What do you think?


وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک
در تاریکی اتفاق میافتد. رشتهای از کلمات که از نور گریز دارند. که در تاریکی میدرخشد. مثل فلس درخشندهٔ یک ماهی در اعماق تاریک دریا… عباس نعلبندیان از تاریکی زیبایی سخن گفته که نور در آن نیست که ظلمت است اما میدرخشد…که چشم هات از تاریکی کور میشود. و چشم که باز کنی نور رخشنده به درون چشم هات میخزد…به قول یک دوست…عباس نعلبندیان، آن ذهن شوریده…آن جان بیتاب:
ریسمان پاره میشود. تو معلق میشوی. تو معلق میروی. آن خنجر را، آن تناب را، آن زهر را بردار، از سپیدی روز و از سیاهی شب فرار کن! به شفق فکر کن! به پگاه، به صبح کاذب، به تیرهای بلند چوبی سرخ، در پای دیوارهای سرخ
یادت هست…
یادم هست، یادم هست…
ناگهان روحی در خونم میدمد، نگاه آن نگاه غریب چشمان، نگاهی که از شکستگی دست و شکافتگی ابرو، خشکی لبها روح میگیرد، این نگاه سرشار بدنم منبسط میشود. و آیتی از میان همهٔ یاختههای آن میگذرد و میتازد.
میشکنی، ویران میکنی، ندای آیینهها را بشنو، سخنشان را بشنو، آنکه در آیینه نفس میکشد بشنو، آن را که در آیینه گریه میکند، گوش کن، به تبسمش بخند، به مرگش چشم ببند، آیینه میشکند، هربار میشکند؛ یادت هست؟
با دست خطی در فضا میکشد و هیچ نمیگوید!
ریسمان پاره میشود. تو معلق میشوی. تو معلق میروی. آن خنجر را، آن تناب را، آن زهر را بردار، از سپیدی روز و از سیاهی شب فرار کن! به شفق فکر کن! به پگاه، به صبح کاذب، به تیرهای بلند چوبی سرخ، در پای دیوارهای سرخ
یادت هست…
یادم هست، یادم هست…
ناگهان روحی در خونم میدمد، نگاه آن نگاه غریب چشمان، نگاهی که از شکستگی دست و شکافتگی ابرو، خشکی لبها روح میگیرد، این نگاه سرشار بدنم منبسط میشود. و آیتی از میان همهٔ یاختههای آن میگذرد و میتازد.
میشکنی، ویران میکنی، ندای آیینهها را بشنو، سخنشان را بشنو، آنکه در آیینه نفس میکشد بشنو، آن را که در آیینه گریه میکند، گوش کن، به تبسمش بخند، به مرگش چشم ببند، آیینه میشکند، هربار میشکند؛ یادت هست؟
با دست خطی در فضا میکشد و هیچ نمیگوید!
- GenresFictionIranLiterature
290 pages, Paperback
Published April 1, 1975
About the author
عباس نعلبندیان
26 books91 followersAbas Na'lbandian
عباس نعلبندیان (۱۳۲۸–۸ خرداد ۱۳۶۸) نمایشنامهنویس پیشرو ایرانی بود. وی در جشن هنر شیراز مورد تحسین قرار گرفته و جوایز متعددی را بهدست آوردهبود. عباس نعلبندیان در سال ۴۸ به عنوان مدیر و عضو شورا در کارگاه نمایش مشغول به کار شد و تا اواخر سال ۵۷ در همین سمت باقیماند. با وقوع انقلاب ۱۳۵۷ ایران، کارگاه نمایش منحل شد. تعدادی از اعضای کارگاه به دادگاه احضار شدند، از جمله عباس نعلبندیان که ۴ ماه را در زندان گذراند. آسیب روحی این ۴ ماه، به همراه انزواء و محدودیتهای حضور در عرصهٔ تئاتر او را خانه نشین کرد. وی در سال ۱۳۶۸ خودکشی کرد.
عباس نعلبندیان (۱۳۲۸–۸ خرداد ۱۳۶۸) نمایشنامهنویس پیشرو ایرانی بود. وی در جشن هنر شیراز مورد تحسین قرار گرفته و جوایز متعددی را بهدست آوردهبود. عباس نعلبندیان در سال ۴۸ به عنوان مدیر و عضو شورا در کارگاه نمایش مشغول به کار شد و تا اواخر سال ۵۷ در همین سمت باقیماند. با وقوع انقلاب ۱۳۵۷ ایران، کارگاه نمایش منحل شد. تعدادی از اعضای کارگاه به دادگاه احضار شدند، از جمله عباس نعلبندیان که ۴ ماه را در زندان گذراند. آسیب روحی این ۴ ماه، به همراه انزواء و محدودیتهای حضور در عرصهٔ تئاتر او را خانه نشین کرد. وی در سال ۱۳۶۸ خودکشی کرد.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 40 reviews
December 2, 2017
گفت ما را هفت وادی در ره است - چون گذشتی هفت وادی، درگه است| عطّار نیشابوری
همون طور که از نام کتاب پیداست، شخصیت اصلی داستان در وادی هفتم که وادیِ فنا نام داره، به وصال میرسه. تمام فصلهای این رمان(؟) یک نام دارند: «مرگ». و قهرمان داستان، آخرسر در وادی هفتم به وصال حق میرسه.
نکتهی جالب اینه که کتاب دارای شش فصل هست و هر فصل مرگ نام داره در صورتی که مرگ باید نام فصل هفتم باشه. اما نعلبندیان میخواسته به «موتوا قبل عن تموتوا» اشاره داشته باشه و بگه که بمیر قبل از اونکه مرگ به سراغت بیاد.
این اندرز در ادبیاتِ عرفانیِ ما، جدید نیست و تازگی نداره اما نوعِ روایتش تازگی داره. یک نمونهی مشهورش، داستان طوطی و بازرگان که در مثنوی آمده هست.
پیرامون شخصیتهای این داستان
فضای داستانی کتاب تاریک بود و سرد و گاهی احساس می کردم نویسنده اشعارش رو به صورت منثور نوشته.
در داستان از فردی به نام «علی قلی» یاد میشه. علی قلی قرآن میخونه و بعضی وقتها بر قهرمان داستان ظاهر میشه و جایی خودش رو «عبدالرحمن» معرفی می کنه. اما در نهایت نمی تونه به قهرمان داستان کمکی بکنه. نمیخوام تأویل بکنم اما مطمئن هستم این وجوهِ تسمیه بیدلیل نیستن.
این کتاب به لیلا تقدیم شده. لیلا در ادبیات فارسی نشانهی زنی که مردها عاشقش میشن هست. و در داستان هم چندبار از لیلا یاد میشه و از بی وفاییهای لیلا یاد میشه، اما از خود لیلا، چیزی گفته نمیشه و این نگفتن، باعث شد بیشتر مطمئن بشم که لیلا یک موضوع هست نه یک شخص خاص.
شکست در عشق «صورت-ی» باعث شده قهرمان داستان بخواد به «عشقِ مدام»(فناء فیالله) برسه. در عرفان دو اصطلاح وجود داره: مقام و حال. مقام تدریجی به دست میاد و دفعتاً از بین نمیره اما حال، دفعتاً ظاهر میشه و دفعتاً هم از بین میره. عشقِ به لیلا، باعث ایجاد حال میشده اما قهرمانِ داستان، پس از گذشت شش مرحله، به مقام میرسه و برای همین کتاب به لیلا که باعث شد قهرمانِ داستان از حال به مقام برسه تقدیم شده.
دههی چهل و پنجاه خورشیدی چه اعجوبههایی در ایران ظهور کرده بودن
درباره ی رسم الخط خاص نعلبندیان و استفاده اش از واژه های رکیک خواستم چیزی که گمون میکنم بی ربط نباشه رو عرض کنم: با توجه به روایاتی که از عرفا موجود هست، و تحصیلات نداشتهی نعلبندیان، به نظر میرسه میخواسته به راهِ کسانی مثلِ ابولحسن خرقانی رفته باشه و درباره ی استفاده از واژه های رکیک، به راه کسانی مثل شمس و مولانا.
هرچند حالِ عارف، خیلی فراتر از قالِ عوامه.
نمونههایی از متنِ کتاب
همون طور که از نام کتاب پیداست، شخصیت اصلی داستان در وادی هفتم که وادیِ فنا نام داره، به وصال میرسه. تمام فصلهای این رمان(؟) یک نام دارند: «مرگ». و قهرمان داستان، آخرسر در وادی هفتم به وصال حق میرسه.
نکتهی جالب اینه که کتاب دارای شش فصل هست و هر فصل مرگ نام داره در صورتی که مرگ باید نام فصل هفتم باشه. اما نعلبندیان میخواسته به «موتوا قبل عن تموتوا» اشاره داشته باشه و بگه که بمیر قبل از اونکه مرگ به سراغت بیاد.
این اندرز در ادبیاتِ عرفانیِ ما، جدید نیست و تازگی نداره اما نوعِ روایتش تازگی داره. یک نمونهی مشهورش، داستان طوطی و بازرگان که در مثنوی آمده هست.
پیرامون شخصیتهای این داستان
فضای داستانی کتاب تاریک بود و سرد و گاهی احساس می کردم نویسنده اشعارش رو به صورت منثور نوشته.
در داستان از فردی به نام «علی قلی» یاد میشه. علی قلی قرآن میخونه و بعضی وقتها بر قهرمان داستان ظاهر میشه و جایی خودش رو «عبدالرحمن» معرفی می کنه. اما در نهایت نمی تونه به قهرمان داستان کمکی بکنه. نمیخوام تأویل بکنم اما مطمئن هستم این وجوهِ تسمیه بیدلیل نیستن.
این کتاب به لیلا تقدیم شده. لیلا در ادبیات فارسی نشانهی زنی که مردها عاشقش میشن هست. و در داستان هم چندبار از لیلا یاد میشه و از بی وفاییهای لیلا یاد میشه، اما از خود لیلا، چیزی گفته نمیشه و این نگفتن، باعث شد بیشتر مطمئن بشم که لیلا یک موضوع هست نه یک شخص خاص.
