What do you think?


Jacques et son maître
"Jacques le Fataliste est l'un des romans que j'aime le plus ; tout y est humour, tout y est jeu ; tout y est liberté et plaisir de la forme ; c'est pourquoi, ai-je dit dans L'art du roman, "en France ce livre est scandaleusement sous-estimé : il concentre tout ce que la France a perdu et refuse de retrouver". Seul un goujat touche à la forme d'une oeuvre qui ne lui appartient pas. Méprisés soient les adaptateurs ! Cette pièce n'est pas une adaptation ; c'est ma forme à moi ; ma rêverie ; ma variation sur un roman que j'ai voulu fêter. Dans cette édition, la pièce est accompagnée de mon introduction, d'un texte de François Ricard sur l'art de la variation, d'une note sur l'histoire de la pièce et de ma réflexion touchant à Stravinski et à ses "transcriptions-hommages" d'oeuvres du passé." Milan Kundera.
144 pages, Pocket Book
First published January 1, 1971
About the author
Milan Kundera
171 books19.7k followersMilan Kundera (1 April 1929 – 11 July 2023) was a Czech and French novelist. He went into exile in France in 1975, acquiring citizenship in 1981. His Czechoslovak citizenship was revoked in 1979, but he was granted Czech citizenship in 2019.
Kundera wrote in Czech and French. He revises the French translations of all his books; people therefore consider these original works as not translations. He is best known for his novels, including The Joke (1967), The Book of Laughter and Forgetting (1979), and The Unbearable Lightness of Being (1984), all of which exhibit his extreme though often comical skepticism.
Kundera wrote in Czech and French. He revises the French translations of all his books; people therefore consider these original works as not translations. He is best known for his novels, including The Joke (1967), The Book of Laughter and Forgetting (1979), and The Unbearable Lightness of Being (1984), all of which exhibit his extreme though often comical skepticism.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 178 reviews
September 15, 2022
esti que j'ai rien compris omyjésus que je vais être mieux d'écouter en classe pour comprendre
June 25, 2020
To recommend to all. That's a book that visualized so much the staging imagined with ease. The subject is cheerful and withdrawn and succeeds in raising serious questions. We laugh about it seriously - a remarkable feat.
September 21, 2017
پدربزرگم می گفت که کتاب مقدس پر از تکرار است و نیز می گفت که هر کس که حرف های تکراری بزند ، شنوندگانش را ابله فرض می کند .
به خودم دروغ نمی گویم . عشق از دلم رخت بربسته . این کشف وحشتناکی است ، وحشتناک اما حقیقی است .
بدبختی بزرگی است که دیگری را به رغم اینکه دیگر دوستمان نمی دارد ، همچنان دوست بداریم .
به خودم دروغ نمی گویم . عشق از دلم رخت بربسته . این کشف وحشتناکی است ، وحشتناک اما حقیقی است .
بدبختی بزرگی است که دیگری را به رغم اینکه دیگر دوستمان نمی دارد ، همچنان دوست بداریم .
October 26, 2018
چهارمين اثرى كه از ميلان كوندرا ميخونم درحالى كه افتخار اينو داشتم كه اين نمايش نامه رو همراه با يه گروه كتابخونى خيلى باحال همزمان بخونيم و اجرا كنيم ، كه مطمئنا تاثير زيادى بر گيرايى داستان براى من داره.
داستان دو شخصيت اصلى به نام ژاك و اربابش داره كه در حال طى كردن مسيرى ، به شرح وقايع حال و گذشته زندگيشون به هم ميپردازن و از خيانت ديدن ها و خيانت كردن ها براى هم تعريف ميكنن. چينش صحنه ى نمايش و شيوه ى روايت داستان از نظر من بسيار هنرمندانه و جالب پردازش شده. ميلان كوندرا اين اثر رو بر اساس اقتباس شخصى از كتابى به نام " ژاك قضا و قدرى " نوشته كه طبعا خوندن اون كتاب تاثير بسيار بيشترى بر درك مفهوم اثر. داره اما نخوندن اون كتاب قطعا از ميزان تكان دهنده بودن اين اثر كم نميكنه.
