داستان در روزهای اوج انقلاب و به سال ۵۷ باز می گردد که روایت یک مامور گمنام را بیان می کند.
به قول نازلی، نقاشی آدم را کر می کند؛ شنوایی آدم را می برد توی رنگ ها و نقاش وقتی به نقاشی فکر می کند، یا وقتی دارد تابلویش را می کشد، هم رنگ ها را می بیند و هم رنگ ها را می شنود. بو و مزه ای که حس می کند، بو و مزه رنگ است و با دمب باریک و بلند قلم مو، لمسش را هم به تن تابلو می ریزد و گاهی اصلا هوس می کند به این لمس آن قدر میدان بدهد که از وک انگشتش برای در هم کردن و ساختن رنگ ها استفاده کند.ّ
محمدرضا شرفی خبوشان، متولد ۱۳۵۷، مدرس ادبیات فارسی، نویسنده و شاعر ایرانی است. شرفی خبوشان بابت رمان بیکتابی جایزه کتاب سال ایران در بخش ادبیات و نثر معاصر در دوره سی و پنجم را به دست آورد
کتاب ها از واژه ها تهی/ مجموعه غزل/ نشر واج۱۳۸۲ طعم خوش واژهها و یادداشت های بی اهمّیت یک شاعر شهرنشین/ مجموعه شعر سپید/ نشر واج۱۳۸۵ نامت را بگذار وسط این شعر/ مجموعه شعر سپید/انتشارات شهرستان ادب۱۳۹۱/نامزد جایزه قلم زرّین و کتاب سال دفاع مقدس در بخش شعر بالای سر آب ها/ مجموعه داستان/ انتشارات امیرکبیر/چاپ سوم۱۳۹۵/بهترین اثر برگزیده کتاب سال دفاع مقدّس درسال ۱۳۸۹ موهای تو خانه ماهی هاست/رمان نوجوان/عصر داستان چاپ اول ۱۳۹۲/ انتشارات علمی فرهنگی چاپ سوم۱۳۹۵ چاپ چهارم شهرستان ادب ۱۳۹۶/بهترین اثر برگزیده رمان نوجوان جشنواره داستان انقلاب یحیی و یاکریم/رمان نوجوان/سوره مهر ۱۳۹۴ عاشقی به سبک ونگوگ/رمان/انتشارات شهرستان ادب/چاپ دوم ۱۳۹۷/نامزد جایزه کتاب سال جلال آل احمد، قلم زرّین و شهید غنی پور بی کتابی/رمان/ انتشارات شهرستان ادب/ چاپ چهارم ۱۳۹۷/ کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و جایزهی جلال آلاحمد و تقدیرشده در جایزهی شهید غنیپور
بعضی کتاب ها هستند که خیلی خوبند اما این دلیل نمی شود. یعنی این دلیل نمی شود برگزیدۀ جایزه ای شوند. (از دلیل های قابل قبول اشتهار است، یا انتساب به خنثایی محض و اتّکاء به روشنفکربازی). از طرفی این کتاب ها یک جور آشکاری هم خوبند که نمی شود خیلی محکم انکارشان کرد و نادیده شان گرفت. لذا داوران مجبورند در چنین شرایطی بگویند «آها! آن کتاب را می گویی؟ آره آره کتاب خوبی است. خودم حواسم بود بهش. خودم قبلا خواندمش و بررسیش کردم. خوب بود ولی نه در این حد». فلذا این کتاب ها هی «نامزد» می شوند اما نامزدیشان به این راحتی راه به برگزیده شدن و ازدواج و خوشبختی و وصال نمی برد. حالا فرض کنید اسم کتاب هم «عاشقی» باشد؛ آن موقع دیگر طبق قاعدۀ وصال مسلخ عشق است (افلاطون؟) این عاشقی هرگز نباید راه به وصال و ازدواج و برگزیدگی و امثال ذلک ببرد.
فکر کنم پارسال بود که خیلی اتفاقی رمانی خواندم به نام «عاشقی به سبک ون گوگ» (نوشتۀ محمدرضا شرفی خبوشان). خیلی اتفاقی. عاشقش نشدم. پسند محدودی دارم در ادبیات داستانی. ولی خیلی تعجب کردم از خوب بودن و بزرگ بودن کار. این یک رمان بزرگ بود. یک کار بزرگ و خاص.