شکست در عشق «صورت-ی» باعث شده قهرمان داستان بخواد به «عشقِ مدام»(فناء فیالله) برسه. در عرفان دو اصطلاح وجود داره: مقام و حال. مقام تدریجی به دست میاد و دفعتاً از بین نمیره اما حال، دفعتاً ظاهر میشه و دفعتاً هم از بین میره. عشقِ به لیلا، باعث ایجاد حال میشده اما قهرمانِ داستان، پس از گذشت شش مرحله، به مقام میرسه و برای همین کتاب به لیلا که باعث شد قهرمانِ داستان از حال به مقام برسه تقدیم شده.
دههی چهل و پنجاه خورشیدی چه اعجوبههایی در ایران ظهور کرده بودن
درباره ی رسم الخط خاص نعلبندیان و استفاده اش از واژه های رکیک خواستم چیزی که گمون میکنم بی ربط نباشه رو عرض کنم: با توجه به روایاتی که از عرفا موجود هست، و تحصیلات نداشتهی نعلبندیان، به نظر میرسه میخواسته به راهِ کسانی مثلِ ابولحسن خرقانی رفته باشه و درباره ی استفاده از واژه های رکیک، به راه کسانی مثل شمس و مولانا.
هرچند حالِ عارف، خیلی فراتر از قالِ عوامه.
نمونههایی از متنِ کتاب
به سگ لنگ ولگردی می مانم در کوچه های غروب. بر سر چهارراهی حقیر، در انتهای شب، ایستاده ام و بو می کشم که سگ های دیگر را بیابم؛ پایم اذیتم می کند و گرسنه ام. عابری مست و خراب می گذرد. می ایستد و مرا سدا می کند. به سوی من می آید و دست بر سرم می کشد و گریه می کند. دست لنگم را می بوسد و اشک مستش می بارد.
گفتم: با یاد درد تو به خاب میروم و با یاد درد تو خاب میبینم و با یاد درد تو برمیخیزم. لیکن بدنت و صورتت کمکم از نگرم محو میشود. آنگونه که گویی میپوسی. تمامی اندام و تمامی وجودت در هم نرم میشود و کوچک میشود و میرود و سرانجام، از آن، چیزی مگر تصویر «رنج» باقی نمیماند.
September 1, 2019
این رمان نیست، شعر است.
August 22, 2019
تجربه های اخیر شاید بیش از هر چیز به من نشان داده که جریان سیال ذهن، باب طبع ذائقه من نیست. اما مقایسه همین تجربه ها هم نشانم داده که روایت سیال ذهن بی داستانی که تکه ها را به هم پیوند دهد شکل هذیانگویی میشود. هر چقدر هم ادای منطقالطیر درآورد و از هفت مرحله بگذرد برای فنای در وصالی در قامت سگ! بازهم از این تکه پاره ها خط روایت و نخی برای بند زدن این تکه های نچسب در نمی آید و داستانی در کار نیست
البته دیگر بدیهی است که اقبال داستان فارسی خوانی ام را باید در جای دیگری جستجو کنم، اما هرچه تلاش کردم این داستان تنها نویسنده ای را به یادم میآورد که انگار متن یا سوژه ای عرفانی توجهش را به خود جلب کرده و با زبانی کنایی و ادبی میخواهد بازخوانی به سبک بیمعنا و زمینی خودش را به همان قالب بریزد، با الهاماتی برای خودش روشن اند و چندان نیاز به پروراندن هم در خودش نمیبیند
البته دیگر بدیهی است که اقبال داستان فارسی خوانی ام را باید در جای دیگری جستجو کنم، اما هرچه تلاش کردم این داستان تنها نویسنده ای را به یادم میآورد که انگار متن یا سوژه ای عرفانی توجهش را به خود جلب کرده و با زبانی کنایی و ادبی میخواهد بازخوانی به سبک بیمعنا و زمینی خودش را به همان قالب بریزد، با الهاماتی برای خودش روشن اند و چندان نیاز به پروراندن هم در خودش نمیبیند
September 6, 2017
در تاریکی اتفاق می افتد . رشته ای از کلمات که از نور گریز دارند . که در تاریکی می درخشد . مثل فلس درخشنده ی یک ماهی در اعماق تاریک دریا .....عباس نعلبندیان از تاریکی زیبایی سخن گفته که نور در آن نیست که ظلمت است اما می درخشد ....که چشم هات از تاریکی کور می شود . و چشم که باز کنی نور رخشنده به درون چشم هات می خزد ....به قول یک دوست ....عباس نعلبندیان ، آن ذهن شوریده...آن جان بی تاب:
ریسمان پاره می شود . تو معلق می شوی . تو معلق می روی . آن خنجر را ، آن تناب را ، آن زهر را بردار ، از سپیدی روز و از سیاهی شب فرار کن ! به شفق فکر کن ! به پگاه ، به صبح کاذب ، به تیرهای بلند چوبی سرخ ، در پای دیوار های سرخ
یادت هست...
یادم هست ، یادم هست ...
.
ناگهان روحی در خونم می دمد ، نگاه آن نگاه غریب چشمان ، نگاهی که از شکستگی دست و شکافتگی ابرو ، خشکی لب ها روح می گیرد ، این نگاه سرشار بدنم منبسط می شود . و آیتی از میان همه ی یاخته های آن می گذرد و می تازد .
.
می شکنی ، ویران می کنی ، ندای آیینه ها را بشنو ، سخنشان را بشنو ، آنکه در آیینه نفس می کشد بشنو ، آن را که در آیینه گریه می کند ، گوش کن ، به تبسمش بخند ، به مرگش چشم ببند ، آیینه می شکند ، هربار می شکند ؛ یادت هست ؟
.
با دست خطی در فضا می کشد و هیچ نمی گوید !
.
ممنونم آقای عباس نعلبندیان
ریسمان پاره می شود . تو معلق می شوی . تو معلق می روی . آن خنجر را ، آن تناب را ، آن زهر را بردار ، از سپیدی روز و از سیاهی شب فرار کن ! به شفق فکر کن ! به پگاه ، به صبح کاذب ، به تیرهای بلند چوبی سرخ ، در پای دیوار های سرخ
یادت هست...
یادم هست ، یادم هست ...
.
ناگهان روحی در خونم می دمد ، نگاه آن نگاه غریب چشمان ، نگاهی که از شکستگی دست و شکافتگی ابرو ، خشکی لب ها روح می گیرد ، این نگاه سرشار بدنم منبسط می شود . و آیتی از میان همه ی یاخته های آن می گذرد و می تازد .
.
می شکنی ، ویران می کنی ، ندای آیینه ها را بشنو ، سخنشان را بشنو ، آنکه در آیینه نفس می کشد بشنو ، آن را که در آیینه گریه می کند ، گوش کن ، به تبسمش بخند ، به مرگش چشم ببند ، آیینه می شکند ، هربار می شکند ؛ یادت هست ؟
.
با دست خطی در فضا می کشد و هیچ نمی گوید !
.
ممنونم آقای عباس نعلبندیان
May 28, 2026
دردناک ، غمگین و سخت بود.
دردناک به اندازه جای خالی که هیچگاه پر نمیشه.
غمگین به خاطر ذهنی که هیچگاه نمیخواد جای خالیش رو بپذیره.
و سخت به این خاطر که مدام در طول سطور کتاب و هذیانهای راوی، این دو رو بهت یادآوری میکنه!
گفتن از خط سیر داستانی سخت و شاید ناممکن باشه! بهترین کار شنا کردن در مسیری است که داستان داره طی میکنه. تلاش برای شنا در مسیر خلاف آب کاری است عبث! باید هم راستای داستان پیش رفت و صحنه های مسیر رو به یاد سپرد. صحنههایی که شاید عجیب و نامانوس باشند، اما پس زننده نیستند.
کتاب برای تمام کسانی که روزی لیلاهایی داشتند و اکنون با جای خالی او زندگی میکنند، برای تمام کسانی که باد یاد و خاطره محبوبان سابقشان درگیرند، برای تمام کسانی که یاد و خاطره او را در زیر خاکستر مدفون کردهاند، توانایی بر هم زدن خاکستر و شعله ور کردن چیزهایی رو داره که به زحمت مخفی کرده!
پ.ن: چه قدر رسم الخط عجیب و ابداعی شما رو دوست نداشتم آقای نعلبندیان.روحت شاد.
دردناک به اندازه جای خالی که هیچگاه پر نمیشه.
غمگین به خاطر ذهنی که هیچگاه نمیخواد جای خالیش رو بپذیره.
و سخت به این خاطر که مدام در طول سطور کتاب و هذیانهای راوی، این دو رو بهت یادآوری میکنه!
گفتن از خط سیر داستانی سخت و شاید ناممکن باشه! بهترین کار شنا کردن در مسیری است که داستان داره طی میکنه. تلاش برای شنا در مسیر خلاف آب کاری است عبث! باید هم راستای داستان پیش رفت و صحنه های مسیر رو به یاد سپرد. صحنههایی که شاید عجیب و نامانوس باشند، اما پس زننده نیستند.
کتاب برای تمام کسانی که روزی لیلاهایی داشتند و اکنون با جای خالی او زندگی میکنند، برای تمام کسانی که باد یاد و خاطره محبوبان سابقشان درگیرند، برای تمام کسانی که یاد و خاطره او را در زیر خاکستر مدفون کردهاند، توانایی بر هم زدن خاکستر و شعله ور کردن چیزهایی رو داره که به زحمت مخفی کرده!
پ.ن: چه قدر رسم الخط عجیب و ابداعی شما رو دوست نداشتم آقای نعلبندیان.روحت شاد.