داستان دو شخصيت اصلى به نام ژاك و اربابش داره كه در حال طى كردن مسيرى ، به شرح وقايع حال و گذشته زندگيشون به هم ميپردازن و از خيانت ديدن ها و خيانت كردن ها براى هم تعريف ميكنن. چينش صحنه ى نمايش و شيوه ى روايت داستان از نظر من بسيار هنرمندانه و جالب پردازش شده. ميلان كوندرا اين اثر رو بر اساس اقتباس شخصى از كتابى به نام " ژاك قضا و قدرى " نوشته كه طبعا خوندن اون كتاب تاثير بسيار بيشترى بر درك مفهوم اثر. داره اما نخوندن اون كتاب قطعا از ميزان تكان دهنده بودن اين اثر كم نميكنه.
May 18, 2024
چه حسن تصادفی:
ارباب: میدانی دیشب از خودم چه پرسیدم؟ پرسیدم آیا همیشه یک قصه و همیشه هم همان یک قصه نیست؟
ژاک: بله ارباب، مثل چرخ و فلک است. میدانید پدربزرگم هر شب کتاب مقدس میخواند، و میگفت که کتاب مقدس هم پر از تکرار است.و آیا میدانید داشتم از خودم چه میپرسیدم، ارباب؟ آیا آن کسی که آن بالا بالاها کل کار نوشتن را انجام میدهد حرفهایش به مقدار شگفت انگیزی
تکراری نیست، و آیا او نیز ما را ابله فرض نمیکند؟
ارباب: میدانی دیشب از خودم چه پرسیدم؟ پرسیدم آیا همیشه یک قصه و همیشه هم همان یک قصه نیست؟
ژاک: بله ارباب، مثل چرخ و فلک است. میدانید پدربزرگم هر شب کتاب مقدس میخواند، و میگفت که کتاب مقدس هم پر از تکرار است.و آیا میدانید داشتم از خودم چه میپرسیدم، ارباب؟ آیا آن کسی که آن بالا بالاها کل کار نوشتن را انجام میدهد حرفهایش به مقدار شگفت انگیزی
تکراری نیست، و آیا او نیز ما را ابله فرض نمیکند؟
August 11, 2024
لم يخب ظني أبدًا في أي مما قرأت لميلان كونديرا، إن كانت كتبًا غير روائية أو روايات وقصص، أو مسرحية كهذه.
جاك وسيده، مسرحية قصيرة كتبها كونديرا كما قال لمتعته الخاصة، وهي تنوعية لرواية جاك القدري التي لم أقرأها بعد، مسرحية ساخرة تتبع التكرار اللامتناهي لمصائر الشخصيات، تكرار يبدو عبثًا محاولات تغييره، أو معرفة نهايته رغم تكرارها بين شخوص المسرحية، فكما تردد الشخصيات فيها، نحن لا نعرف أبدًا إلى أين نحن ذاهبون.
جاك وسيده، مسرحية قصيرة كتبها كونديرا كما قال لمتعته الخاصة، وهي تنوعية لرواية جاك القدري التي لم أقرأها بعد، مسرحية ساخرة تتبع التكرار اللامتناهي لمصائر الشخصيات، تكرار يبدو عبثًا محاولات تغييره، أو معرفة نهايته رغم تكرارها بين شخوص المسرحية، فكما تردد الشخصيات فيها، نحن لا نعرف أبدًا إلى أين نحن ذاهبون.
August 29, 2021
عالی و خواندنی...
"کدام یک از ما میدانیم که به کجا داریم میرویم؟"
"کدام یک از ما میدانیم که به کجا داریم میرویم؟"
July 14, 2020
#2: Po lekturze powiastki Diderota musiałem sięgnąć ponownie po interpretację Kundery, tym bardziej, że przez cały czas lektury Kubusia Fatalisty i Jego Pana miałem wrażenie, że jest to utwór idealny do przedstawienia scenicznego, czy filmowego. Kundera wdzięcznie potraktował tekst oryginalny, kondensując to co najważniejsze i zręcznie zastępując narratora sprytnym zabiegiem z dwoma scenami.
