داستان های عالی و زیبایی داشت. نردبان، گروگان، کایت، شلوار پوست خوک آبی و به خاک سپاری دایی کاگین از بهترین داستان های کتاب بودند. شما تصور کنید در حال شنا هستید زیر آسمان آبی در آبهای زمردین دریا ناگهان چشمتون میافته به یک صدف و بعد به مجرد اینکه صدفو باز میکنید در جا خشکتون میزنه چون یک صدف دارید با ده مروارید!!!
ایراد کتاب کیفیت پایین چاپشه و ترجمه هم میتونست بهتر باشه، با پ.ن های کمتر. حالا؛ معرفی داستانها: 📗گروگان: دکستر ژنرال کنارگذاشتهی ارتش نازی آلمانه که با همسرش آلوئیز زندگی میکنه. هیتلر همه بچههاشون رو به روشهای مختلف ازشون گرفته. حالا هم در شرایطی که اونا فقط همدیگه رو دارن، دکستر دوباره به دژ فراخونده شده تا دیوارقربانی باشه درمقابل نیروهای متفقین. دکستر میدونه نمیتونه مخالفت کنه و میره. در گیر و دار جنگ، نامهای از آلوئیز به دکستر میرسه که بازی رو عوض میکنه. میتونم بگم عاشق این داستان شدم. علاوه بر چهره کثیف آلمان نازی و ارزش نداشتن جون سربازها برای هیتلر، فداکاری و معنای خانواده رو توی دوران جنگ به خوبی نشون میده. داستان پایان فوقالعاده موسیخکنی داره:))) 📗نردبان عمودی: فلگِ ده ساله به خاطر شوخی دختری از دوستانش که روش کراش داشته، از برج مخزن یه کارخونه مخروبه میره بالا. ارتفاع برج اندازه یه ساختمون ۵ طبقهست. داستان جوری لحظه لحظهی بالارفتن این پسربچه رو به تصویر میکشه که اگه ترس از ارتفاع دارید، برید یه گوشه امن روی زمین بخونیدش:)) نحوه تعریف کردن داستانش من رو یاد #وسوسه گراتزیا دلددا انداخت. به نظرم داستانیه که لایههای پنهان زیادی درون خودش داره(از کاراکتر بچه ۱۰ساله هم به همین خاطر استفاده شده). نویسندهش زمان جنگ، توی آتشنشانی کار میکرده:) 📗کایت : نویسنده در این داستان از قصه مردی میگه که بابت نپرداختن هزینه زندگی به همسرش به زندان افتاده. اول داستان میگه که نمیدونه چه نکتهای در این ماجرا وجود داره و از خواننده میخواد که نتیجه بگیره. اولش با خودم گفت : "خب دختر، با دقت بخون که ببینی چی میگه داستان" و آخرش که سوال پرسید "چرا؟" فقط با دهن باز زل زدم توی برگه های کتاب:) داستان تم روانشناسی عجیبی داره! 📗عزیزدردانهی "بنیامین کاب" : هاگی ۱۵سال بعد از ترک روستا، به زادگاهش برمیگرده و متوجه میشه کشیش و همسرش فوت شدن. بین کشیش و همسرش رابطهی عجیبی بوده که بعد ۱۵ سال هنوز هم پرابهامه. این داستان هم به نظرم به "وسوسه" گراتزیا دلددا شباهت داشت. داستانیه درباره عشق، مذهب و جامعه. 📗شلوار پوست خوک آبی : من رو یاد داستانهای جادویی موراکامی انداخت. در مورد زوجی بود که به تعطیلات اومدن. دختر موقع رفتن به ساحل با مرد مرموزی آشنا میشه. 📗دوشس و جواهرفروش : دوشس برای فروختن چند مروارید به دیدن جواهرفروشی میرود. جواهرفروش دل در گروی دیانا، دختر دوشس، دارد ولی آیا مرواریدها اصلند؟ 📗بخاکسپاری دایی "کاگین" : دایی کاگین مرده و حالا همه جمع شدن تا وصیتنامه رو بخونن اما وصیتنامه کجاست؟ 📗قدیس و رذل بدزبان : نمیدونم چرا این اسم رو برای داستان انتخاب کردن. داستان درمورد کشیشیه که در زمان جنگ به #محمدیه فرستاده میشه. متوجه میشه کلیسا رو به تاراج بردن و حالا باید تلاش کنه اموال مسروقه رو برگردونه. 📗صدا : داستان درمورد فروریختن ساختمون کلیساست. درحالیکه آتشنشانها تلاش میکنن خرابه رو کندوکاو کنن، مشخص میشه کشیش قبلی زیر آوارهاست. داستان زیبایی در مورد خوبی و بدی، و درست و غلط:) 📗اتاق زیرزمین : پدر و مادر فیلیپِ ۶ساله به مسافرت رفتن و اون با خانم و آقای بینز تنهاست. حالا آقای بینز رازی رو بهش میگه که فیلیپ رو وارد دنیای بزرگسالها میکنه.