Philip Kindred Dick was a prolific American science fiction author whose work has had a lasting impact on literature, cinema, and popular culture. Known for his imaginative narratives and profound philosophical themes, Dick explored the nature of reality, the boundaries of human identity, and the impact of technology and authoritarianism on society. His stories often blurred the line between the real and the artificial, challenging readers to question their perceptions and beliefs. Raised in California, Dick began writing professionally in the early 1950s, publishing short stories in various science fiction magazines. He quickly developed a distinctive voice within the genre, marked by a fusion of science fiction concepts with deep existential and psychological inquiry. Over his career, he authored 44 novels and more than 100 short stories, many of which have become classics in the field. Recurring themes in Dick's work include alternate realities, simulations, corporate and government control, mental illness, and the nature of consciousness. His protagonists are frequently everyday individuals—often paranoid, uncertain, or troubled—caught in surreal and often dangerous circumstances that force them to question their environment and themselves. Works such as Ubik, The Three Stigmata of Palmer Eldritch, and A Scanner Darkly reflect his fascination with perception and altered states of consciousness, often drawing from his own experiences with mental health struggles and drug use. One of Dick’s most influential novels is Do Androids Dream of Electric Sheep?, which served as the basis for Ridley Scott’s iconic film Blade Runner. The novel deals with the distinction between humans and artificial beings and asks profound questions about empathy, identity, and what it means to be alive. Other adaptations of his work include Total Recall, Minority Report, A Scanner Darkly, and The Man in the High Castle, each reflecting key elements of his storytelling—uncertain realities, oppressive systems, and the search for truth. These adaptations have introduced his complex ideas to audiences well beyond the traditional readership of science fiction. In the 1970s, Dick underwent a series of visionary and mystical experiences that had a significant influence on his later writings. He described receiving profound knowledge from an external, possibly divine, source and documented these events extensively in what became known as The Exegesis, a massive and often fragmented journal. These experiences inspired his later novels, most notably the VALIS trilogy, which mixes autobiography, theology, and metaphysics in a narrative that defies conventional structure and genre boundaries. Throughout his life, Dick faced financial instability, health issues, and periods of personal turmoil, yet he remained a dedicated and relentless writer. Despite limited commercial success during his lifetime, his reputation grew steadily, and he came to be regarded as one of the most original voices in speculative fiction. His work has been celebrated for its ability to fuse philosophical depth with gripping storytelling and has influenced not only science fiction writers but also philosophers, filmmakers, and futurists. Dick’s legacy continues to thrive in both literary and cinematic spheres. The themes he explored remain urgently relevant in the modern world, particularly as technology increasingly intersects with human identity and governance. The Philip K. Dick Award, named in his honor, is presented annually to distinguished works of science fiction published in paperback original form in the United States. His writings have also inspired television series, academic studies, and countless homages across media. Through his vivid imagination and unflinching inquiry into the nature of existence, Philip K. Dick redefined what science fiction could achieve. His work continues to challenge and inspire, offering timeless insights into the human condition a
مجموعهٔ سه داستان کوتاه، که سومین داستان، گزارش اقلیت، جذابترینشون بود.
یکی از کارهایی که توی داستانهای علمی تخیلی همیشه برای من جذاب بوده، اینه که نویسنده قوانینی برای جهانش بسازه، ولی بعد از این قوانین فراتر بره و اشکالات و نقایص موجود در این قوانین رو نشون بده. اسمی که دوست دارم به این نوع علمی تخیلی بدم، علمی تخیلی خودآگاه یا مِتا-سایفایـه، هر چند به معنای رایج کلمه فراداستان نیستن.
از کسانی که این کارو کرده، آیزاک آسیموفه، توی مجموعهٔ «من، روبات». آسیموف سه قانون معروف برای روباتهای جهانش طراحی کرده و روباتهای داستانهاش همیشه بر اساس این سه قانون عمل میکنن. اما توی مجموعهٔ «من، روبات» از این قوانین فراتر رفته، و نقایص و تناقضاتشون رو به نمایش گذاشته.