#1:Ostatni raz dramaty czytałem chyba w liceum, konsekwentnie wszystkie mnie nudziły, czy wręcz usypiały. Ta trzyaktowa sztuka ma za to wszystko, czego mi było trzeba po dwóch esejach Kundery. Świetny melancholijny humor i prędko posuwająca się akcja, uzupełniana bardzo plastycznymi didaskaliami. Chętnie obejrzałbym ją jak sam autor polecał na deskach jakiegoś amatorskiego teatru. Zdecydowanie warto poświęcić chwilę dla takiego Kundery.
#1:Ostatni raz dramaty czytałem chyba w liceum, konsekwentnie wszystkie mnie nudziły, czy wręcz usypiały. Ta trzyaktowa sztuka ma za to wszystko, czego mi było trzeba po dwóch esejach Kundery. Świetny melancholijny humor i prędko posuwająca się akcja, uzupełniana bardzo plastycznymi didaskaliami. Chętnie obejrzałbym ją jak sam autor polecał na deskach jakiegoś amatorskiego teatru. Zdecydowanie warto poświęcić chwilę dla takiego Kundery.
December 28, 2016
عالی بود.کوتاه و پرمحتوا
بخشی از کتاب
ژاک : ما باید به ارباب که ما را همین طور که هستیم خلق کرده است عشق بورزیم.اگربه او عشق بورزیم به مراتب خوشبخت ترخواهیم بود.آرام تر و مطمئن به نفس تر.ولی شما،شما خالق بهتری را می خواهید.ارباب راستش را بخواهید من این را کفر می دانم
بخشی از کتاب
ژاک : ما باید به ارباب که ما را همین طور که هستیم خلق کرده است عشق بورزیم.اگربه او عشق بورزیم به مراتب خوشبخت ترخواهیم بود.آرام تر و مطمئن به نفس تر.ولی شما،شما خالق بهتری را می خواهید.ارباب راستش را بخواهید من این را کفر می دانم
February 17, 2007
کوندرا را به این دلیل بسیار دوست دارم که مرا در چهارچوب بسته ی یک روایت زندانی نمی کند. خواندن کونرا مثل این است که دوستی را پس از سال ها در یک کافه ملاقات کنید و در حالی که به قصه ی روزگار رفته ی او گوش می دهید، قهوه تان را می نوشید، به موسیقی که از بلندگوی کافه پخش می شود، گوش می کنید، گهگاه متوجه ی صحبت ها و خنده هایی از میزهای کناری می شوید، صدای عبور و مرور خیابان در پس پشت این همه جاری ست، دوره گردی چیزی می فروشد، عبور تراموای، و همه چیز، درست مثل خود زندگی، ...
I like Kundra because he doesn’t imprison me in a fastened frame of a classic narration. Reading Kundra seems as if you meet an old friend in a cafe shop after ages, and while she/he relates her / his life story, you zip your coffee, listen to the cafe music, hear some chats and laughs at nabouring tables, look at the peddlers at side walk, or a passing tramvay, … as life is flowing around, ….
ـ ژاک واربابش، فروغ پوریاوری، 1377
I like Kundra because he doesn’t imprison me in a fastened frame of a classic narration. Reading Kundra seems as if you meet an old friend in a cafe shop after ages, and while she/he relates her / his life story, you zip your coffee, listen to the cafe music, hear some chats and laughs at nabouring tables, look at the peddlers at side walk, or a passing tramvay, … as life is flowing around, ….
ـ ژاک واربابش، فروغ پوریاوری، 1377
October 1, 2025
Eine gelungene Pastiche auf Diderot und die Möglichkeiten des Romans.
April 25, 2021
Błędem było sięganie po tę książkę bez znajomości oryginału Diderota :v
March 30, 2025
Niezmiennie ulubiony pisarz. Krótka, prosta a wspaniała
June 27, 2026
این نمایشنامه رو خوندم تا ببینم ارزش داره داستان اصلی رو بخونم. که قطعا خواهم خوند.
داستان و نوش نگارش نویسنده بسیار جالب و کمی هم خندهدار بود. واقعا حس میکردی همین الان روی صحنه تئاتر هستی و داری این نمايش رو میبینی.
