خیلی دوست داشتم فیلمش را ببینم. احتمال باران اسیدی را. یادم نیست که هی چه شد و چه شد که نشد. عوضش فیلمنامهاش را گرفتم و به یکباره انگار که فیلم ببینم خواندمش. دوست میدارم فیلمنامه و نمایشنامه را یکباره بخوانم. عکسهایی هم از فیلم گذاشته انتهای کتابش و خب من هم یکجورهایی فکر میکنم فیلم را دیدهام در ذهنم. حالا نمیدانم اینها که میگویم دربارهی فیلم است و یا فیلمنامه، فقط به عنوان یک نوشته و کتاب. خودم که نمیدانم هرجور دوست دارید برداشت کنید. داستان همانطور که نویسنده در مقدمه هم میگوید داستان سرکشتگی و تنهایی انسان است. منوچهر یک پیرپسر بازنشستهی تنهاست. که این تنهایی را در تکپلانها به خوبی میتوان دید. حتی برای فرار از تنهایی هر روز به ادارهی پیشین خود بازمیگردد. منوچهر برای رهایی از تنهایشی تصمیم میگیرد به تهران برود و پی دوست قدیمیش بگردد. محتوای فیلمنامه برخورد منوچهر با چند جوان تنها و سرگشته چون خودش اما از جنسی دیگر است. فضای دلنشین و دوست داشتنی دارد. آدمهای تنهایی که تنهایی هم را پر میکنند. گویا شیرینی زندگی امروز را اینگونه میتوان چشید.
احتمال بارانِ اسیدی؛ فیلمنامهی سینمایی / مریم مقدم، بهتاش صناعیها / تهران: نگاه، چاپِ اول 1394 فیلمنامههای فارسی
«بهتاش صناعیها» معتقد است که فیلمنامهی «احتمالِ بارانِ اسیدی» یک مینیمالِ شاعرانه در بستر جامعهای به بنبست رسیده است. جامعهای که مردمانش همواره در انتظارِ باران بهسر میبرند و نمیدانند که این باران اسیدی است. [5]
برایم مهم است که دقیقاً «جمعِ» کدامیک از شخصیتهای مطرحشده در این متن، مصداقِ «مردمِ» همواره منتظرِ باراناند؟ و چرا...؟
منوچهر: «هوا ابریه... شاید بارون بباره!» کاوه با خنده: «آره، بارونِ اسیدی!» [79] مهسا بغض کرده و سرش را به شیشهی یک تاکسی تکیه داده است. [80]