عنوان: چهره برافروخته؛ نویسنده: مرتضی کربلایی لو؛ تهران، ققنوس، 1394؛ در 376 ص؛ شابک: 9786002781901؛ داستانهای نویسندگان ایرانس اقتباس شده از داستانهای نویسندگان ایرلندی قرن 21 م كتاب برافروخته جلد اول از رمان سه جلدی «چهره» است كه بر اساس و با نگاهی به رمان «چهره مرد هنرمند در جوانی» نوشته جيمز جويس نويسنده ايرلندی نوشته شده است: «پرده ها را آخرين روز امتحانات خرداد از روی چوب پرده ها پياده می كردند. يک طرف چوب پرده را آزاد می گذاشتند و از كمر پرده می گرفتند و به همان طرف می تكاندند تا قلتک هاش توی شيار بلغزند و رها شوند بيفتند پایين.»
مرتضی کربلاییلو، نویسنده متولد ۱۳۵۶. در داستانهایش، هنرمندانه و ظریف، موقعیتی به ظاهر عادی را موشکافانه تصویر میکند تا رعبآور و خاص بودن آنچه بارها و بارها از کنارش گذر شده است طی کشفی دلهرهآور عیان شود. کتاب من مجردم، خانم در بیست و دومین دورۀ کتاب سال شایستۀ تشویق شناخته شد.
وقتی کتابهایی رو میبینم که ریویوو ندارن یا ریویووهاشون کمه و من تنبلیم میاد لااقل یه توضیح کوتاه بنویسم، واقعا عذاب وجدان میگیرم.
رمان داستان یک پسر تبریز نشین در دهه شصت و بحبوبه سالهای تازهٔ انقلابه. فرهاد که تابستان سالهای کودکی و نونهالی رو در روستا و پیش عموش زندگی میکرده دلداده دخترعمو میشه اما چرخ روزگار و بلندپروازیهای دختر عمو که البته کربلاییلو ماهرانه شخصیتش رو پرداخته، فرهاد رو نادیده میگیرن. فرهاد بواسطه هوش سرشار ریاضیش در دبیرستان تیزهوشان ثبتنام میکنه و قصه جذابی رو در پیش داره که خودتون بخونیدش.
در تحلیل داستان مهارتی ندارم اما از آثار کربلاییلو میشه متوجه شد بواسطه تنفس در هوای حوزه، اون جنس و طیف آدمها و دغدغهها رفتار و افکارشون رو خوب میشناسه و در درجه بعدی، بازنمایی خیلی قوی هم ازشون داره. حوزه و روحانیت با همه تداخلش با زندگی روزمره همهی ما، باز هم برای مخاطب جای اسرارآمیز و کشف نشدهایه. ورود شخصیتهای مرتبط با حوزه و فضای آخوندی، برای منی که باهاشون کم دمخور نبودم هم جذاب بود.
البته کربلاییلو مثل بقیه آثارش(اونایی که تا اینجا خوندم دیگه طبعا) باز هم تنی به آب فلسفه میزنه و ماجراهایی رو در لفاف داستان طرح و بحث میکنه که بنظرم خوب از پسش بر اومده و اصلا تووی ذوق نمیزنه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
تا شصت هفتاد درصد کتاب بنا داشتم دو ستاره بدم ولی بخش های پایانی کتاب جذابتر شد و یه ستاره اضافه گرفت. نکتهی مثبت داستان تفاوتش با جریان اصلی رمان امروزی ایرانیست که همه در شهر تهران و در کوچه خیابان و کافه رخ میدهند و حول دغدغههای طبقه متوسط به بالای پایتخت اند. داستان در تبریز دهه شصت رخ میدهد و ارجاعاتش به محلهها و روستاها و خلق و خوی تبریزیان شیرینی و جذابیت اصلی قصهاست.
اما... جان قصه برای من اصلا جذاب نبود. سبک و سیاق داستان بسیار شباهت به «من او» رضا امیرخانی دارد ولی بسیار سادهتر، سطحیتر، بی پلاتتر، کم شخصیتتر. شخصیتپردازیها بسیار ناقص و کم است جوری که انگار از بقال و مترجم و طلبه و معلم و دانشآموز همه صدای فکر کردنشان مثل هم است و مثل صدای راوی و مثل صدای فکر کردن نویسنده. شخصیتها بیان متفاوتی، زبان متفاوتی و یا جهان متفاوتی ندارند که انها را از هم متمایز کند. انتخاب راوی دانای کل که در ذهن همهی شخصیتها میرود، همه جا را میبیند که هیچ، تازه بارها متذکر میشود که دارد برای ما قصه میگوید و جلوتر این میشود و بعدا به این موضوع برمیگردیم از ضعف های اصلی داستان است. اینکه نویسنده خودش این را در متن داستان ذکر کند هم چیزی از اثر منفی این انتخاب کم نمیکند. جذاب ترین شخصیت داستان طلبهی آخر قصهست که شبیه بقیه نیست. بقیه شخصیت ها نپخته، و خیلی وقتها حتی بیجا هستند. یک سرهنگی که یکهو این جا و آنجای قصه ظاهر میشود و تاریخ میگوید و تعاریف ارائه میدهد شخصیت نیست، صدای ذهن نویسنده است که زیر عبای شخصیت برای مای خواننده منبر میرود.
توصیه میکنم یک بار قبل از این رمان و یکبار بعد از این رمان «من او»ی رضا امیرخانی را بخوانید تا ببینید چطور در همین حال و هوا و با همین تم نوجوان عاشق پیشه و عشق کودکی و تقابل سنت و مدرنیته و «بالاخره تیزهوشان درس بخوانیم برویم خارج یا تارک دنیا شویم بریم حوزه»، چطور امیرخانی داستان بی تکراری خلق کرده.