March 26, 2021
این کتاب رمان نیست، بلکه همونطور که در عنوان فرعی اشاره شده، نوعی شعره. داستان اصلا شکل نمیگیره و مخاطب خط داستانی دنبال نمیکنه و اصلا داستان قابل تعریف کردنی نداره. آینهایست که شکسته [همونطور که در داستان بارها اشاره شد] و حالا ما قطعات اون رو داریم میبینیم. اینکه قطعهای کنار قطعهی دیگهای قرار گرفته به این معنا نیست که پیش از شکستن آینه این قطعات کنار هم بودن و اصلا پیش از شکستن آینه قطعاتی در کار نبوده! پازل نیست که قطعات یک شکل و اندازه باشن و جاشون معلوم باشه و حل کردنش جذاب باشه و قطعات جدا از هم بیمعنی باشن. اینجا قطعاتی داریم در ابعاد و اندازههای متفاوت که جز در موارد معدودی معلوم نیست باید چطور کنار هم قرار بگیرن و اصلا مهم نیست که حتما با نظم مشخصی کنار هم قرار بگیرن.
عمدتا روایت رویاها و خیالات و اوهام شخصیت اصلیست که بعضا بیمعنی به نظر میرسد. یعنی شطحیات است. یعنی تابلو نیست که تصویری مشخص به هر مخاطبی بدهد، آینه است.
به جهت ادای دینی به عباس نعلبندیان و لذتی که از آثارش بردهام، این کتاب را روخوانی کردهام که از لینک زیر در دسترس است:
وصال در وادی هفتم
عمدتا روایت رویاها و خیالات و اوهام شخصیت اصلیست که بعضا بیمعنی به نظر میرسد. یعنی شطحیات است. یعنی تابلو نیست که تصویری مشخص به هر مخاطبی بدهد، آینه است.
به جهت ادای دینی به عباس نعلبندیان و لذتی که از آثارش بردهام، این کتاب را روخوانی کردهام که از لینک زیر در دسترس است:
وصال در وادی هفتم
July 3, 2017
من زار می زنم و باران تمام دنیا از دیده می بارم. آن ها، سرد و بی اعتنا و خشن، تابوت را به تندی، و با تهلیل های پیاپی، پیش می برند. کسی دست مرا گرفته است و من می دوم. دانه های برف، آغشته به رنگ سپید بی رحم و پیچیده در حریر گزنده ی باد به صورتم می خورد. به صورت کوچکم. به دست هایم. به دست های کوچکم
_____________________________________________________________
ریسمان تو پاره می شود. تو معلق می شوی: تو، معلق، می روی. آن خنجر را، آن ظناب را، آن زهر را بردار. از سپیدی روز و از سیاهی شب، فرار کن. به شفق فکر کن: به پگاه، به صبح کاذب. به تیرهای بلند چوبی سرخ، در پای دیوارهای سرخ. یادت هست؟
_____________________________________________________________
ما نمی توانیم با هم سخن بگوییم. بر دست هایش خ های سیاه است: پاهایش از آن او نیستند: خود را بر زمین می کشد. ابرویش شکافته. سرش شکسته. انگشتان بی ناخنش با چنان رازی درآمیخته اند و اندامش آن چنان در هم مختصر شده که مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ.
ما نمی توانیم با هم سخن بگوییم. لب هایش خشک است
_____________________________________________________________
شاید می خواهد گریه ام بگیرد اما غمگین تر از آنم
____________________________________________________________
یک جفت لب شهوی. مقدار زیادی حرف که به زحمت نگهشان می دارم تا بیرون نریزند. آهن هایی که شب ها وقت خواب، روی چشمم می گذارمشان تا بخوابم
____________________________________________________________
شتابان، در چمدانم را می بندم و راه می افتم. ولی نه. باید هرچه تندتر دور شوم. غبار سبزی که همه چیز را پوشانده، به نرمی، به نرمی، به نرمی، برمی خیزد و به درون برگ ها می رود: برگ ها سبز می شوند. شهر سیاه می شود. شهر سیاه تر می شود. برگ ها تبسم کنان از من دور می شوند و من، همچنان می دوم
____________________________________________________________
چقدر همه چیز سرد است. چقدر از همه چیز فاصله دارم. چنگ به هیچ چیز نمی توانم بزنم. دراز می کشیم. نمی دانم چکار باید بکنم. به خواب می روم
____________________________________________________________
نبض نامرئی زندگی دنگ، دنگ، دنگ، دنگ می کوبد. خطی است که از میان رگ و پی و خون و گوشت ، از میان آسفالت خیابان و سبزینه ی گیاه، از میان انجیره های خشک و تکه های ابر، از میان صافی گریه و سیاهی، می گذرد. احساس دلتنگی می کنم. بغض گلویم را می گیرد
____________________________________________________________
جاده، بی پایان است و من هرچه فکر می کنم که از کجا می آییم و به کجا می رویم، چیزی به یادم نمی آید: آیا از دست کسی می گریزم؟ از شهری می گریزم؟ به شهری می روم؟ به مغزم فشار می آورم. دو سوی جاده را نگاه می کنم که شاید نشانه ای پیدا کنم، یا فرسنگ شماری، هیچ نیست
____________________________________________________________
در میان آن رنگ غریب و سکوت کامل و زمین نرم، بر رویش می افتم. او دست هایش را به دور من حلقه می کند و صدای خون...
آیا این نفخه ی مجشم و شیرین و ازلی مرگ است که به تلخی بر من می وزد؟
____________________________________________________________
کمی ساکت می مانیم بعد می گویم:
چه کار داری؟
هیچ نمی گوید. می گویم:
پیر و شکسته شده ایو خط های پیشانی ات
هیچ نمی گوید. می گویم:
کمی قوز کرده ای. سنگین تر راه می روی و آرام تر حرف می زنی
با دست، خطب در فضا می کشد و هیچ نمی گوید. می گویم:
مرا می ترسانی
هیچ نمی گوید. می گویم:
آن غروبی که رفتی و در گوری تازه کنده شده خوابیدی، یادت هست؟
گونه ام را نوازش می کند و محزون، لبخند می زند. یادم می آید که دم مرگ هم همین کار را کرد. می خندم. خندیدم. خطی در فضا کشیدم و خندیدم و در گور خوابیدم
____________________________________________________________
مرگ در آسمان می ایستد. مرگ در آسمان ایستاده است. از یکی از ترک های زمین، دست آشنایی به سوی من بیرون می آید و صدای آشنایی می گوید:
برایم ترانه ای بخوان، برادر
من به شکاف زمین سرازیر می شوم و او از آسمان فرود می آید
____________________________________________________________
نگاهم کرد. غم تمام دل های جهان و تمام کائنات، از این دو چشم مخمور، به بیرون روزنه داشت
____________________________________________________________
چه خوب است که بمیرم تا بدانم مرگ چیست. آن وقت رازی را خواهم دانست که هیچ زنده ای نمی داند. چه راز گرانی! چه راز شگفتی! رازی که مردگان به هیچ روی از آن سخن نمی گویند. اگر بمیرم، اگر بمیرم...
خورشید دور می شود.
سرم درد می کند.
____________________________________________________________
لیلا! در این غربت غریب، چنگ به کدام ریسمان باید زد؟ گرد کدام خورشید باید گشت؟ به صلای کدام نسیم باید رفت؟ عطر تو را از کدام توفان باید خواست؟
____________________________________________________________
« دست خودت بود »
دست خودم بود؟ خودم این رویا - این کابوس - را به خواب خواستم؟ خودم خواستم که از این پس خشمم را فریاد کنم؟ خودم خواستم ریسمانی را بکشم تا چادری سیاه بر خانه ام - بر خانه مان - فرو افتد؟ خودم خواستم که جامه ام را به آتش بشویم؟ خودم خواسنم؟ خودم آن تیر نشان شده ا خواستم: آن آیینه ای را که به آهی خرد می شود؟ خواب. خودم خواستم که تو را، لیلا، لیلا، لیلا، لیلا، به باد بفروشم؟
او داشت می رفت. آفتاب تکه تکه در فضا می پراکند. در صدا می کرد و بوی عفنی به درون می آمد. به دمی گمان کردم بدنش در مه فرو می رود. لبانش را نمی توانستم ببینم. می خواست گریه ام بگیرد، اما غمگین تر از آن بودم.
گفتم:
« نرو »
___________________________________________________________
دست هایی که در میان هریک خنجری کوچک نهفته است
____________________________________________________________
چه شباهت غریببی. این دو شکل - مدرسه و گورستان - چگونه بر هم منطبق می شوند؟ چگونه راس هایشان بر یکدیگر می افتد؟ در گور از کدام دانش سخن است؟
____________________________________________________________
گویی شهر در بزرگی داشت که یک باره به رویم بسته بودندش
____________________________________________________________
مادربزرگم یک فرسنگ آن سوتر، در گورستان کنار امام زاده عبدالله خوابیده است. چه رشکس می برم به این همسایگان آرام
____________________________________________________________
وقتی از جلوی من می گذرد، برای دمی دوزخ نگاهش در چشمانم می افروزد و می رود
____________________________________________________________
کسی با سه میخ کوچک، یک آیینه ی شکسته ی جیبی را به دیوار کوبیده. آیینه، بی صاحب و تنها و شکسته و کثیف، بر دیوار مانده است. خودم را می کشانم به کنار آیینه.