اصلا بحث این نیست که شاهکار است یا نیست ( که نمی دانم دقیقاً)، که من عاشقشم یا نه (که نیستم واقعاً)، که با نویسنده اش رفاقتی دارم یا نه (که ندارم انصافاً) بحث این است که آدم دارد حد و اندازۀ کار را در مقایسه با حد و اندازۀ کارهای هم زبان و و هم زمان و هم جغرافیایش می بیند. من واقعاً تعجب کردم این کتاب برگزیدۀ جایزۀ جلال نشد؛ البته تعجبی هم نداشت از یک منظر دیگر. وقتی شنیدم این رمان باز هم نامزدِ یک جایزه ای شده، خنده ام گرفت. این کتاب از آن هاست که هی نامزد می کند هی به هم می خورد. انگاری قرار نیست بختش باز شود
دو فصل اول رو بینهایت دوست داشتم. عاشقانههاش، دلتنگیهاش، عجز و ناتوانیش رو به زیبایی نوشته بود. فصل سوم، نوع مواجهه شدنش با حقیقت و دلکندن و عوض شدنش رو خیلی قابل لمس نوشته بود. اما فصل چهارم! بینهایت بد نوشته بود. فلشبکهای خیلی زیاد و عقب و جلو شدن زمان واقعاً همهچیز رو خراب کرده بود. مهمترین فصل کتاب بود اما بینهایت شلخته و گیج کننده نوشته شده بود. انقدر روایتها و زمان در رفتوآمد بود که کلافه میشدی. زبان فصل چهارم هم بینهایت سخت بود. برخلاف فصلهای قبل که خوشخوان و روان بودن، سختخوان بود و دیر پیش میرفت. بخاطر همین نمیتونستی توی تلخی وقایع کامل حل بشی و اون درد رو به طور کامل حس کنی.
فصل اول با خوندن فلاشبکها و صحبتهای نازلی و البرز بسیار مشتاق شدم اما هرچی جلوتر رفتم -مخصوصاً فصل آخر- نوع روایت و داستان سخت و به عقیدهی من گیجکننده شد و اون حس خوب اولیه رو مقدار زیادی از بین برد و خیلی جاها مجبور شدم از روی متن بگذرم.
کتابی پر کشش و پر از جزئیات و تصویرسازی و بیان خرده داستان های متفاوت و گوناگون که در دو بخش روایت می شود. در بخش اول با محوریت رابطه عاشقانه در دوران نزدیک به انقلاب می گذرد. داستان آنقدر پرش دارد که نمیتوان گفت محوریت اصلی چیست! گاهی عاشقانه ها در اولویت اند و گاهی مسائل داخل خانه یک ارتشی زمان شاه که مشغول فعالیت هایی مخفیانه است. و در بخش دوم ما به گذشته میرویم. در منطقه خراسان در اواخردوره قاجار که به شدت دچار ظلم و ستم واقع شده و مردم به معنای واقعی کلمه چیزی برای زندگی ندارند. کتاب برشی از زندگی های مختلف در هم تنیده است. روایت داستان فوق العاده است
بعضی کتابها را که دست میگیری دلت نمیخواهد آن را زمین بگذاری و تا تمام نکنی و سر کار شخصیتهای قصه در نیاوری خیالت راحت نمیشود. حال دسته دیگری کتاب نیز هست که علاوه بر این بعد از اینکه تمام شد دلت نمیخواهد آن را به کسی بدهی و دوست داری کتاب را برای خودت نگهداری.
ممکن است دلایل مختلفی برای این نکته وجود داشته باشد و خواننده بخواهد کتاب را پیش خود نگهدارد و فقط آن را به دیگران با حالتی از تاکید توصیه کند. یکی به خاطر قصه، دیگری به خاطر فرم داستان، نفر سوم ممکن است با شخصیتها و حال و هوای کتاب ارتباط برقرار کرده باشد و حتی ممکن است یک نفر با جلد و قطع کتاب ارتباط برقرار کرده باشد و بخواهد آن را در کتابخانهاش نگهداری کند.
رمان «عاشقی به سبک ونگوگ» اثر محمدرضا شرفیخبوشان، یکی از کتابهایی است که ممکن است پس از روبرو شدن مخاطب با آن هرکس را به یک دلیل جذب کند.
اگر بخواهیم از طرح جلد و ساختار فیزیکی کتاب صحبت کنیم حرف برای گفتن کم ندارد. طرح جلد متفاوت رمان و رنگبندی اثرگذار آن یکی از نقاط برجسته آن است که در کنار آن باید قطع و اندازه کتاب را نیز قرار داد که همه دلیلی برای خوشساخت شدن این کتاب شدهاند.
اگر «پوست از کتاب برداریم» و به مغز آن ورود کنیم، نکته قابل تامل بعدی، داستان کتاب است که با نام عجیب رمان _عاشقی به سبک ونگوگ- خواننده را به سر درآوردن از آن ترغیب میکند.
قصه ماجرای پسری با نام «البرز» است که در خانه یکی از فرماندهان ارتش شاهنشاهی به عنوان فرزند خدمتکار بزرگ شده و با دختر تیمسار با نام «نازلی» همبازی بوده است. او در ابتدای رمان به خاطر نازلی دست به کاری زده که کمی خلافآمد عادت است ولی همین موجب میشود خواننده ترغیب شود تا سر از کار البرز دربیاورد.
