- آمده ام گله ای از شما بکنم آقای شمس. - از من ؟! - بله. آمده ام بپرسم چرا درباره من نوشتید. - درباره شما؟! ولی من اولین بار است شما را می بینم. - عرض من هم همین است. چطور ندیده و نشناخته درباره ی آدم ها کتاب می نویسید؟
(Shams Langeroody) محمد شمس لنگرودی (زاده ۲۶ آبان ۱۳۲۹) شاعر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است. او فرزند آیت الله جعفر شمس لنگرودی است که مدت ۲۵ سال امامت جمعه لنگرود را بر عهده داشت. وی استاد دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس میدهد.
مثل این کتاب رو چندماه پیش خوندم، البته احتمالا اون شبیه این بود، نمیدونم خلاصه خیلی داستان شباهت داشت. (کتاب برلینیها نوشته کاوه فولادینسب) اما چون نویسنده داستان برام جالب بود و هیچ وقت فکر نمی کردم شمس لنگرودی کتابی رمان گونه طور اینجوری داشته باشه، برای همین ترغیب شدم که تا آخرش بخونم. . جناب لنگرودی برای من بیشتر یه شاعر بوده و من چون تا الان علاقهای به شعر در خودم پیدا نکرده بودم بخاطر همین سمت ایشون نرفته بودم. برلینی ها توی آلمان اتفاق می افتاد و خب مسلما ورژن ایرانی یه کتاب همیشه برای یه ایرانی دلپذیر تره. پیشنهاد میشه. حس خوب و نوستالژیک و توصیفات جالبی داشت. البته فکر کنم برای اونایی که تهران زندگی میکنند جالب تر هم باشه. اردیبهشت 24 402 1:11
"وهم شبانه مرز و حساب و كتاب مشخصي ندارد؛ از واقعيات تلخ روزمره ديوي مي سازد كه تا مرز نابودي تو پيش مي رود و تو نه با واقعيتي بيروني، با دل و جان خودت درگيري. شب ، دنيا به اندازه ي اتاقت كوچك مي شود. روز همين كه صداي بوق سه چهار ماشين گرفتار در برف را مي شنوي، احساس مي كني تنها نيستي. " اين كتابو فقط به سفارش مامانم خوندم كه ازم خواست ببينم چطوره ، اگه خوشم اومد بگم بخونه :D كتاب هيچ موضوع جالبي نداشت فكر ميكنم بايد "رژه بر خاك پوك" رو بخوني تا متوجه اين كتاب بشي ولي "اجنه" موضوعي نيست كه دوست داشته باشم درموردش كتابي بخونم. كل كتاب يكسري جملات تكراري بود. داستان فردي بود كه انگار يه سري از اجنه دنبالشن ولي نميتونه ببينه اونارو و فقط حسش ميكنه. اذيتش ميكنن و آخر سر ميفهمه كه افكار خودش بوده.
آن ها که به خانه ما آمدند وضعیت ذهنی و زندگی قشر متفکر در سال های نخست دهه هفتاد را روایت می کند. نویسنده که خود محور اصلی این داستان است، با ظرافت واقعیت و تخیل را در هم می آمیزد و به دغدغه ی اصلی خود می پردازد
روایت در مورد اشخاص و جامعه ای است که از راه های مختلف بدون اینکه دیده شوند(تشبیه جن ها) باعث آشفتگی ذهنی نویسنده (قشر متفکر) شده و او را به جنون و تنهایی می کشانند
نویسنده در جایی از کتاب این موضوع را اینگونه مورد خطاب خود قرار می دهد مثل گلی به هزار مصیبت توی لجن رشد می کنی، از ریشه تو را می کنند
به شخصه خواندن این اثر برام لذت بخش بود، بخصوص که قسمت زیادی از داستان من رو با جزئیات، روزمرگی ها و چالش های پیش رو یک هنرمند (نویسنده) آشنا می کرد
من صوتی این کتاب و با صدای خود شمس گوش دادم و واقعا لذت بردم خوانش این آدم شاید از یکنواختی روند داستان که خیلیا بهش اشاره کردن جلوگیری میکرد. البته که باید بگم داستان ترسناکی نبود به اون اندازه جوری که من قبل خواب گوشش می دادم :)
در زندگی زخمهایی است که روح را در انزوا میخورد و میتراشد، معمولا نمیشود این دردها را به کسی اظهار کرد بله خب در زندگی شادیهایی هم هست که در انزوا روح را میشویند و پاک میکنند، این شادیها را هم معمولا نمیشود به کسی اظهار کرد! چرا این جنبه از زندگی را کمتر میبینیم؟! شاید برای اینکه زندگی خوب را ارث پدریمان میدانیم.. ------ فوقالعاده بود..