از خودم کمی خجالت میکشم که چرا خوندن این کتاب رو اینقدر طول دادم.
داستان و نوش نگارش نویسنده بسیار جالب و کمی هم خندهدار بود. واقعا حس میکردی همین الان روی صحنه تئاتر هستی و داری این نمايش رو میبینی.
از خودم کمی خجالت میکشم که چرا خوندن این کتاب رو اینقدر طول دادم.
March 20, 2025
În forma unei piese de teatru, Milan Kundera îi face aici un omagiu lui Denis Diderot și romanului neasemuit al acestuia, „Jacques le fataliste”. Kundera spune, de altfel, că „fără Jacques fatalistul, istoria romanului ar rămâne incompletă și neînțeleasă.”
Iar reușita este indiscutabilă, această variațiune atipică, în care personajele își schimbă permanent rolurile, de la o clipă la alta, în care acțiunea se întâmplă pe o scenă aproape pustie, populată doar cu personaje și uneori cu scaune, cu dragoste de toate felurile (adulternă, adolescentină, matură etc.) și cu multă pasiune.
Un teatru inedit, simpatic, isteț și antrenant!
Iar reușita este indiscutabilă, această variațiune atipică, în care personajele își schimbă permanent rolurile, de la o clipă la alta, în care acțiunea se întâmplă pe o scenă aproape pustie, populată doar cu personaje și uneori cu scaune, cu dragoste de toate felurile (adulternă, adolescentină, matură etc.) și cu multă pasiune.
Un teatru inedit, simpatic, isteț și antrenant!
Read
May 13, 2024لو وضعنا روايات كونديرا (على أهميتها، وعلى ما في قولي من مبالغة) في كفة واحدة، ووضعنا في الكفة الأخرى نصه المسرحي "جاك وسيّده" لرجحت كفة هذه، وهذا ليس تقليلا من شأن الروايات، بمقارنة ظالمة أو جوفاء، إنما هو في هذه المسرحية (التنويعة كما يسميها، وأظن مفهوم التنويعة عند كونديرا يقترب من مفهوم الطباق عند إدوارد سعيد) قد أبدع، وحقق كل ما سعى إليه نقدا في كتبه وتطبيقا في رواياته لإعادة الرواية إلى مجدها، وفرصتها التاريخية المهدورة.
هنا السخرية اللاذعة، الاستهزاء الظريف، الهجاء القاسي، المحاكاة الساخرة والاختزال والتنويع... هنا اللعبة كما يجب أن تكون اللعبة التي سعى كونديرا إلى إتقانها في رواياته، وهو قد نجح سلفا في هذه المسرحية المكتوبة سنة 1971 (كتحية إجلال لكاتب القرن الثامن عشر دينيس ديدرو). قال في مقدمته: "كتبت جاك وسيده من أجل متعتي الشخصية"، ولعل هذا هو السر، الوصفة السحرية التي أوصلت المسرحية إلى درجة الكمال (إن كان لنص أدبي أن يصل إلى الكمال).
"لا بد لي أن أقول جازما: لا توجد رواية جديرة بهذا الاسم تأخذ العالم على محمل الجد"، قال كونديرا، أكثر من مرة. وهذه التنويعة المسرحية (مع المقدمة نفسها والكلمة الختامية) رواية جديرة بهذا الاسم.
هنا السخرية اللاذعة، الاستهزاء الظريف، الهجاء القاسي، المحاكاة الساخرة والاختزال والتنويع... هنا اللعبة كما يجب أن تكون اللعبة التي سعى كونديرا إلى إتقانها في رواياته، وهو قد نجح سلفا في هذه المسرحية المكتوبة سنة 1971 (كتحية إجلال لكاتب القرن الثامن عشر دينيس ديدرو). قال في مقدمته: "كتبت جاك وسيده من أجل متعتي الشخصية"، ولعل هذا هو السر، الوصفة السحرية التي أوصلت المسرحية إلى درجة الكمال (إن كان لنص أدبي أن يصل إلى الكمال).
"لا بد لي أن أقول جازما: لا توجد رواية جديرة بهذا الاسم تأخذ العالم على محمل الجد"، قال كونديرا، أكثر من مرة. وهذه التنويعة المسرحية (مع المقدمة نفسها والكلمة الختامية) رواية جديرة بهذا الاسم.
