و دوباره درمییابی که داستان اصیلترین است.
وقتی عکسی با روایتی همراه میشود مسلماً قرار است باری از داستان را بر دوش بگیرد بنابراین میبایست آنچه نویسنده قصد بیانش را دارد بین عکس و متن تقسیم شود و نه آنکه نویسنده به تکرار المانهای عکس بپردازد و یا عکس را توضیح بدهد. عکس و متن باید کاملکنندهی هم باشند. طوری که گمان کنی این عکس برای این متن گرفته شده و این متن برای این عکس خلق شده. وقتی عکس تعدادی مدادرنگی را نشان دهد و اولین جملهی متن این باشد که؛ «سارا عاشق نقاشی است». آنقدر مستقیمگویی جمله توی ذوق میزند که فکر میکنی همراهی متن با یک عکس باعث سطحی شدناش میشود.
مشکل دیگر داستانها هستند. داستانهای تکراری؛ تنهایی آدمهای آپارتماننشین، آدمهای عاشق و معشوقهای رفته و خب انتظار داری چیزی دلچسب این وسط به تو برسد اما...