آندری تارکوفسکی در طول بیش از بیست سال، کمتر از ده فیلم ساختهکه همهَ آنها را میتوان شاخص سبک او خواند و تقریباً هیچیک را نمیشود از این حیث مهمتر از دیگری تلقی کرد. آینه هم یکی از آنهاست؛ فیلمی که جدا از دغدغههای فلسفی و جهانبینی فیلمساز و سلیقهَ زیباییشناسانهاش، اوضاع اجتماعی و سیاسی جغرافیای عصر خود را نیز در پسزمینه دارد.
Andrei Arsenyevich Tarkovsky (Russian: Андрей Арсеньевич Тарковский) was a Soviet film director, writer and opera director. Tarkovksy is listed among the 100 most critically acclaimed filmmakers. He attained critical acclaim for directing such films as Andrei Rublev, Solaris and Stalker.
Tarkovsky also worked extensively as a screenwriter, film editor, film theorist, and theater director. He directed most of his films in the Soviet Union, with the exception of his last two films which were produced in Italy and Sweden. His films are characterized by Christian spirituality and metaphysical themes, extremely long takes, lack of conventional dramatic structure and plot, and memorable images of exceptional beauty.
دربارۀ فیلم به نظرم آینۀ تارکوفسکی یکی از شاعرانهترین فیلمهای تاریخ سینماست. حداقل یکی از سه تای اوله برای من. به قول بابک احمدی «راویِ فیلم میان رؤیا، خاطره و واقعیت سرگردانه» و دائم بین این سه وادی در رفتوآمده. آندری تارکوفسکی مقدار زیادی از شاعرانگیِ این اثر رو از پدرش (آرسنی تارکوفسکی) وام گرفته که شعرهاش با صدای خودش در تمام فیلم جاری هستن.
دربارۀ کتاب این کتاب، فیلمنامهای نیست که فیلم بر اساسش نوشته شده؛ در حقیقت برعکسه. چون فیلمنامۀ آینه جایی موجود نبوده، صفی یزدانیان از روی فیلم اون رو نوشته. این کتاب دو بخش دیگه هم داره که یکی یادداشت بسیار خوب خود یزدانیان بر فیلمه و بخش دیگه یادداشتهای شخصی تارکوفسکی حین خلق این اثره که اگر مثل من عاشق این شاعر سینما باشید، خیلی براتون جذاب خواهد بود.
پینوشت موقع خوندنش خیال میکردم متن خیلی مفصلتری برای این کتاب خواهم نوشت. ولی احساس و میزان علاقهم به تارکوفسکی و آینهش رو اصلاً نمیتونم با کلمات بیان کنم. همونطور که راوی در جایی از فیلم میگه: کلمات در بیان احساسات ناتوانند. متن رو با تصویر آغازین این شاهکار تموم میکنم که یکیاز محبوبترین قابهای سینماییم به حساب میاد:
تمام دیروز از صبح چشم به راه تو بودم، آن ها گمان می کردند نمی آیی، به یاد داری هوا چقدر دلپذیر بود؟ مثل تعطیلات! من بیرون رفته بودم، بدون کت به تن. امروز آمد و آن ها روز تقریبا ً ملال انگیزی برایمان رقم زدند، دیر هنگام بود، و باران می بارید، قطره ها از شاخه های سرد شره می کردند. حرفی برای تسلی نبود، اشک ها پاک نشد...
خب! اشتباه ترين كار ممكن براي من كه احتمالا اگه فيلمي از تاركفسكي هم ببينم چيزي ازش نخواهم فهميد، مي تونه خوندن فيلمنامه اي از تاركفسكي قبل از ديدن فيلمش باشه. فيلمنامه اي پيچيده، عميق و پر از نمادهايي كه احتمالا تنها براي خود تاركفسكي مفهوم بودند (خيلي ها معتقدند كه بسياري از قسمت هاي فيلم حتي براي خود فيلمساز هم معناي چندان واضحي نداشتند )د
كتاب از روي فيلمنامه اصلي كه گويا يافت نشد، ترجمه نشد. و به دليل اهميت سينماي تاركفسكي ، صفي يزداني ديالوگ ها و توضيحات مكاني و زماني صحنه ها رو از روي فيلم ديد، يادداشت كرد و به چاپ رسوند.
