جنینِ جنزده! جانِ سبزت را به جنگلِ اجداد به اعصارِ فراموشِ زمین ببَر پلنگِ پلکت را بر قلههای آغازینِ جهان بِگمار
رقصِ یاختههای تنت را بر آوارِ کهکشانهای سوخته شیواساز دوام سرگشته را بِدَر بِدَم مهر گیاه را در مذابِ حیات بیرون بکش مرا از کمرگاهِ کودنِ میمون بیدار کن خوابهایِ ایمنِ بهشت را، اجدادت را از غارهای غارت و خون فرا بخوان
در زیر آسمانِ شبِ عریان پیکرهای بهیمیشان را فراهم آر بگو تا هر کدام با هیمهای از کوههای بهمنی سرازیر شوند پَرپَرِ ققنوسیِ قلبت را به آنان بسپار
بخوان مرا بخوان به خوانِ سبزِ هوش بگذار آوایِ پریشانِ نایم را سیمرغ بسرایند مجنونِ آوارگیهام را همزاد! از آروارههایِ سگان پس بگیر تا به خود آیند یاختهها
با عقلِ سرخِ دلت پرواز کن. بسوز در حریقِ سبزِ جانِ خویش
بکاه! عریان شو! در لحظهی هزارساله برافروز بر خاکِ بینگاه و نیلوفر.
هوش ِ سبز/ شاپور جورکش . به یاد آور که خاکستر چه خواهد نوشت بر لب ِ نیلوفر . جنینِ جِن زده جانِ سبزت را به جنگلِ اجداد به اعصار فراموشِ زمین ببر پلنگِ پلکت را بر قلههای آغازینِ جهان بِگمار . بارآوَر کُن ماقبلِ تاریخِ قَلب را . مادران از دردِ بارهای سفارشی فارغ میشوند . غربتِ جُلجُتائیام فرونمیگرفت بلور رؤیاهای اشکم را بر سَنگ نمیزدم رویاروی خانهی چشمتان نمیمردم من اگر از دریدهگی نگاهِتان نیُفتادهبودم . نگاهِتان با من چه میگوید سردارانِ سورها منصورِ مرا نمیشنوید؟! . رهایم کنید تندیسهای هول پِچپِچهی پنهانِ جراحان رهایم کنید دهانهای ارزان «هَلا عَرفتَ حَقیقَتی و بَیانی» . ناگزیر آواز زَمین و دریا آتشفشان و توفان است . اِسمَع اِفهَم یا فُلانِ بن فُلان . پیشانی اَش از سَنگسارِ همهی قُرون ِ رَفته و نَیامَده از پلکانِ سَنگ بر میآیَد زخم های دلش را شُماره میکند آه! شمارِ پلکانِ سنگ از دِل هوایی که خوش میداشتَم افزونترست . وَ دیگر از خاطرَش نمیگذرد طاقت ِ سوختهٔ نیلوفَر . رقصِ یاختههای تناَت را بر آوار کهکشانهای سوخته شیوا ساز . میگذرند نیمی سنگ و نیمی پلنگ نیمی نان و نیمی نهنگ . هجای کوچک دلتان کو همزادِ رمیدهٔ رؤیاهایِتان را با کدام زبان آواز میدهید به کدام نام لبِ دمسازتان کُجاست؟ برکُدام بام میخواند نای ِ بریدهٔ کوکو بر کُدام بام؟! . میخواهم تنم را بشکافَم بشکافَم نای ِ بریده را پَرپَرِ بالکوبِ دلش نیمی ماه ُ نیمی مِهر بر پلکان ِ سَنگ میدمد . چَرخه چَرخه گلاَفشانِ دامنَش بر هِزارهها . پَروازِ هزار آوائی غَریب بر هِزار بندِ نایَش . شُعله شُعله حریقِ دلش به سیمای سنگ در می گیرد . بخوان مرا بخوان به خوانِ سبزِ هوش بگذار آوایِ پریشانِ نایَم را سیمُرغ بسرایَند .