برگزيدهی شراب و سپيدهدمِ تَن
کشتی کَژ و مَژِ توفانِ العطَش
جفتِ منتظر
بستر باران، بوريای خيس
ترانهی طعام من
ترشحِ شوکت است در اين وِلَرما وِلَرم ...!
هی خواهر خليفه
اگر باد از اين رازِ سربسته سخن بگويد
پرندگانِ آسمانِ عرب
سنگسارمان خواهند کرد.
عبور از تپههای لغزانِ ماه
دل ديوانه میخواهد
که مَنَش بسيارم، هستم، دارم.
دروازه بگشا، قلعهبانِ پردهنشين!
تا سپيدهدم
به شکرانهی يکی پيالهی ديگر پريشانم کن.