What do you think?


تو را دوست دارم چون نان و نمک
گزیده شعرهای عاشقانه ناظم حکمت
- GenresPoetry
123 pages, Paperback
Published July 1, 2014
About the author
Nâzım Hikmet
265 books809 followersNazim Hikmet was born on January 15, 1902 in Salonika, Ottoman Empire (now Thessaloníki, Greece), where his father served in the Foreign Service. He was exposed to poetry at an early age through his artist mother and poet grandfather, and had his first poems published when he was seventeen.
Raised in Istanbul, Hikmet left Allied-occupied Turkey after the First World War and ended up in Moscow, where he attended the university and met writers and artists from all over the world. After the Turkish Independence in 1924 he returned to Turkey, but was soon arrested for working on a leftist magazine. He managed to escape to Russia, where he continued to write plays and poems.
In 1928 a general amnesty allowed Hikmet to return to Turkey, and during the next ten years he published nine books of poetry—five collections and four long poems—while working as a proofreader, journalist, scriptwriter, and translator. He left Turkey for the last time in 1951, after serving a lengthy jail sentence for his radical acts, and lived in the Soviet Union and eastern Europe, where he continued to work for the ideals of world Communism.
After receiving early recognition for his patriotic poems in syllabic meter, he came under the influence of the Russian Futurists in Moscow, and abandoned traditional forms while attempting to “depoetize” poetry.
Many of his works have been translated into English, including Human Landscapes from My Country: An Epic Novel in Verse (2009), Things I Didn’t Know I Loved (1975), The Day Before Tomorrow (1972), The Moscow Symphony (1970), and Selected Poems (1967). In 1936 he published Seyh Bedreddin destani (“The Epic of Shaykh Bedreddin”) and Memleketimden insan manzaralari (“Portraits of People from My Land”).
Hikmet died of a heart attack in Moscow in 1963. The first modern Turkish poet, he is recognized around the world as one of the great international poets of the twentieth century.
Raised in Istanbul, Hikmet left Allied-occupied Turkey after the First World War and ended up in Moscow, where he attended the university and met writers and artists from all over the world. After the Turkish Independence in 1924 he returned to Turkey, but was soon arrested for working on a leftist magazine. He managed to escape to Russia, where he continued to write plays and poems.
In 1928 a general amnesty allowed Hikmet to return to Turkey, and during the next ten years he published nine books of poetry—five collections and four long poems—while working as a proofreader, journalist, scriptwriter, and translator. He left Turkey for the last time in 1951, after serving a lengthy jail sentence for his radical acts, and lived in the Soviet Union and eastern Europe, where he continued to work for the ideals of world Communism.
After receiving early recognition for his patriotic poems in syllabic meter, he came under the influence of the Russian Futurists in Moscow, and abandoned traditional forms while attempting to “depoetize” poetry.
Many of his works have been translated into English, including Human Landscapes from My Country: An Epic Novel in Verse (2009), Things I Didn’t Know I Loved (1975), The Day Before Tomorrow (1972), The Moscow Symphony (1970), and Selected Poems (1967). In 1936 he published Seyh Bedreddin destani (“The Epic of Shaykh Bedreddin”) and Memleketimden insan manzaralari (“Portraits of People from My Land”).
Hikmet died of a heart attack in Moscow in 1963. The first modern Turkish poet, he is recognized around the world as one of the great international poets of the twentieth century.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 63 reviews
February 5, 2026
چند وقت پیش یه سریال ترکی دیدم.خیلی قشنگ بود.
جنایی ،معمایی هست اسم سریال هم شخصیت هستش.آخرین قسمت این سریال یه شعر زیبایی از این شاعر میگه که باعث میشه سراغ شعرهای ناظم حکمت برم.
و راستش خیلی خوشم اومد.
همیشه که نباید رمان خوند،باید شعر هم خوند.❤️
جنایی ،معمایی هست اسم سریال هم شخصیت هستش.آخرین قسمت این سریال یه شعر زیبایی از این شاعر میگه که باعث میشه سراغ شعرهای ناظم حکمت برم.
و راستش خیلی خوشم اومد.