نوع روایت نویسنده روایتی سرپا و محکم است و خواننده از خواندن آن خسته نمیشود و این در سرعت خوانش رمان تاثیر مستقیمی دارد. جریان سیال ذهن در جایجای متن به چشم میآید و خواننده با این تکنیک از گذشته و خاطرات شخصیت اصلی رمان سر در میآورد.
این رمان در واقع تصویری از فضای روشنفکری عصر پهلوی را به تصویر کشیده و خواننده را در آن فضا قرار داده که چطور برای سرپا نگه داشتن رژیم دست به کشتار و سر به نیست کردن افراد میزده و تمام اینها از زاویه دید «البرز» که اتفاقی در جریان ماجرا قرار گرفته، در حال روایت شدن است.
شخصیت اصلی در طول داستان از پیلهای که با عنوان هنر دور خود پیچیده خارج میشود و وارد فضای واقعی جامعه میشود و نشان میدهد که اغلب هنرمندان و روشنفکران جامعه عصر پهلوی از واقعیتهای جامعه خود دور بوده و درک و تفسیر درستی از حوادث ندارند.
شخصیتپردازیهای «عاشقی به سبک ونگوگ» شخصیتپردازیهایی عمیق است و خواننده با هرکدام از شخصیتهای به فراخور آن شخص ارتباط برقرار میکند.
در مجموع رمان «عاشقی به سبک ونگوگ» به قلم محمدرضا شرفی خبوشان اثری توانمند است که خواننده را در فضای خود نگه میدارد و خواننده از مطالعه آن خسته نمیشود. قصه، فرم روایت، ساخت فیزیکی کتاب و ... همه کتابی سرپا و ارزشمند را شکل داده که خواننده با آن ارتباط برقرار میکند. اگر بخواهیم به طور خلاصه و کپسولی رمان «عاشقی به سبک ونگوگ» را معرفی کنیم باید گفت: «آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری!»
بعد از مدت ها داستان های مستند خوندن واقعا این داستان حالمو آورد سرجاش بخاطر اون تخیلی که با خوندن کتاب میومد توی ذهنم. کتاب شامل 4 فصل هست که هر فصلش به زیبایی فصل قبله و ذهنت رو بیشتر از قبل درگیر خودش میکنه و حتی قدرت تصور بالایی که بهت میده اینجاس که موقع خوندن چیزهای ناخوشایند عوق میزدم و حتی حالت تهوع میگرفتم:| و فصل آخرش که واقعا با روح و روانت بازی میکنه نویسنده. انصافا اط شهرستان ادب توقع چاپ همچین کتاب خوبی رو نداشتم :)
عالی بود تنها ایرادی که میشه گرفت این بود که گسست فصل آخر خیلی شدید و ناگهانی بود، هر چند خیلی خوب داستان رسید به هم ولی باز فکر میکنم جا داشت یه لطافت بیشتری میداشت این اتفاق ولی موضوع، پرداخت، ریزه کاریها ووو همه عالی، کشش خوب داستان، پا فرا گذاشتن از عشق، بازگشت، دغدغه های درونی شخصیت اصلی داستان، همه خوب بود و همراه کننده
بالاخره این کتاب را خواندم. دو سال پیش، وقتی بدون هیچ پیشفرض ذهنی، به عنوان هدیه میخواستم کتاب داستانی بخرم، در مقایسه با چند کتاب دیگر، بنا را بر این گذاشتم که این نامِ هنرمندانهتر از بقیه، ��ر محتوا هم ممکن است حضور داشته باشد؛ هرچند بعید به نظر میرسید. ولی الان میتوانم به قطعیت بگویم که واقعا خیلی بالاتر از آن سطحی بود که انتظار داشتم. آنقدر که منِ داستاننخوان را پایش بنشاند. با قطعیت میتوان گفت این کتاب، نه از باب یک موضوع مهیج و جذاب، که به خاطر ذات هنری، یعنی زیبایی ادبیاش خواننده را به خواندنش وادار میکند. بعضی عبارات آنقدر به زیبایی تصویر شده بود که آدم را مجبور میکرد برگردد و عبارت را دوباره بخواند. از آنها که بعد از مدتی بتوانی دوباره بروی سراغش. نه از آنها که چند صفحه چند صفحه ورق بزنی تا فقط بفهمی چه میشود و بعدش هم دیگر نتوانی بروی سراغش. (البته در فصل آخر این هر دو، موضوع خاصی برای دنبال کردن و زیبایی ادبی با هم جمع میشود.) علاوه بر این وجه ادبی زیبا، نویسنده، هنر دیگری ـ نقاشی ـ را در خدمت هنر خودش، ـنویسندگیـ در آورده است تا ذات هنری اثر را بیش از پیش به کمال برساند. و از پس این وارد شدن به دنیای هنری دیگر (که نیاز عصر جدید است این پیوند رشتهها و هنرها با هم) هم به خوبی برآمده است. به نظر میرسد ظرافتها و جزئیانت نقاشی را هم به خوبی شناخته و بیان کرده است. از بریدهای که پشت کتاب ذکر شده و ذات نقاشی را بیان میکند، تا آنجایی که در مورد نقاشی نازلی و نقش دستش و.. میگوید... همان روزی که این را خواندم، در مستندی از محمدرضا اصلانی همم حین نقاش این را شنیدم. کلا خیلی داستان خوبی است برای مخاطب عام داستانی مثل من هم. وخیلی بیشتر میتوان در مورد این رمان خوب حرف زد. یکی دو موردی هم هست که می شود بهش گیر د
داستان تا قبل از فصل آخر، پوست کندن از نقاش، خیلی هیجان داشت و مشتاق ادامهش بودم ولی فصل آخر از مسیر اصلی منحرف شد تو ذوقم خورد، سه ستاره بیشتر ندادم.
