کتاب در محاق نوشتهٔ سهیلا بسکی، نویسنده و مترجم ایرانی است. او در سال ۱۳۸۲ بهخاطر مجموعه داستان کوتاه «پارهٔ کوچک» جایزهٔ گلشیری را از آن خود کرد. در سال ۱۳۸۵ کتاب «بیبی پیک» او هم نامزد این جایزه شد. از دیگر آثار او میتوان به مجموعه داستان «عکسهای فوری» و ترجمهٔ آثاری همچون «زندگینامه ویرجینیا وولف» نوشتهٔ کوئنتین بل و «آنگونه که من زیستم» نوشتهٔ اما گلدمن اشاره کرد.
کتاب در محاق دو بخش دارد: «در محاق» و «گذشتهای هست که نمیگذرد». داستان کتاب دربارهٔ زنی پنجاهساله است که در آستانهٔ سال جدید به فکر تعویض دفترچه تلفن میافتد: «لیوانی چای میریزد و سماور را خاموش میکند. میخواهد قبل از آمدن مهمانان شمارهٔ تلفنهای سررسید سال ۸۲ را به سررسید سال ۸۳ منتقل کند.» با انتقال هر نام و شماره به دفترچهٔ جدید، خاطراتی برایش تداعی میشوند. هر حرف دفتر او را به گذشته و مرور آدمهای مختلف پرتاب میکند. در بخشی از متن کتاب آمده است: «نتیجه فوق تصورش بود. وقتی مهران را در آتلیه کنار آن زن دید، تماشای حرکات آشنایش مثل این بود که فیلمی تکراری را میبیند؛ درست همان فیلم، با همان نقش اول، با همان رفتار و گفتار، با همان چشمان پرخواهش و دستپاچگیای برای جلب نظر زن، کاملاً بیتوجه به او که ناظرِ بود و میدید. عجیب بود؛ و عجیبتر خودش بود که بعد از انکار مهران، در سیاهچالهٔ عمیقی فرو رفت؛ شاید سیاهچالهٔ زخمی کهنه، زخم طرد، زخم گزینش دیگری، زخم تیزی زوایای مثلثی که مهران آنقدر دوست داشت، دملی دردناک که بزرگ شده بود و حالا مستقل از خود مهران، که دیگر اصلا در میان نبود، از زیر پوست بیرون میزد و آزار میداد.»
سهیلا بسکی در سال ۱۳۳۲ به دنیا آمد. پس از اتمام دوره دبیرستان علیرغم علاقه به رشته معماری با توجه به اینکه دیپلمش ریاضی نبود وارد مدرسه عالی مدیریت گیلان شد و در رشته مدیریت شروع به تحصیل کرد. وی پس از اتمام دوره کارشناسی برای تحصیل در رشته اقتصاد به دانشگاه ایالتی میشیگان آمریکا رفت. در سال ۱۳۵۶ به ایران بازگشت و در دانشگاه بوعلی همدان مشغول به کار شد. پس از انقلاب به تهران نقل مکان کرد و در دانشگاه علوم تربیتی تدریس اقتصاد را آغاز کرد.
در این ایام شروع به ترجمه کتاب کرد و در سال ۱۳۶۹ نیز داستاننویسی را آغاز کرد. پس از مدتی در بخش اقتصادی مرکز مطالعاتی و تحقیقاتی شهرسازی و معماری مشغول به کار شد در همین مرکز بود که مسئول انتشار مجله آبادی شد و از سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۶ مسئولیت انتشار این مجله را برعهده داشت. پس از خروج از مرکز مطالعاتی و تحقیقاتی شهرسازی و معماری با سرمایه شخصی در تیرماه ۱۳۷۷ مجله معمار را منتشر کرد و در سال ۱۳۸۰ به صورت همزمان مجله شهر را هم روانه بازار مطبوعات کرد.
او مدیر مؤسسه معمار نشر و برگزار کننده جایزه بزرگ معمار نیز بود.