لیلا آنجاست
____________________________________________________________
لیلا آنجاست. در آینه کوچک شکسته ی زندان موقت. خودم را نزدیکتر می کشانم. او، با چشمانی که مرا نمی بینند، به من نگاه می کند. چشمانم تر می شود و پلک هایم تند تند به هم می خورد
«شاید بمیرد. می میرد. تمام شب در آن نشیه ی سفید. تمام شب در خیابان ها. او در خانه خواب است. نه، نیست. معرفت. بنفش. بنفش کمرنگ. بنفش تیره»
آیینه، خالی می شود
آیینه می شکند
____________________________________________________________
به سوی شب راه می روم
____________________________________________________________
تا شب راه می روم و سرانجام، به شب می رسم. به لیلا
____________________________________________________________
پیراهن خونینش دل دل می زند و من هوای پرواز دارم
____________________________________________________________
گفتم: با یاد درد تو به خواب می روم و با یاد درد تو خواب می بینم و با یاد درد تو برمی خیزم. لیکن بدنت و صورتت کم کم از نگرم محو می شود. آن گونه که گویی می پوسی. تمامی اندام و تمامی وجودت در هم نرم می شود و کوچک می شود و می رود و سرانجام، از آن، چیزی مگر تصویر « رنج » باقی نمی ماند
____________________________________________________________
چهره اش به مهتابی در پس ابرهای عمق زمستان می ماند
____________________________________________________________
شاید در دل گریه می کند. شاید پیش از این با گریه ی خود خلوت کرده بود که من آمدم
____________________________________________________________
خیال می کنم که سایه ای از درون او بیرون می آید و در تاریکی سترگ اتاق، به آسمانه می چسبد
____________________________________________________________
با دست خطی در فضا می کشد و هیچ نمی گوید
____________________________________________________________
چشمانم را به آهن ها می بندم تا ابلیس برود
من رفته ام
به مادر بگو گاهی برایم گریه کند. من اینجا پوسیده ام و کسی نمی داند. چهل سال است
____________________________________________________________
لیلا:
دیگر می روم. خودت که می دانی. هستی مگر چیست؟ ساکت. شب امشب چقدر ساکت است.برق رفته است و کوچه تاریک است. باد لامپی را که بر سر آن تیر دوردست است،،تکان می دهد. و سایه ها. فکر می کنم سرماخورده باشم. سرفه می کنم. این کار را نکن. هیچ نگو. هرچه بگویی به گریه می افتم. از صبح تا به حال دارم گریه می کنم. غروب که خودم را در آیینه دیدم. ترسیدم. با گونه های پف کرده و چشمان سرخ. آن پیرزن تکیده ی خمیده ی سپید موی عصا در دست، یادت هست؟
من گفتم: اگر مثل او بشوم از خانه بیرون نخواهم رفت.. تو گفتی.. چه گفتی؟ من گریه کردم. تو دست بر گونه ام کشیدی و انگشتانت خیس شد. کدام راز؟... نه، زیاد سنگین نیست. خودم می برمش . آنوقت یک بار که تو نباشی می آیم و بقیه اش را می برم. تقسیم وحشتناکی است. مثل بریدن یک دل است. یک کارد تیز می خواهد. یک کارد خیلی تیز می خواهد. سیگار تمام شده. بله. فرقی نمی کند. می کشم.
این سرما، از کدام منفذ، از کدام روزنه ی در، به خانه ی ما آمد؟
...این شب، این تیرگی ناگزیر، چگونه آفتاب را - آن هفت رنگ خوش را/ خوش را / ربود
یکدفعه هق هق می گیردم. حتی نفس های بلند هم دوای دردم نیست و اشک
آنچه که گمان می کردم رفته، به آرامی باز می آید
هیچ نگو
درد
و تسلیم آن پرده که می رفت می رفت می رفت می رفت. سپید سپید. گیجی. رخوت. رخوت مدام. آن پرده که می رفت می رفت می رفت می رفت
____________________________________________________________
با انگشتانم پوست پیشانی ام را می فشارم. خطهای موازی در هم می روند و از هم بیرون می آیند
____________________________________________________________
چهره ی ترسان من در آیینه، به آرامی به آرامی به آرامی به آرامی شسته می شود. توفان می شود. در آیینه توفان می شود. اغتشاش نامعقول رنگ ها و بعدها، حجم ها، میزان ها، اندازه ها،
و آرامی
مادرم در آیینه است
____________________________________________________________
شناسنامه ام را می گیرم و چمدانم را بر می دارم و راه می افتم. با خود فکر می کنم چه شیرین است که در جای به جای و نقطه به نقطه ی این دنیا، آدم هایی باشند - بی سخن، محزون، آرام - که با چمدانی در دست و بار عظیمی از تنهایی بر دل و شوقی سترگ در جان، پیوسته از شهری به شهری بگذرند و در گذر از هر شهر، دمی و قدمی به فنا نزدیکتر شوند
____________________________________________________________
اشک می بارد و لب، می خندد
____________________________________________________________
به گریه ام می اندازد. نمی دانم چرا دلم یک باره می گیرد. گویی تکه ای از پاییز، تکه ای از پاییز، تکه ای از آسمان پر ابر یک روزپاییزی، به مهربانی، در این اتاق سرخ فرود می آید. پاییز، با رنگ خاکستری ابرها، با برگ هایی که زرد بر زمین می ریزند، با رگبارهای مدام، با خورشید گهگاه و با غم ناگزیر و گریه ای سنگین، در این اتاق فرود می آید.
به پاییز می گریم
____________________________________________________________
لیلا، تو می روی و شب ها و دردها می آیند. تو می روی و سکون می آید. تو نرمای بهار و گرمای تموز و عطر خزان یک روح پژمرده ای. تو مستی خنده و خمار خموش چشمانی. تو شور شرابیو تو سرمای دردناک و کشنده ی زمستان یک جسم برهنه ای. تو شلاغ سوزنده ی سوزی بر بدن تکیده ی یک جنده ی پیر، در یک سحرگاه پر غم خاموش مه آلود. تو ارمغان مرگی. تو لبخند شیرین مرگی که روبند از چهره برمی دارد و پرمهر می گوید: سلام
____________________________________________________________
دوباره باید بروم جایی و ناهار بخورم. دلم می گیرد. یاد تمام آن آدم هایی می افتم که این سرور ساده ی احمقانه را دارند که برای ناهار، به خانه ای بروند.
خانه ای و آغوشی. و هردو گرم شاید. و من اینقدر سرد، سرد، سرد، سرد.
من از سرما می لرزم
____________________________________________________________
پدر! کاش کودک من بودی تا قطره های زلال اشک را از گونه های زرد پژمرده ات دور می کردم
____________________________________________________________
نگاهم می کند. نه مهری و نه لبخندی و نه برقی از آشنایی.
می گویم:
کدام شب ها را می نوازی و کدام بستر را می آرایی؟ مهر چشمانت و لبخند لبانت چه کسی را سلام می گوید؟
او می رود
فریاد می زنم: سنگ سرد شبها را چه باید کرد؟ تو اگر بودی چه می کردی؟
او رفته است
____________________________________________________________
خدایا! اگر من از آبی ام، پس چرا به آن بازنمی گردم؟ اگر از بادی ام، پس چرا به آن بازنمی گردم؟ اگر از آتشی ام، پس چرا به آن بازنمی گردم؟ اگر از خاکی ام پس چرا به آن بازنمی گردم؟ آه، ای ابرهای تدگذر! ای تمامی جوی هایی که سبک به راه خویش می روید، ای ستیغ های بلند که چون میخ های زمین بر جای نشسته اید، ای شادی دل ها! این گرم مدامی که در رگ های من می دود چاره کنید! دَوا
ران جانم را چاره کنید! اگر از آبی ام، اگر از خاکی ام، اگر از آتشی ام و اگر از بادی ام، به آنم بازگردانید! ای مهر! ای ماه! ای زمین! ای کشتزارهای بی نهایت! ای سرسبزی درختان! ای غایت درد! ای امید بی فرجام! آیا من سایه ایم که باید به جبری محتوم، در دل سیاهِ شبی، به فنا بروم؟ پس شب من کجاست؟ آیا من چکره ایم که باید در دل دریا یی فرود آیم؟ پس دریای من کجاست؟ این دژخیم سرمست زمان،بر من نمی نگرد. من، چنین تلخ و تنها، بر این نطع نشسته ام و سر به آسمان سر به آسمان سر به آسمان سر به آسمان دارم و مردمان، خندان، به نظاره
____________________________________________________________
بر جای می مانم و به تصویر حیرت زده ی خود در آینه خیره می شوم. زمان درازی بود که خود را در آینه ندیده بودم. زمان درازی بود که آینه تصویر مرا به من نمی داد، بلکه فقط تصویر دیگران را به من نشان می داد. تصویر دیگری را. تکان نمی توانم بخورم. به نگرم می آید که اگر کوچکترین تلاشی برای برخاستن بکنم، اندامم خواهد شکست و بر زمین خواهد ریخت. پاره خواهد شد. و همچنان به چهره ی پر حیرت خویش، خیره مانده ام. این، منم، تصویر مبهوت آینه، منقیض می شود. گویی دهانم می خواهد به گفتن کلامی یا کلمه ای باز شود. چشمانم تنگ می شود و فشاری خط های چهره ام را در هم می کشد. صوتی نامفهوم، همچون صیحه، یا نفس راحتی، یا آهی پر افسوس از دهانم بیرون می آید. وتی بلند و کشیده مثل: ف.. ف... آیینه به آنی در هم می شکند و بند من از هم می گسلد
____________________________________________________________
می گویم کاش گنجشکی آزاد بودم که شادی ام را سنگ تیر و کمان پسرکی کوچک به مرگ بدل می کرد
_____________________________________________________________
ریسمان تو پاره می شود. تو معلق می شوی: تو، معلق، می روی. آن خنجر را، آن ظناب را، آن زهر را بردار. از سپیدی روز و از سیاهی شب، فرار کن. به شفق فکر کن: به پگاه، به صبح کاذب. به تیرهای بلند چوبی سرخ، در پای دیوارهای سرخ. یادت هست؟
_____________________________________________________________
ما نمی توانیم با هم سخن بگوییم. بر دست هایش خ های سیاه است: پاهایش از آن او نیستند: خود را بر زمین می کشد. ابرویش شکافته. سرش شکسته. انگشتان بی ناخنش با چنان رازی درآمیخته اند و اندامش آن چنان در هم مختصر شده که مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ.
