضوع جدیدی نداشت اصلا کتاب برام قابل پیش بینی بود شدیداااا و واقعا درک نمیکنم چجوری همه تعجب کرده بودن ازینکه قضاوت زودهنگامشون اشتباه ازآب دراومده و به این نتیجه رسیده بودن که نباید قضاوت کرد.البته این مساله شدیدا باعث خوشحالی من شد که تونستم خارج ازفضای احساسات داستان شخصیتارو بشناسم و روشون قضاوت نکنم که نشون میده تو زندگی روزمره هم به همین شکل دارم عمل میکنم. لحن کتاب بسیار روان و ساده ست که ارتباط برقرار کردنو خیلی خیلی راحت میکنه و باعث شده به تمرکز زیادی برای خوندنش نیاز نباشه:این شد که من سر کلاس پاتولوژی و توی یه روز تمومش کردم.
اگه کتابو نخوندین ادامه ریویو ممکنه لذت خوندنشو ازتون بگیره: داستان درمورد یه خانوم پیر به نام «فروغ»ه که تو بستر بیماریه،هیچ کودوم ازاطرافیانشو بخاطر تاثیر آنتی بیوتیک ها نمیشناسه و بچه هاش دارن یکی یکی از تهران به رامسر میان تا هم بیان پیش مادرشون و هم با راز بزرگش رو به رو بشن که فقط خواهر بزرگتر (پروین) ازش باخبره و تازه یکی دوروزه که متوجه شده.راوی داستان «سامان»همسر «آذر»ه که یکی از دخترای فروغه و اولین افرادین که به رامسر میرسن تا پیش پروین وشوهرش باشن.آرزو و شوهرش امیر و البته بیژن و نسرین مهمونای بعدین و راز بزرگ اونجا رو میشه که مشخص میشه مادرشون قبل ازینکه با پدر اونها ازدواج کنه شوهر و یه دختر داشته که ازون مرد جدا شده و هیچوقت هم درموردش حرفی زده نشده چون آقابزرگ یعنی همسرش اینطوری خواسته بوده.ولی حالا که سه ساله آقابزرگ فوت شده فروغ با خواست خودش و با اصرار زیاد همراه نوه اش «شادی» به رامسر اومده تا همسر سابق و دخترش «فریبا»رو ببینه... فضای داستان حول رفتار و احساسات بچه ها دربرابر این راز میچرخه ویکی یکی راز بقیه افراد هم لو میره.فضایی که کاملا یه بازسازی نه چندان موفق از فیلم درباره الیه.البته عدم موفقیتش نه به خاطر بد بودن کار نویسنده که صرفا به خاطر تکراری بودن موضوعه و به همین خاطر انتظاری که من از سیامک گلشیری داشتم اصلا با این کتاب برآورده نشد.
خوب بود بیشتر شبیه فیلم بود تا داستان! همه نوع شخصیتی خواسته بود بسازه یکم زیاد شده بود و به بعضی اصلا پرداخت نرسیده بود. به لطف طرح بی نهایت طاقچه یک نفس خوندمش ارزشش رو داشت.
نوشتار ساده و روان و بسیار معمولی با مضمون درگیری های اخلاقی و قضاوت. به وقت بی کتابی گزینه مناسبی است اما برای وقت گذاشتن بسیار در سطح مانده و اجازه کشف در اعماق وجودی شخصیت ها (یا اگر تفکر فلسفی در متن داستان باشد) را نمی دهد، که دلیلش پر واضح است؛ تعدد شخصیت ها.