همیشه که نباید رمان خوند،باید شعر هم خوند.❤️
January 15, 2022
عشق من
آنها در رژهاند
سرها به جلو، چشمها گشاده
شهر در لهیب ارغوانی آتش
مزرعهها لگدکوب شده
جاپاها
تا بیانتها
و مردم چون درختان
چون گوشت بر چنگک قصابی
تکه تکه میشوند
اما
آسانتر
سریعتر.
عشق من
در میان جاپاها، سلاخیها
گاه تو را، نان را و آزادی را گم کردهام
اما ایمانم را از کف ندادم
ایمانم به روزهایی که
از میان تاریکیها، ضجهها و گرسنگیها
حلقه بر درمان خواهد کوبید
با دستانی همه از آفتاب. صفحات 35-34 کتاب
***
آنها دشمنان امیدند، عشق من
دشمنان زلالی آب
و درخت پر شکوفه.
دشمنان زندگی در تاب و تب.
آنها برچسب مرگ بر خود دارند
-دندانهایی پوسیده و گوشتی فاسد-
به زودی میمیرند و برای همیشه میروند
آری عشق من
آزادی
نغمه خوان
در جامهی نوروزی
بازوگشاده میآید
آزادی در این کشور... ص45 کتاب
***
درها به رویم بسته
پردهها کشیده
نه دستمالی پر ز آبی
نه مشتی ستاره
در این دیار زیر آوار مرگ خواهیم ماند.
از این شهر
-عزیزم-
بیرون نخواهیم رفت؟ ص113 کتاب
آنها در رژهاند
سرها به جلو، چشمها گشاده
شهر در لهیب ارغوانی آتش
مزرعهها لگدکوب شده
جاپاها
تا بیانتها
و مردم چون درختان
چون گوشت بر چنگک قصابی
تکه تکه میشوند
اما
آسانتر
سریعتر.
عشق من
در میان جاپاها، سلاخیها
گاه تو را، نان را و آزادی را گم کردهام
اما ایمانم را از کف ندادم
ایمانم به روزهایی که
از میان تاریکیها، ضجهها و گرسنگیها
حلقه بر درمان خواهد کوبید
با دستانی همه از آفتاب. صفحات 35-34 کتاب
***
آنها دشمنان امیدند، عشق من
دشمنان زلالی آب
و درخت پر شکوفه.
دشمنان زندگی در تاب و تب.
آنها برچسب مرگ بر خود دارند
-دندانهایی پوسیده و گوشتی فاسد-
به زودی میمیرند و برای همیشه میروند
آری عشق من
آزادی
نغمه خوان
در جامهی نوروزی
بازوگشاده میآید
آزادی در این کشور... ص45 کتاب
***
درها به رویم بسته
پردهها کشیده
نه دستمالی پر ز آبی
نه مشتی ستاره
در این دیار زیر آوار مرگ خواهیم ماند.
از این شهر
-عزیزم-
بیرون نخواهیم رفت؟ ص113 کتاب
October 17, 2017
تو را دوست دارم چون نان و نمک
از معدود شعرهای خارجی که حفظم!
ناظم حکمت واقعا بی نظیره
از معدود شعرهای خارجی که حفظم!
ناظم حکمت واقعا بی نظیره
Read
August 20, 2007زیباترین دریا را
هنوز نپیمودند
زیباترین کودک
هنوز بزرگ نشده
زیباترین روزهایمان را
هنوز ندیدهایم
و زیباترین واژهها را
هنوز برایت نگفتهام...
هنوز نپیمودند
زیباترین کودک
هنوز بزرگ نشده
زیباترین روزهایمان را
هنوز ندیدهایم
و زیباترین واژهها را
هنوز برایت نگفتهام...
August 14, 2009
گفت به پیشم بیا
گفت برایم بخوان
گفت برویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم
گفت برایم بخوان
گفت برویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم
September 18, 2013
تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گر گرفته از تب
که نیمه شبان در التهاب قطرهای آبی
بر شیر آبی بچسبد
تو را دوست دارم
چون لحظهی شوق، شبهه، انتظار و نگرانی
در گشودن بستهی بزرگی
که نمی دانی در آن چیست
تو را دوست دارم
چون سفر نخستین با هواپیما بر فراز اقیانوس
چون غوغای درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ی دیداری در استانبول
تو را دوست دارم چون گفتن "شکر خدا زندهام"
Read
September 8, 2015ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ ...
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ ...