Read
April 15, 2018"Kubuś Fatalista i jego Pan" to moja obsesja z czasów liceum i początku studiów. W wariacji Kundery dużo jest elementów, które już wtedy mnie ujmowały: wychodzenie do czytelnika, "zabawa" formą... Rzeczywiście chętnie zobaczyłabym tę sztukę na scenie, i tak jak pisał Kundera, wystawioną przez jakiś teatr studencki. Poza tym arcyciekawy dla mnie okazał się historyczny kontekst powstania "Kubusia i jego Pana"! Wprowadzenie do wariacji i końcowa nota od autora są tutaj wyjątkowo cenne.
July 28, 2017
شیوه روایت داستانهای مختلف رو که به شکل قشنگی در هم تنیده شده بودن رو دوست داشتم.
February 15, 2024
Jak "Kubuś Fatalista (...)" do moich ulubionych historii nie należy, tak muszę przyznać, że wariacja Kundery bardzo mi się spodobała. Z jeden strony - to ta sama opowieść, a z drugiej coś zupełnie innego. Kundera niejednokrotnie przełamuje tutaj czwartą ścianę, bohaterowie zwracają się do publiczności, ale też samego autora (zarówno do Diderota, jak i Kundery).
To też refleksja nad pewną powtarzalnością literatury. Kundera stawia tu tezę, że przecież ten zabieg nie jest wcale taki zły.
Też wyjątkowo cenne są tutaj wstęp i końcowa nota autora. Dają wgląd w genezę powstania utworu i tłumaczą zamiłowanie Kundery do różnych wariacji. I tak jak napisał autor - chętnie bym zobaczyła tę sztukę wystawianą przez jakiś amatorski teatr studencki.
To też refleksja nad pewną powtarzalnością literatury. Kundera stawia tu tezę, że przecież ten zabieg nie jest wcale taki zły.
Też wyjątkowo cenne są tutaj wstęp i końcowa nota autora. Dają wgląd w genezę powstania utworu i tłumaczą zamiłowanie Kundery do różnych wariacji. I tak jak napisał autor - chętnie bym zobaczyła tę sztukę wystawianą przez jakiś amatorski teatr studencki.
July 18, 2025
Me han gustado mucho los comentarios de Milan Kundera y se me hace una buena introducción al estilo de Diderot. Encima muy entretenido y graciosete.
March 28, 2020
.
*اگر فکر میکنید که کتاب را ممکن است نخوانید باید بگویم که داستانی را از کتاب (که در انتهای نظر خودم آوردهام) بسیار بسیار زیبا و قابل تامل است. از دستش ندهید!
کتاب «ژاک و اربابش» به استثناء صحنهی آخر در دو روز اتفاق میافتد. در این دو روز با سه داستان عاشقانه روبرو میشویم. داستان عاشقانهی ارباب، داستان عاشقانهی ژاک، و داستان عاشقانهی مادام دولاپومهری. هر سه داستان به گونهای بسیار زیبا به مانند ورژنهای مختلف از یک داستان هستند. دوستانی که با سبک کوندرا آشنا هستند میدانند که کوندرا استاد تحلیل کردن و نشان دادن یک واقعه یا یک صحنه از چندین منظر مختلف است که در ژاک و اربابش به گونهای دیگر میبینیم که چندین داستان به طرز خارقالعادهای شبیه به هم و در هم پیچیده هستند