داستان در فضای رئالیسم جادویی نوشته شده بود. آغازی بسیار خوب اما ادامه ای خسته کننده. پایان هم خوب بود. لذت بردم. در کل کتاب بدی نبود. قاعدتا شاعرانه بود.چون شاعری زبردست نویسنده این نثر بود.
خیلی ریتم کسل کننده ای داشت و عملا از اواسط داستان برای من ادامه آن هیچ کششی نداشت تا جایی که که نتونستم تا آخر بخونم و میخوام به کافه کتاب نزدیک خونمون اهداِش کنم
آنها میتواند نشانه موجودات خیالی باشد. یاموجودات واقعی ازآن نوع که مجازند بدون اجازه واردهرخانه ای شوند. تکه های خوبی ازبیان حالات درونی -فردی قهرمان داستان دارد. من توانستم ارتباط خوبی باداستان برقرارکنم.
"غربت به دور ماندن از خانه و دوستان ربط ندارد، همین که به خودت رها می شوی و حتی نزدیکترین آدم ها معنی حرف و حرکات را نمی فهمند، در غربتی."
آقای شمس لنگرودی رو دوست دارم و دلیلش شعرها و دکلمه های دلنشینشون هست. در حین مطالعه کتاب هم تقریبا تنها از بخشهایی خوشم اومد که بازتاب بعد شاعرانه نویسنده بود. این مطلب، حتی در فیلمهایی که از ایشون دیدم هم برای شخص من صادقه. در مجموع، موضوع کتاب، شیوه روایت، فضای داستان و ... برای من جذاب و نو نبود.
«غربت به دور ماندن از خانه و دوستان ربط ندارد،همین که به حال خودت رها میشوی و حتی نزدیکترین آدمها معنی حرف و حرکاتت را نمیفهمند،در غربتی.»
روند داستان یکم کند پیش میرفت، ولی چیزی که برای من خیلی جذاب بود، توصیفهای دقیق از خیابانها و مکانها بود.احساس تنهایی و حال و هوای محیط به خوبی منتقل میشد و این حسها خیلی عمیق و واقعی بودن.
دوستش نداشتم؛ فضای گنگ و بعضن تاریک. آخر داستان رو می خواست تکون دهنده نوشته باشه، ولی نتیجه ای که از این همه داستان سرایی گرفته بود جالب نبود چندان بدترین ویژگی کتاب، توضیحات بیش از حد و توصیفات کسل کننده بود. نویسنده بدجوری تفنگ چخوف رو شکسته بود!
شمس لنگرودی با این کتابش ، سعی کرده تلقین و خرافات رو در زندگی توضیح بده اینکه منتظر اجنه و شیاطین باشی و اومدنشون رو به خودت تلقین کنی،به خرافات بها بدی چطور زندگیت سیاه میشه و کل زندگیت رو در ��ر میگیره... انقدر که از زندگی عادی و روزمره کامل دور میشی و حتی ممکنه دیوانه بشی 🍓📚
This entire review has been hidden because of spoilers.
چی بود خدایی؟ چی میخواستی مثلا بگی شمس جون؟ نه ترسناک بود، نه جالب بود. به زور تا آخر خوندم بفهمم چی میشه، آخرشم مالی نبود. همون شعر بگه لنگرودی بهتره انگار. اصلا خوشم نیومد. حتی یک ستاره هم زیاده براش
والا چی بگم، همش منتظر بودم یه اتفاق هیجان انگیزی، چیزی بیفته، ولی دریغ از یه اتفاق کوچیک که روند داستان از اون یکنواختی خارج بشه. انگار انتظاراتم از اقای لنگرودی بخاطر شعرهاشون بالا رفته بود. کتابی نبود که حین خوندن ازش لذت ببرم :(