ما نمی توانیم با هم سخن بگوییم. لب هایش خشک است
_____________________________________________________________
شاید می خواهد گریه ام بگیرد اما غمگین تر از آنم
____________________________________________________________
یک جفت لب شهوی. مقدار زیادی حرف که به زحمت نگهشان می دارم تا بیرون نریزند. آهن هایی که شب ها وقت خواب، روی چشمم می گذارمشان تا بخوابم
____________________________________________________________
شتابان، در چمدانم را می بندم و راه می افتم. ولی نه. باید هرچه تندتر دور شوم. غبار سبزی که همه چیز را پوشانده، به نرمی، به نرمی، به نرمی، برمی خیزد و به درون برگ ها می رود: برگ ها سبز می شوند. شهر سیاه می شود. شهر سیاه تر می شود. برگ ها تبسم کنان از من دور می شوند و من، همچنان می دوم
____________________________________________________________
چقدر همه چیز سرد است. چقدر از همه چیز فاصله دارم. چنگ به هیچ چیز نمی توانم بزنم. دراز می کشیم. نمی دانم چکار باید بکنم. به خواب می روم
____________________________________________________________
نبض نامرئی زندگی دنگ، دنگ، دنگ، دنگ می کوبد. خطی است که از میان رگ و پی و خون و گوشت ، از میان آسفالت خیابان و سبزینه ی گیاه، از میان انجیره های خشک و تکه های ابر، از میان صافی گریه و سیاهی، می گذرد. احساس دلتنگی می کنم. بغض گلویم را می گیرد
____________________________________________________________
جاده، بی پایان است و من هرچه فکر می کنم که از کجا می آییم و به کجا می رویم، چیزی به یادم نمی آید: آیا از دست کسی می گریزم؟ از شهری می گریزم؟ به شهری می روم؟ به مغزم فشار می آورم. دو سوی جاده را نگاه می کنم که شاید نشانه ای پیدا کنم، یا فرسنگ شماری، هیچ نیست
____________________________________________________________
در میان آن رنگ غریب و سکوت کامل و زمین نرم، بر رویش می افتم. او دست هایش را به دور من حلقه می کند و صدای خون...
آیا این نفخه ی مجشم و شیرین و ازلی مرگ است که به تلخی بر من می وزد؟
____________________________________________________________
کمی ساکت می مانیم بعد می گویم:
چه کار داری؟
هیچ نمی گوید. می گویم:
پیر و شکسته شده ایو خط های پیشانی ات
هیچ نمی گوید. می گویم:
کمی قوز کرده ای. سنگین تر راه می روی و آرام تر حرف می زنی
با دست، خطب در فضا می کشد و هیچ نمی گوید. می گویم:
مرا می ترسانی
هیچ نمی گوید. می گویم:
آن غروبی که رفتی و در گوری تازه کنده شده خوابیدی، یادت هست؟
گونه ام را نوازش می کند و محزون، لبخند می زند. یادم می آید که دم مرگ هم همین کار را کرد. می خندم. خندیدم. خطی در فضا کشیدم و خندیدم و در گور خوابیدم
____________________________________________________________
مرگ در آسمان می ایستد. مرگ در آسمان ایستاده است. از یکی از ترک های زمین، دست آشنایی به سوی من بیرون می آید و صدای آشنایی می گوید:
برایم ترانه ای بخوان، برادر
من به شکاف زمین سرازیر می شوم و او از آسمان فرود می آید
____________________________________________________________
نگاهم کرد. غم تمام دل های جهان و تمام کائنات، از این دو چشم مخمور، به بیرون روزنه داشت
____________________________________________________________
چه خوب است که بمیرم تا بدانم مرگ چیست. آن وقت رازی را خواهم دانست که هیچ زنده ای نمی داند. چه راز گرانی! چه راز شگفتی! رازی که مردگان به هیچ روی از آن سخن نمی گویند. اگر بمیرم، اگر بمیرم...
خورشید دور می شود.
سرم درد می کند.
____________________________________________________________
لیلا! در این غربت غریب، چنگ به کدام ریسمان باید زد؟ گرد کدام خورشید باید گشت؟ به صلای کدام نسیم باید رفت؟ عطر تو را از کدام توفان باید خواست؟
____________________________________________________________
« دست خودت بود »
دست خودم بود؟ خودم این رویا - این کابوس - را به خواب خواستم؟ خودم خواستم که از این پس خشمم را فریاد کنم؟ خودم خواستم ریسمانی را بکشم تا چادری سیاه بر خانه ام - بر خانه مان - فرو افتد؟ خودم خواستم که جامه ام را به آتش بشویم؟ خودم خواسنم؟ خودم آن تیر نشان شده ا خواستم: آن آیینه ای را که به آهی خرد می شود؟ خواب. خودم خواستم که تو را، لیلا، لیلا، لیلا، لیلا، به باد بفروشم؟
او داشت می رفت. آفتاب تکه تکه در فضا می پراکند. در صدا می کرد و بوی عفنی به درون می آمد. به دمی گمان کردم بدنش در مه فرو می رود. لبانش را نمی توانستم ببینم. می خواست گریه ام بگیرد، اما غمگین تر از آن بودم.
گفتم:
« نرو »
___________________________________________________________
دست هایی که در میان هریک خنجری کوچک نهفته است
____________________________________________________________
چه شباهت غریببی. این دو شکل - مدرسه و گورستان - چگونه بر هم منطبق می شوند؟ چگونه راس هایشان بر یکدیگر می افتد؟ در گور از کدام دانش سخن است؟
____________________________________________________________
گویی شهر در بزرگی داشت که یک باره به رویم بسته بودندش
____________________________________________________________
مادربزرگم یک فرسنگ آن سوتر، در گورستان کنار امام زاده عبدالله خوابیده است. چه رشکس می برم به این همسایگان آرام
____________________________________________________________
وقتی از جلوی من می گذرد، برای دمی دوزخ نگاهش در چشمانم می افروزد و می رود
____________________________________________________________
کسی با سه میخ کوچک، یک آیینه ی شکسته ی جیبی را به دیوار کوبیده. آیینه، بی صاحب و تنها و شکسته و کثیف، بر دیوار مانده است. خودم را می کشانم به کنار آیینه.
لیلا آنجاست
____________________________________________________________
لیلا آنجاست. در آینه کوچک شکسته ی زندان موقت. خودم را نزدیکتر می کشانم. او، با چشمانی که مرا نمی بینند، به من نگاه می کند. چشمانم تر می شود و پلک هایم تند تند به هم می خورد
«شاید بمیرد. می میرد. تمام شب در آن نشیه ی سفید. تمام شب در خیابان ها. او در خانه خواب است. نه، نیست. معرفت. بنفش. بنفش کمرنگ. بنفش تیره»
آیینه، خالی می شود
آیینه می شکند
____________________________________________________________
به سوی شب راه می روم
____________________________________________________________
تا شب راه می روم و سرانجام، به شب می رسم. به لیلا
____________________________________________________________
پیراهن خونینش دل دل می زند و من هوای پرواز دارم
____________________________________________________________
گفتم: با یاد درد تو به خواب می روم و با یاد درد تو خواب می بینم و با یاد درد تو برمی خیزم. لیکن بدنت و صورتت کم کم از نگرم محو می شود. آن گونه که گویی می پوسی. تمامی اندام و تمامی وجودت در هم نرم می شود و کوچک می شود و می رود و سرانجام، از آن، چیزی مگر تصویر « رنج » باقی نمی ماند
____________________________________________________________
چهره اش به مهتابی در پس ابرهای عمق زمستان می ماند
____________________________________________________________
شاید در دل گریه می کند. شاید پیش از این با گریه ی خود خلوت کرده بود که من آمدم
____________________________________________________________
خیال می کنم که سایه ای از درون او بیرون می آید و در تاریکی سترگ اتاق، به آسمانه می چسبد
____________________________________________________________
با دست خطی در فضا می کشد و هیچ نمی گوید
____________________________________________________________
چشمانم را به آهن ها می بندم تا ابلیس برود
من رفته ام
به مادر بگو گاهی برایم گریه کند. من اینجا پوسیده ام و کسی نمی داند. چهل سال است
____________________________________________________________
لیلا:
دیگر می روم. خودت که می دانی. هستی مگر چیست؟ ساکت. شب امشب چقدر ساکت است.برق رفته است و کوچه تاریک است. باد لامپی را که بر سر آن تیر دوردست است،،تکان می دهد. و سایه ها. فکر می کنم سرماخورده باشم. سرفه می کنم. این کار را نکن. هیچ نگو. هرچه بگویی به گریه می افتم. از صبح تا به حال دارم گریه می کنم. غروب که خودم را در آیینه دیدم. ترسیدم. با گونه های پف کرده و چشمان سرخ. آن پیرزن تکیده ی خمیده ی سپید موی عصا در دست، یادت هست؟
من گفتم: اگر مثل او بشوم از خانه بیرون نخواهم رفت.. تو گفتی.. چه گفتی؟ من گریه کردم. تو دست بر گونه ام کشیدی و انگشتانت خیس شد. کدام راز؟... نه، زیاد سنگین نیست. خودم می برمش . آنوقت یک بار که تو نباشی می آیم و بقیه اش را می برم. تقسیم وحشتناکی است. مثل بریدن یک دل است. یک کارد تیز می خواهد. یک کارد خیلی تیز می خواهد. سیگار تمام شده. بله. فرقی نمی کند. می کشم.
این سرما، از کدام منفذ، از کدام روزنه ی در، به خانه ی ما آمد؟
...این شب، این تیرگی ناگزیر، چگونه آفتاب را - آن هفت رنگ خوش را/ خوش را / ربود
یکدفعه هق هق می گیردم. حتی نفس های بلند هم دوای دردم نیست و اشک
آنچه که گمان می کردم رفته، به آرامی باز می آید
هیچ نگو
درد
و تسلیم آن پرده که می رفت می رفت می رفت می رفت. سپید سپید. گیجی. رخوت. رخوت مدام. آن پرده که می رفت می رفت می رفت می رفت
____________________________________________________________
با انگشتانم پوست پیشانی ام را می فشارم. خطهای موازی در هم می روند و از هم بیرون می آیند
____________________________________________________________
چهره ی ترسان من در آیینه، به آرامی به آرامی به آرامی به آرامی شسته می شود. توفان می شود. در آیینه توفان می شود. اغتشاش نامعقول رنگ ها و بعدها، حجم ها، میزان ها، اندازه ها،
و آرامی
مادرم در آیینه است
____________________________________________________________
شناسنامه ام را می گیرم و چمدانم را بر می دارم و راه می افتم. با خود فکر می کنم چه شیرین است که در جای به جای و نقطه به نقطه ی این دنیا، آدم هایی باشند - بی سخن، محزون، آرام - که با چمدانی در دست و بار عظیمی از تنهایی بر دل و شوقی سترگ در جان، پیوسته از شهری به شهری بگذرند و در گذر از هر شهر، دمی و قدمی به فنا نزدیکتر شوند
____________________________________________________________
اشک می بارد و لب، می خندد
____________________________________________________________
به گریه ام می اندازد. نمی دانم چرا دلم یک باره می گیرد. گویی تکه ای از پاییز، تکه ای از پاییز، تکه ای از آسمان پر ابر یک روزپاییزی، به مهربانی، در این اتاق سرخ فرود می آید. پاییز، با رنگ خاکستری ابرها، با برگ هایی که زرد بر زمین می ریزند، با رگبارهای مدام، با خورشید گهگاه و با غم ناگزیر و گریه ای سنگین، در این اتاق فرود می آید.