نزدیکترین دوست ارباب(سناوئن) به ارباب خیانت بزرگی میکند و با معشوقهی وی(آگات)همخوابگی میکند و با نقشهای، ارباب را در حال همخوابگی با معشوقه(آگات) گرفتار کرده و رسوای عام میکند(به دلیل مشروع نبودن رابطه) و نه تنها عشق وی را از او می گیرد بلکه هزینههای زایمان، خرجی و پرورش فرزندی را که از خون خود سناوئن میباشد را به علاوهی هزینهی لکهدار کردن معشوقه را نیز از ارباب میگیرد
در داستان دیگر ژاک (که نوکر ارباب است) از اعتمادِ نزدیکترین دوست خود سوءاستفاده میکند و با معشوقهی وی همخوابگی میکند با این تفاوت که نزدیکترین دوست وی هیچگاه متوجه این خیانت نمیشود و حتی نام فرزند خود را به افتخار دوست خود ژاک میگذارد و نمیداند که حتی فرزندی که دارد نیز فرزند واقعی ژاک است
در داستان سوم زنی به نام دولاپومهری که بیوهای موقر و ثروتمند و آدابدان است فریب مردی به نام دزارسی که شکارچی زنان میباشد را میخورد و در ادامه درصدد انتقام از مرد درمیآید و با نقشهای، وی را عاشق فاحشهای میکند که خود دزارسی از واقعیت معشوقه بیخبر است و وقتی آگاه میگردد که دیگر دیر است و آبرو و شرفش رسوا شده و از بین رفته است. به نظر میرسد عاقبت خودِ زن موقر نیز با این انتقام شوم به مانند زندگی فاحشهی دزارسی میگردد، چرا که هم اکنون در داستان ،دولاپومهری، خود نیز در یک مهمانخانه در حال کار کردن و خدمت دادن است
گزیدههایی از کتاب:
من مردی بسیار حساس هستم. اما حساسیتم را برای مواقع مناسب نگه میدارم. برای آنهایی که زیادی حساسیت به خرج میدهند، به هنگام نیاز چیزی باقی نمیماند»
به هر حال ظرف چند سال علاقهی مرد رو به نقصان گذاشت. متوجه منظورم که میشوید، آقایان. اول پیشنهاد کرد که وقت بیشتری را در جامعه بگذرانند. بعد گفت که زن باید بیشتر مهمانی بدهد. کوتاه زمانی بعد از شرکت در میهمانیهای او قصور کرد. همیشه یک کار اضطراری داشت که میبایست به آن می پرداخت. وقتی به دیدن زن میآمد، به ندرت حرف میزد، روی مبلی میافتاد، کتابی برمیداشت، آن را به کناری میانداخت، با سگ بازی میکرد، و بعد در حضور او خوابش میبرد
اما اگر شادیِ این دم آنقدر بزرگ باشد که بر آن حتی تمام بدبختیهایی که برای او تدرک دیدهاید نچربد چه؟
روزی دشنه و غلاف با هم دعوایشان شد. دشنه گفت: غلاف عزیزم، ای کاش تو این قدر زَن پچل نبودی و هر روز به دشنهی تازهای پناه نمیدادی.» که غلاف در جواب گفت:«دشنهی محبوبم، ای کاش تو این قدر شهوتران نبودی، وهر روز به غلاف تازهای پناه نمیدادی.» داشتند شام میخوردند که دعوا شروع شد. یکی از مهمانهایی که بین آنها نشسته بود اعتراض کرد و گفت:« غلاف عزیز، دشنهی عزیز، شماها با دشنه عوض کردن و غلاف عوض کردن، اشتباهی مرتکب نمیشوید، هرچند همان روزی که قول عوض نکردن را دادید مرتکب اشتباه فاجعهآمیزی شدید. آیا توجه نکردهاید که خداوند طوری خلقتان کرده که بتوانید در بسیاری دشنهها و غلافهای دیگر جای بگیرید؟
*اگر فکر میکنید که کتاب را ممکن است نخوانید باید بگویم که داستانی را از کتاب (که در انتهای نظر خودم آوردهام) بسیار بسیار زیبا و قابل تامل است. از دستش ندهید!