حالا گزارش اقلیت هم از همین شیوه استفاده کرده، و مثل تمام داستانهای مشابه، نتیجه خیلی هیجانانگیز از آب دراومده.
فیلم بعد از خوندن داستان، اقتباس سینمایی استیون اسپیلبرگ رو هم تماشا کردم که جز اسم، تقریباً هیچ ارتباطی با داستان نداره، حتی مفهوم «گزارش اقلیت» که اساس و بنیاد داستانه، هیچ نقشی توی فیلم نداره و در عوض یه مفهوم جدید به اسم «اکو» یا «دژاوو»ئه که مرکز معمّای فیلمه. غیر از این، فیلم اون قدر چاله های منطقی داره که انگار آدم داره یه فن فیکشن ضعیف از یه نوجوون رو تماشا می کنه، یه فن فیکشن ۱۰۲ میلیون دلاری.
خوب من کتاب گزارش اقلیت رو تقریبا دو سه سال پیش خونده بودم ولی تصمیم گرفتم دوباره با نکته برداری و دقیق تر بخونمش ک بیام نقدشو تو اینجا هم برای خودم و هم برای بقیه بزارم. کتاب گزارش اقلیت شامل سه داستان کوتاه از اعجوبه ی قرن فیلیپ کی دیک هست .در کل شما هر داستانی که از فیلیپ کی دیک میخونین به چند تا کلمه ی کلیدی بر میخورین.اولیش ماهیت و هویت اون فرد یا چیز(ربات یا هر موجود دیگه ای)هست ک شخصیت های اصلی داستان ها همیشه به دنبال هویت و ماهیت گمشده یا تغییر کرده خودشون هستن و دومیش حس پارانویایی هست که شخصیت های داستان ها نسبت به دولت و افراد دور و ورشون دارن و باعث شک و تردید کاراکترها نسبت به اعمال و حرف های شخصیت های دیگه در طول داستان میشن. داستان اول به نام شیاد(Imposter)هست که داستان فردی به نام اسپنس اولهام هست که روی پروژه ای (ساخت سلاحی ک بتونه زمین رو در برابر حمله های بیگانه ها حفظ کنه)ولی وقتی ی روز از خواب بیدار میشه ک بره سر کار از طرف بخش امنیت میان و اولهام رو ب جرم جاسوسی برای آدم فضایی ها میگیرن و انگ ربات بودن به اون میزنن و حالا اولهام باید به اونا ثابت کنه ک ربات نیست و خود اولهام واقعی هست.داستان شیاد به معنای واقعی یک داستان پلات توئیسته ک آخرای داستان مغزتون رو رگ به رگ میکنه.شیاد سوال های فلسفی ای مثل:انسان بودن و واقعیت چه معنی ای میدن؟ و نقطه تقاطع بین انسان بودن و ربات بودن کجاست؟ رو برای خواننده به وجود میاره. داستان دوم به نام دستمزد(Paycheck) هست که داستان فردی به نام جنینگز هست ک براساس قراردادی ک با یک شرکت میبنده قرار هست ک دوسال برای شرکت کار کنه ولی به شرطی ک شرکت اون خاطرات دوسالی رو که برای شرکت کار میکنه رو از ذهنش پاک کنه(به دلایل امنیتی) و دیگه چیزی از اون دو سال رو به یاد نمیاره ولی شرکت به جای دستمزدی(پول)ک قرار بوده به اون بده یک پاکت از آیتم هایی(به خواسته ی خود جنینگز بعد از این که قرارداد و امضا میکنه ولی خودش چیزی از امضا کردن قرارداد یادش نمیاد)به جنینگز میده و از اونورم پلیس امنیت به دنبال جنینگز بابت اینکه برای شرکت کار کرده هستن و حالا جنینگز باید علاوه بر فرار از دست پلیس متوجه شه ک آیتم های این پاکت چی هستن و به چه کاریش میاد.چیزی که از این داستان متوجه شدم این بود مترجم این داستان رو دست و پا شکسته ترجمه کرده مثلا جایی تو داستان(نسخه ی زبان اصلی) جنینگز ی عکس از خودش تو پاکت پیدا میکنه که کنار دستگاه زمان وایستاده و اون موقع متوجه میشه ک این دو سال رو داشته رو این دستگاه زمان کار میکرده در صورتی ک تو ترجمه ی کتاب همچین چیزیو نگفته بود و جنینگز خیلی رندوم و یه دفعه بدون هیچ دلیل و منطقی که خودتون هم واستون سوال میشه یادش میاد که داشته رو دستگاه زمان کار میکرده یا ک رابطه ی عاطفی بین چنینگز و کلی رو هم چیزی ازش تو کتاب متوجه نمیشین در حالی ک تو زبان اصلی کتاب جزو رکن اساسی داستان هست رابطه ی این دونفر.آخرای داستان هم یه پلات توئیست قشنگ و جالبی داره. اگه بخوام داستان ها رو از خوبترین به خوب بگم اولیش شیاد دومیش دستمزد سومیش گزارش اقلیت
خوندن کتاب خوب توی ژانر مورد علاقه *_* واقعا خوب بود واقعا چسبید بهم این کتاب.
