Jump to ratings and reviews
Rate this book

عریان در برابر باد

Rate this book
کتاب عریان در برابر باد داستانی درباره دوران جنگ و شهدای جنگ تحمیلی است.
بریده‌ای از کتاب عریان در برابر باد: کمی به خود جرئت داد. آرزو کرد همان چیزی که فکر می‌کرد، باشد. به چوب‌دستش فشار آورد. چند قدم برگشت و با تردید گفت: «سفید، تویی؟ …» پاسخ، سکوت بود. حتی جیرجیرک‌ها هم مانند شب‌های کانی‌چاو نمی‌خواندند. از ترس زبانشان بند آمده بود. سوز سردی در لباس نازکش پیچید. تنش مورمور شد. لحظه‌ها برایش کشنده بودند. صدای کشدار زوزه‌ای را از بالای کوه شنید. به خودش که آمد در حال دویدن بود. حتی لحظه‌ای هم به کاری که می‌کرد فکر نکرده بود. قدرت فکرکردن را ازدست‌داده بود. باید به احساسش اعتماد می‌کرد. به‌طرف جایی دوید که گوزن آنجا افتاده بود. وقتی تصور می‌کرد ممکن است هر لحظه دندان‌های تیز و سرد گرگ در پاهای استخوانی‌اش فرو روند با سرعت بیشتری می‌دوید. چند بار پایش روی سنگ‌هایی که نمی‌دیدشان سُر خورد و با همهٔ سنگینی بدن روی زمین افتاد. سر زانوها و کف دست‌هایش می‌سوخت. به نفس‌نفس افتاده بود. ایستاد، چوب‌دستش را محکم فشرد و به پشت سر نگاه کرد. شبحی در تاریکی مقابلش تکان خورد. حرکت قطره‌های عرق را روی پیشانی‌اش حس می‌کرد. حجم سینه با نفس‌های تند پر و خالی می‌شد. دهانش خشک شده و با هر نفس گلویش می‌سوخت. گرگ با صدایی خشک و کلفت از خشم غرید. هیوا بی‌اختیار به عقب پرید. پایش روی سنگی لغزید و تا بخواهد بفهمد با فریادی از شیب دره به پایین قل خورد. دست در بوته‌ای انداخت. نسیم سردی که تا عمق بدن نفوذ می‌کرد گرد و خاک‌ها را فرونشاند. کف دستش گرم شد. انگشتان را از میان بوتهٔ خار بیرون کشید و جلوی بینی‌اش گرفت. از بوی خون چندشش شد. در حال درازکش روی زمین، سر را روی دست‌هایش گذاشت. بدنش کوفته شده بود. رودخانه با صدایی دلهره‌آور چون مار، خود را به سنگ‌های ته دره می‌کوبید. در تاریکی به دنبال چوب‌دستی‌اش روی زمین دست کشید. نیمی از آن را پیدا کرد و بر زمین گذاشت؛ درحالی‌که از درد به خود می‌پیچید سعی کرد بلند شود. درد از سرانگشتان تا تیرهٔ پشتش را لرزاند. بدنهٔ سرد چوب، خارهای مانده در کف دستش را، در گوشت فروکرد. نگاهی به بالای کوه انداخت، به‌جز صدای رودخانه و زوزهٔ نسیم سرد میان بوته‌ها، صدایی نمی‌آمد. گویی سرما قصد نابودکردن ذره‌ذرهٔ اراده‌اش را داشت. همهٔ خاطراتش در یک‌لحظه از ذهنش گذشتند.

338 pages, Paperback

Published April 11, 2015

5 people want to read

About the author

احمد شاکری

5 books2 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (25%)
4 stars
2 (50%)
3 stars
1 (25%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Mehdi.
8 reviews14 followers
October 1, 2018
بسیار غافلگیر شدم،و واقعا نمیدونم این رمان چرا بعد از 10 سال بجای اینکه به چاپ 30ام رسیده باشه هنوز تو چاپ سوم مونده
پیشنهاد میکنم رمانخوان های حرفه ای حتما ی نگاهی به این رمان بندازن
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.