به پاییز می گریم
____________________________________________________________
لیلا، تو می روی و شب ها و دردها می آیند. تو می روی و سکون می آید. تو نرمای بهار و گرمای تموز و عطر خزان یک روح پژمرده ای. تو مستی خنده و خمار خموش چشمانی. تو شور شرابیو تو سرمای دردناک و کشنده ی زمستان یک جسم برهنه ای. تو شلاغ سوزنده ی سوزی بر بدن تکیده ی یک جنده ی پیر، در یک سحرگاه پر غم خاموش مه آلود. تو ارمغان مرگی. تو لبخند شیرین مرگی که روبند از چهره برمی دارد و پرمهر می گوید: سلام
____________________________________________________________
دوباره باید بروم جایی و ناهار بخورم. دلم می گیرد. یاد تمام آن آدم هایی می افتم که این سرور ساده ی احمقانه را دارند که برای ناهار، به خانه ای بروند.
خانه ای و آغوشی. و هردو گرم شاید. و من اینقدر سرد، سرد، سرد، سرد.
من از سرما می لرزم
____________________________________________________________
پدر! کاش کودک من بودی تا قطره های زلال اشک را از گونه های زرد پژمرده ات دور می کردم
____________________________________________________________
نگاهم می کند. نه مهری و نه لبخندی و نه برقی از آشنایی.
می گویم:
کدام شب ها را می نوازی و کدام بستر را می آرایی؟ مهر چشمانت و لبخند لبانت چه کسی را سلام می گوید؟
او می رود
فریاد می زنم: سنگ سرد شبها را چه باید کرد؟ تو اگر بودی چه می کردی؟
او رفته است
____________________________________________________________
خدایا! اگر من از آبی ام، پس چرا به آن بازنمی گردم؟ اگر از بادی ام، پس چرا به آن بازنمی گردم؟ اگر از آتشی ام، پس چرا به آن بازنمی گردم؟ اگر از خاکی ام پس چرا به آن بازنمی گردم؟ آه، ای ابرهای تدگذر! ای تمامی جوی هایی که سبک به راه خویش می روید، ای ستیغ های بلند که چون میخ های زمین بر جای نشسته اید، ای شادی دل ها! این گرم مدامی که در رگ های من می دود چاره کنید! دَوا
ران جانم را چاره کنید! اگر از آبی ام، اگر از خاکی ام، اگر از آتشی ام و اگر از بادی ام، به آنم بازگردانید! ای مهر! ای ماه! ای زمین! ای کشتزارهای بی نهایت! ای سرسبزی درختان! ای غایت درد! ای امید بی فرجام! آیا من سایه ایم که باید به جبری محتوم، در دل سیاهِ شبی، به فنا بروم؟ پس شب من کجاست؟ آیا من چکره ایم که باید در دل دریا یی فرود آیم؟ پس دریای من کجاست؟ این دژخیم سرمست زمان،بر من نمی نگرد. من، چنین تلخ و تنها، بر این نطع نشسته ام و سر به آسمان سر به آسمان سر به آسمان سر به آسمان دارم و مردمان، خندان، به نظاره
____________________________________________________________
بر جای می مانم و به تصویر حیرت زده ی خود در آینه خیره می شوم. زمان درازی بود که خود را در آینه ندیده بودم. زمان درازی بود که آینه تصویر مرا به من نمی داد، بلکه فقط تصویر دیگران را به من نشان می داد. تصویر دیگری را. تکان نمی توانم بخورم. به نگرم می آید که اگر کوچکترین تلاشی برای برخاستن بکنم، اندامم خواهد شکست و بر زمین خواهد ریخت. پاره خواهد شد. و همچنان به چهره ی پر حیرت خویش، خیره مانده ام. این، منم، تصویر مبهوت آینه، منقیض می شود. گویی دهانم می خواهد به گفتن کلامی یا کلمه ای باز شود. چشمانم تنگ می شود و فشاری خط های چهره ام را در هم می کشد. صوتی نامفهوم، همچون صیحه، یا نفس راحتی، یا آهی پر افسوس از دهانم بیرون می آید. وتی بلند و کشیده مثل: ف.. ف... آیینه به آنی در هم می شکند و بند من از هم می گسلد
____________________________________________________________
می گویم کاش گنجشکی آزاد بودم که شادی ام را سنگ تیر و کمان پسرکی کوچک به مرگ بدل می کرد
January 22, 2018
این کتاب سفر سیر و سلوک وار فردی را در دنیای امروزین به تصوير می کشد. اما گويا به جای اینکه در آخر در امر متعال فنا شود، "بی فنا" در سیمای سگی استحاله پیدا می کند.
نویسنده آشکارا نظری به ادبيادبيات عرفانی بخصوص منطق الطير داشته و سعی در خوانشي دگرگونه و امروزین از آن داشته است.
داستان از خلال رویاها و اوهامي که بر شخصیت اول عارض می شود، روایت می شود. اما در واقع در طول دویست و خرده ای صفحه، داستانی که در آخر بتوان ملياتش را روایت کرد، شکل نمی گیرد.
اما چرا سه ستاره:
۱.
نویسنده به خوبی از کلمات بهره گرفته و در تصویرسازی های،بعضا بديعش از آن ها بهره گرفته است.
۲.
نویسنده در تلاش است که گفتگویی با ادبیات کلاسیک عرفانی برقرار کند.
۳.
استفاده ی به جا از المان های تکرارشونده ای مانند زن/لکاته (یادآور بوف کور)، آینه که جا به جا می شکند، سگ(يادآور سگ ولگرد هدایت)، چمدان(از دل بوف کور می آید) و ....
نویسنده آشکارا نظری به ادبيادبيات عرفانی بخصوص منطق الطير داشته و سعی در خوانشي دگرگونه و امروزین از آن داشته است.
داستان از خلال رویاها و اوهامي که بر شخصیت اول عارض می شود، روایت می شود. اما در واقع در طول دویست و خرده ای صفحه، داستانی که در آخر بتوان ملياتش را روایت کرد، شکل نمی گیرد.
اما چرا سه ستاره:
۱.
نویسنده به خوبی از کلمات بهره گرفته و در تصویرسازی های،بعضا بديعش از آن ها بهره گرفته است.
۲.
نویسنده در تلاش است که گفتگویی با ادبیات کلاسیک عرفانی برقرار کند.
۳.
استفاده ی به جا از المان های تکرارشونده ای مانند زن/لکاته (یادآور بوف کور)، آینه که جا به جا می شکند، سگ(يادآور سگ ولگرد هدایت)، چمدان(از دل بوف کور می آید) و ....
April 27, 2021
با خود میگویم: آیا واقعن بر پیشانیم نوشته است؟ آیا واقعن دستی عظیم -یا نحیف- از غایت شب، از درون زندگی گیاهان، از میان تپش ابرها، از آوای پرخشم تندرها و از عمق سکوت پایدار آدمیان بیرون آمده است و به آنی -یا به سدها هزار سال- بر پیشانیم، از من نوشته است؟ مرا نوشته است؟
July 29, 2022
"کاش گنجشگی آزاد بودم که شادیام را سنگِ تیر و کمان پسرکی کوچک به مرگ بدل میکرد."
January 29, 2019
"راستی مادر حالش خوب است؟ چشمهایش خوب میبیند؟ موهایش را هنوز رنگ و حنا میگذارد؟"
اتاغ را بغض میآکند.
"هنوز تمام گربههای محله را غذا میدهد؟ سگها را به شامی میهمان میکند؟ برای گنجشکها و کبوترها خردهنان و ارزن میپاشد؟"
عطر گلاب اتاغ را لبالب میکند. مزهیی شور.
"آیا هنوز مردی با بالاپوشی چرک و کلاهی کهنه، در خانهتان را نکوبیده؟"
سدای تپشهای تند. نم. بوی دیوانهکنندهی یاسها.
"آن یاس بلندی را که از باغ همسایه به خانهمان آمده بود، یادت هست؟"
بوی دیوانهکنندهی یاسها.
"دستم میسوزد. و این فقط ذرهیی است. به مادر سلام برسان."
سبک میشوم. گویی بر دوش پارهای ابر سوارم. دست علی قلی به سوی آتش میرود."
"گونههای پرچروکش را ببوس. بگو علی قلی به بهشت میرود."
دستش را بر سر آتش میشوید. دستم را بر سر آتش میشویم و از پلهها به بالا کشیده میشوم.
"بگو هنوز هم کارِ چرخ میکنم. از صبح تا غروب کنار چرخی کوچک میایستم و جورابها را از ته آن میگیرم. ولی سبزی و پیاز ندارم، گران است. بعد از غذا، قرآن میخانم. پیش از آن هم. زنم -ایران- یادت هست؟ سل گرفت و مرد."
من دور میشوم. مست از عطر یاسها. گریه از آسمان بر جانم میبارد، میتوپد.
"شبها بد خابم میبرد. خیلی بد. چشمانم پیوسته به مناظری خوفناک و رعبآور مینگرند. من ورای آن هفت پرده را میبینم. شیاطین آزارم میکنند. چشمانم را به آهنها میبندم تا ابلیس برود."
من رفتهام.
"به مادر بگو برایم، گاهی، گریه کند. من این جا پوسیدهام و کسی نمیداند. چهل سال است."
اتاغ را بغض میآکند.
"هنوز تمام گربههای محله را غذا میدهد؟ سگها را به شامی میهمان میکند؟ برای گنجشکها و کبوترها خردهنان و ارزن میپاشد؟"
عطر گلاب اتاغ را لبالب میکند. مزهیی شور.
"آیا هنوز مردی با بالاپوشی چرک و کلاهی کهنه، در خانهتان را نکوبیده؟"
سدای تپشهای تند. نم. بوی دیوانهکنندهی یاسها.
"آن یاس بلندی را که از باغ همسایه به خانهمان آمده بود، یادت هست؟"
بوی دیوانهکنندهی یاسها.
"دستم میسوزد. و این فقط ذرهیی است. به مادر سلام برسان."
سبک میشوم. گویی بر دوش پارهای ابر سوارم. دست علی قلی به سوی آتش میرود."
"گونههای پرچروکش را ببوس. بگو علی قلی به بهشت میرود."
دستش را بر سر آتش میشوید. دستم را بر سر آتش میشویم و از پلهها به بالا کشیده میشوم.
"بگو هنوز هم کارِ چرخ میکنم. از صبح تا غروب کنار چرخی کوچک میایستم و جورابها را از ته آن میگیرم. ولی سبزی و پیاز ندارم، گران است. بعد از غذا، قرآن میخانم. پیش از آن هم. زنم -ایران- یادت هست؟ سل گرفت و مرد."
من دور میشوم. مست از عطر یاسها. گریه از آسمان بر جانم میبارد، میتوپد.
"شبها بد خابم میبرد. خیلی بد. چشمانم پیوسته به مناظری خوفناک و رعبآور مینگرند. من ورای آن هفت پرده را میبینم. شیاطین آزارم میکنند. چشمانم را به آهنها میبندم تا ابلیس برود."
من رفتهام.
"به مادر بگو برایم، گاهی، گریه کند. من این جا پوسیدهام و کسی نمیداند. چهل سال است."
June 14, 2025
چه تجربهی عجیبی بود
November 3, 2022
آیا این نفخهی مجسم و شیرین و ازلی مرگ است که به تلخی بر من میوزد؟
September 20, 2016
بار دوم خواندن.
اکسپرسیون هایی از جهان در حال فروپاشی اطراف؛ جهان تاریک و سرد و زشت؛ جهانی که انگار نعلبندیان بیش از هر جهان دیگه ای میشناختش و زندگیش میکرد.
فارغ از خوش اومدن یا نیومدن، متن مهمیه در نثر فارسی و یه جور بزنگاه ایجاد میکنه در سیر رمان و نثر فارسی.
اکسپرسیون هایی از جهان در حال فروپاشی اطراف؛ جهان تاریک و سرد و زشت؛ جهانی که انگار نعلبندیان بیش از هر جهان دیگه ای میشناختش و زندگیش میکرد.
فارغ از خوش اومدن یا نیومدن، متن مهمیه در نثر فارسی و یه جور بزنگاه ایجاد میکنه در سیر رمان و نثر فارسی.
May 22, 2016
عالیه این کتاب.
February 23, 2024
بخشهای درخشان زیاد داشت و جاهایی بود که آدم واقعا تحت تاثیر قرار میگرفت اما برای من نتونست فراتر از همین بره. هیچ نقطهای برام تبدیل به یک رمان به هم پیوسته و منسجم نشد و نتونستم ارتباطی بین فصلهای مختلفش پیدا کنم.
December 17, 2020
وهم گوارا.
May 25, 2024
اوّلین کتابی بود که از عبّاس نعلبندیان خواندم، البتّه نمیدانم "خواندن" فعل درستی باشد یا نه.
کلمات را مزهمزه میکردم، جملات را زیر پوست بدن خود احساس میکردم.
کلمات را مزهمزه میکردم، جملات را زیر پوست بدن خود احساس میکردم.
Read
February 6, 2025توصیه صادقانهام به کسی که میره سراغش اینه که بذار واسه وقتی که حالت بده.
من علاقهای به عرفان ندارم اما به شعر چرا همونطور که یکی در یک ریویویی گفته بود، این رمان نیست، شعر است.من علاقهای به عرفان ندارم.
با تقریبا خط به خطش گریه کردم چون حالم بد بود/هنوز هست. حالم بد بود هم یه کلیشهی واقعیه. اما هر حال بدی رو شامل نمیشه. حال بدی که بتونه همراه جریان سیال ذهن کس دیگری بشه حال کثافتیه.
بذار وقتی حال کثافتی داشتی بخون.
من علاقهای به عرفان ندارم اما به شعر چرا همونطور که یکی در یک ریویویی گفته بود، این رمان نیست، شعر است.من علاقهای به عرفان ندارم.
با تقریبا خط به خطش گریه کردم چون حالم بد بود/هنوز هست. حالم بد بود هم یه کلیشهی واقعیه. اما هر حال بدی رو شامل نمیشه. حال بدی که بتونه همراه جریان سیال ذهن کس دیگری بشه حال کثافتیه.
بذار وقتی حال کثافتی داشتی بخون.
September 4, 2020
نعلبندیان که با مرگ، زندگی کرد و خودخواسته مُرد.
مدیر «کارگاه نمایش» بود و در تئاتر و ادبیات پیشگام. از هیچ لحاظ، خودش، زندگیش و آثارش رو سانسور نمیکرد و تاثیر زیادی در پیشرفت تئاتر کشور داشت. او که کمحرف و آروم بود و موقعی هم که چیزی میگفت صداش بهسختی شنیده میشد ولی اعتراضهای اجتماعی و سیاسیاش رو بیملاحظه بر سر حکومت پهلوی فریاد میکشید. جالبه که مذهبی بود و جالبتر اینکه بعد از انقلاب هم به زندان افتاد. نعلبندیان در طول زندگیش بارها کشته شد. چه از درد زندان کشیدنها و چه از قدر ندیدنها و دلشکستگیها. چه از فقر و نداری و چه از نادیده گرفته شدنهای بسیار از سوی دوستان دیروز و منتقدان امروز.
رمان «وصال در وادی هفتم؛ یک غزل غمناک» او رو خوندم. بهقول براهنی «شطحیات مدرن». نثر گیرا بود و توصیفات و صحنهها بکر و ناب. شباهت زیادی به «بوف کور» هدایت دیدم. گرچه هنوز از مرگمحور بودن شخصیت نویسندهی آن اطلاعی نداشتم. فضاسازی و اتمسفر داستان هم عالی بود. ولی خطوط اصلی داستان در بین رویاها، توهمات و فضاهای سوررئال گم و ناپیدا بود. متن از اطناب، درد میکشید و اصلاً مورد پسند من نبود.
گرچه کارش رو نپسندیدم ولی این نویسنده و آثارش را قابل اعتنا و احترام میدونم. نعلبندیان در سیر تاریخ هنر و ادبیات کشور تاثیر فراوان داشته و البته طرفداران خاص خودش رو داره.
مدیر «کارگاه نمایش» بود و در تئاتر و ادبیات پیشگام. از هیچ لحاظ، خودش، زندگیش و آثارش رو سانسور نمیکرد و تاثیر زیادی در پیشرفت تئاتر کشور داشت. او که کمحرف و آروم بود و موقعی هم که چیزی میگفت صداش بهسختی شنیده میشد ولی اعتراضهای اجتماعی و سیاسیاش رو بیملاحظه بر سر حکومت پهلوی فریاد میکشید. جالبه که مذهبی بود و جالبتر اینکه بعد از انقلاب هم به زندان افتاد. نعلبندیان در طول زندگیش بارها کشته شد. چه از درد زندان کشیدنها و چه از قدر ندیدنها و دلشکستگیها. چه از فقر و نداری و چه از نادیده گرفته شدنهای بسیار از سوی دوستان دیروز و منتقدان امروز.
رمان «وصال در وادی هفتم؛ یک غزل غمناک» او رو خوندم. بهقول براهنی «شطحیات مدرن». نثر گیرا بود و توصیفات و صحنهها بکر و ناب. شباهت زیادی به «بوف کور» هدایت دیدم. گرچه هنوز از مرگمحور بودن شخصیت نویسندهی آن اطلاعی نداشتم. فضاسازی و اتمسفر داستان هم عالی بود. ولی خطوط اصلی داستان در بین رویاها، توهمات و فضاهای سوررئال گم و ناپیدا بود. متن از اطناب، درد میکشید و اصلاً مورد پسند من نبود.
گرچه کارش رو نپسندیدم ولی این نویسنده و آثارش را قابل اعتنا و احترام میدونم. نعلبندیان در سیر تاریخ هنر و ادبیات کشور تاثیر فراوان داشته و البته طرفداران خاص خودش رو داره.
January 14, 2022
این کتاب را دوست داشتم. دوست داشتنی که مختص به این کتاب و نحوهی خاص نگارش این کتاب است. با وجود غمگین بود لذت بخش هم بود.
July 27, 2022
تجربهی بینظیری بود...
Read
January 13, 2023نمیدونم ولی کاش منم یک شیرهای اصیل بودم.
April 4, 2024
«به مادر بگو برایم، گاهی، گریه کند. من اینجا پوسیدهام و کسی نمیداند. »
May 23, 2022
گفتم:
«با یاد درد تو به خاب میروم و با یاد درد تو خاب میبینم و با یاد درد تو برمیخیزم. لیکن بدنت و صورتت کمکم از نگرم محو میشود. آنگونه که گویی میپوسی. تمامی اندام و تمامی وجودت در هم نرم میشود و کوچک میشود و میرود و سرانجام، از آن، چیزی مگر تصویر «رنج» باقی نمیماند.»
لیلا، تو میروی و شبها و دردها میآیند. تو میروی و سکون میآید. تو نرمای بهار و گرمای تموز و عطر خزان یک روح پژمردهای. تو مستی خنده و خمار خموش چشمانی. تو شور شرابی، تو سرمای دردناک و کشندهی زمستان یک جسم برهنهای. تو شلّاغ سوزندهی سوزی بر بدن تکیدهی یک جندهی پیر، در یک سحرگاه پر غم خاموش مهآلود. تو ارمغان مرگی. تو لبخند شیرین مرگی که روبند از چهره برمیدارد و پرمهر می گوید: سلام.
(بریدهای از وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک، نوشتهٔ عباس نعلبندیان)
«با یاد درد تو به خاب میروم و با یاد درد تو خاب میبینم و با یاد درد تو برمیخیزم. لیکن بدنت و صورتت کمکم از نگرم محو میشود. آنگونه که گویی میپوسی. تمامی اندام و تمامی وجودت در هم نرم میشود و کوچک میشود و میرود و سرانجام، از آن، چیزی مگر تصویر «رنج» باقی نمیماند.»
لیلا، تو میروی و شبها و دردها میآیند. تو میروی و سکون میآید. تو نرمای بهار و گرمای تموز و عطر خزان یک روح پژمردهای. تو مستی خنده و خمار خموش چشمانی. تو شور شرابی، تو سرمای دردناک و کشندهی زمستان یک جسم برهنهای. تو شلّاغ سوزندهی سوزی بر بدن تکیدهی یک جندهی پیر، در یک سحرگاه پر غم خاموش مهآلود. تو ارمغان مرگی. تو لبخند شیرین مرگی که روبند از چهره برمیدارد و پرمهر می گوید: سلام.
(بریدهای از وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک، نوشتهٔ عباس نعلبندیان)
November 30, 2023
با یاد درد تو به خواب میروم و با یاد درد تو خواب میبینم و با یاد درد تو برمیخیزم. لیکن بدنت و صورتت کمکم از نگرم محو میشود. آنگونه که گویی میپوسی. تمامی اندام و تمامی وجودت درهم نرم میشود و کوچک میشود و میرود و سرانجام، از آن، چیزی مگر تصویر رنج باقی نمیماند.
November 15, 2020
شمایی که این کتاب را خواندی، ازین کتاب چیزی به یاد داری؟ این کتاب در لحظه زندگی میکند.
پیشنهاد میکنم نقد فتحالله بینیاز را که توی دیگرانِ عباس نعلبندیان چاپ شده بخوانید.
پیشنهاد میکنم نقد فتحالله بینیاز را که توی دیگرانِ عباس نعلبندیان چاپ شده بخوانید.
February 22, 2021
تقسیم وحشتناکی است ، مثل بریدنِ یک دل ؛
یک کارد تیز میخاهد ، یک کارد خیلی تیز
یک کارد تیز میخاهد ، یک کارد خیلی تیز
May 28, 2026
آشفتگیِ این یادداشت را ببخشید؛ در این ۲۶۳صفحه گُم شدهبودم.
نعلبندیان شاید نیاز به معرفی دارد که من نمیتوانم معرّفِ خوبی باشم. همین که بدانید چه پریشانمردی بود کفایت میکند. متولدِ ۱۳۲۸، زندانیِ پسازانقلابی، مبدعِ فرم نمایشیای تازه و مُردهی خودخواسته به سالِ ۱۳۶۸.
نقل میکنم از محمد رضاییراد از کارنامه شهریور ۱۳۸۲: «نعلبندیان از آن سنخ نویسندگانی است که به شدت از طبقهبندی تن میزنند. برای تعریفِ او باید طبقهبندیهای مرسوم را باز تعریف کرد. رسم بر این است که او را نمایشنامهنویسی ابزورد بنامند. اما اینگونه طبقهبندی بهشدت سطحینگر است – و مقصودم از سطحینگر، نه به معنای کناییاش، بل معنای حقیقی آن است – زیرا اگرچه سطح و رویهی نمایشنامههای نعلبندیان را میتوان در زمرهی تجربههای ابزورد به شمار آورد، ولی به لحاظ درونمایه، تلمیحات و کنایات غنی آثارش، آنان را میباید فراتر از تقسیمبندیهای مألوف به شمار آورد.»
• وصال در وادیِ هفتم؛ یک غزل غمناک: نثری نسبتاً شاعرانه با روایتی سیّال و نزدیک به "بوف کور". آه وصال! کشفکردنت لذتی بود کمیاب و سخت؛ مثل چیدنِ جورچینی بود که تکههایش را خودم باید میساختم.
با تکرارِ مایهی(موتیف) آینه و مرگ و مرگ و مرگ و خواب که وصفِ صحنههایش فیلم درامی سرد و تاریک را در ذهن متبادر میکرد.
وجهِ عاشقانهی داستان، آنقدرها که انتظار داشتم و شنیدهبودم پیدا نبود.
• اگر علاقهمند هستید به آثارِ سیال و پریشان در ظلمات ،هنجارشکن و مرگاندیش و حتی پوچگرا، این کتاب را بخوانید. باری، نعلبندیان بخوانید. اگر گم شدید هم باکی نیست. باشد که روحش شاد شود.
نعلبندیان شاید نیاز به معرفی دارد که من نمیتوانم معرّفِ خوبی باشم. همین که بدانید چه پریشانمردی بود کفایت میکند. متولدِ ۱۳۲۸، زندانیِ پسازانقلابی، مبدعِ فرم نمایشیای تازه و مُردهی خودخواسته به سالِ ۱۳۶۸.
نقل میکنم از محمد رضاییراد از کارنامه شهریور ۱۳۸۲: «نعلبندیان از آن سنخ نویسندگانی است که به شدت از طبقهبندی تن میزنند. برای تعریفِ او باید طبقهبندیهای مرسوم را باز تعریف کرد. رسم بر این است که او را نمایشنامهنویسی ابزورد بنامند. اما اینگونه طبقهبندی بهشدت سطحینگر است – و مقصودم از سطحینگر، نه به معنای کناییاش، بل معنای حقیقی آن است – زیرا اگرچه سطح و رویهی نمایشنامههای نعلبندیان را میتوان در زمرهی تجربههای ابزورد به شمار آورد، ولی به لحاظ درونمایه، تلمیحات و کنایات غنی آثارش، آنان را میباید فراتر از تقسیمبندیهای مألوف به شمار آورد.»
• وصال در وادیِ هفتم؛ یک غزل غمناک: نثری نسبتاً شاعرانه با روایتی سیّال و نزدیک به "بوف کور". آه وصال! کشفکردنت لذتی بود کمیاب و سخت؛ مثل چیدنِ جورچینی بود که تکههایش را خودم باید میساختم.
با تکرارِ مایهی(موتیف) آینه و مرگ و مرگ و مرگ و خواب که وصفِ صحنههایش فیلم درامی سرد و تاریک را در ذهن متبادر میکرد.
وجهِ عاشقانهی داستان، آنقدرها که انتظار داشتم و شنیدهبودم پیدا نبود.
• اگر علاقهمند هستید به آثارِ سیال و پریشان در ظلمات ،هنجارشکن و مرگاندیش و حتی پوچگرا، این کتاب را بخوانید. باری، نعلبندیان بخوانید. اگر گم شدید هم باکی نیست. باشد که روحش شاد شود.
April 19, 2020
رضا براهنی در مورد این کتاب گفته
عباس نعلبندیان در این متن با رویکردی زمینی و تجددخواهانه از نظر ادبی، درونمایه آشکاری از هفت وادی عرفان رو در قالب شطحیات عرضه میکنه (اصلا کتاب با جملهای از شرح شطحیات، اثر روزبهان بقلی شروع میشه و کلا هم شطحگویی موضوع جالبی بود برام). البته این عرضه اصلا به صورت نمایاندن چیزی نیست و جملات و خط داستانیای که تا حدودی شکل میگیره (آیا اصلا قراره شکل بگیره؟)، فضایی چنان مالیخولیایی و سیال و درهمپیچیده ایجاد میکنند که ذهن خواننده در هر صحنه از کتاب زندگی میکنه و به چشم همه چیز رو میبینه.
داستانی از انسانی زمینی در مسیری از سلوک: عشق، جنون و قطعا مرگ! مرگی که همراه با کتاب از ابتدا تا انتها زندگیش میکنیم
پیشنهاد میکنم بدون فاصله افتادن خونده بشه و از نفهمیدن دقیق یک جمله، یا نیاز به رجوع چندین و چندباره به صفحات و صحنههای قبل ابایی نداشته باشید. داستان پیچیده و دوّار و تو در توست.
ضمنا دو نسخه از فایل پیدیاف کتاب روی اینترنت به صورت رایگان برای دانلود موجوده.
در این تردیدی نیست که در کتاب وصال در وادی هفتم داستانی هست که پیش میرود [...] اما [...] اثر را که میخوانید به خاطر حوادث خود قصه نمیخوانید، به خاطر این میخوانید که ببینید نگارش این چیزی که بر روی کاغذ جاری میشود چگونه جاری میشود و همین، اثر را خلاصهناپذیر میکند و میگوید اگر میخواهی خلاصه برایت تعریف کنم، اثر را دوباره بخوان [...] در واقع در این اثر، نوشته، نویسنده را نوشته است
عباس نعلبندیان در این متن با رویکردی زمینی و تجددخواهانه از نظر ادبی، درونمایه آشکاری از هفت وادی عرفان رو در قالب شطحیات عرضه میکنه (اصلا کتاب با جملهای از شرح شطحیات، اثر روزبهان بقلی شروع میشه و کلا هم شطحگویی موضوع جالبی بود برام). البته این عرضه اصلا به صورت نمایاندن چیزی نیست و جملات و خط داستانیای که تا حدودی شکل میگیره (آیا اصلا قراره شکل بگیره؟)، فضایی چنان مالیخولیایی و سیال و درهمپیچیده ایجاد میکنند که ذهن خواننده در هر صحنه از کتاب زندگی میکنه و به چشم همه چیز رو میبینه.
داستانی از انسانی زمینی در مسیری از سلوک: عشق، جنون و قطعا مرگ! مرگی که همراه با کتاب از ابتدا تا انتها زندگیش میکنیم
پیشنهاد میکنم بدون فاصله افتادن خونده بشه و از نفهمیدن دقیق یک جمله، یا نیاز به رجوع چندین و چندباره به صفحات و صحنههای قبل ابایی نداشته باشید. داستان پیچیده و دوّار و تو در توست.
ضمنا دو نسخه از فایل پیدیاف کتاب روی اینترنت به صورت رایگان برای دانلود موجوده.
Displaying 1 - 30 of 40 reviews




