این کتاب مجموعهی سه تا داستان کوتاه با بستر فضایی بود! وقتی که علم و تکنولوژی پیشرفت کرده و آدما میتونن برن رو سیارات دیگه زندگی کنن و یا آینده رو پیش بینی کنن.
داستان اول به اسم "شیاد" از اون داستاناییه که پاراگراف آخرش غافل گیرت میکنه و تمام! یه جورایی شبیه یه داستان کوتاهی که خونده بودم از استیون کینگ و راجع به یه ربات بود.
داستان دوم به اسم "دستمزد" واقعا جذاب بود. از همون اول با سوالاتی که برات پیش میاره تو رو پای داستان نگه میداره و تا ته داستان دونه دونه به همهی ابهامات جواب میده. در کل تکنیکش این بود که آدمو مواجه کنه با یه سری مجهولات و با کنجکاوی تو رو نگه داره. من اما فقط مسیر داستان رو دوست داشتم. آخرش به اندازهی مسیرِ داستان جالب نبود و انتظار نداشتم انقد ساده تموم شه.
داستان سوم به اسم "گزارش اقلیت" از اون دوتای دیگه بیشتر درگیر کننده بود و فک کنم از اون دوتای دیگه هم بیشتر بود. واقعا قابل حدس نبود برام اتفاقاتی که پشت هم میوفتاد توی داستان و این خیلی شگفت زده میکرد منو. و تهشم خوب و مناسب بود.
دیگه اینکه موقعیتهایی که انتخاب شده بود برای شخصیت اول هر داستان جالب بود، این که تو چه بستری با چه شرایطی وارد چه شرایط دیگه ای بشن! زیاد باز نمیکنم که اسپویل نشه ^_^
+ و راستی من کلا عقیده دارم آدم یه کتاب یا فیلمو که میخواد شروع کنه بهتره هیچ پیش زمینهای ازش نداشته باشه حتی ژانرشم ندونه! اینطوری واقعا خیلی بیشتر کیف میده و آدم بیشتر شگفت زده میشه! واسه همین سعی کردم به طور کلی نظرمو بیان کنم =))
واو. چه باحال بود. واقعا بهترین کلمه براش باحاله. هر سه داستان رو واقعا دوست داشتم. پیچش های زمان، و هویت... دلم میخواد بیشتر ریویو بنویسم اما شامل اسپویل میشه. بعد از کلاسم آپدیت می کنم این ریویو رو. اگه یادم بمونه :D
ادیت: این کتاب شامل سه تا داستان از فیلیپ ک.دیک هست. اولی اسمش شیاد یا Imposter هست. Imposter
داستان آخر، که هم نام اسم کتابه، گزارش اقلیت یا Minority Report نام داره. The Minority Report
در ادامه یه سری توضیحات میدم که محتوای داستان هارو تا حدی لو می دن، اما نه اونقدر که بخوام به خاطر اسپویل شدن هایدشون کنم. اگه مثل من خیلی به اسپویل حساسین بقیه رو نخونین ^_^
به ترتیب می رم جلو. داستان اول، شیاد. شخصا این داستان رو خیلی دوست داشتم. توصیه می کنم این لینک هارو بخونید. ایرادات منطقی و علمی به برخی از این استدلال ها وارده. ولی برای فکر کردن موضوعات جذابی هستن.
