Jump to ratings and reviews
Rate this book

این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد

Rate this book

244 pages, Paperback

2 people are currently reading
65 people want to read

About the author

قاسم کشکولی

6 books7 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
11 (18%)
4 stars
20 (33%)
3 stars
14 (23%)
2 stars
8 (13%)
1 star
7 (11%)
Displaying 1 - 15 of 15 reviews
Profile Image for Arash.
255 reviews114 followers
October 31, 2018
_
من باب توصیف کتاب هرچه که بخواهم بگویم قبلا گفته شده چون نقدهای بسیاری از زوایا و ابعاد مختلف بر کتاب وجود دارد و آن یکی را که به دیدگاه من شباهت بسیار دارد این جا قرار می دهم چون هرچه که بنویسم بی شباهت به چیزهایی که گفته شده نیست.مببع:دیارمیرزا
_
کاوه مقامری قفقازی، راوی داستان، معمار شاعر مسلکی است که مادرش او را در مدت مرخصی از زندان پهلوی، در سال ۱۳۵۳، باردار شده و آن زمان که او سه ساله بوده اعدام شده است. داستان با سقوط رکسانـا، همسر کاوه، آغـاز می شود. از همان ابتدا نویسنده جسد رکسانا را روی دستمان می گذارد با تمامی هذیان ها و توهمات کاوه که معتاد بنگ و افیـون است و از آنجـا که شـاعر است به خوبـی به حس و حالش طول و تفسیر می دهد. از ابتدای داستـان می فهمیم که با سقوط سر و کار داریم پس انتظار صحت و سلامت و حس خوب  ومثبت اشتباه محض است. سقوط بارها به رخ کشیده می شود؛ با تعریف چند باره سقوط رکسانا از پنجره آپارتمان، پایین رفتن آسانسور، شعر پدر کاوه که سقوط نام دارد و گویا پیش گویی سرنوشت اوست. (رکسانا همه ی زندگی ام بود که نتوانستم نجاتش بدهم صفحه ۲۶)
.
رکسانا مرده است و کاوه با تداعی خاطرات کودکی، پدر، مادر، خواهرش، و آشنایی با زنان متفاوت تا پایان داستان در تلاش مداومی است برای دفن جسد همسرش. در صفحه ۱۲ کتاب می خوانیم: “تاوان چه چیزی را پس می دهم؟ من که کاری نکرده بودم.” فلسفهی پوچی که برگرفته از افسانه ی سیزیف است پاسخ این پرسش می تواند باشد. کاوه در یک دور باطل اسیر گشته و تـاوان همه ی کاستـی هایش را با چندین و چند بـار به خاک سپردن رکسانـا که سرانجامـی ندارد می دهد. همچون سیزیف که سنگ را به بالای کوه می برد و سنگ قل می خورد و او تکرار می کرد و تکرار
.
در جای جای داستان، راوی در پاسخ پرسش هایی که از خود می پرسد می گوید: نمی دانم. و این خود گواه عدم یقینی است که تا پایان داستان با خواننده همراه است. اما به دلیل اینکه از جایی به بعد دست راوی رو شده و خواننده در عین سردرگمی و ندانستن کامل و دقیق حقیقت، گویا همه چیز را می داند، از این دور باطل، از راوی داستان هم خسته تر می شود. خوب تر بود نویسنده چشم های مخاطب را برای لحظه ای هم باز نمی کرد تا گمان کند اسب عصاری راه به جایی می برد.
.
قصه مولفه های پست مدرن را به تمامی داراست و کشکولی بین روایت حادثه ای مکرر و شرح شخصیت های متفاوت داستان، اولی را برمی گزیند و به راستی که با نثر روان و واگویه های دلنشین که این همه لذت متن است خواننده را با این همه تلخی و عذاب تا پایان داستان همراهی میکند

کاوه با یادآوری خاطراتش به خواننده معلوم می کند که از مرگ زودهنگام مادرش و خلایی که در کودکی با آن دست و پنجه نرم کرده رهایی نیافته است. تنهایی و ترسی که روزهای کودکی او را پر کرده تمام نمی شود و با او بالغ گشته است. او مادرش را در زنان دیگر می جوید از لاله –خواهرش- و خاله رفی گرفته تا همه ی زنان دیگر. پنهان کردن پیراهن خاله رفی که تا در خلوت بویش کند، شرح وابستگی اش به لاله خصوصا در دوران کودکی، توهم دیدن مادرش به جای راحله در حمام و تطبیق چند باره عکس مادرش با چهره راحله.

