شرح احوال زندانیان زن عمدتاً از گروه های چپ که به جرم فعالیت های سیاسی و مبارزاتی به زندان افتاده اند وضعیت بازجویی از آنها شکنجه ها، تجاوزها و فشارهایی که به اونها در این زندان ها وارد شده از زبان تعداد نسبتاً زیاد بعضی با اسم واقعی بعضی با اسم مستعار یا بدون اسم با روایت های متنوع و بسیار دردآور که توسط ویدا حاجبی که خود و خانواده اش از مبارزان چپ بوده اند جمع آوری و در دو جلد منتشر شده فکر نمی کنم غیر از این کتاب مگر به صورت پراکنده چنین روایاتی را بشه جایی پیدا کرد
بخشی از کنجکاویهام را دربارهٔ زندان سیاسی زنان برطرف کرد. دشواریهای زندگی در فضای کوچک ایدئولوژیزده. دردناکترین چیزهای این کتاب تصاویری بود که از کودکان زندان میداد.
ويدا حاجبي تبريزي كه پيش از انقلاب چند سالي را در زندان به سر برده بود و اكنون در خارج اقامت دارد دست به تدوين كتابي خواندني زده است. او از كساني كه طي دوراني دراز همبندش بودهاند، در سراسر جهان خواسته است كه خاطرات تلخ و شيرين خود را از ايام محبس براي او بفرستند. وقتي ميگوييم شيرين، دليل ويژهاي دارد و آن اين كه گردآورنده اجتناب كرده است. از اين كه يك كتاب سراسر مرثيهخواني و سوگنامه باشد. خصيصهاي كه در بيشتر انتشاراتيها، اين موضوع در نگاه اول به چشم ميخورد. ويدا حاجبي تبريزي در اين كار تا حدود زيادي موفق بوده است. مثلاً روزي را به ياد ميآورد كه زنان زنداني با سرگرم كردن نگهبانان خود توانستهاند نمايشنامهي هملت را به طور كمدي در زندان اجرا كنند. هنگامي كه روح پدر هملت در گوش پسرش با لهجهي گيلكي ميگويد: «هاملت جان، هاملت جان!... تي عمو مرا بكوشته. زَهر چكوده مي گوش درون» خود روح از شدت خنده از بالاي تخت به پايين ميافتد؛ پس ميبينيم همهي كتاب غمآور نيست. با تمام اين احوال مقالات رسيده تقريباً با نامهاي مستعار آمده است و در زير سرلوحههايي مانند زندان قصر، مراحل دستگيري و بازجويي، كميتهي مشترك، سرگرميها و رابطه با همبندها به شيوهاي جذاب تنظيم شده است. ظاهراً اين كتاب جلدهاي بعدي خواهد داشت.
حکایت زندان و زندانبان است که گویا با عوض شدن رژیمهای سیاسی عوض نمیشود. انسان باید عوض شود تا زندان برچیده شودژ. بخشهای از این کتاب در مقاله پری بلنده در ویکیپدیا فارسی آمده است. «زنهای عادی... یک بار که با خانم دکترِ زندان بگومگو داشتند و معترض بودند که به اندازهی کافی داروی مُسکن نمیدهد و به آنها نمیرسد، در میان فحشهای رکیک یکباره پری بلنده فریاد زد «خوبه ما هم مثل سیاسیا عکسِ شاه رو لوله کنیم و بچپونیم تو... تا به ما هم مثل اونا برسین؟» پری بلنده زیبا و با دل و جرات و آدم قابلِ اعتمادی بود. شنیدم در جمهوری اسلامی او و چند زنِ دیگر را به جرم روسپیگری در ملاء عام اعدام کردهاند.» جعفری، عاطفه. «تودهی و توشهری». دادِ بیداد: نخستین زندانِ زنانِ سیاسی ۱۳۵۰-۱۳۵۷ (جلد اول). به کوشش ویدا حاجبی تبریزی. چاپ سوم، تهران: نشر بازتابنگار، ۱۳۸۴، ISBN 964-8223-03-3، ۷۹.
پزشک برگشت و گفت: «جناب سروان از جلو کاملاً قابل تشخبص نیست، مشکوکه. اما از عقب بارها به او تجاوز شده.» اول حرفش را نفهمیدم. فقط وقتی افسر گفت:«می بینین! بی شرمها خجالت نمیکشن!» تازه دوزاریم افتاد. توی ماشین هم مرتب به من ناسزا میگفت که:«هزار کثافتکاری میکنین و حالا میخواین نگهبانهای ما رو بدنام کنین؟» یک راست بردنم به اتاق تیمسار و قضیه را وقیحانه با آب و تاب برایش تعریف کردند.