و آهان، تا یادم نرفته اینم اضافه کنم. یه مانگا/انیمه ای وجود داره به اسم Ajin. اولین چیزی که با خوندن این داستان به ذهنم رسید، سوالی بود که فکر می کنم برای اولین بار توی آجین باهاش رو به رو شدم. این هم در ادامه کمی در مورد دنیای آجین اسپویل داره، باز اگه مثل من حساسین نخونین :)) خب. توی دنیای آجین، برخی انسان ها - هنوز معلوم نیست چرا - اما در ۲۰ سال اخیر توانایی نامیرا بودن از خودشون نشون دادن. آدم هایی کاملا رندوم، مثلا ممکنه شما یا مادرتون نامیرا باشید اما چیزی ندونین. اسم این آدم ها آجینه. وقتی این افراد میمیرن، بدنشون به حالت قبلی بهبود پیدا میکنه. به عبارتی آسیب پذیرن و درد میکشن، اما وقتی بمیرن، بدنشون ریست میشه و سالم به زندگی برمیگردن. خب، تا اینجا مشکلی نیست. خیلی هم باحال به نظر میاد. مشکل کجاست؟ وقتی بدن یه آجین آسیب ببینه و بعد بمیره، مثلا اگه دستش قطع بشه و بلافاصله تیر توی سرش بخوره، این تکه ی قطع شده ی دست اگه در فاصله ی نزدیکی افتاده باشه - شعاع دقیقی توی داستان مشخص نشده که ملاک دوری و نزدیکی باشه - اون تکه از بدن پرواز کنان )!( به بخش بزرگتر بدن میچسبه. اما اگه اون تکه از دست خیلی دور افتاده باشه، دست جدیدی به جای قبلی تولید میشه. قانون کلی اینه: تکه های کوچیک بدن به تکه های بزرگتر بدن میپیوندن مگر اینکه خیلی دور باشن، و از نو تولید بشن. حالا فرض کنین یه آجین از فرق سر به حالت عمودی، کاملا مساوی، نصف بشه. قبل از اینکه ریست شدن شروع بشه و دوتکه به هم بچسبن، حسابی از هم دورشون کنیم. خب... نتیجه؟ اگه هر نصفه به تنهایی نصفه ی دیگری برای خودش بسازه، دوتا نسخه یکسان از یه نفر خواهیم داشت... حالا کدومشون همون آدم اولیه ست؟ اگه شما این فرد باشین، بعد از این عملیات توی کدوم بدن بیدار میشین؟ حالا یه فرض دیگه. این دومی در واقع فکر میکنم بزرگترین ترس شخصیت اصلی داستان آجینه. فرض کنین شما آجین هستین. سرتونو قطع میکنن و از بدنتون دور میکنن، تو این حالت آیا "شما" در آخرین ثانیه ها - اگر فرض کنیم این کار سریع اتفاق بیافته - شاهد رشد سر جدید ر��ی بدن قبلیتون خواهید بود؟ ممکنه شما بمیرین - شمای واقعی، "شما" و حس هویتتون - و بعد از رشد سر جدید اون بدن صرفا چون کامل بازسازی شده و حامل خاطرات و افکار و... همه ی اطلاعات مغزتون هست، فکر میکنه که همون "شما" ست درحالی که یه موجود جدیده و شمای واقعی مرده؟ آیا هشیاری و کانشسنس شما به همراه سرتون جدا میشه و شما واقعا میمیرین و اون سر جدید روی بدنتون یه انسان جدیده؟ البته این اهمیت نداره که اون سر جدید چی حس میکنه؛ مهم اینه که هشیاری و "شما" ی اصلی میمیره یا نه.