کاوه اسیر زنان است. مردی می شود عیاش و زن باره که از جایی در می یابد راحله و رکسانا را به یک اندازه دوست دارد. در جایی از داستان به صادق هدایت و تعریفی که او از زنان در داستان هایش – به ویژه بوف کور- دارد اشاره می شود؛ زن لکاته و زن اثیری.

راحله می تواند نماد زن اثیری باشد که تنهایی خودخواسته ای را برگزیده اما نمی تواند تاب بیاورد و مـادر شدن را برمی گزیند و هم اوست که کاوه را پدر می کند و رکسانا لابد زن لکاته است که همسر کاوه می شود و حاضر نیست از او بچه دار شود. اما در واقع زنان این قصه، به تمامی زمینی اند و زنان ادبیات جهان را به سخره گرفته اند. چرا که معتقدند نویسندگان و شاعران چیزی از حقیقت زن نمی دانند.( فصل پنجم داستان به خوبی شخصیت راحله را می نمایاند.)

اما در فصل شش و هفت از تعلیق کاسته شده و به لذت متن افزوده می شود. به خصوص در فصل هفت که به تمامی در خیال و اوهام می گذرد. زنان به نوبت از بدره بیرون می آیند و می خواهند کاوه را به خاک بسپارند. نقش زن چنان در داستان پر رنگ می شود که تصویر آنگ سان سوچی –فعال سیاسیبرمه ای و مدافع حقوق بشر- جایگزین عکس چگوارا می شود.

در صفحه ۴۲ کتاب می خوانیم:

«من بر خلاف ادعای او که می گفت من از پدربزرگم عیاشی را به ارث برده ام، اعتراف را به ارث برده بودم که از آن طرف خزر آمده بود. مسلماً هم وطنان جدیدم در این طرف خزر نمی توانستند درکش کنند.»

