رهام سالیانی، مهندسِ عمرانی -که با جگوار کلاسیک ایکس جی 12 خود توی آژانس کار میکند- به تازگی، و دقیقا مشخص نیست چه مدت قبل؟ صمیمیترین دوستِ خود "آنسه" را از دست داده. آنسه دختری شاد و پرانرژیست که بهطور ناگهانی جایی در گذشتهی رهام خودکشی میکند. عجیب بودن این مرگ که در ادامه منجر به بحرانهای روحی رهام میشود، و عذاب وجدان راوی نسبت به این مرگ، رهام را وادار میکند را در پی علت این مرگ درآید...
مهران نجفی نویسنده ایرانی، متولد 1367. اولین رمان او "از پنج شنبه ها متنفرم" بهار 1395 توسط انتشارات نگاه منتشر شد. در سال 1390 رمان "سوگند به فرشتگان در صف" به قلم او، در فهرست برگزیدگان چهارمین جشنواره داستان انقلاب قرار گرفت. این کتاب در بهار 1396 توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد. بعدها نمایش رادیویی "سوگند به فرشتگان در صف" در تابستان 1397 توسط رادیو نمایش در سیزده قسمت پخش گردید.
عنوان کتاب برای من تا حد زیادی یادآور مرگ خودخواسته نهال سحابی بود. این موضوع در کنار همذات پنداری با راویِ مغموم و شکستخوردهی داستان، انگیزه اصلیام در خوانش این کتاب شد. در مجموع داستان سرراستی داشت و دو سه شبِ پیاپیِ به عنوان "داستانِ شب" مرا همراه خودش کرد. ستارههایی که از امتیاز کتاب کسر کردم مربوط به این موارد بود: 1- افراط در ذکر جزئیات. راوی به طور مکرر از جزئیاتی نظیر نام خیابانها، ترانههایی که گوش میکند و کتابهایی که خوانده نام میبرد و به مرور این تصور را در ذهن خواننده تداعی میکند که شخصیتپردازیِ داستان در گروی چنگاندازی به دیگر آثار مطرح هنری است. موضوع دیگری که بصورت پیاپی تکرار میشد اشاره به برداشتن پاکت مارلبرو قرمز و کشیدن سیگار بود: یک ژست تیپیک شخصیت داستانهای ایرانی. این موضوع در بعضی قسمتها برایم آزاردهنده بود 2- ضعفِ پیرنگ و داستانپردازی. به نظر من رابطه علت و معلولی وقایع داستان کمی میلنگید. بعضی وقایع هم آنچنان معقول و باورکردنی نبود. بهعلاوه داستان در بعضی نقاط بطور ناگهانی سرعت میگرفت و این تغییر سرعت سیر داستانی، نسبت به کرختی نیمه ابتدایی کمی در ذوق من میزد. 3- پایانبندی نسبتا ضعیف
یک لیست درست کردم از کتابها، فیلمها و آهنگهایی که اسمشون تو کتاب اومده بود ولی من نخوندم، ندیدم و گوش نکردم تا یکبار هم بعد از خوندن و دیدن وشنیدنشون کتابو بخونم.
