«سال گرگ» با پرداخت داستانی، به تغییر ایدئولوژیک گروهک منحوس مجاهدین خلق از پیدایی تا پیروزی انقلاب اسلامی می پردازد. این رمان علیرغم این که جایزه داستان انقلاب را نیز از آن خود کرد، مدت زیادی در اداره کتاب وزارت ارشاد در رفت و برگشت و منتظر دریافت مجوز بود و حتی یک بار به صورت کامل توقیف شد.
بر اساس نگاه "رمان نو"یی به زمان است که گذشتهء شخصیت ها تا این حد اهمیت پیدا میکند و نمیتوان برای رمان "سال گرگ" بازهء زمانی دقیق احصا کرد. نمیتوانیم بگوییم اگر موضوع رمان "سازمان مجاهدین خلق" است، چرا داستان از محاکمهء یکی از افسران شاخهء نظامی حزب توده آغاز میشود. چرا که نویسنده دو بار در طول داستان وارد اثر خودش میشود و بی رودربایستی اعلام میکند که آنچه ما میخوانیم تاریخ به روایت اوست، نه تاریخ در کتاب تاریخ! افهمی دارد به تاریخ هم شخصیتی داستانی میدهد. تاریخ سرکش میشود و میتواند تغییر مسیر بدهد. میتواند چیزهایی را بگوید و چیزهایی را کتمان کند.
«بعد از این اتفاق، برخی از روحانیون که از قبل در زندان درگیرهایی با زندانیان مارکسیست داشتند، در اطلاعیهای در اسفند 1354 با اشاره به نجاست کفار، اعلام کردند که تمامی زندانیان مسلمان باید از هرگونه ارتباط با مارکسیستها (غذا خوردن، تماس بدنی، وسایل مشترک زندانیان همبند، ...) پرهیز کنند.»
این اتفاق که در واقع اعلام رسمی تغییر مشی و ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق پس از انتشار جزوه سبز به مارکسیستی است زمینه این فتوای برخی روحانیون است.
حال رمانی با مضمون این تغییر مشی منتشر شده که تصویری از تسویههای درون سازمانی را نشان میدهد و خواننده را در حال و هوای روزهای سال 54 قرار میدهد. موضوعی که تاکنون کسی سراغ آن نرفته و آن را دستمایه خلق اثر قرار نداده است. تغییر مشی سازمان مجاهدین دیروز و منافقین امروز.
روزهایی که به بهانه اعتقاد به اسلام نیروهای مسلمان ترور شده و از داخل سازمان پاکسازی شدند. رمان «سال گرگ» اثر جواد افهمی آن روزها را روایت کرده و انتشارات شهرستان ادب آن را منتشر کرده است.
در این رمان جواد افهمی با قرار دادن شخصیتهایی نیمه واقعی نیمه غیر واقعی هم تاریخ را روایت کرده و هم تخیل کرده تا بتواند به ساحت رمان پایبند باشد.
«شهرام» شخصیتی که بخش عمده اتفاقات داستان زیر سر او است در واقع نقش «محمدتقی شهرام» را ایفا میکند. شهرام که جزوه سبز سازمان را او تدوین کرده و جرقه تغییر مشی سازمان را او کلید زد. از شکنجههای ساواک در ساری رها میشود و با کمک سروان نظامی که متاثر از برخی کتب است از شمال تا تهران میآید و جان سالم به در میبرد و اتفاقات بعدی را رقم میزند.
افهمی در «سال گرگ» خواننده را با شخصیتهای متعددی روبرو میکند و از ذهن خواننده کار میکشد تا یک مشارکت فعال داشته باشد.
توصیفات ریز و جزئی یکی از ویژگیهای افهمی است که در «سال گرگ» هم این توصیفات دیده میشود و خواننده با آنها فضای قصه را در ذهنش شکل میدهد.
زمان غیر خطی در رمان روشی است که نویسنده، برگزیده تا روایتهای خود را بیان کند و رفت و برگشتهای زمانی خواننده را در موقعیت قرار میدهد.
«سال گرگ» را میتوان در دسته رمانهای پلیسی و تعقیب و گریز قرار داد و خواننده پیوسته باید دست به کشف بزند و واقعیت را از غیر واقعیت تشخیص بدهد.
مسلمان بودن جرمی است که جوانهای پاک و مبارز این سرزمین به بهانه آن ترور شدند. خیانت و عدم اعتماد دیگر حسی است که در این رمان موج میزند و نویسنده تلاش کرده نشان دهد که در آن سال ها به نزدیک ترین افراد هم نمیشد اعتماد کرد.