راوی با واکاوی هایی از سر خیال، دارد اعتراف می کند به آنچه بوده و آنچه می توانسته باشد. فردوسی ایران و گوگول روس نشده چرا که ارثیه ی او از اجداد ارامنه اش یک مبل لکنته ی عهد نیکلای است و حالا فقط می تواند از رنجی که می کشد بی آنکه بداند از زندگی چه می خواهد غرولند کند. اما زن تکلیفش یک سر، با خودش و دنیایش مشخص است. هر چند بیشتر وقت ها نمی تواند به آرمانش دست یابد: اعدام می شود. تنهایی و مادر بودن را برمی گزیند، سقوط می کند.
Profile Image for Dena.
28 reviews8 followers
September 7, 2017
این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد، نوشته قاسم کشکولی۰
همون چند سطر اول داستان با اتفاق هولناکی شروع می‌شود. من تا حالا خوشبختانه در برزخ نبوده‌ام ولی اگه برزخی در کار باشد، احتمالاً از جنسی است که نویسنده تا آخر کتاب شما رو در آن نگه می‌دارد۰
Profile Image for Latif Joneydi.
87 reviews3 followers
June 7, 2025
صرفا تمامش کردم، خواندم که به پایان برسد.
"لذت" به معنایِ درگیر شدن با متن از نیمه کتاب برایم از دست شده بود. چرا؟ تلاش می‌کنم بنویسم. اگر می‌خواهید کتاب را بخوانید این نوشته را ادامه ندهید.
.
.
.
.
"زمان را گم کرده ام"۲۳۲ راویِ اول شخصی که می‌دانیم زمان را گم کرده اما با توجه به پریشان گویی هایِ پی در پی او حتی درباره جنسیتش هم نمی‌توانیم بی گمان باشیم. راوی در ساعتِ دوازده و چهل و هشت دقیقه گیر کرده و در تکراری ازلی/ابدی افتادنِ "رکسانا" ای را بازسازی میکند، هر بار با تغییر و زینت و ساز و برگِ تازه ای. راوی خود را کاوه مقامری می نمایاند که می‌خواهد زنش رکسانا را که از پنجره افتاده به صندوق عقب ماشین/به داخلِ ساختمان/به همان مکانِ افتادن/به قبری در خانه تازه ببرد و هر بار در اسارتِ چرخه ناتوانی می افتد. راوی می‌خواهد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد و نمی‌تواند. روشی که روایت را قابل صورت-بندیِ زبانی میکند واگویه هایِ بی اَمان راوی است که با درازگویی، فرایندِ فرساینده واکنش با "رکسانا" را با تاریخِ آشفته ذهنیِ راوی گزارش میکند. ضعفِ رُمان برایِ من از اینجا ریشه گرفت که روایت هم در تِم و تصویری که قصدِ فُرم سازی برایِ آن داشت گیر کرد. یعنی زبانِ پُرگو دچار کلیشه هایِ تیپیک شد. داستان ارجاعاتِ درون متنیِ دارایِ پیگیری دارد امّا شیوه‌ گسترشِ بی حد و مرزِ روایت این ارجاعات را از ردیابی و درکِ تمامیت فرو می افکند. تکّه هایِ رمان از تفسیر-پذیریِ زیاد بی معنا می‌شوند. روایت در بخش هایی کیفیتِ زبانی/روایی خود را هم از دست میدهد، مثلا در صفحه ۱۲۰:
"و به یاد می آورم که چگونه در حین گفتن این جمله، چشمان درشتش را خمار کرد تا بیچاره ام کند. تا من باز حرافی کنم و بگویم:
تو بده من می‌دانم چطور درست بکنم!
گفت چی را؟
گفتم خب معلوم است. زمین را.
گفت تو دیوانه ای
و زد زیر خنده و غش غش خندید."
این شیوه از پرداختِ مبتذل و ایجادِ وضعیتِ زبانی با شوخیِ کلامیِ بی مایه، "تمامیّت" اثر را خراب می‌کند. و در جاهایِ دیگری نیز این شیوه پرداخت دیده می‌شود مثلا در صفحه ۱۸۴:
