فکر کنم دیگر خودم را لو دادهام که درباره بعضی کتابها حرفزدنم نمیآید و در باب بعضی دیگر چانهام خوب گرم است. ربطی هم به خوب و بد بودن کتاب ندارد. بگذریم که بحثش مفصل است (یکبار در کتابباز سروش صحت درباره این قضیه چیزکی گفتم) اما برای هر کتاب جلال میتوانم ساعتها حرف بزنم، ساعتها...
ماجرا این بوده که ۶ مهر ۱۳۴۱ آلاحمد با استفاده از بورس یونسکو میرود فرنگ به منظور «مطالعه در روشهای مختلف نوشتن کتابهای درسی». از اولش هم معلوم بود که آدم این کارها نیست و خودش این سفر را «شتل» (همان شیتیل عامیانه امروز!) میپندارد. اول میرود پاریس و از آنجا ژنو. شرح وقایع سفر و بگومگوهایش با به قول خودش «مستفرنگ»ها عالی است. یادداشتها آشکارا برای خودش جدی نیست اما شرح دقیقی است از اوضاع و احوال آن روزگار. در ژنو جمالزاده را هم میبیند. از پس آن دعوای قلمی مشهور. شرح دعوا ضمیمه کتاب است و عجیب خواندنی است. بهخصوص نامه جلال ۳۶ ساله با آن ادبیات برنده! و آنک پاسخ پدرانه جمالزاده.
بگذریم. امیدوارم بخوانید این کتاب مهجور را. یک نقل به مضمون هم بکنم شاید افاقه کرد. یکجایی با همسر پاکدامن (هما خانم) میرود بازار برای سیمین پالتوی جیر بخرد. در اثنای گپ زدنها، میگوید که این هماخانم «خیلی دلش میخواهد یک کاری بکند.» مثلا ترجمه شعر نیما یا اشعار معاصر و از این قبیل. مدتها حرفش را با جلال میزده احتمالا. بعد مینویسد: «و ما هی «ها ماشالاه» میگوییم. کما فی السابق. ولی نمیبینم آن شور و شوق را که محرک این کارها است. زن و شوهر سخت حسابگرند و سخت سیاستمدار...»
آمدیم باغ. کتاب روی میز بود بقل قرص های آقاجان. یعنی که آقاجان از قفسه ی کتاب هایش برش داشته تا به کسی نشانش بدهد یا پزش را. برش داشتم از وسط (اگر اول کتاب ها را میگذاشتند وسطشان، کتابهایی که عین آدم خواندم دو سه برابر میشدند) شروع به خواندن کردم و بعد حوصله که زیادتر سر رفت، رفتم از اول. بعدش هم که وقت ناهار شد و بیست سی صفحه ی آخرش هم ماند روی هوا. آل احمد را هیچوقت دوست نداشتم. حالا چرایش بماند سهتارش را دبیرستان که بودم سه چهار باری خوانده بودم و مدیر مدرسه را به همان سبک مذکور از وسط و شاید تورق چندتا کتاب دیگرش که یادم هم نیست اصلن. خلاصه تا بیایم به جملات آب رفته و نقطه های الکی و واو های الکی بعد از نقطه های الکی اش عادت کنم کمی طول کشید و بعد هم که از این تز دادن های برای همهچیز حرصم درآمده و شروع به فحش های زیر لبی کردم تا اینکه کم کم نرم شده و عادت کردم و شروع، به مزه هایش خندیدن و مردک در مورد همه چیز هم بیانیه صادر کرده. از معماری سازمان ملل گرفته تا کارهای ماتیس و سینمای ژاپن و برگمان را تکراری میخواند و هرکسی که توی سفرش دیده را هم مسخره میکند که البته چه کسی نمیکند؟ با همه دعوا دارد، و از طرف دیگران هم با خودش. همینطور هم غر میزند و گلایه میکند و آخ و ناله و اینها که البته سفرنامه هست بالاخره و قرار است مگر چه چیز دیگری تویش باشد؟ بیشترش هم که توی پاریس است که قبلن دیده و ذوق جهانگردی ای ندارد به قول خودش کتاب من چاپ اول سال هفتاد و هشت بود که آخرش هم نامه نگاری و دعواهای آل احمد با جمال زاده و نقد جمال زاده روی مدیر مدرسه اش آمده و الخ. ارزش ریویو نویسی هم ندارد. منتهی گفتن هم ندارد. حوصله ی من هم سررفته
واقعا خواندن این همه ناسزایی که نویسنده نثار این و آن می کند، توهمات ذهنی و خود بزرگ بینی باورنکردنی که دارد،حسابگری های حقیرش و دید منفی اش درباره همه آدم های دور و برش، حتی دوستان و آشنایان،آن هم تنها در صدواندی صفحه به سختی قابل تحمل است.
جلال آل احمد از آن نویسندههاست که من خیلی دوستشان دارم. شاید به دلیل علاقهای که به رفتار و گفتار او دارم. و در این کتاب به عمق بیشتری از نگاه جلال پیبردم. از استدلالها، عبارات، و چرندیات که درباره هرچیزی میگوید لذت میبرم، از سینما گرفته و خانوم کتابفروش تا جیم و یونسکو:
"حسین توکلی، که با عیال آمریکاییاش اینجا است و دیشب همدیگر را پیدا کردیم. تلفنی. که آمدند و رفتیم ورسای. از آلمان ماشین خریده -یک بنز اعیانی- و عیالش یکسره آمده پاریس. و قصر را که میگشتیم، برایشان گفتم: «تمام عمارتِ به این بزرگی، خلا و آبریز نداشته.» تعجب کردند. خیال کردند شوخی میکنم. که آن مَثَلِ معروف را زدم که: «به همین علت، این همه عطر مصرف میکردهاند ... و الخ» آخر آمریکایی باشی و سندِ خرقهات این اروپا باشد و بعد معلوم بشود که دویست سال پیش، اینها، بر لگن کثافتکاری میکردهاند و تو خودت که از آن ورِ آمریکا آمدهای، همه اصلاحاتِ تمدنآور را، در سراسر دنیا، با خلای لگنی شروع کرده باشی و گمان کنی که این ادب، به روم برمیگردد و پس ناچار، سر راه، از تمام اروپا باید گذشته باشد ... و الخ. و اصلا چرا یکی نمیآید داستانِ خلا را بنویسد و این که تمدنهای مختلف، چه رابطههای مختلفی با بیرونرِوِش دارند یا با رَوِشِ بیرون رفتن؟ یک تِز دکترای حسابی است. باید یکی را گیر بیآورم و حالیش کنم که این کار به عواقبش میارزد."