یه رمان تاریخی ایرانی که گویا مقادیری عاشقانه هم هست و دوستانم تعریفش رو کردن برام گزینهٔ جذابیه :)
و چند وقت پیش که فهمیدم نسخهٔ صوتی این کتاب هم موجوده سریع دست به کار شدم و رفتم سراغش!
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
داستان با زاویهدید یه مرد نقاش شروع میشه، یه نقاش عاشق که از قضا سر از لونهٔ سگ یه باغ دراندشت درآورده! از اینجا، با کلی حرکت رفت و برگشتی، با این نقاش همراه میشیم تا بفهمیم اصلا کیه و اینجا چه میکنه...
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
داستان از اون اول به خاطر نقاط ابهام و اطلاعات دادنهای قطرهچکونی نویسنده با جابهجایی دائم بین زمانهای مختلف برام جالب شد. توصیفات جوندار کتاب و صداگذاری خوب نسخهٔ صوتی هم البته بیتأثیر نبود.
کتاب در واقع دو بخش داره، عمدهٔ بخش اول در تهران میگذره و از زاویهدید البرز، همون مرد نقاش، روایت میشه. بخش دوم ولی کلا چرخ میخوره و میره میون رعیتهای خراسان... گویندهٔ این بخش دوم خود نویسندهست و من خیلی این گویندگی رو دوست داشتم. یه جاهایی رو نویسنده اینقدر با بغض میخوند که منم بغض میکردم و با خودم میگفتم یعنی اگه خودش این قسمتها رو ننوشته بود میتونست اینقدر با احساس از روشون بخونه؟
البته حرکتهای رفت و برگشتی زمانی تو این تیکهٔ دوم یه مقداری رفت رو اعصابم و گیجم کرد. به نظرم دیگه کمی تا قسمتی زیاده از حد بود.
اما در کل دوستش داشتم. البته یه سری جاها شاید بیش از حد کش اومده بود. خودم حوصلهم تو صوتی خیلی بالاتره و از این کشاومدنها اذیت نمیشم، ولی ممکنه برای بعضیها حوصلهسربر باشه. همچنین، شاید موضع رویی که در مقابل پهلوی داشت برای یه سری از دوستان خوشایند نباشه 🤔
در ادامه نکاتی میگم که داستان رو مقادیری لو میده!
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
من کلا از اول این مدل عاشقی جناب نقاش رو مخم بود. قشنگ بندهٔ حلقهبهگوش این دختره بود و اونم رسما در همین حد محلش میذاشت. با این حال، اینکه یهو آخرش چون مقادیری اومد تو حس و حال انقلاب کلا به قول خودش دیگه از این دختره بدش اومد برام یه جوری بود.
آخرش هم همهش انتظار داشتم باز زاویهدید برگرده رو نقاش و ببینیم بالاخره کارش به کجا رسید و آیا چیزی از گذشتهش فهمید یا نه، که خب نچرخید و نفهمید...