"همان وقتی که تو هی شیطنت کردی و هی ادا ریختی و بعد آخرالامر قهوه ی داغ را به عمد یا به سهو ریختی روی خشتک شلوارم و [...] بعد بنا کردی با دستمال کاغذی خشتک شلوارم را مثلا پاک کردن. بعد من از شرم هی به راحله نگاه کردم و هی گفتم: نمی‌خواهد رکسانا خانوم! [...] بعد هی دستت را در جاهایی چرخاندی و من هی خودم را جمع کردم و تو هی دستت را چرخاندی و من هی خودم را جمع کردمو بعد تو هی مالیدی و هی مالیدی و شورش را در آوردی رکسانا!"
درواقع روایت در اینجا چنان که گفتم اسیرِ شیوه روایتِ زیاده-گویِ خود می‌شود و شورش را در می آورد در شرح دادنِ بدونِ ایجادِ فُرم. شاید در دفاع گفته شود که چنین روایت مبتذلی از ذهنی بنگی صادر می‌شود و این شیوه نظم بخشیِ روایی برایِ چنین ذهنی در روایت قابل فهم است. مسأله اول اینکه بوکوفسکی در روایت هایِ خودش صحنه هایِ پوچ و مسخره تری از این هم می آفریند، امّا هنر بوکوفسکی در شیوه روایتِ رئالیستی و فُرمِ لُخت و بی پیرایه اوست که خواننده را به ادامه خواندن قانع می‌کند ولی در اینجا فُرمِ رمان، اسیرِ اضافه-گویی ای است که می‌توانست در تعداد کلماتِ بسیار کمتری سر و ته اش به هم بیاید. کوتاه کنم و به گرفتاری این رمان دچار نشوم. رُمان چفت و بست داری بود امّا چنان در تکنیک گیر کرد که قابليتِ لذت بردنِ خواننده را از این راه به گروگان گرفت، البته گروگانی که مُرده.
Profile Image for Farid Ashrafi.
23 reviews8 followers
April 10, 2020
رمان خوش خوانی بود. دلیل عمده ای که به نظرم رمان خوش خوانی بود، تسلط نویسنده در نثر فارسی و روایت بود که باعث انسجام بخشی به ساختار رمان بود. نکته ی مهم دیگه ای که در مورد این رمان به چشم می زد، شخصیت پردازی ماهرانه دو شخصیت رکسانا و البته راحله بود که عمق بیشتری به طرح داستانی رمان و پیشروی اش می بخشید، و این نکته تمایز این رمان؛ با رمانهایی که شبیه این چارچوب و طرح نوشته شدند، و بیشتر این چارچوبی کسالت بار دارند و خواندن رمان رو برای خواننده طاق�� فرسا می کنن.
Profile Image for Forough.
95 reviews2 followers
October 12, 2018
رمان را کاوه روایت می کند، هذیان گوی هایی ناشی از بنگ و شک سقوط رکسانا از پنجره.... راستش موضوع داستان خوب و کامل است اما ...
بنظرم اگر اصراری در تکرار توصیفات نبود بهتر بود، حتی عیبی که بر کتاب هست همین تکرار هایی ست که زیبایی توصیف اولیه را ضایع می کند و متن را به کسالت می برد.
راستس توصیفی هست در ص 175 که در ص176 هم تکرار می شود اما گردن می شود دست...من نفهمیدم تکرار بود یا توصیفی دیگر یا یادآوری ذهنی !!پریشان ازیک خاطره ای
از متن کتاب:
انتظار،زمان را بی مصرف می کند و وقتی زمانی طولانی،مثلا چند ماه را در بر بگیرد آن وقت این عمر است که ضایع می شود.مرگ در زمان حال اتفاق می افتد.جایی که زندگی هست. اما آدم منتظر در آینده ایستاده.جایی که زندگی نیست. آدم منتظر با هر کسی می تواند زندگی کند چون زندگی نمی کند."