وقتی پیچیدم توی کوچه، گفت: "نباید میآوردنش شمال." منتظر این حرف بودم. گفتم: "خودش خواسته بود. دست من و تو نبود. خودش خواسته بود. میفهمی دارم چی میگم؟" داشتم خیلی آهسته میراندم. نگاهم به دیوار ویلایی بود که از جلوش رد میشدیم. میخواستم همین جا توی ماشین قضیه را تمام کنیم. دوست نداشتم بیشتر از این کش پیدا کند. آذر گفت: "خودش هم که میخواست، نباید میآوردنش. اگه یه ذره عقل توی کلههاشون بود، نباید قبول میکردن با این حال بیارنش اینجا." همان جا وسط آن کوچهی تاریک زدم روی ترمز. تقریباً تمام چراغهای تیرهای برق سوخته بود. گفتم: "تو هنوز مادرتو نمیشناسی؟ هر کاری بخواد میکنه، هیچکس هم نمیتونه جلوشو بگیره." "با اون حالش..." "با همون حالش هر کاری خواسته کرده. نباید بری اونجا. اونها خودشون به اندازهی کافی اعصابشون داغون هست.» ��ل زده بود توی چشمهایم. بعد گفت: "چرا وایسادی؟" زدم توی دنده و حرکت کردم. گفتم: "ببین اون پلاک چنده؟"»
چند سال پیش خوندمش و دوستش داشتم، برای من شبیه یک فیلم سینمایی بود. همراه با دیالوگهای روان و روابط گاهی آروم و گاهی پرتلاطم شخصیت های داستان که کل داستان توی یک شب اتفاق میفته در کل انگار یک فیلم سینمایی آروم دیدم.
به قول یکی از دوستان گودریدز واقعا امتیازش صفر بود... نخونید؛ نخونید. من اولین کتابی بود که از سیامک گلشیری خوندم. پیشنهاد میدم طرفش نرین. چون با همین یه کتاب متوجه شدم سطح کتاباش به عقیده من مثل کتابای مودب پور که اصن نباید وقت گذاشت خوند.
شبیه این بود که در حال دیدن یه فیلم سینمایی باشم، ۱۶۰ صفحه لذتبخشی بود. تنها اینکه گاهی وقتا گفتگوها و اشخاص رو گم میکردم توی خط داستانی و یکم گیج کننده میشد.
ماجرای این رمان در یک شب بین اعضای خانواده در یک ویلا در شمال کشور رخ می دهد. داستان از زبان سامان (شوهر آذر،یکی از دختر های فروغ) روایت می شود که او نیز همچون دیگر شخصیتها آن شب به ویلای شمال آمده است. فروغ زنی است که حضوری کلیدی و تاثیر گذار در داستان دارد. موضوع این رمان عشق و مرگ است. 📗📗📗📗 من این رمان و از جهت رَوون بودن، خونوادگی بودن و گرم بودن فضاش دوست داشتم. من هرچند کتابی که با موضوعات مختلف میخونم، احتیاج دارم یه کتاب اینجوری گرم و آروم بخونم و کلی کیف کنم. من موضوع این کتاب و دوست دارم و دوست دارم هرچند روز یکبار وقتی یجایی نشستم و دارم چایی میخورم، یا وقتی یه عصر زمستونی در حال قدم زدنم به اون تصویر آخرین رویای فروغ، همون "تصویر دو آدم که ایستاده اند کنار جاده ی باریک و زل زده اند به آن دره ی پوشیده از برف" فکر کنم، فکر کنم و فکر کنم...
نقاط قوت: روایت خوب، جذاب و با کشش قابل قبول. استفاده خیلی عالی از محدودیت فضا و زمان. شروع خوب. پایان خیلی خوب. فصل آخر را به طور کلی دوست داشتم. از ابتدا تا انتهایش و تک تک حالات و اتفاقات و توصیفات به دلم نشستند و برای چنین داستانی عالی بود.
نقاط ضعف: متاسفانه روایت جذاب هست یعنی مدام گره ایجاد میکنه ولی درونمایه جالبی نداره. یعنی ای کاش تمام اینها برای زدن یک حرف بهتر به کار برده میشدن. فکر میکنم سه اتفاق و داستان فرعی روایت میشه که کما بیش ارتباطشان با متن اصلی رو من متوجه نشدم. گره ها خوب هستند و خواننده را مشتاق نگه میدارند ولی به تعلیق نمیرسند. ریتم یکنواخت پیش میره، البته نقطه اوج داره ولی خیلی بالا نیست و خیلی زود فروکش میکنه. مهمترین ضعف که در نظر من کتاب رو به رمانهای نازل نزدیک می کنه استفاده از توصیفهای کلیشهای اعصابخوردکن برای افراد، آن هم به صورت مکرر و خیلی زیاد. مثلا مدام وسط برخوردها و دیالوگها: طوری نگاهم کرد انگار که تازه متوجه حضورم شده، یا برای یک لحظه فکر کردم صدایم را نشنیده ... از این جور جملات.
و در آخر با اینکه این ژانر کلا مورد علاقهم نیست (چه تو کتاب و چه فیلم)، ولی از خوندنش بدم نیومد.