یک ستاره صرفاً به دلیل نارسایی گاه و بیگاه ترجمه کم میکنم، وگرنه عشقی که به فیلم دارم با خواندن فیلمنامهاش تنها سر و سامان بیشتری یافت و معقولتر شد. برای دوستداشتن تارکوفسکی هنوز نمیتوانم دلایل زیادی پیش روی خودم بچینم اما جملهای در این کتاب در راستای توصیف جهانبینیاش و تصویری که از زندگی ارائه میدهد خواندم که به تنهایی توضیح کاملی بود: «شکلی از زندگی که اگرچه هرگز آسوده نیست، اما مرگ دورترین دغدغهی آن است.» این همان تصویری از زندگیست که حتی در مغمومترین لحظات آثار تارکوفسکی نیز دیده میشود. او به مرگ و نیستی باور نداشت و تمام تلاشش، به تصویر کشیدن جاودانگی بود.
در «آینه»، حافظه نه یک خزانهی شخصیست، نه نوستالژیِ گزینشی. حافظه در اینجا زخمیست، جاری در زمان، پارهپاره، درهمآمیخته با رؤیا، شعر، تاریخ و روح. تارکوفسکی در این فیلم، تکهتکههای گذشته را چون خردهشیشههایی از یک آینهی شکسته به ما میدهد، بیآنکه بخواهد آنها را دوباره کنار هم بچیند. چرا که اصل، شکستنِ آینه است، نه بازسازی آن.
فیلم، از همان ابتدا، از هرگونه روایت خطی سر باز میزند. «من» راوی، هرگز بهدرستی مجسم نمیشود. کودکیاش، مادرش، زن و فرزندش، مرگش – همه در همتنیدهاند. زنها در این فیلم، گویی یکی هستند و همه: مادر، همسر، معشوق، وطن. و مرد؟ غایب است. یا اگر هست، فقط صداست، یا خاطره، یا راوی گنگی که مثل باد از لابهلای برگها میگذرد.
مکان در «آینه» همچون زمان، سیال است. خانهی چوبی روستا، حیاط پُر از باران، فضای داخلی خفهی آپارتمان، یکباره به میدان نبرد جنگ داخلی اسپانیا پیوند میخورند. این پرشها فقط تکنیکی نیستند، جوهریاند. تارکوفسکی میخواهد بگوید: در ذهن انسان، همهچیز همزمان اتفاق میافتد. گذشته، حال، آینده – همه روی یک خط اند. خطی که بارها پاک میشود، کج میشود، از میان رؤیا و شعر عبور میکند و در نهایت، به تصویر میرسد.
همکاری با آرسنی تارکوفسکی، شاعر و پدر کارگردان، روح فیلم را متافیزیکیتر میکند. شعرهای آرسنی نه توضیحاند، نه تزئین؛ بلکه لایهی دیگری از روایتاند. فیلم مثل یک دعا اجرا میشود، بیآنکه دینمدار باشد. ترکیبیست از عرفان، فقدان، عرفانِ فقدان. هر تصویرش همچون نیایشی بیکلام است.
مادر فیلم، با چهرهای همیشه خسته، با دستی که از شدت بیکاری به نخی گیر کرده، تجسم تمام مادران روسیست. زنانی که شوهرانشان در جبههاند، فرزندانشان گم، خانهشان پوسیده. اما در میان آنهمه ناامیدی، هنوز چیزی هست – نوعی روشنایی لرزان، مثل شعلهی شمع در ته باد. تارکوفسکی، در دل سیاهی، نوری مخفی را جستوجو میکند؛ نوری که فقط در آینه پیدا میشود، نه در واقعیت.
«آینه» فیلمی نیست که تماشا کنی؛ باید در آن شناور شوی. نه آغاز دارد، نه پایان. تجربهایست شخصی، شبیه رؤیا. هرکسی بخشهایی از خودش را در آن مییابد، بیآنکه بداند چرا. تارکوفسکی با این اثر، به درون خودش – و از آن طریق، به درون ما – خیره میشود. و در نهایت، میفهمیم که آینه، نه بازتاب چهرهی ما، که خودِ ماست؛ شکسته، چندپاره، اما حقیقی.