بعد از مدتها یک رمان قابل قبول و حتا میشه گفت خوب ایرانی با نثری که معلوم بود براش زحمت کشیده شده با جزئیات مناسب و زبان قوی به لحاظ دایره وسیع واژگان، تشبیهها، و جملهبندیهای تمیز، با فصلبندی های به موقع و شیوه روایت جذاب. تا نیمه اول کتاب خیلی خوب پیش میره و بعدش به نظر من تکراری میشه به لحاظ موضوع و رئالیسم جادوییش هم نمیتونه نجاتش بده. پایان کتاب اصلا خوب نیست. شخصیتپردازیها به نسبت رمانهای امروز خوبه ولی خیلی جای کار داره. لحظههای خوب و جملههای به یاد موندنی زیاد داره و در مجموع خوندنش لذت بخشه. منتظر کارهای بعدی علی پور هستم.
اولین کتابی بود که از خانم علی پور میخوندم و میشه گفت که کتاب شسته رفته و خوبی هم بود. یعنی معلومه که برای نوشتنش زحمت کشیدن و خوب هم بهش پرداختن. نثر کتاب هم روون و قابل قبوله و شخصیت ها و ماجراها هم خوب توصیف میشن و پیش میرن انقدر که در یک سوم ابتدایی کتاب حتی در دلم تعریف هم می کردم که دمت گرم نویسنده با این نوشتن و قصه گویی اما مشکل از اونجایی شروع میشه که تقریبا از نیمه های کتاب به بعد داستان به ورطه تکرار میفته و آدم ها و قصه ها هی تکرار میشن و هر چی خواننده انتظار میکشه که بلکه یک جایی از این مسیر تکراری خارج بشه، به در بسته میخوره و اینجاست که ما هم جا می مانیم از اینکه یک کتاب خوب رو با همون ریتم خوب به سرانجام برسونیم. بعضی جاها و آدم ها هم که گنگ میان و تا آخر هم گنگ میمونن. مثلا یاس که اصلا نمی فهمیم کی بود و از کی و کجا پاش به زندگی درنا باز شد. آخر هم نمی فهمیم که اصلا چی شد. حتی ماجرای خود درنا هم در انتها خوب جمع نمیشه و یک پایان بندی همینجوری سوار میکنه بر داستان. امیدوارم از این نویسنده توانا کتاب هایی رو بخونم که پختگی بیشتری داشته باشن و خواننده رو در انتها با رضایت خاطر ترک کنن.
یکی از روایت های رمان که روایت گذشته است به طرز زیبایی شبیه ماکوندو (یا هر فضای سوررئال دیگری ) در آمده .نقطه قوت دیگر رمان استفاده درست، به جا و کافی از لهجه ست. لهجه ها خوب و درست درآمده اند و کاملا بدوئن نیاز به پانویس قابل فهم هستند. . موضوع دو پاره جدید و قدیم داستان در یک سطح نبودند. قسمت گذشته پر تر و سنگین تر بود. قسمت روایت مادر بسیار خوب بود.
«اتفاق منتظر نمیماند. کار خودش را میکند. در لحظه رخ میدهد و اثرش مثل غبارهای نامرئی معلق در هوا نرمنرمک بر زندگیهامان مینشیند. گوشی تلفن را که برمیدارم کریم میگوید «درناخانمجان، آقاجانتون حالش خیلی خراب است...» و آنقدر زار میزند تا سه ساعت از نیمهشب گذشته تصمیم بگیرم راه بیفتم سمت نپتارود. عجلهای ندارم برای رفتن. شکی نیست که اتفاق خودش را زودتر میرساند. تلفن را قطع میکنم. به اتاق برزین میروم. عکسش را از روی میز برمیدارم و میگذارم توی ساک، بعد، آخرین عکس مادر را که خودم روی صندلی چرخدار از او برداشتهام و دستآخر عکس درسا را با عینک بزرگ آفتابی روی موهای بلوندشده و آن خندهی وسیع روی صورت برنزه و شاد. انگار قرار است خانواده را باری دیگر دور هم جمع کنم.»