سهیلا بسکی در سال ۱۳۸۲ به خاطر مجموعه داستان کوتاه پارهٔ کوچک برنده جایزه گلشیری شد. هیئت داوران آن دوره از جایزه گلشیری به خاطر دقت در مشاهده و کشف جزئیات داستانی، زبانی روان و پالوده، جان بخشیدن به اشیاء روزمره و خلق داستانهای کوتاهی سرشار از لایههای متعدد معنایی ،پاره کوچک را شایسته دریافت عنوان بهترین مجموعه داستان اول سال ۱۳۸۱ دانستند.
دومین مجموعه داستان او به نام بی بی پیک نیز در سال ۱۳۸۵ نامزد همین جایزه شد.
از ترجمههای او میتوان به زندگینامه ویرجینیا وولف، نوشته کوئنتین بل و آنگونه که من زیستم (خودزندگینامه)، اما گلدمن، اشاره کرد.
از جمله آثار او که اخیرا منتشر شده است می توان به مجموعه داستان عکسهای فوری (۱۳۹۳)، اشاره کرد که از سوی انتشارات ققنوس به بازار کتاب عرضه شد.
او در ۶ خرداد ۱۳۹۴ به وقت دیدار با اعضای خانوادهاش در استانبول درگذشت.
در «در محاق» راوی میشینه دفتر تلفنش رو مرتب کنه و در خلال این مرتب کردن برمیخوره به اسم های مختلف و یادآوری های مختلف؛ که بیشترشون درمورد روابط راوی با مردان مختلف هستن، و محیطهای کاری مختلفی که بهشون وارد میشه و بعد ترکشون میکنه. گاهی نقب هایی میزنه به خانواده ش و رابطۀ مادر و پدرش، و گاهی به توصیف صرف میرسه. مردهای این رمان مردهای خوبی نیستن؛ مردانی نیستن که به یاد تو بمونن به خوبی. مردانی هستن اغلب خائن. تقریباً همه شون متأهل و فرزنددار هستن، اما دنبال رابطه های جانبی هم هستن. که خب البته طبق وصفی که از اطرافیانم شنیدم، دور از واقع نیست این وضعیت؛ منتها به نظرم موضوعی درخور رمان نیست؛ یا دستکم پرداختش به این شکلی که در این کار دیدم درخورد رمان شدن نبود.
در داستان بلند «گذشته ای هست که نمی گذرد» هم این بار راوی نشسته پای آلبوم عکس و داره عکسهای قدیم رو مرور میکنه و باز هم روایت های قطعه قطعۀ در کلیت نامرتبط رو داریم که به واسطۀ عکس دیدن به هم ربط پیدا میکنن، و البته اینجا یه نیمچه زیرینه و زمینۀ مبارزات سیاسی هم در کاره؛ از روزگاری که جوانان عمدتاً چپ علیه رژیم پادشاهی و بعد جمهوری اسلامی فعالیت میکردن و تظاهرات میرفتن و بعد کم کم سرکوب شدن و غیره. این داستان بلند از اونجایی که سیاسی تره نسبت به رمان «در محاق»، و کمتر درگیر رابطه س و خیانت و این حرفها، مرا بیشتر خوش اومد. ولی در کل از هیچکدومشون خوشم نیومد، اونقدری که «در حکایت ساختن مبال در بم» رو دوست داشتم و انتقادی و متفاوت یافتمش.
تا جایی که به یاد میآورم٬ در محاق اولین داستانی ست که میخوانم و پروتاگونیست آن یک زن مهندس است. رد پای سبک نگارش ویرجینیا وولف در جای جای داستان دیده میشود٬ در خورشید پشت دریا که از رمان موجهای وولف به عاریت گرفته شده و با پیمودن سطح آسمان استعاره از گذشت زمان دارد و جریان سیال ذهنی خانم دالووی گونه. اما از نظر محتوا اصلا تقلیدی نیست. وضعیت یک زن ایرانی است در جامعه و فرهنگ و آنچه در محاق اتفاق میافتد که البته به هیچ رو غرغر مآبانه و پر از آه و ناله نیست.
در گذشته ای که نمی گذرد صدای پای پروست شنیده میشود. همچون آب خنک در گلوی تشنه، یکی از زيباترين نثرهاى فارسى که تا به حال خوانده ام.