من را بیاد مادر کاوه در جسدهای شیشه ی انداخت.
Profile Image for Neg nazari.
95 reviews75 followers
March 8, 2019
🤯🤯🤯
واااااااااای عجب کتابی بود! فقط میتونم بگم وااااای چه نویسنده ای! چکار کردی با ما؟ ...این کتاب خودش به نظرم جدا از اینکه کتاب خوبی هست ، یه مرجع خیلی خوب میتونه باشه یا حتی یه کلاس درس برای نویسندگی، چون عناصر داستان و تکنیک های نویسندگی توش فوق العاده است! جدا از اینکه خود داستان و ساختارش مخاطب عادی و عامی رو میبره جلو، برای یه مخاطب حرفه ای که چفت و بست ها و شالوده داستانی رو بهشون مسلطه واقعا مثل یک کارگاه آموزشی... من فقط میتونم بگم هنوز تحت تاثیر افیون قوی این کتابم، تعلیق های مکررش، جریان سیال ذهنی که با توهم همراه میشه، ریشه های روانشناسی که برای راوی از کودکی اتفاق افتاده و هنوز ردش تو انتخاب ها و شخصیت اش هست، واااای از استعاره ها و تمثیل ها! اون تاپ قرمز، اون پنجره لعنتی که بسته نمیشه، اون آشغالا اون مبل... روانم رو‌به بازی گرفتن همه شون، وای اون بدره ها... انقدر این کتاب خفن که من اصلا در حد و اندازه ای نیستم معرفیش کنم، مطمئنم هنوز خیلی از استعاره هاش برای خودمم آشکار نشدن چون یه جاهایی انقدر مرز ها باریک میشد که تشخصیش واقعا کار یه منتقد حرفه ای و متخصص...حیف از این کتاب که دیگه چاپ نشد و به جاش چه کتابهایی دارن چاپ میشن🤦🏻‍♀️😐 میخوام تشکر کنم بازهم از آیلا که انقدر شم خوبی داره تو انتخاب رمان ایرانی و پیشنهاد هاش بی نظیرن 🙏🏻👌🏻، همینطور از عاطفه عزیزم که بدون لطف اون این کتاب-شاهکار به دستم نمی رسید🙏🏻😘🌸 در نهایت میخوام بگم اگه هرجا این کتاب گیرتون اومد براتون دیگه مهم نباشه خواننده حرفه این یا عادی ، بخونینش فقط بخونین!🤷🏻‍♀️🙆🏻‍♀️ شگفت زده ام و هیجانزده و واقعا انگار بهم مرفین زدن با این کتاب! قاسم کشکولی دم خودت و قلمت و اون ذهنت همه با هم گرررررم و این رو هم باید بگم که قاسم تو واقعا مسلمون نیستی! وااای کبابم کردی😂😂😂
.
.
.
.
.
#این_سگ_می_خواهد_رکسانا_را_بخورد #قاسم_کشکولی #انتشارات_بوتیمار #معرفی_کتاب #پیشنهاد_کتاب #به_شدت_پیشنهاد_میشود #مطالعه #کتاب_باز #کتاب_خوب #شاهکار #عناصر_داستان #تکنیک_نویسندگی #رمان_ایرانی #نویسنده_حرفه_ای #لذت_بردم#کیف_کردم #بخون #واااااای
Profile Image for Farnaz.
360 reviews124 followers
June 15, 2017
احتمالا سقوط بهترین کاری بود که می‌توانستم بکنم و نکردم
____________________________________________
رکسانا! ماهِ شکسته و ستاره‌ی سمج چشمک‌زن به یکدیگر نخواهند رسید الا به مرگ
____________________________________________
عاشق زندگی بود، همانطور که من عاشقش بودم
____________________________________________
می‌گفت جایی خوانده عشق یک جور خرابی‌ست
____________________________________________
آقا مهران! به گمانم رویا یادت رفت!
گفت بلی از یاد برفت کاوه خان. ئی قِسم رویا در مملکت ما واقعی نی
گفتم چی واقعی نیست؟
گفت رویایم
گفتم رویا که نباید واقعی باشد
گفت اگر افغان بودی می‌دانستی چی گپ می زنم
‌گنفتم چی گپ میزنی؟
گفت ملاعمر بهشت دارد
گفتم طالبان که دیگر نیست
گفت اما بهشت هست
____________________________________________
خلاصی ممکن نیست. اشیاء ساخت دست ما، رام ما نیستند
____________________________________________
خدای من! چرا اینقدر احمقیم؟! چرا اختیارمان را به شیء ساخت دست خودمان می‌دهیم؟ اختیار را با رفاه تاق می‌زنیم
____________________________________________
گاهی حوادث همدیگر را پیدا می‌کنند، هم‌زمان می‌شوند و چنان می‌رینند به زندگی آدم که هرچه می‌کنیم نمی‌توانیم سر و سامانش دهیم
____________________________________________
Profile Image for Ebrahim Saeedi  Nejhad.
20 reviews
March 27, 2023
.
"شعر حجم" اگر داستان بود -یا به شکل داستان در می‌آمد- می‌شد همین رمان "قاسم کشکولی": این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد.