***
درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن، اهمیتی ندارد
در این روزگار
آنچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور
موهایت را در آفتاب خشک کن
عطر دیرپای میوه ها را بر آن بزن
عشق من، عشق من
فصل پاییز است...
ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ ...
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ ...
***
درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن، اهمیتی ندارد
در این روزگار
آنچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور
موهایت را در آفتاب خشک کن
عطر دیرپای میوه ها را بر آن بزن
عشق من، عشق من
فصل پاییز است...
June 26, 2007
دلم برای خودم تنگ شده
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی ...
روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم ...
ناظم حكمت
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی ...
روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم ...
ناظم حكمت
March 9, 2020
ما از چنان روزهایی گذشتهایم
که میتوانستیم هزار ساله شویم
و هنوز کودکانی هستیم
با چشمان گشاده از حیرت
دست در دست هم
پابرهنه
در آفتاب میدویم.
که میتوانستیم هزار ساله شویم
و هنوز کودکانی هستیم
با چشمان گشاده از حیرت
دست در دست هم
پابرهنه
در آفتاب میدویم.
December 13, 2019
به ندرت شعر خوبی دارد. نمیدانم چرا شناس شده؛ شاید بخاطر سابقهی مبارزهی سیاسیش، زندان رفتن یا کمونیست بودنش.
March 10, 2017
از چشمهای آبی ناظم حکمت، استانبول، شعر، آفتاب و حتی چین را لمس کردم...
آزادی و حبس و عشق و انسان، مضامین بزرگِ ناظمِ حکمت
مجموعهایی از او که به انصاف، ازبیشترشان لذت بردم.
﴿تو را دوست دارم چون نان و نمک
چون لبانی گُرگرفته از تب
که درالتهاب قطرهایی آب
بر شیرِآبی بچسبد...﴾
﴿ کتابی میخوانم
تو درآنی
ترانهایی میشنوم
تو درآنی
نان میخورم
دربرابرم تویی
کارمیکنم وچشم درمن میدوزی
ای همیشه حاضرِ من
با همدیگر سخن نمیگوییم
صدای همدیگر را نمیشنویم
ای هشت سال بیوهی من...﴾
آزادی و حبس و عشق و انسان، مضامین بزرگِ ناظمِ حکمت
مجموعهایی از او که به انصاف، ازبیشترشان لذت بردم.
﴿تو را دوست دارم چون نان و نمک
چون لبانی گُرگرفته از تب
که درالتهاب قطرهایی آب
بر شیرِآبی بچسبد...﴾
﴿ کتابی میخوانم
تو درآنی
ترانهایی میشنوم
تو درآنی
نان میخورم
دربرابرم تویی
کارمیکنم وچشم درمن میدوزی
ای همیشه حاضرِ من
با همدیگر سخن نمیگوییم
صدای همدیگر را نمیشنویم
ای هشت سال بیوهی من...﴾
November 23, 2020
می خواهم پيش از تو بميرم
آيا آن که بعد می ميرد
آن را که پيش تر مرده
خواهد يافت؟
می خواهم بسوزانندم
خاکسترم را در ظرفی بريزند
بر تاقچه ی اتاق تو
ظرف را از شيشه ای شفاف کن
تا درونم را ببينی
می بينی فداکاريم را ؟
از خاک شدن دست می کشم
از گل شدن دست می کشم
تا کنار تو باشم
خاکستر می شوم
تا با تو زندگی کنم
آنگاه ، وقتی تو هم مردی
می توانی درون شيشه بيايی
تا آنجا با هم زندگی کنيم
خاکستر تو ، خاکستر من
آيا آن که بعد می ميرد
آن را که پيش تر مرده
خواهد يافت؟
می خواهم بسوزانندم
خاکسترم را در ظرفی بريزند
بر تاقچه ی اتاق تو
ظرف را از شيشه ای شفاف کن
تا درونم را ببينی
می بينی فداکاريم را ؟
از خاک شدن دست می کشم
از گل شدن دست می کشم
تا کنار تو باشم
خاکستر می شوم
تا با تو زندگی کنم
آنگاه ، وقتی تو هم مردی
می توانی درون شيشه بيايی
تا آنجا با هم زندگی کنيم
خاکستر تو ، خاکستر من
June 20, 2013
می گویی :
"اگر دارت بزنند
اگر تو را از دست دهم
میمیرم "
تو نمی میری دلبندم
خاطره ام چون دودی سیاه در دست باد محو خواهد شد
حتما نمی میری ، بانوی گیسو حنائی قلب من
عمر اندوه
در قرن بیستم
یک سال بیش نیست
"اگر دارت بزنند
اگر تو را از دست دهم
میمیرم "
تو نمی میری دلبندم
خاطره ام چون دودی سیاه در دست باد محو خواهد شد
حتما نمی میری ، بانوی گیسو حنائی قلب من
عمر اندوه
در قرن بیستم
یک سال بیش نیست
September 5, 2017
...
