باید آرام صدایت کنم و بگویم گریه نکن. این تازه اول راه است. آدم همیشه اولش گریهاش میگیرد. باید برایت تعریف کنم کهاین خاصیت سفر است. اولش گریه میکنی و اصرار داری برگردی به خانهٔ قبلی، به سرزمین قبلی، به همان جا که قبلا بودی اما کم کم خوشت میآید. کم کم خانهات را در دنیایی جدید میسازی. میبینی خاک هم چیز بدی نیست و میتواند جای آن حوضچهٔ رقیق آب را بگیرد. بعد کم کم عادت میکنی. با خاک، بازی میکنی. مجسمه میسازی. دانه میکاری و… و بعد از چند سال یک روز وقتی باران آمد و بوی خاک بلند شد، پیش خودت میگویی این بو چقدر آشناست و میبینی کلا همه چیز را یادت رفته است.