رمان درخشان و شگفت‌انگیز -بر سلیقه‌ی شخصی- "این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد" را اگر بشود -بخواهیم- که تعریف کنیم باید این‌جور بگوییم: "جنایت و مکافات" داستایوفسکی در حال و هوای "بوف‌کور" هدایت. و با تمام این‌ها این بیشتر از یک تعریف ناقص برای این کتاب بی‌نظیر -لااقل در ادبیات معاصر فارسی- نیست. روایت کشکولی آن‌قدر بی‌نقص، درجه‌یک، تجربی و نوآورانه است که نمی‌شود درباره‌اش چیزی گفت. "این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد" از آن دست کتاب‌هاست که آدم بعد از خواندن‌اش لال می‌شود!

روایت داستان درباره‌ی یک دقیقه از زندگی کاوه شخصیت اصلی رمان است (اگر بشود گفت) تمام روایت در سر و ذهن پروسواس او در کار است و تنها قطعیت داستان، عدم‌قطعیت است. کشکولی با روایتی تودرتو و تجربی در چیزی حدود دویست و چهل صفحه همین یک دقیقه را به اندازه‌ی یک هزار و یک شب تمام نشدنی یک‌نفس از زبان شخصیت اصلی‌اش -کاوه- روایت می‌کند. کاوه که یکی و هزاران یک دیگر هم است.

"این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد" با یک معماری درست و حساب شده یکی از سخت‌جان‌ترین‌های ادبیات فارسی معاصر است که سخت می‌شود مثل و مانندش را یافت. کتابی که به جرات می‌توان گفت در فرم و ساختار و شمایل‌اش در قد و اندازه‌ و کنار آثاری مانند شب‌هول، آداب بی‌قراری و شازده احتجاب می‌ایستد.

در صفحه‌ی صد و شصت و سه کتاب راوی -کاوه- می‌گوید: "من خواستم جور دیگری، نمی‌دانم چه جوری، تنها می‌دانستم از شعر و زن خوشم می‌آیدو از این زندگی روزمره‌ی نکبت‌بار بیزارم و نمی‌خواهماین‌طور، مثلا مثل پدرم زندگی کنم. دست‌کم می‌خواستم مثل مادرم باشم. مثلا بتوانم برای چیزی بمیرم. اما من ترجیح می‌دهم برای زن زیبایی که درکم می‌کند و من دوستش دارم و همه‌ی رویایش این است که از من آبستن شود و من پدر بچه‌اش باشم بمیرم نه برای آرمانی که نمی‌دانم درش سرپیازم یا ته پیاز"..
Profile Image for میثم موسوی نسیم‌آبادی.
508 reviews1 follower
December 7, 2024


رمان «این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد» روایتی خواندنی و سیال ذهن است که با عبور از بوف کور، در بستر بی‌مرگی و تکرار رؤیا شکل گرفته است. داستانی پُرگو که با سقوط رکسانا، همسر کاوه، از طبقۀ پنجم خانه‌شان آغاز می‌شود و در ادامه راوی، که معماری شاعرمسلک و زن‌باره‌ای معتاد به بنگ و حشیش است، در دوری باطل این حادثۀ واحد را، هر بار، به شکلی تازه مشاهده می‌کند.

قاسم کشکولی در این رمان پست‌مدرن و برگزیدۀ مهرگان ادب، که هیچ‌گاه اجازۀ تجدید چاپ نگرفت، مخاطبین خود را با روایت‌هایی مملو از تردید و احتمال آشنا می‌سازد. چنان‌که در ابتدای کتاب با این جملۀ شیخ اشراق: «هرچه شاید باشد، شاید که نباشد» تکلیف خواننده را مشخص کرده و در ادامه متذکره شده است:

نمی‌دانم و این دقیق‌ترین حرف و یگانه‌ترین حقیقتی‌ست که می‌دانم (کشکولی، ۱۳۹۴: ۶۶).

منبع:

_ کشکولی، قاسم، ۱۳۹۴، این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد، مشهد، بوتیمار.
Profile Image for Koosha Goodarzi.
15 reviews2 followers
October 31, 2023
کتاب زیبایی بود. واقعاً از این که داستانِ ایرانی بود، ولی مثل بقیه کتاب‌های ایرانی موجود تو بازار نبود، راضی بودم. اول از همه باید بگم که متاسفانه کتاب ممنوع الچاپ هست که واقعاً تاسف برانگیزه و مسخره‌تر اینکه جایزه هم برده! حقیقتاً خیلی دنبالش بودم و در آخر به صورت آفست خریدم. این کتاب رو احتمالاً خیلی‌ها نپسندن چون خط داستانی مستقیم نداره و پر از توهمه. من ولی لذت بردم و یکم برام حس و حال رمان «من، شماره سه» رو تداعی کرد که اون هم از رمان‌های محبوبمه.
Profile Image for Hossein.
3 reviews
July 29, 2019
هر چه شایدباشد، شاید که نباشد!!!
Displaying 1 - 15 of 15 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.