زندگی یعنی امید، عشق من.
زیستن
مشغلهای است جدی، درست مانند دوست داشتن تو.
زندگی یعنی امید، عشق من.
زیستن
مشغلهای است جدی، درست مانند دوست داشتن تو.
June 3, 2019
می خواهم پیش از تو بمیرم
آیا آن که بعد می میرد
آن را که پیشتر مرده
خواهد یافت؟
آیا آن که بعد می میرد
آن را که پیشتر مرده
خواهد یافت؟
January 13, 2010
خوشحالم که میتونم شعرهای ناظم حکمت رو به زبون اصلی بخونم. واسه اینکه شعرای اون به ترکی به قدری ساده و سرراست هست که اگه بخواد به زبون دیگه ای ترجمه بشه کمی شاید مضحکبیاد. دوستی گفته بود که ترجمه ی این کتاب بد بوده. من فقط ترجمه ی شعر تو را دوست دارم چون نان و نمک رو چک کردم. حداقل این یه مورد که خوب ترجمه شده بود. شاید منظور ایشون شعرای دیگه ی این مرحوم بوده. در ضمن برای دوستان شاید جالب باشه که بدونن بین جوونا و شعردوستای ایران همون جایگاهی که احمد شاملو داره رو تو ترکیه ناظم حکمت داره... مخصوصا قشر دانشجوش
...
...
September 28, 2020
" دکتر!
نیمی از قلب من اگر اینجاست
نیم دیگر در چین است
با لشگری که پیش میرود
به سوی رود زرد.
همهروزه
دکتر! همهروزه در سپیدهدمان
قلبم در یونان تیرباران میشود
و همهشب
زمانی که زندانیان در خوابند
قلبم در خانهی مخروبهای در استانبول میآساید.
و پس از ده سال
آنچه که میتوانم به مردم هدیه کنم
این سیب سرخ است
و این است دکتر
این است سببِ آنژین صدری من
نه نیکوتین، نه زندان، نه گرفتگی رگها
شب را از پشت میلهها کنار میزنم
زیر سنگینی سینهام
قلبم هنوز، با دورترین ستارهها میتپد. "
نیمی از قلب من اگر اینجاست
نیم دیگر در چین است
با لشگری که پیش میرود
به سوی رود زرد.
همهروزه
دکتر! همهروزه در سپیدهدمان
قلبم در یونان تیرباران میشود
و همهشب
زمانی که زندانیان در خوابند
قلبم در خانهی مخروبهای در استانبول میآساید.
و پس از ده سال
آنچه که میتوانم به مردم هدیه کنم
این سیب سرخ است
و این است دکتر
این است سببِ آنژین صدری من
نه نیکوتین، نه زندان، نه گرفتگی رگها
شب را از پشت میلهها کنار میزنم
زیر سنگینی سینهام
قلبم هنوز، با دورترین ستارهها میتپد. "
July 27, 2026
نه که شعرهاش بد بوده باشن
اما با نخوندنش چیزی از دست نمیدین
اما با نخوندنش چیزی از دست نمیدین
July 23, 2012
من در دنیای ممنوع زندگی میکنم
بوئیدن گونه دلبندم
ممنوع
ناهار با فرزندان سر یک سفره
ممنوع
همکلامی با مادر و برادر
بینگهبان و دیوارهٔ سیمی
ممنوع
بستن نامهای که نوشتهای
یا نامهٔ سربسته تحویل گرفتن
ممنوع
خاموش کردن چراغ، آنگاه که پلکهایت به هم میآیند
ممنوع
بازی تخته نرد
ممنوع
اما چیزهای ممنوعی هم هست
که میتوانی گوشه قلبت پنهان کنی
عشق، اندیشیدن، دریافتن.
ناظم حکمت
برگرفته از کتاب «تو را دوست دارم چون نان و نمک»
آنها دشمنان امیدند، عشق من
دشمنان زلالی آب
و درخت پر شکوفه.
دشمنان زندگی در تب و تاب.
آنها برچسب ِ مرگ بر خود دارند
- دندانهائی پوسیده و گوشتی فاسد-
بزودی میمیرند و برای همیشه میروند
آری عشق من
آزادی
نغمه خوان
در جامهٔ نوروزی
بازو گشاده میآید
آزادی در این کشور
ناظم حکمت
برگرفته از کتاب «تو را دوست دارم چون نان و نمک»
بوئیدن گونه دلبندم
ممنوع
ناهار با فرزندان سر یک سفره
ممنوع
همکلامی با مادر و برادر
بینگهبان و دیوارهٔ سیمی
ممنوع
بستن نامهای که نوشتهای
یا نامهٔ سربسته تحویل گرفتن
ممنوع
خاموش کردن چراغ، آنگاه که پلکهایت به هم میآیند
ممنوع
بازی تخته نرد
ممنوع
اما چیزهای ممنوعی هم هست
که میتوانی گوشه قلبت پنهان کنی
عشق، اندیشیدن، دریافتن.
ناظم حکمت
برگرفته از کتاب «تو را دوست دارم چون نان و نمک»
آنها دشمنان امیدند، عشق من
دشمنان زلالی آب
و درخت پر شکوفه.
دشمنان زندگی در تب و تاب.
آنها برچسب ِ مرگ بر خود دارند
- دندانهائی پوسیده و گوشتی فاسد-
بزودی میمیرند و برای همیشه میروند
آری عشق من
آزادی
نغمه خوان
در جامهٔ نوروزی
بازو گشاده میآید
آزادی در این کشور
ناظم حکمت
برگرفته از کتاب «تو را دوست دارم چون نان و نمک»
September 19, 2015
من در دنياي ممنوع زندگي مي كنم
بوييدن گونه ي دلبندم
ممنوع
.
.
.
اما چيزهاي ممنوعي هم هست
كه مي تواني گوشه ي قلبت پنهان كني
عشق، انديشيدن، دريافتن
بوييدن گونه ي دلبندم
ممنوع
.
.
.
اما چيزهاي ممنوعي هم هست
كه مي تواني گوشه ي قلبت پنهان كني
عشق، انديشيدن، دريافتن
January 22, 2022
فکر نکنم احتیاجی به معرفی ناظم حکمت باشه:)
Read
September 1, 2007ناظم حکمت غوغا ست
و من خوش حال ام که ترکی بلدم و زبان اش را می دانم
و کلن حتا در ترانه های خواننده های ترک هم چیز هایی می بینم که در شعرهای ما ها کم تر پیدا می شود
چیکیور کایک
اینیور کایک
چیکیور کا
اینیور کا
چیکیور
اینیور
چیک
این
چیک
و من خوش حال ام که ترکی بلدم و زبان اش را می دانم
و کلن حتا در ترانه های خواننده های ترک هم چیز هایی می بینم که در شعرهای ما ها کم تر پیدا می شود
چیکیور کایک
اینیور کایک
چیکیور کا
اینیور کا
چیکیور
اینیور
چیک
این
چیک
June 7, 2013
شهر، غروب و تو
□□□
برهنه در آغوشم
شهر، غروب و تو
چهره ی رخشانتان
عطر گیسوانتان
این صدا
- کوب کوب قلب من -
تاب و تب کیست
تو، شهر، غروب
و یا من؟
غروب در کدام نقطه به آخر می رسد
شهر کجا آغاز می شود
تو کجا آغاز می شوی
من در کدام نقطه به آخر می رسم، کجا آغاز می شوم؟
□□□
برهنه در آغوشم
شهر، غروب و تو
چهره ی رخشانتان
عطر گیسوانتان
این صدا
- کوب کوب قلب من -
تاب و تب کیست
تو، شهر، غروب
و یا من؟
غروب در کدام نقطه به آخر می رسد
شهر کجا آغاز می شود
تو کجا آغاز می شوی
من در کدام نقطه به آخر می رسم، کجا آغاز می شوم؟
August 2, 2014
«آنها در رژهاند»
عشق من
درمیان جا پاها، سلّاخیها
گاه تو را، نان و آزادی را گم کردم
اما ایمانم را از کف ندادم
ایمانم به روزهائی که
از میان تاریکیها، ضجهها و گرسنگیها
حلقه بر درِمان خواهد کوبید
با دستانی همه از آفتاب ...