میشه گفت چیزی که همون اول منو جذب کرد نقل قول سیدبرت پینک فلوید اول کتاب بود.من و دوستم تقریبا همزمان خوندن کتاب رو اغاز کردیم و برداشتی که از پایان کتاب داشتیم تا حدی متفاوت بود. فکر کنم نوشته من تا حدی نیاز به -خطر لو رفتن داستان- داشته. برداشت دوستم کاملا سورِیال بود. اما به نظرم فضای واقعی داستان و اتفاقاهایی که میفته جا واسه برداشت های سوریال نمیذاره. چیزی که توی کتاب دوست داشتم اول شخص تا حدی ساکت کتاب بود.در واقع انتظار من این بود وقتی آنسه میمیره. مدام شخصیت اول کتاب رو در حال ناله و افسردگی ببینم. اما راوی اصلا غر نمیزنه. ازچیزی شاکی نیست.و فقط به زندگی فکر میکنه و اینکه درهر موقعیتی چه تصمیمی بگیره. اول کتاب با یک ارامش شروع میشه. وقتی کم کم با شخصیت ها اشنا میشم و میفهمیم راوی داستان درحال کنکاش در گذشته انسه ست و و دلیلی که برای مرگش وجود داشته. داستان تعلیق خوبی داره و خواننده تا انتهای کتاب دنبال این چرایی مرگ انسه با راوی همگام میشه. از جایی به بعد که شخصیا سامون توی کتاب پیدا میشه من سیر پر از کشش و هیجان هالیوودی داستان رو دوست داشتم. به نظرم داستان به سه بخش تقسیم میشه. شروع آرام. میانه ی طوفانی. و پایان پس از طوفان. به نظرم این داستان میتونست ادامه پیدا کنه.چون شخصیت هایی که توی کتاب معرفی میشن هر کدوم برای خودشون زندگی دارن و می تونستن خودشون یک کتاب باشن. چیزی که توی داستان دوست داشتم جزییات کتاب بود. هرجایی که شخضیت داستان حضور داره خواننده کاملا میتونه محیط اطراف ش رو تجسم کنه. من تعدادی از اهنگ های معرفی شده توی کتاب رو دانلود کردم و دوست داشتم. همینطور قسمتهای زیادی از کتاب جس نوستالوژی داشت. چیزی که برام جالب بود رنگ اسمون کتاب بود. به نظرم با حالات روحی راوی رنگ اسمون هم تغییر میکرد و یک رنگ زمینه خاص به تمام فصل های کتاب میداد.کلا کتاب رو دوست داشتم و پیشنهادش میکنم.شخصیت ایدا رو هم دوست داشتم.
"رهام سالیانی" مهندسِ عمرانی -که با جگوار کلاسیک ایکس جی 12 خود توی آژانس کار میکند- به تازگی، و دقیقا مشخص نیست چه مدت قبل؟ صمیمیترین دوستِ خود "آنسه" را از دست داده. آنسه دختری شاد و پرانرژیست که بهطور ناگهانی جایی در گذشتهی رهام خودکشی میکند. عجیب بودن این مرگ که در ادامه منجر به بحرانهای روحی رهام میشود، و عذاب وجدان راوی نسبت به این مرگ، رهام را وادار میکند در پی علت این مرگ درآید... "از پنجشنبهها متنفرم" اولین رمان مهران نجفی روایتی پیچیده دارد. راوی اول شخص داستان پیوسته بین سیال ذهن و راوی محتضر متغیر است. کتاب با نقل قولِ "سید بَرِت"، بنیانگذار گروه پینک فلوید، آغاز میشود و از ابتدا موسیقی را در روایت جاری میکند و مدام در کاتهای مختلف داستان ارجاعهای متعددی به موسیقی –عموما موسیقی کانتری- داده میشود. این نقل قول: "کاری که ما کردیم، ساختن دنیایی کوچک از مفاهیم فلسفی بود، و این تا حدی بیارزش به نظر می رسید..." بخشی از مصاحبهی سیدبرت با مایکل واتز است که در 27 آوریل 1971 منتشر شد. به نظر میرسد آوردنِ این نقل قول در ابتدای داستان، نوعی کدگذاری و اشارهی نویسنده به موتیفهای فلسفیست که درونمایهی اصلی داستان را تشکیل میدهد. خودکشی، عقدهها و حسهای سرکوب شدهی دوران کودکی، عذاب وجدان وسواسطور که در نهایت منجر به انتخابهای راوی داستان "رهام" میشود و تاثیر بسیاری در فاینال کات دارد. داستان در ابتدا رئال است و از یک جایی به بعد شکل سورئال به خود میگیرد و تشخیص این که شیوهی روایت راوی اول شخص مرده است و یا نه،کمی