از آن همه اهانت به خود میلرزیدم ، اما خاموش مانده بودم و قدرت اعتراض نداشتم. تیمسار هم با یک مشت فحش حرفشان را تاکید کرد و فرستادنم به سلول. تنها که شدم بی اختیار افتادم به هق هق گریه.
* تاجایی که به یاد دارم مرا بیش از یک شب در بهداری کمیته نگه نداشتند. روز بعد به سلول انفرادی انداختند. بیش از یک ماه قادر نبودم روی پاهایم راه بروم، مجبور بودم دستهایم را توی دمپایی بکنم و روی زمین بخزم. انگشتهایم زیر فشار پرس «آپولو» بی حس شده و از کارافتاده بود. چشمهایم را خون گرفته بود و درست نمیدیدم. زخمهای دست و پایم بعد از چند روز بر اثر آب آلوده و کثیف کف دستشویی و مستراح، چرکین شده و بوگرفته بودند. با اینحال اینکه استفاده از سیانور را هنگام دستگیری قبول نکرده، بعد از شکنجه هم زنده مانده بودم، راضی بودم.
پزشک برگشت و گفت: «جناب سروان از جلو کاملاً قابل تشخبص نیست، مشکوکه. اما از عقب بارها به او تجاوز شده.» اول حرفش را نفهمیدم. فقط وقتی افسر گفت:«می بینین! بی شرمها خجالت نمیکشن!» تازه دوزاریم افتاد. توی ماشین هم مرتب به من ناسزا میگفت که:«هزار کثافتکاری میکنین و حالا میخواین نگهبانهای ما رو بدنام کنین؟» یک راست بردنم به اتاق تیمسار و قضیه را وقیحانه با آب و تاب برایش تعریف کردند.
از آن همه اهانت به خود میلرزیدم ، اما خاموش مانده بودم و قدرت اعتراض نداشتم. تیمسار هم با یک مشت فحش حرفشان را تاکید کرد و فرستادنم به سلول. تنها که شدم بی اختیار افتادم به هق هق گریه.
* تاجایی که به یاد دارم مرا بیش از یک شب در بهداری کمیته نگه نداشتند. روز بعد به سلول انفرادی انداختند. بیش از یک ماه قادر نبودم روی پاهایم راه بروم، مجبور بودم دستهایم را توی دمپایی بکنم و روی زمین بخزم. انگشتهایم زیر فشار پرس «آپولو» بی حس شده و از کارافتاده بود. چشمهایم را خون گرفته بود و درست نمیدیدم. زخمهای دست و پایم بعد از چند روز بر اثر آب آلوده و کثیف کف دستشویی و مستراح، چرکین شده و بوگرفته بودند. با اینحال اینکه استفاده از سیانور را هنگام دستگیری قبول نکرده، بعد از شکنجه هم زنده مانده بودم، راضی بودم.
کتاب هم از نظر تاریخی و مستندسازی اهمیت دارد، هم شیوه روایت جالب است. چون حاصل مصاحبه نویسنده با چند زن همبند خودش است، مثل این است که یک داستان را با راویهای گوناگون بخوانی.
اولین کتابی بود که درباره زندانهای پیش از انقلاب خواندم. نحوه روایت کتاب براساس توالی زمانی و نه روایت افراد کمی به خاطر سپردن شخصیتهای مختلف را سخت کرده بود. برجستهترین نکتهای که از کتاب در ذهن من ماند فقدان آگاهی و فوران احساسات در گروههای مختلف درگیر مبارزه با نظام پادشاهی است. دگماندیشی و سختگیرهای بیحاصل که خود راویان نیز اکنون به آن معترفند از دیگر نکاتی است که خیلی در روایتهای پراکندهای که در گذشته خوانده بودم و بیشتر بر جنبه قهرمانی و شجاعت این افراد نظر داشت، وجود نداشت. چون روایتها توسط افراد مختلف تعریف شدهاند بخش تکراری زیاد دارد و شاید با ویرایش بهتر نیازی نبود اینقدر طولانی شود ( کتاب دو جلدی است). در مجموع برای آگاهی نسبت به وضعیت فکری و زندگی مبارزان زن در دوره پهلوی کتاب جالبی است.