داستان دوم و سوم، به دو شیوه به پیش بینی آینده نگاه کرده ن. یکی با دید تغییر ناپدیر بودن سرنوشت/آینده... و دیگری با دید برعکس. هردو خیلی جالبن. توضیح بیشتری ندارم که بدم... جز اینکه هردو منطقی به نظر میان. مثلا اینو تصور کنین: شما راهی برای رفتن به گذشته پیدا میکنین و سعی میکنین جلوی یه جنگ رو بگیرین، به دربار شاه نفوذ میکنین و وزیر میشین و نهایت تلاشتون برای جلوگیری از جنگ رو انجام میدین. اما به هر صورت جنگ رخ میده و شما یهو به یاد میارین توی کتابای تاریخ دبیرستانتون خونده بودین که فلان شاه وزیر لایقی داشت و تمام تلاشش برای جلوگیری از جنگ رو کرد اما در نهایت شکست خورد. این یعنی حضور شما در تاریخ از قبل مشخص شده بوده... انگار شما فقط نقشی رو بازی کردین که بهتون محول شده بوده.
حالت دوم، شما به گذشته میرین و جلوی جنگ رو میگیرین، یا نمیگیرین. فرقی نداره... مهم اینه که وقتی به اینده - زمانی که بهش تعلق داشتین - برمیگردین، متوجه میشین همه چیز عوض شده... اینجا شما نقش فعال داشتین و انگار مسیر زمانی که توش حضور دارین رو تغییر دادین.
این بازبینی در مورد داستان سوم این کتاب است. برای دیدن بازبینی داستانهای پیشین، اینجا را ببینید
گزارش اقلیت به عنوان یکی از داستانهای مطرح و شاخص ادبیات گمانهزن، توقع زیادی رو در من برانگیخته بود. برای همین انتظار داشتم داستان واقعاً تکونم بده که خب، نشد! این داستان هم، مثل داستان نخست این کتاب، بر غافلگیری مخاطب در انتهای داستان تکیه داشت، در حالی که از اواسط داستان میشد خیلی راحت انتهاش رو حدس زد با این حال، داستان در کل خوب و قوی پرداخته شده بود و حتا با وجود پایانی، غیر از اون چه که نویسنده توقع داشت هم، میشد خیلی راحت خوندش و ازش لذت برد. برای همین به این داستان و به مجموع کتاب، نمره چهار از پنج میدم
گزارش اقلیت یکی از اون داستان کوتاه فیلیپ کی دیک هست که در عین کم حجم بودن کلی صحبت داخلش هست من نمیفهمم چرا این نویسنده این قدر اصرار داره سخت بنویسه ع ت رو سر بلید رانر هم این مشکل رو داشتم که چندین بار باید میخوندم ببینم میخواد به چه چیزی برسه
کتاب شامل سه داستان کوتاه از فیلیپ کی دیک نویسنده بزرگ علمی تخیلی است. ترجمه کتاب در مجموع خوبه. بدون اسپویل کردن درباره هر یک از داستان ها توضیحاتی میدهم تا با آن ها آشنا شوید داستان اول_شیاد این یکی از داستان های معروف نویسنده هست و در مجموعه داستان های کوتاه آخرالزمانی زیادی جمع آوری شده. در این داستان بیشتر جمعیت زمین به دلیل تهاجم بیگانه ها از بین رفته. بازماندگان در حال مقاومت هستند و در این بین گروهی از متخصصین در آزمایشگاه های زمین توانسته ند با اختراع لایه های دفاعی که بر فراز شهر پهن میشود مانع حمله های گاه و بیگاه آن ها شوند. یکی از این متخصصین اسپنس اولهم شخصیت اصلی داستان ماست. اما ماجرا از وقتی شروع میشود که اولهم به عنوان جاسوس بیگانه ها توسط پلیس امنیت بازداشت میشود...
