پژوی مشکیرنگ از مقابلش گذشت و جلوتر توقف کرد، بعد بلافاصله دنده عقب گرفت و جلو شهلا ایستاد. راننده شیشه را پایین داد. بلند گفت: «بیایید بالا میرسونمتون.» شهلا هنوز راننده را ندیده بود. بیاعتنا گفت: «خیلی ممنون. منتظرم تاکسی بیاد. شما بفرمایین.» دور نیست؛ اتفاقی غریب نیست؛ خیالات در همین نزدیکی است؛ روزمرهای است که آرام آرام مسخ میکند؛ میرود، میآید و عادی جلوه میکند.
مرتضی کربلاییلو، نویسنده متولد ۱۳۵۶. در داستانهایش، هنرمندانه و ظریف، موقعیتی به ظاهر عادی را موشکافانه تصویر میکند تا رعبآور و خاص بودن آنچه بارها و بارها از کنارش گذر شده است طی کشفی دلهرهآور عیان شود. کتاب من مجردم، خانم در بیست و دومین دورۀ کتاب سال شایستۀ تشویق شناخته شد.
مرتضا را همه رفقای نزدیک من می شناسند و می دانند چه عالمی دارم با قلمش. خیالات اولین رمان مرتضاست. آن موقع که این را نوشته هنوز آن مرتضای فیلسوف یا به قول منتقدین فلسفی یا به قول خودم فلسفه باف نشده بوده. بنابراین داستان آنقدر گرفت و گیری ندارد. فهمش برای مخاطب سخت نیست. مسیر داستان به گونه ای ست که به خوبی مخاطب را جذب و همراه می کند و این چیزی ست که در رمان ایرانی کم گیر می آید.
از این حیث رمانی که در یک سال اخیر خوانده باشم و خیلی به خیالات نزدیک باشد, فیل در تاریکی قاسم هاشمی نژاد است. همانطور که فیل در تاریکی داستان پرداز است و در بستر یک رمان پلیسی از حیث ماجرا مخاطب را اقناع میکند, خیالات هم اگرچه پلیسی نیست اما همانقدر مخاطب را تشنه شنیدن باقی قضایا در هر صفحه می گذارد.
معتقدم که مرتضا در این کتاب کمی بی حوصله بوده. نه! کم تجربه بوده شاید. و الا با کمی مطول کردن ماجراها و بسط دادن خرده روایت ها - چنان که در جمجمه یا چهره برافروخته انجامش داده - می توانست از این رمان یک اثر پرطرفدار با چاپ های بالا بسازد. و البته که او بدین در نه پی حشمت و جاه آمده است
پیرمرد دستهایش را به هم قفل کرد و گفت: «اینجا مثل شما کم پیدا میشه. ایرانیها بلد نیستند توی زندگیشون دلخوشی داشته باشند. برام جالبه که شما هم فرشفروشید و هم به نقاشی علاقهمندید.»
داستان با محوریت قصّهی شهلا و محسن شروع میشه:
از، محسن، دانشجویی که بدلیل قبول شدن در دانشگاه به تهران میاد و به دنبال خونهای کوچک میگرده و به شهلا برمیخوره که یکی از متصدیان املاک در آن نواحی ست و عشقی که بین آندو شکل میگیره و در کنارش فرامرز که عاشق نقاشی کردنه و حُجرهای در بازار فرشفروشها بهش به ارث رسیده، و در تابلوفرشها به دنبال عشق بدست نیاوردش میگرده و به نقاشیهای «آگوست رِنوار» علاقمنده و از طرفی هم با باجناقش در ساخت آپارتمان شریكه و اصلاً حال و حوصلهی اینکار رو نداره؛
تا، فرامرز که بدنبال هویت اصلی شهلا ست! و پیرمردی که نجات دهندهی اوضاع و احوال نابسامانِ ذهنیِ فرامرزه. شخصیتهای دیگهای هم در داستان هستند که حضورشون کمرنگه و به نسبت تأثیر گذار. پایانی تلخ که به مایِ خواننده کمک میکنه و این نکته رو متذکّر میشه که حواسمون رو بیش از پیش جمع کنیم.
روایت قصّهی کتاب سوّم شخصه و مثل فیلمهای معماییِ قدیمی این کشش رو داره تا خواننده رو با خودش همراه کنه.
خوشخوان بودن روایت در کنار یادآوریِ بعضی محلّهها و مشاغل گمشده و یا فراموش شده و قدیمی در داستان، این نکته رو به ما یادآوری میکنه که زندگی در دنیای امروزی و پیشرفتهی فعلی، خیلی از ما رو از خاطرات و آرزوهای گذشتهمون دور کرده و آنها رو به فراموشی سپردهایم! ؛ مثل این جمله: «ایرانیها بلد نیستند توی زندگیشون دلخوشی داشته باشند.»
🚨 #یک_سوال_نو : آیا شما مروری به خاطرات روزمره در دهههای قدیم زندگیتون داشتهاید؟ و آیا دوست دارید دغدغههای گذشته رو با دغدغههای فعلیِ زندگیتون عوض کنید؟