نمی دانم چرا هر وقت سرم را می گیرم زیر دوش آب یاد پدر می افتم که شیر آب داغ را باز می کرد و به زور نگه ام می داشت زیر دوش آب داغ حمام عمومی، گردنم را محکم می گرفت و اجازه نمی داد تکان بخورم. نگه ام می داشت زیر ریزش آب داغ، می سوختم و جرأت نداشتم حرفی بزنم، تا چند روز تمام تنم می سوخت، هر وقت اعصابش از زندگی به هم می ریخت یا هر مشکلی برایش پیش می آمد می گفت وسایل حمام را آماده کنیم برویم حمام، حتی اگر روزی دوبار می شد. نمی دانم چرا هر وقت سرم را می گیرم زیر دوش آب داغ یاد پدر می افتم، یاد آب داغ، یاد فشار دست هایش دور گردنم، یاد گریه هایش وقتی گردن من را با فشار زیر آب داغ نگه می داشت، یاد خودم که مجبور بودم طاقت بیاورم.
دنیای درهم و پیچیده رمان قابل درک نبود . حتی برقراری ارتباط با شخصیت اصلی هم به راحتی ممکن نبود ، خلاقیت های ادبی و استفاده از زمان های موازی در بعضی قسمت ها جالب بود ولی ابدا برای قوام بخشیدن به ساختار اصلی رمان کافی نبودند