داستان دوم_دستمزد من عاشق این داستان شدم و از خوندنش خیلی لذت بردم. جنینگز یه متخصص الکترونیک است. به مدت دو سال در یه شرکت کار کرده و حالا بعد از پایان قرارداد باید دستمزدش را بگیرد. اما کار در این شرکت ساده نیست. کارمندان باید قبول کنند که پس از اتمام قرار داد حافظه آن ها در این مدت 2 ساله کاملا پاک شود. دستمزد هنگفتی که قرار است بگیرد باعث شده تا این شرط را بپذیرد. زمانی که برای گرفتن دستمزد اقدام میکند متوجه میشود خود او در گذشته خواسته است تا به جای دریافت دستمزدِ کلانش یک کیسه به او بدهند. یک کیسه پر از خرت و پرت. رسید تحویل بسته، ته بلیط و.... دو سال از عمرش را برای این ها تلف کرده ؟ یعنی شرکت سر او کلاه گذاشته ؟ حالا پلیس هم به دنبال این متخصص الکترونیک است و میخواهد بداند او در آن شرکت چه میکرده ؟ اما هیچ چیزی به یاد ندارد....
داستان سوم_گزارش اقلیت و اما گل سر سبد این مجموعه یعنی داستان سوم. گزارش اقلیت درباره جامعه ایی هست که با تشخیص وقوع جرم پیش از وقوعِ آن، مجرمین را دستگیر میکند این کار با جمع آوری داده ها و تحلیل های آماری ممکن شده. جالب است که بدانید در طی یک آزمایشی در انگلستان این کار را عملی کرده اند و توانسته بودند پیش بینی کنند که در چه ساعتی و در چه مکانی احتمال کیف قاپی وجود دارد. پس این ایده علمی تخیلی به واقعیت پیوسته است. از این داستان یک فیلم بسیار معروف به همین نام ساخته شده. داستان پر از تعلیق و چرخش های داستانی سرگیجه آور است. بهترین انتخاب برای پایان این مجموعه زیبا
این مجموعه شامل سه داستان هستش که خیلی غیر قابل پیش بینی جلو میره و با این که طول داستان ها کوتاهه و با چند تا قانون دنیای فانتزی خودشو میسازه. طوری هم میسازه که تقریبا مو لای درزش نمیره راستش اول جادی توی پیجش معرفی کرد این کتاب رو که برام جذاب شد بخونمش از اینجا به بعد شامل اسپویل میشه:
این کتاب سه تا داستان از این نویسنده رو با هم داشت دو تا داستان اول به قشنگی داستان اخر که اسم کتاب هم از اون می یاد نبودن داستان سوم رو اگه علاقه مند به ژانر علمی تخیلی باشین حتما دیدن فیلمش داستان با فیلم تفاوت زیادی داره ولی خط داستان به یه شکله جفتشون واقعا قشنگن هم فیلم هم داستان درباره ی دوتا داستان دیگه باید بگم که تو داستان دوم چیزی که واقعا اذیتم کرد چسبیده بودن فصل ها به هم بود که این حس رو میداد که یه هو یه بخشی از داستان رو نخوندی و چند صفحه رو جا گذاشتی البته چون من به صورت الکترونیک خوندم شاید این بی تاثیر نبوده باشه در مجموعه زیبا بود و خواندنی و ترجمه ی رونی هم داشت... ### من این رو تو یه برنامه رادیویی ازش شنیده بودیم مهمون اون برنامه #جادی بود و الان بیش از ۴۵ روزه که تو زندانه امیدوارم که زودتر ازاد بشه ...
به شخصه به کتاب های علمی تخیلی علاقه ای ندارم ولی این کتاب واقعا ارزش خواندن را داشت... داستان اول و دوم جالب بودند اما به نظر من بهترین داستان این مجموعه داستان دوم بود ... باید اعتراف کنم فیلیپ دیک نبوغ خاصی در نوشتن کتاب های غیر قابل پیش بینی دارد .. هر بار که احساس میکردم اینبار حدسم درست است با چند صفحه جلو رفتن متوجه اشتباهم میشدم... از داستان آخر انتظار بیشتری داشتم احساس میکنم اگر ذره ای داستان سوم قوی تر بود لایق ۴ ستاره میشد... در نهایت باید از انتشارات پریان برای چاپ کتاب های انتخاب پریان تشکر کرد . این یکی از بهترین ایده های است که یک انتشارات میتواند انجامش دهد.