شخصیتهای افهمی در این رمان گاهی ناگهانی رها میشوند و خواننده سر از عاقبت آنها در نمیآورد. افهمی به خاطر تعدد شخصیتها برخی از شخصیتهایش را در اوج از سیر داستان خارج میکند و شاید از منظری یک اتفاق مثبت باشد اما شخصیتی که خواننده با او از شمال تا تهران در پیچ و خم جنگل و کوهستان همراه بوده ناگهان سوار خودرو میشود و ...
رمان «سال گرگ» جواد افهمی برگزیده دورههای قبل جشنواره داستان انقلاب است. این رمان نشان میدهد که گرگ انتقام چگونه به جان برخی مبارزان چپگرا افتاد و آنها را درید از همین رو سالهای 43 و 54 «سال گرگ» است.
از وقتی تمام شده، مدام با خودم فکر میکنم ناشر یقیناً بخاطر توصیفات ناب، دقیق و موشکافانه و زبان محشرش چاپش کرده است و لاغیر! فکر میکنم اگر کسی بخواهد به این شیوه رمان تاریخی بنویسد و اصرار هم داشته باشد که عین تاریخ را پیاده نکند، کار همین قدر سخت و نتیجه همین قدر پرتکلف خواهد بود که سال گرگ. دیالوگها در تمام طول داستان اذیتم میکردند. وفاداری بیش از حد نویسنده به این قانون طلایی داستان گفتن که « داستان را گاه با دیالوگ پیش ببرید و شخصیت ها را با حرف هایشان معرفی کنید و به مخاطب بشناسانید» کلافه ام می کرد. دیالوگها طولانی بودند، آن قدر که چشمت از رویشان می پرید و حوصله ات سر می رفت. خطاب هایی مثل « دوست من! مرد! پسر!» که در همان دیالوگهای طولانی دیده میشد، داستان را تصنعی می کرد و نشانت میداد نویسنده حواسش پرت قصه گفتن است و اطلاعات دادن از زبان شخصیت ها و متوجه نیست تو داری از این همه حرف غیرطبیعی اذیت میشوی؛ حتی اگر این حرف ها در دهان شخصیت های تئوریسینی مثل شهرام موسس منافقین گذاشته شده باشند یا در ذیل جر و بحث های ایدئولوژیک مطرح شوند. آقای افهمی! از شما گله دارم که گولم زدید و چند صفحه از کتاب های دکتر شریعتی نازنین و شهید مطهری بزرگ و امثالهم را یواشکی زدید زیر بغل شخصیت هایتان تا بلند بلند از رویش برای من مخاطب بخوانند و حالی ام کنند سال گرگ دارد زور می زند نقایص اعتقادی و توحیدی منافقین را نشانم دهد! اما وسط همین گلایه، از شما ممنونم که این قدر خوب می نویسید! و ممنونم که به شیوه سریالهای ریقوی ایرانی، از منافقین یک مشت خنگ بی سواد نساختید و روراست بودید با من خواننده و نشانم دادید یک نفر می تواند زیر شکنجه خونین و مالین شود و لب از لب باز نکند، اما شهید دفاع مقدس نباشد و از قضا، یکی از بزرگ ترین سرشاخه های مجاهدین بشود بعدا.
نویسنده در حرکت میان مرز داستان و تاریخ تا حد زیادی موفق عمل کرده هر چند در ابتدای کتاب به صراحت از اتفاقی بودن شباهت میان شخصیتها و آدمهای حقیقی گفته اما نمیتوان کتمان کرد که کتاب و داستان و شخصیتها همگی راوی تصفیه درون سازمانی سازمان مجاهدین خلق است.
جواد افهمی توی این کتاب خیلی خوب فضای دهه ۵۰ رو نشون داده، هم از نظر شرایط اجتماعی و سیاسی و هم از نظر کشمکشهای درونی آدمها. کتاب فقط روایت تاریخی خشک نیست، بلکه بیشتر روی آدمها و احساساتشون تمرکز داره. بعضی جاهاش حتی آدم حس میکنه داره سرنوشت شخصیتها رو از نزدیک لمس میکنه. یه جورایی آدم حس میکنه توی پازله؛ هر فصل یه تکهست، ولی وقتی کنارشون میذاری میفهمی کل تصویر چقدر تاریک، پرهیاهو و پر از تصمیمهای سخت بوده. برگرفته از متن کتاب: "این حکایت من است حکایت شفاف من از تاریخی که وجودم به تمامی متعلق به بخشی از آن است داستان نیست که لازم باشد از صافی ذهن نویسنده ای حکایت گری چیزی بگذرد تا قابل خواندن شنیدن یا روایت باشد که نیازمند بی نهایت فیلتر و صافی، وجدان نویسنده را فقط به داوری فرابخواند و اجازه بدهد واو از پس واو پس و پیش شود. چیزی جا بیفتد یا به آن اضافه شود که صلاح و غیرصلاح سرش شود. باید و نباید داشته باشد. این حکایت من است از تاریخ. باشد که خون من گواه شفافیت آینه وار آن باشد."