عنوان: ای شمعها بسوزید؛ اثر: معینی کرمانشاهی؛ تهران، سنایی، چاپ چهارم 1362، در 390 ص؛ چاپ نخست شهریور 1344؛ چاپ دوم خرداد 1355؛ موضوع: شعر شاعران معاصر ایرانی قرن 20 م
Rahim Moeini Kermanshahi (Persian: رحیم معینی کرمانشاهی, born February 6, 1922) is an Iranian Poet and lyricist. He is one of the pioneering songwriters in the history of Persian traditional music.
was born in 1922 in Kermanshah, Iran. He left his hometown at a young age for Tehran to pursue painting, among his famous paintings is the charcoal of Christ blessing the children. His talent and creativity in poetry made him one of the greatest lyricists, poets and historians of Iran. His masterpiece is an Eighteen volume history of Iran after Islam in the form of beautiful Persian classical poetry called Shahkar, which contains over 180,000 lines of poetry over more than 5,500 pages. In 2007 he was honored as Lord of Speech by the National Organization of Iranian poets, musicians, artists, historians, philosophers and literature masters. During his 60 years dedication to Persian literature and poetry he published over 20 books and wrote more than 500 songs. His songs are being remastered every year by various artists in different countries, mostly in Iran and the United States.
بسیار زیبا بـه پنـدار تــــو جهانم زيباست جامه ام ديباست ديــــــده ام بيناست زيـانـــم گـــــــــوياست قفســــم هم طلاســـــــــــت بر اين ارزد كه دلم تنهاست
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی
هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی
چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی
اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی
زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی
دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی __ منظور چه از خلق جهان باني ما داشت ؟ کاينگونه سر بي سر و ساماني ما داشت
هر لحظه اجل خنده پر معني و تلخي بر اين همه مغروري و ناداني ما داشت
هر ساز شنيديم که سوزي بدل افکند ديديم اثر از ناله پنهاني ما داشت
تنها ره صحراي جنون عقده گشا بود مجنون خبر از سر بگريباني ما داشت
آشفتگي بيد صفا بخش چمن بود گاهي که شباهت به پريشاني ما داشت
بگذشت خليل از پسر اندر ره معشوق اي کاش پدر هم ، سر قرباني ما داشت
افسوس که اين مرغ سبک روح دل ما گر داشت غم ، از درد گرانجاني ما داشت
يک عمر اميد دمي آزاد پريدن در کنج قفس ، اين دل زنداني ما داشت __
به محفلی که حسودی کند سعایت ما نمیکنند چرا دوستان حمایت ما
نه در ازای هنر تاج زر بسر داریم نه سر باوج فلک بر کشیده رایت ما
چگونه است، که هرجا زما رود نامی حجاب عیب بگیرد بخود، درایت ما
اگر براه غلط میرویم، این یاران نمیکنند ز یاری، چرا هدایت ما
در این محیط پرآشوب اهل دل کش وای کسی نبود، که تا بشنود حکایت ما
چنان گرفته دل از دست زندگی شده ایم که مرگ هم نه بجا آورد رضایت ما
دریغ و درد، که یکدل در این فساد آباد نسوخت زآتش بنهفته در شکایت ما
فدای دست تو ای پیک تیز پای اجل بگیر عمر و، مکن بیش از این رعایت ما
هزار قصه جانسوز، اگر بشعر آرند اشارتی است، بر این رنج بی نهایت ما __ ای وای،در این دار فنا خستگی ما
چیزی نبود جز غم دلبستگی ما
چون ساعت رفتن برسد،الفت هستی
صد پاره شود با همه پيوستگی ما
ما جمله،اسیران من و مایی خویشیم
اینجاست،همان علت صد دستگی ما
افسوس که با قید تعلق خبری نیست
زآزادگی مطلق و وارستگی ما
نیک و بد تقدیر که تغییرپذیر است
تعبیر شود،پستی و برجستگی ما
این عقربه تند زمان است که می خندد
بر راه دراز و قدم آهستگی ما
در عین جوانی،بشگفتند یکایک
پیران جهاندیده ز بشکستگی ما __ عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر، ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی، گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر سر پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم چو می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه میکردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نا بجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم چو می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او جای خودش بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد و گر من جای او بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم