فقط بعضی وقتها شیطنتهای مقدسم را پست میکنم تا به آدمبرفیهای سیارهای دیگر بفهمانم لذت در لبخوانی لالهایی است که خارج از سیستمهای دولتی عاشق شدهاند
فهمیدهام که سالهاست طوفان به صدای خودش پشت نکرده است و ابرهایی که در طلوع آفتاب رنگ میگیرند عمر کوتاهی دارند فهمیدهام اعداد منفی کوچکتر از صفر باقیماندهاند و نوشتن عجیب به درد میخورد هنگامیکه تنهایی پشت در ایستاده است و زنگ میزند ناخودآگاه صدای کتری هم بلند میشود تا اشکهایی که کف آشپزخانه ریختهام با صدای تو به تمام اشیاء بگویند: کسی در خانه نیست کسی از ابتدا به این اتاق پا نگذاشته است نوشتن بیقراری دلفینی که در آکواریوم کوچک آبستن میشود آسانتر از فراموشی چالههایی است که هنگام خندیدن روی گونههایت نقش میبست روی شانههایم شمع روشن میکنم تا از سیاهچال دوری تو فرار کنم با نقشهای که از ترانههای قدیمی بیرون کشیدهام تصویر یکی از اجدادمان که روی دیوار غارها جامانده بود شباهت زیادی به سایهای داشت که ما را تعقیب میکرد هنوز نفهمیدهام که چند بار جنون مرا زیر خواهد گرفت تا سرمای این کلمهها را پس بدهم چند بار جنون مرا...