بسم الله ۱۴۰۰/۰۱/۲۸ در سه کلمه اگر بگویم: خیلی خوب بود. شرفی خبوشان راوی داستانیست که نه میتوانی بگویی داستان انقلاب است و نه میتوانی بگویی داستان انقلاب نیست. انقلاب پررنگترین زیر متن داستان است. داستان از آنهاییست که تا صفحهی آخر کتاب میکشدت میکشدت و با خود میبرد تا خیالت راحت شود و ببینی آخر سر همه چیز داستان با هم چفت شد و تمیز و مرتب تحویلت شد. قدرت نویسندگی خبوشان واقعا متحیرم کرد. رفت و برگشتهایش در داستان و این که دائم باید حواست باشد تا چیزی از داستان را از دست ندهی. نمیتوانی حتی یک ورق یا حتیتر یک پاراگراف از کتاب را رج بزنی و خیالت راحت باشد که چیزی از دست نمیدهی. شرفی خبوشان در توصیف عالیست. دستت را میگیرد، مینشاند گوشهای از صحنه و میگوید نگاه کن؛ این هم جزئیاتش که بهت گفته بودم و چه میخواهیم از داستاننویس جز این که مکانها و اتفاقات را طوری توصیف کند که گویی همه جلوی چشممان است؟ قبلا شنیده بودم که خبوشان استاد زبان است و حالا پس از خواندن تنها یک کتاب از او، به صدق این مطلب شهادت میدهم. البته واقعیت بگویم که استفاده از کلمات نامانوس کمی در متن اذیتم کرد و باعث گنگ شدن بعضی بخشها برایم شد اما به نظر من ضربهای به داستان وارد نمیکرد. پیشنهادم این است که برای درک توصیفات کتاب(که احتمالا بعضیهایش خاص است) آرام آرام و فصل فصل بخوانید. ۵ از ۵ پس از مدتها. طراحی جلد هم ۱۰/۱۰.
کتابی که تا قبل از فصل آخر خواندنش برایم لذت بخش بود. در فصل آخر زاویه ی دید از اول شخص به دانای کل تغییر میکند و با کلمات ثقیل و روایت نامنظمی که توی این فصل وجود داشت، خواندنش برایم سخت شد و خلاصه مزه اون سه فصل اول را هم برایم تلخ کرد.
این داستان جذاب و این قلم قوی و این شخصیتهای کاملشده جا داشت حداقل چهارصد-پانصد صفحه ادامه میداشت. حس لذتبخش متن کتاب هم کشش "یک کله خوانده شدن" زیادی داشت. بستر تاریخی داستان و جلو و عقب رفتن روایت هم تنوع خوبی به فضای ذهنی میداد که خواندن کتاب را سریع میکرد.
علیالحساب یکی از بهترین رمانهای فارسی بود برای من.
نام کتاب و طراحی جلدش آن قدر خاص هست که بخواهم بخوانمش. اصلا همین بود که باعث شد در صفحات اول خیلی به داستان فکر نکنم. نثر ویژه رمان از همان ابتدا خواننده را درگیر خودش میکند. در کنارش اصطلاحات متعدد هنری هم هست که ذهن مخاطب را مدام به بازی میگیرد. توصیف موقعیت هم بسیار جذاب و پر از تصویرهای متعدد پشت سر هم و سوال برانگیز است. توصیفهایی که از همان ابتدا اهمیت راوی را مشخص میکند و شرایط خاص او را مینمایاند. زاویه دید داستان اول شخص است تا ما قدم به قدم با او پیش برویم و ماجرای داستان را بفهمیم.
خواننده بند به بند با اطلاعات تازه ای که راوی به خاطر تداعی معانی و صورتها به صورت خاطره به ما میدهد و نیز اطلاعاتی که خودش کم کم با پیگیریهای تازه اش به دست میآورد، جلو میرود. البته گاهی روایت در خاطرهها غرق میشود و مخاطب را با اکتشافهای راوی درون ذهن خود آشنا میکند. کم کم تصویر برخی از آدمها عوض میشود و روایت دوباره او آغاز میگردد. نقطه عطف این چرخش، فصل سوم است. یعنی جایی که راوی و مخاطب، دیگر از دختر خسروخانی خوششان نمیآید و به دنبال هویتشان در تاریخ میگردند. انگار کتاب و داستان از دوباره شروع میشود و همه باید حرفهای نگفته شان را سر فرصت تعریف کنند. البته زندگی راوی آن قدر گنگ و تاریک و مبهم است که هرکه هرچه میگوید، انگار خیلی اطلاعات تازهای اضافه نمیشود.
دقیقا به همین دلیل است که راوی در انتهای فصل سوم آرزو میکند یک راوی دانای کل، و نه مانند خودش و دیگران بی اطلاع پیدا بشود تا او و خوانندگان را از جهالت در بیاورد و واقعیت را بگوید. این گونه فصل چهارم شروع میشود با روایت زندگی سه نسل قبل در خراسان. آن جا معلوم میشود که سرنوشت همه آدمها تحت تأثیر ظلمهای ظالمان و واکنش مظلومان است. یا تن به سرنوشت دادن و زندگی را به پای ظالمان ریختن، یا تن به ذلت ندادن و خون را پای شرف و آبرو و ایمان ریختن.