سخت است و همینطور در لابهلای داستان شیوهی روایت به جریان سیال ذهن تغییر میکند و خواننده را با فضای دیگری از داستان که بیشتر فلش بکهای مربوط به گذشتهی آنسه است روبهرو میکند. رمان از پنجشنبهها متنفرم پر است از صحنههایی که همهیمان در بستر زندگی شهری تجربهاش را داشتهایم ولی کمتر به آن توجه کردهایم و یا دست کم،کمتر از آن ها نوشته شده است، به گونهای که در هر صفحه از داستان با لایهای از روح در هم پیچیدهی شخصیتها رو به رو هستیم. کتاب پر است از اسم خیابانهای و مکانهای شهری. چنین دقتی روی اسامی شهری تاحدی خواننده را یادِ رمانهای پاتریک مودیانو میاندازد. در طول داستان طیفِ خاصی از رنگها مدام تکرار میشوند. تم داستان خاکستری است و بیروح بودنِ این رنگ به تدریج زوال را به داستان تزریق میکند. رمان ساختاری معماگونه دارد و خواننده باید به ارتباط ماجراها پی ببرد و ما متوجه می شویم که با یک روایت ساده رو به رو نیستیم. پلانهای هالیوودی زیادی توی داستان به چشم میخورد. مسابقات غیرقانونی ماشینرانی. قاچاق مواد. زد و خورد و... همهی اینها داستان را تبدیل به یک رمان پرکشش و جذاب میکند و خواننده را تا انتها با خود میکشد. موتیف آب توی داستان نوعی حس رستگاری به خواننده القا میکند. انداختن واکمنِ دوران کودکی راوی توی دریاچه برای رهایی از احساس گناه، غرق شدن سامون –روحِ سرگردانِ تو داستان، غرق شدن جگوار و رهام، همهی این ها تداعی کنندهی یک چیز هست: "رهایی از یک عذاب روحی" بخشی از کتاب: آن روز، توی اتاقهای خالی و دلگیر آن عمارت کوچک، وقتی قدمهایم روی موکتهای خاکستری، که همه جایش خاکِ ته کفش دیده می شد، مثل اولین قدمهای نیل آرمسترانگ روی ماه طرح میانداخت، برای اولینبار باورم شد که پدر دیگر توی این دنیا نیست. هنوز تورفتگی چهارپایهی میزش روی موکت مانده بود. رفتم جایی که قبلا میزش قرار داشت ایستادم و به روبهرو، به در شیشهای که چشماندازش دیوار نمگرفته و کثیف انباری انتهای حیاط بود خیره شدم و به این فکر کردم با چه امیدی مینشست اینجا و طراحی میکرد؟ توی این اتاق دربسته و دلگیر که همهجایش بوی سیگار میداد؛ در این آشفته بازارِ زندگی ما و اتاقی که چشماندازش از این بدتر نمیشد، او چه میدید؟ و یکدفعه باورم شد او دیگر توی این دنیا نیست. حتا یادش توی این خانه کهنه، که حالا خالی شده بود از روح، وجود نداشت. او رفته بود. خیلی وقت قبل رفته بود و من تازه میفهمیدم. نشستم گوشهی اتاق، کنار تورفتگیهای میز طراحی پدر. یک ورِ وجودم من را از بینفسی اتاق برحذر میداشت و ترغیبم میکرد به فرار. ورِ دیگرم میخواست همانجا بنشیند و گریه کند. بعد برخاستم و از آن اتاق دلگیر، از آن خانهی سرد و دیوار نمگرفتهاش و از همهی گذشتهام گریختم. خیلی طول کشید تا فهمیدم، میشود گریخت اما نمیشود ولشان کرد...
شاید برای شما هم جالب باشه که با بعضی کتابها میشه زندگی کرد! بعضی از کتابها هستند بخشی از نیمه پنهان درونی ما رو بیدار میکنن! و خوبه که بدونید "از پنجشنبهها متنفرم" در زمرهٔ همین کتابهاست؛ این رمان هم بنظر من مثل رمان دیگر آقای نجفی پر از اصطلاحاتی بود که برای خواننده جالب است. جانمایی های مناسب و توصیفات کامل و البته برای خواننده روان و قابل فهم و استدلال، بدون پیچیدگی و سردرگمی مسیر برای شناور بودن در جریان داستان هموار بود. که هرچه به فصول اخر کتاب نزدیک میشویم به هیجانات آن افزوده میشود. مطا��عه این رمان ایرانی نو و درخشان رو پیشنهاد میکنم. کتاب خوب و روان بود و من به راحتی تا انتها در جریان رمان بودم!