علیرغم سکوت تاریخی منتقدان در برابر قابلیت روایتگری عکاسی، در سالهای اخیر این روند دجار تغییرات بنیادی شده است و رویکرد تدافعی در برابر کلمه و دقیقتر روایت از میان رفته و وجوه مثبت هم نشینی ادبیات و عکاسی شاخص گردیده است. در عکس نوشت، زبان پشت عکس، درون عکس و درون ذهن نویسنده تلفیق شده، منجر به تولید انرژی میشود که ماهیتی مجزا و مستقل دارد؛ به گونه ای که عکس نوشت هویت یکپارچهای دارد و نمیتوان اجزای آن مشتمل بر عکس و کلمه را از یکدیگر تفکیک کرد. این کتاب شامل ده روایت بر گزیدههایی از ده مجموعهٔ عکس از عکاسان داخلی و خارجی و تلاشی است برای بازآفرینی قطعهٔ کوچکی از هستی.
وقتی عکسی با روایتی همراه میشود مسلماً قرار است باری از داستان را بر دوش بگیرد بنابراین میبایست آنچه نویسنده قصد بیانش را دارد بین عکس و متن تقسیم شود و نه آنکه نویسنده به تکرار المانهای عکس بپردازد و یا عکس را توضیح بدهد. عکس و متن باید کاملکنندهی هم باشند. طوری که گمان کنی این عکس برای این متن گرفته شده و این متن برای این عکس خلق شده. وقتی عکس تعدادی مدادرنگی را نشان دهد و اولین جملهی متن این باشد که؛ «سارا عاشق نقاشی است». آنقدر مستقیمگویی جمله توی ذوق میزند که فکر میکنی همراهی متن با یک عکس باعث سطحی شدناش میشود. مشکل دیگر داستانها هستند. داستانهای تکراری؛ تنهایی آدمهای آپارتماننشین، آدمهای عاشق و معشوقهای رفته و خب انتظار داری چیزی دلچسب این وسط به تو برسد اما...
واقعا نویسنده بدترین کاری رو که میتونست در حق عکسها کرده.متنهای وبلاگیِ متوسط. (حتی در اشل متن وبلاگی، متوسط) کنار عکسهای بعضا خوب. عکسها (حتی اونایی که کمتر خوب بودن) اصلا قابل مقایسه با داستانها نبودن. نویسنده هر مجموعه رو گذاشته بود جلوش و سعی کرده بود براش یه داستان بنویسه. شما این کارو نکنید. :))