راوی ابتدای فصل سوم میفهمد که هنر انتزاعی او و زندگی اشرافی او چقدر از واقعیت زندگی و جامعه دور بوده است و او چون کرمی در پیله، فقط و فقط خودش را میدیده است. در انتهای کتاب خواننده میپذیرد حوادث بزرگی هستند که سرنوشتها را میسازند و انقلاب سال 57 که راوی کاری با آن نداشته هم یکی از همانها است. میفهمد که باید دیدگانش را بشوید و بار دیگر به مقاطع مهم زندگی بنگرد. میفهمد که باید کتاب را دوباره بخواند و بفهمد که چرا آن زندگی اشرافی و آن نقاشی اشرافی و آن عاشقی اشرافی، تنها و تنها التهابات یک زندگی بی اهمیت و دور از جامعه بوده است. همه این ادراکات با همان نقطه نفرت انگیز وسط کتاب به دست میآید. برای همین است که عاشقی انتهای کتاب، غیر از عاشقی ابتداست. آغازش، نفرت وسط کتاب است. عاشقی به سبک ون گوک نیست، عاشقی به سبک مردم است.
راوی داستان غرق شده در عشقی که سال ها در دل دارد، پی میبرد که هنوز هویت واقعی خود را نمیشناسد و کر و کور از عشق حتی نمیداند اطرافش چه میگذرد، به این ترتیب راوی که از زاویه دید اول شخص روایت عاشقانه خود را بازگو میکند، وقتی از یافتن هویت واقعی خود باز میماند و به موازات آن قلبش هم از عشق خالی میشود، جای خود را به دانای کل میدهد تا لااقل مخاطب از فهم تما�� و کمال داستان محروم نشود. توصیفات نوظهور، تصویر سازی قوی و سبک متفاوت نویسنده، از نقاط قوت این اثر هستند.
چرا می گذارم که مثل یک مار بوآی هشت متری دورم بپیچی و بمیرمت؟ شاید برای اینکه دلم می خواهد فقط تو، فقط تو باشی کسی که می بلعد مرا و فرو بروم توی درون لیز و طولانی ات و از حجم من یک جایی وسط تنت باد کند، و تا چند روز یک گوشه دور خودت بپیچی و مشغول هضم کردنم باشی. (ص22)
یه کتاب پر از توصیفات و تشریحات طولانی که اغلب دلنشین بود و گاهی هم خسته کننده. اوایل داستان فکر میکردم یه ماجرای معمایی و جنایی داره. ولی خب در کل ماجرای خاصی نداشت و بیشتر به نقل برخی خاطرات و توصیف اونها میگذشت. ولی فصل آخرش کاملاً متفاوت بود و حال و هوای متفاوتی داشت. داستان خیلی زیبا و دلنشین و البته غمانگیزی هم داشت فصل آخرش. به سه فصل اولش نمره 6 یا 6.5 میدم و به فصل آخرش نمره 8
قلم گیرای نویسنده یک داستان جذاب رو رقم زده و داستان خیلی باورپذیر پیش میره و شخصیتها خیلی خوب تعریف شدند. یک داستان عاشقانه در زمان پهلوی دوم که به عصر پهلوی اول هم برمیگرده. گوشههایی از تاریخ و فرهنگ ایرانی در این زمانه رو میتونیم در این کتاب بخونیم.
بعد از بیکتابی این دومین کتاب خبوشان بود که نتونستم تمومش کنم. تا دو فصل رو به زور خوندم اما فصل آخر رو هر کاری کردم ازش سردرنیاوردم. دو فصل اول هم پررر بود از بازیهای زبانی. حس میکردم نویسنده میخواد قدرت زبانی و تحقیقاتش رو در زمینه نقاشی به رخ بکشه. خیلی جاها داستان متوقف میشد و نویسنده شروع کرده بود به نوشتن توصیفاتی که هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمیکردن. مثلا دو صفحه میخوندی میدیدی هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. پرداختن به اتفاقات تاریخی هم خیلی رو و گلدرشته. حرفای قلمبهسلمبه و طولانی تو دهن شخصیتها برای اینکه بفهمیم چی شده در اون زمان برام اصلا جذاب نبود. فصل آخر هم که یهو زاویه دید شد دانای کل؛ برعکس دو فصل اول که اول شخص بود و از زبون یه نقاش. عجیب اینه که نقاش محترم توی صحبتهای ذهنیش انواع زاویه دید نویسندگی رو هم بلد بود🤔
