What do you think?
Rate this book


502 pages, Paperback
First published January 1, 1955
اقوام پدرم که همه ملا و مقدس و اهل ردا و عمامه بودند همان اوقاتی که به مدرسه میرفتم روزی به ملاقات پدرم آمدند و همین که برای آنها چای آوردیم یک صدا گفتند تا وقتی پسرت را به مدرسه میفرستی ما در خانهی تو به خوردنی و آشامیدنی لب نخواهیم زد و تا پدرم به آنها قول نداد که دیگر نگذارد من به مدرسه بروم حاضر نشدند چای بخورند ولی وقتی آنها رفتند فورا به من گفت، زود مشق و کتابت را بردار و برو به مدرسه. شادیکنان گفتم پس قولی که دادید چه میشود؟ گفت بشاش به این قولها و همین شاشیدن اسباب سعاتمندی من و خانواده گردید.
من نیز مجبور شدم در زمرهٔ طلاب علم در آیم یعنی کلهام در زیر فشار قید پرپیچ و خمی در آورم عمامه نام که فشار آن چه بسا از فشار هر قید صحافی هولناکتر است. از این پس سر و کارم با جماعت طلاب بود که همه با ریش و پشم بودند و عموماً از دهات اطراف به اصفهان آمده و در همان مدرسه حجره داشتند و به محض اینکه هوا خوب میشد عمامه را کنار گذاشته و کلاه نمدی به سر میگذاشتند و مشغول کسب و کار و حتی عملگی میشدند.