از متن کتاب: اتفاقات عجیب در ادارهی جان گیری کم نمیافتد. باور کنید زیاد هم هست. حکمت است دیگر. در بورکینافاسو که بودم یک روز باید دختربچهای را به خاطر فقر غذایی میکشتم. دستور که آمد وا رفتم، همانجا استعفایم را نوشتم. اما گفتند تو برای تبعید آمدهای نه به میل خودت که حالا بخواهی استعفا دهی. چه خاطرهی تلخی بود. دست آخر...
دو و نیم امتیاز حدودا! کتاب از چندین بخش مختلف تشکیل شده. هر قسمت راوی متفاوتی داره و ماجرای خاصی رو شرح میده و بعد به مرور تمام این ماجراها با هم ارتباط پیدا می کنن. و درعین حال کتاب قسمتای کاملا تخیلی هم داره که مثلا اشیا راوی بخشی از داستان هستن و حتی فرشته ی مرگ.
کتاب متفاوت و روایت خلاقانه ایه. ولی بزرگترین ایراد کار اینه که اون خط داستانی ای که دنبال میشه، هیچ موضوع مشخص و واضحی نیست. داستان خوب پرداخته شده ولی هیچ موضوع داستانی خاصی پشتش نیست.. یه جوری که واقعا من نفهمیدم چی شد. مثلا همشون عضو یه گروه تروریستی بودن یا چی؟!
میخواهد قال کند، با داد. اما کسی به او فرصتی نمیدهد. به شیرینی تعارف میشود، به چای، به میوه. یک ساعت، دو ساعت، برقِ رفته، انگار خوشش گذشته، قصد رجعت ندارد. میبُرد؛ میرود خیابان. تا ماشین ... که نیست. کار جرثقیل است. پیشانیاش را میگذارد روی علمک گاز؛ سگی صاحبش را گاز میگیرد. رسوایی عَلَم میشود. علمک گاز سرد است و پیشانی داغ دردناک او را تسکین میدهد. گدایی در جامهی مسکین، بال روپوشی خفاشی را میکشد. دلش سیگار
خیلی خوب نوشته شده. خیلی خوب از دیدهای مختلف نوشته شده. خیلی توش خلاقیت به کار برده شده، ولی داستانش اصلا مشخص نیست! من فکر کردم با دقت نخوندم که داستان رو نفهمیدم، ولی دفعه دومی که خوندم دیدم واقعا داستانِ خاصی نداشت.
وای خدایا، چقد چسبید خوندن این کتاب. نمیدونم شاید اکه یکم بیشتر حالیم بود اصلا ازش لذت نمیبردم و هر دو صفحه یبار پوزخند میزدم، ولی اینطوری که هست حسابی از هر صفحهاش بهم اضافه شد و گوشت تنم شد. حتما دوباره میخونمش و با دونستن پایان دید جدیدی بش خواهم داشت.