«اصلاً به من چیزی نگو. تو برایم ملکهای بودی که باید ستایش شوی. من آموخته شدم که دوست داشتنت را کتمان کنم؛ آن قدر که حتی برای خودم بهتر از تو و دیگران کتمانش کردم. آموخته شدم تو را همان طور نگاهت کنم که دوست داری؛ نه آن طور که دوست دارم.» - بخشی از متن کتاب سالها بود عاشقانهی نوشتهی یک نویسندهی مرد اینقدر به دلم ننشسته بود. شاید عبارت عاشقانهی نجیب بهترین توصیف برای بخشهای عاشقانهی «عاشقی به سبک ونگوگ» باشد. هرچند که با وجود چنین نامی، محمدرضا شرفی خبوشان صرفا رمانی عاشقانه ننوشته است، بلکه رمانی با رنگ و بوی مقاومت، در دو برهه زمانی حوالی انقلاب اسلامی و بخشی در دوران رضا خان نوشته است. عمدهی داستان آمیخته با فضای ذهنی عاشقانه البرز، قهرمانِ داستان، میگذرد. داستان علیرغم وجود بخشهایی که به کشتار و شکنجههای مربوط به انتهای دوران پهلوی است، زبانی شیوا، هنرمندانه و پُر لطافت دارد، گویی نه رمان، که یک اثری تماما هنری است. از این جهت رمان را بسیار پسندیدم. هرچند عاقبت عشق البرز برایم کمی قابل درک و پذیرش نبود. بخشی از کتاب که در زمان رضاخان رخ داد، اگر چه خالی از لطف نبود اما نبودش هم خللی به بخش اصلی کتاب وارد نکرد. البته چرخش شدید زبان، از یک زبان روان و معیار به زبان لهجهدار و قدیمی کمی برایم آزاردهنده بود، به ویژه که ناآشنایی با لهجه سرعت خوانشام رو به شدت کم کرد. با این همه در نوع خودش لذتبخش بود. اگر اهل رمان خواندن هستید، به ویژه از تجربه یک نگاه عاشقانه جدید لذت میبرید، خوانش این کتاب را به شما توصیه میکنم. این کتاب توسط نشر شهرستان ادب چاپ شده است.
فصل اول و دومش واقعا شیرین بود. فصل سومم قابل تحمل بود. ولی فصل چهارم هیچ ارتباطی به داستان نداشت. فقط لحظه شماری میکردم زودتر تموم بشه. همچنین استفاده از کلمه های سخت توی فصل چهارم باعث خسته کننده شدن داستان میشد.
#عاشقی_به_سبک_ونگوگ نوشته #محمدرضا_شرفی_خبوشان یک رمان متوسط مایل به خوب است با روایتی عاشقانه و متفاوت از انقلاب. این که میگویم "متفاوت" درباره همه چیز کتاب صدق میکند. نام کتاب، طرح روی جلد، قطع جمع و جور و خوش دست، نام فصل ها.. همه و همه گواهی میدهند با یک کتاب عادی سروکار نداریم .
دو.
نوع روایت و زاویه دید در سه فصل اول با فصل آخر فرق میکند. این هم یک تفاوت جالب دیگر! :)
سه.
من با قلم نویسنده ارتباط خوبی برقرار نکردم، به نظرم زیاد به حاشیه میرفت و حاشیه هایش طوری نبود که آدم دلش بخواهد ادامه پیدا کند، پاراگراف های زیادی را به سرعت رد کردم.. اما تعلیق داستان توانست مرا تا آخر پای کتاب نگه دارد.
چهار.
ونگوگ، نامِ یک نقاش است، کمی روان پریش، از آدم های عجیب و عاشق پیشه و مغموم که یک گوشش را با تیغ میبرد و هدیه میدهد به معشوقه اش! :)
اما خب من زیاد نتوانستم ربطی بین ونگوگِ نقاش و البرزِ نقاش که قهرمان داستان بود پیدا کنم! البرز آنقدر شخصیت بی همتایی داشت که او را از تشبیه شدن به دیگران بی نیاز کند.
پنج.
🔸 بریده ی محبوب من از کتاب این بود:
به قول نازلی، نقاشی آدم را کر می کند؛ شنوایی آدم را می برد توی رنگ ها و نقاش وقتی به نقاشی فکر می کند، یا وقتی دارد تابلویش را می کشد، هم رنگ ها را می بیند و هم رنگ ها را می شنود. بو و مزه ای که حس می کند، بو و مزه رنگ است و با دمب باریک و بلند قلم مو، لمسش را هم به تن تابلو می ریزد و گاهی اصلا هوس می کند به این لمس آن قدر میدان بدهد که از نوک انگشتش برای در هم کردن و ساختن رنگ ها استفاده کند.
شش.