کتاب «ژاک و اربابش» به استثناء صحنهی آخر در دو روز اتفاق میافتد. در این دو روز با سه داستان عاشقانه روبرو میشویم. داستان عاشقانهی ارباب، داستان عاشقانهی ژاک، و داستان عاشقانهی مادام دولاپومهری. هر سه داستان به گونهای بسیار زیبا به مانند ورژنهای مختلف از یک داستان هستند. دوستانی که با سبک کوندرا آشنا هستند میدانند که کوندرا استاد تحلیل کردن و نشان دادن یک واقعه یا یک صحنه از چندین منظر مختلف است که در ژاک و اربابش به گونهای دیگر میبینیم که چندین داستان به طرز خارقالعادهای شبیه به هم و در هم پیچیده هستند
نزدیکترین دوست ارباب(سناوئن) به ارباب خیانت بزرگی میکند و با معشوقهی وی(آگات)همخوابگی میکند و با نقشهای، ارباب را در حال همخوابگی با معشوقه(آگات) گرفتار کرده و رسوای عام میکند(به دلیل مشروع نبودن رابطه) و نه تنها عشق وی را از او می گیرد بلکه هزینههای زایمان، خرجی و پرورش فرزندی را که از خون خود سناوئن میباشد را به علاوهی هزینهی لکهدار کردن معشوقه را نیز از ارباب میگیرد
در داستان دیگر ژاک (که نوکر ارباب است) از اعتمادِ نزدیکترین دوست خود سوءاستفاده میکند و با معشوقهی وی همخوابگی میکند با این تفاوت که نزدیکترین دوست وی هیچگاه متوجه این خیانت نمیشود و حتی نام فرزند خود را به افتخار دوست خود ژاک میگذارد و نمیداند که حتی فرزندی که دارد نیز فرزند واقعی ژاک است
در داستان سوم زنی به نام دولاپومهری که بیوهای موقر و ثروتمند و آدابدان است فریب مردی به نام دزارسی که شکارچی زنان میباشد را میخورد و در ادامه درصدد انتقام از مرد درمیآید و با نقشهای، وی را عاشق فاحشهای میکند که خود دزارسی از واقعیت معشوقه بیخبر است و وقتی آگاه میگردد که دیگر دیر است و آبرو و شرفش رسوا شده و از بین رفته است. به نظر میرسد عاقبت خودِ زن موقر نیز با این انتقام شوم به مانند زندگی فاحشهی دزارسی میگردد، چرا که هم اکنون در داستان ،دولاپومهری، خود نیز در یک مهمانخانه در حال کار کردن و خدمت دادن است
گزیدههایی از کتاب:
من مردی بسیار حساس هستم. اما حساسیتم را برای مواقع مناسب نگه میدارم. برای آنهایی که زیادی حساسیت به خرج میدهند، به هنگام نیاز چیزی باقی نمیماند»
به هر حال ظرف چند سال علاقهی مرد رو به نقصان گذاشت. متوجه منظورم که میشوید، آقایان. اول پیشنهاد کرد که وقت بیشتری را در جامعه بگذرانند. بعد گفت که زن باید بیشتر مهمانی بدهد. کوتاه زمانی بعد از شرکت در میهمانیهای او قصور کرد. همیشه یک کار اضطراری داشت که میبایست به آن می پرداخت. وقتی به دیدن زن میآمد، به ندرت حرف میزد، روی مبلی میافتاد، کتابی برمیداشت، آن را به کناری میانداخت، با سگ بازی میکرد، و بعد در حضور او خوابش میبرد
اما اگر شادیِ این دم آنقدر بزرگ باشد که بر آن حتی تمام بدبختیهایی که برای او تدرک دیدهاید نچربد چه؟
روزی دشنه و غلاف با هم دعوایشان شد. دشنه گفت: غلاف عزیزم، ای کاش تو این قدر زَن پچل نبودی و هر روز به دشنهی تازهای پناه نمیدادی.» که غلاف در جواب گفت:«دشنهی محبوبم، ای کاش تو این قدر شهوتران نبودی، وهر روز به غلاف تازهای پناه نمیدادی.» داشتند شام میخوردند که دعوا شروع شد. یکی از مهمانهایی که بین آنها نشسته بود اعتراض کرد و گفت:« غلاف عزیز، دشنهی عزیز، شماها با دشنه عوض کردن و غلاف عوض کردن، اشتباهی مرتکب نمیشوید، هرچند همان روزی که قول عوض نکردن را دادید مرتکب اشتباه فاجعهآمیزی شدید. آیا توجه نکردهاید که خداوند طوری خلقتان کرده که بتوانید در بسیاری دشنهها و غلافهای دیگر جای بگیرید؟
May 5, 2024
"¿Sabemos acaso a dónde vamos? Como decía mi capitán, todo está escrito allá arriba"
"La historia de los hombres ha sido reescrita tantas veces que la gente ya no sabe quién es"
Una obra teatral escrita en honor al ilustrado Diderot, basada en su obra Jacques el fatalista. De haberlo sabido, me hubiera leído antes la novela para entender mejor el contexto. Kundera deja entrever sus ideas filosóficas existencialistas, así como ideas sobre el amor y las pasiones humanas de manera muy superficial (al fin y al cabo, no es el objetivo de la obra).