عشق من
درمیان جا پاها، سلّاخیها
گاه تو را، نان و آزادی را گم کردم
اما ایمانم را از کف ندادم
ایمانم به روزهائی که
از میان تاریکیها، ضجهها و گرسنگیها
حلقه بر درِمان خواهد کوبید
با دستانی همه از آفتاب ...
November 13, 2015
چه چیز بهتر از این خود مترجم آقای احمد پوری را از نزدیک امروز دیدم و از روی کتابش شعرهایی خواند و زندگینامه ناظم حکمت را مرور کرد؟ خوشحالم با شاعر و مترجم هر دو در یک روز و یک مکان آشنا شدم. مدتها بود میخواستم ناظم حکمت بخوانم، نمیشد؛ امروز بالاخره میسر شد
November 6, 2014
جدائی زمـان نیست، راه نیسـت
جدائی، پلی در میـان
از مو باریک تر، از خنجر تیزتر
از خنجر تیزتر، از مو باریک تر
جدائی پلی میـان مـا
... حتـی اگر زانو به زانو با تـو نشـسته باشـم
جدائی، پلی در میـان
از مو باریک تر، از خنجر تیزتر
از خنجر تیزتر، از مو باریک تر
جدائی پلی میـان مـا
... حتـی اگر زانو به زانو با تـو نشـسته باشـم
January 27, 2018
ما را به بند کشیده اند
زندانیمان کرده اند
مرا در این درون و
تو را از آن بیرون.
عشق خالصانه ی مردی به زنش ( شاید هم دو وجهی بود و همان کشورش)
زندانیمان کرده اند
مرا در این درون و
تو را از آن بیرون.
عشق خالصانه ی مردی به زنش ( شاید هم دو وجهی بود و همان کشورش)
September 13, 2013
ما هر دو مي دانيم، عشق من
آنها به ما آموختند
چگونه گرسنه باشيم، چگونه از سرما بلرزيم
چگونه تا سر حد مرگ خسته شويم
و چگونه جدا از هم باشيم.
هنوز به كشتن وادارمان نكرده اند
و يا به كشته شدن.
هر دو مي دانيم عشق من
چگونه براي خلقمان بجنگيم
و چگونه دوست بداريم
اندكي بهتر
روز به روز ژرف تر...
در سرتاسر اين كره ي خاكي و در طول تاريخ هركس سرش رو از آخورش در آورده و اينجوري فكر كرده و حرف زده شديدا سركوب شده...ناظم حكمت هم از اين دست افراد بود كه سالهاي زيادي از زندگي اش رو در حال فرار يا در زندان سپري كرد و خوندن شعرهاش مي تونه اين درد مشترك جهاني رو به بهترين نحو منتقل كنه...
آنها به ما آموختند
چگونه گرسنه باشيم، چگونه از سرما بلرزيم
چگونه تا سر حد مرگ خسته شويم
و چگونه جدا از هم باشيم.
هنوز به كشتن وادارمان نكرده اند
و يا به كشته شدن.
هر دو مي دانيم عشق من
چگونه براي خلقمان بجنگيم
و چگونه دوست بداريم
اندكي بهتر
روز به روز ژرف تر...
در سرتاسر اين كره ي خاكي و در طول تاريخ هركس سرش رو از آخورش در آورده و اينجوري فكر كرده و حرف زده شديدا سركوب شده...ناظم حكمت هم از اين دست افراد بود كه سالهاي زيادي از زندگي اش رو در حال فرار يا در زندان سپري كرد و خوندن شعرهاش مي تونه اين درد مشترك جهاني رو به بهترين نحو منتقل كنه...
October 23, 2016
مجموعه شعر عاشقانه كه بيشتر در دوره زنداني بودن و او سروده شده !عاشقانه هاي تلخ
September 2, 2022
گفت به پیشم بیا
گفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم.
گفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم.
Displaying 1 - 30 of 63 reviews






