🔹 این کتاب به چه کسانی توصیه میشود؟
_ کسانی که دلشان یک رمان عادی معمولی بی شیله پیله و صاف و ساده میخواهد سراغش نروند. _ آنهایی که سلیقه خاص پسندی دارند هم دو دسته میشوند، یا خیلی خوششان خواهد آمد یا اصلا خوششان نخواهد آمد. _احتمالا بچه های اهل هنر و نقاشی با این کتاب ارتباط بیشتری برقرار کنند. به دلیل فاز نقاشانه و هنری طورش:)
این کتاب را به واسطهی یک حلقهی مطالعهی کتاب خواندم و شاید اگر پایبند به حلقه نبودم، همان اوایل کتاب را میبستم و کنار میگذاشتم تا بعدا یک روزی بخوانم. از ژانر عاشقانه بدم نمیآید اما ابتدای کتاب آنقدرها جذاب نبود که به فکر فرو بروم. داستان از عشق و عاشقی بندهوارانه شروع میشود و میرسد به مواجهه با واقعیت و همینجاست که ضعف داستان رو میشود. فکر میکنم تبدیل یک نقاش عاشقپیشه به مرد انقلابی در آن روزهای پرجوش و خروش - حتی صرفا به خاطر جوّ - اتفاق بعیدی نمیتوانست باشد. اما نویسنده این مواجهه را هنوز نپرداخته و خام رها کرده، میرود سراغ مرحلهی پایانی شخصیتش: جستجوی حقیقت. این جستجو مقدس است، ارزشمند است و آنجایی زیبا و هنرمندانه شده که نویسنده با خلق یک فراداستان متفاوت در ادبیات ایرانی، شرایطی را فراهم میآورد که شخصیت از نویسنده زاویهدید سوم شخص دانای کل طلبکار میشود. اینجایش واقعا دلنشین بود؛ انگار که همهی ما یک زمانی به یک راوی خنثی نیاز داریم تا زندگیمان را روشن کند. فصل آخر... واقعا از درک این فصل عاجزم. زیباییاش بیحد و حصر بود و مدتها بود چنین قلم و چنین معجزهای را در هیچ اثری ندیده بودم. مقتل بود... مقتل قلعه ورات و هاجر و کلمدلی...
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب خیلی خوبی بود واقعا، فکر کنم آقای خبوشان همه ی هنر نویسندگی شون رو یکجا تو این رمان جذاب و پرتعلیق به رخ کشیده بودن 👌 ماجرای عاشقی یک نقاش با معلولیت جسمی که باعث میشه قطاری از نابغه های معلول تاریخ به ذهن بیان تااااااا ماجراهای ظلم شاهان قاجار و رضاخان میرپنج! واقعا باید آفرین گفت. 📚 یه جا یه نقد خوندم راجع به این کتاب، نوشته بود برای خانمها خوندنش بهتره، چون روایت عاشقی یک پسره و دخترها میتونن عشق رو از نگاه پسر ببینن و.... حیف که یادم نیست نویسنده ی نقد کی بود و گرنه پیداش میکردم میگفتم داداش تو اصلا کتاب رو خوندی ؟؟؟؟؟؟ همینجور از حفظ یه نقد بی ربط نوشته بود 🙄 💔علیل که نباشی، عشق علیلت میکند. ذلیل هم میشوی. لازم نیست https://taaghche.com/book/83443/%D8%B...
Spoiler Alert 😀 داستان راجع به مردی به اسم البرزه که از بچگی پیش خدمتکارهای عمارت یه سرتیپ بزرگ شده و به دختر سرتیپ هم علاقه داره و از روی همین علاقه، وقتی دختر سرتیپ بهش میسپاره که توی عمارت زاغ سیاه سرتیپ رو چوب بزنه و بهش خبر بده، قبول میکنه و مخفیانه مدتی کارها و رفت و آمدهای سرتیپ رو زیر نظر میگیره و توی عمارت شاهد اتفاقات تلخی بوده و حتی حقایقی هم راجع به خودش میفهمه و بعدش میافته دنبال اینکه بفهمه اصل و نسبش کجاس و از کجا اومده کلا. سبک نوشتن نویسنده رو دوست داشتم، جمله بندی ها و کلمه هاش رو دوست داشتم ولی از خود داستان خوشم نیومد. واسه همین یه ماه طول کشید تا تمومش کنم این 212 صفحه رو.
با محمد رضا شرفی خبوشان در مراسم اهدای جوایز جایزه شهید اندرزگو آشنا شدم. بعد از تقدیر از او و معرفی کتاب عاشقی به سبک ون گوگ ترغیب شدم تا با او و آثارش بیشتر آشنا شوم. به نظر می آید که شرفی خبوشان خوب بلد است تاریخ را در دل داستانی زیبا و دلپذیر بنشاند. توصیفات و تشبیهات نو نشانگر این است که ما با یک نویسنده ی شاعر مواجهیم. عاشقی به سبک ون گوگ داستان ظلم پهلوی ست. اما این بار از نگاه یک عاشق ناکام که هیچ از سیاست چیزی سرش نمی شود و خودش را غرق در آثار نقاشی اش کرده است. هر چند گاهی در بعضی بخش ها توصیفات زیاد، کمی خسته کننده به نظر می رسد اما در کل کتاب به خاطر زاویه ی جدیدی که به تاریخ دارد خواندنی ست.