Este libro me ha dejado con las expectativas altas para leer otra de sus novelas-ensayo. Espero que no decepcione xD
"La historia de los hombres ha sido reescrita tantas veces que la gente ya no sabe quién es"
Una obra teatral escrita en honor al ilustrado Diderot, basada en su obra Jacques el fatalista. De haberlo sabido, me hubiera leído antes la novela para entender mejor el contexto. Kundera deja entrever sus ideas filosóficas existencialistas, así como ideas sobre el amor y las pasiones humanas de manera muy superficial (al fin y al cabo, no es el objetivo de la obra).
Este libro me ha dejado con las expectativas altas para leer otra de sus novelas-ensayo. Espero que no decepcione xD
March 30, 2013
یکی از زیباترین، جذاب ترین، پرمغزترین، و خواندنی ترین نمایشنامه هایی بود که تا بحال خونده بودم.
از شخصیت پردازیهای خوب و به جا و سبک بیان روان و نوآورانۀ نویسنده گرفته تا فضای خوبِ نمایش و رابطۀ دوست داشتنیِ دو شخصیت اصلی و دیالوگهای گاه احمقانه و گاه فیلسوفانشون.
از شخصیت پردازیهای خوب و به جا و سبک بیان روان و نوآورانۀ نویسنده گرفته تا فضای خوبِ نمایش و رابطۀ دوست داشتنیِ دو شخصیت اصلی و دیالوگهای گاه احمقانه و گاه فیلسوفانشون.
June 22, 2021
مردکِ غزمیت، تو در حدی هستی که داستایوفسکی را نقد کنی؟ آن هم نقدی که خودت دقیقا برعکسش عمل میکنی. «احساسات در دنیای داستایوفسکی حرف اول را میزنند و این ارتقای رتبهی احساسات دلزدهام میکند.» خب اینکه درونمایهی همهی چرندیاتت است. اگر داستایوفسکی تو را دلزده کرده، تو جهانی را دلزده کردی.
December 10, 2019
اما اصل داستان چیز دیگریست...
November 12, 2022
I loved it so much. So short, so funny, so interesting. I love Kundera!
August 9, 2021
First things first: do not read this play if you haven’t read Diderot’s book first. You won’t like it at all. You might not even fully understand it.
Kundera’s play delightfully emphasizes the philosophical themes of the original novel and gives it a sweet ending too. One thing I disliked about the Persian translation of Diderot’s story, that all characters speak in the same way, is certainly not an issue here, at least in the English translation of Kundera’s play. All in all, I’d say this is a successful homage, but since as a stand-alone play it might not be enjoyable or even comprehensible, I can’t say that it’s a good play on its own.
Kundera’s play delightfully emphasizes the philosophical themes of the original novel and gives it a sweet ending too. One thing I disliked about the Persian translation of Diderot’s story, that all characters speak in the same way, is certainly not an issue here, at least in the English translation of Kundera’s play. All in all, I’d say this is a successful homage, but since as a stand-alone play it might not be enjoyable or even comprehensible, I can’t say that it’s a good play on its own.
May 3, 2025
primer libro que me leo de Kundera y no será el único. Original variación de la novela de Diderot,Jacques el Fatalista, en formato de pieza de teatro. El destino, la venganza, el amor... en un formato muy original.
January 4, 2024
Dramat bazujący na Diderocie. Nie moja bajka.
December 11, 2025
Ràpid, lleuger i entretingut. No es la millor obra del Kundera pero es curiosa, escrita en format de teatre. Bastant nice 👍🏻
Displaying 1 - 30 of 178 reviews






























