از یک زمان خیلی قبلنایی، شش خواهر و شش برادر ستارهای، از آن بالا به زمین نگاه میکردند و همیشه از خود میپرسیدند که این صداهای غمگین چرا از زمین به گوش میرسد و چه کاری از دست آنها برمیآید؟ جواب سؤال ستارهها روی زمین بود و ستارهها تصمیم گرفتند دستهجمعی به زمین بیایند و آمدند. آن وقت از ماجراهای آنها در زمین «هزار و یک سال» نوشته شد. کتابی برای گروههای کمسن و سالی که دوست دارند بدانند غصهها و خوشحالیهای بزرگترها چطور هستند و برای گروههای سنی بزرگسالی که دوست دارند یادشان بیاید غمها و شادیهای بچهها چطور بودند. هر هزار و یک سال، یک بار این حادثه تکرار میشود و این کتاب نوشته میشود: داستانِ ستارههایی که به زمین میآیند و بعد از حادثههایی میفهمند که کمک به آدمها آنطورها هم که فکر میکردند، آسان نیست....
Shahriar Mandanipour is an award-winning Iranian novelist in modern Persian literature and is now a well-known international writer. He won the Mehregan Award for the best Iranian children's novel of 2004; the Golden Tablet Award for best fiction of the past 20 years in Iran, 1998; and Best Film Critique at the Press Festival in Tehran (1994). Mandanipour "was prohibited from publishing his fiction in his native country between 1992 and 1997. He came to the United States in 2006, as an International Writers Project Fellow at Brown University, and stayed in America."
این کتاب را باید در یک نیمهشب شروع کنید، درست همان زمانی که ستارهها به زمین میآیند. اگر آن شب بارانی باشد که دیگر چه بهتر. در ضمن حتما تا نزدیکهای صبح، قبل از طلوع، به پایان برسانیدش. ستازهها نمیتوانند زیر نور آفتاب بمانند.
"از یک زمان خیلی قبلنایی، شش خواهر و شش برادر ستاره ای، از آن بالا به زمین نگاه می کردند و همیشه از خود می پرسیدند که این صداهای غمگین چرا از زمین به گوش می رسد و چه کاری از دست آن ها برمی آید؟ جواب سوال ستاره ها روی زمین بود و ستاره ها تصمیم گرفتند دسته جمعی به زمین بیایند و آمدند. آن وقت از ماجراهای آن ها در زمین «هزار و یک سال» نوشته شد. کتابی برای گروه های کم سن و سالی که دوست دارند بدانند غصه ها و خوشحالی های بزرگ ترها چطور هستند و برای گروه های سنی بزرگسالی که دوست دارند یادشان بیاید غم ها و شادی های بچه ها چطور بودند. هر هزار و یک سال، یک بار این حادثه تکرار می شود و این کتاب نوشته می شود: داستان ستاره هایی که به زمین می آیند و بعد از حادثه هایی می فهمند که کمک به آدم ها آن طورها هم که فکر می کردند، آسان نیست...."
یه شبی دوازده تا ستاره از آسمون اومدن روی زمین تا آرزوی آدمای غمگین رو برآورده کنن... اون شب کلی اتفاق عجیب افتاد و ستارهها خیلی چیزا از آدما فهمیدن و خیلی کارا کردن اما سپیده که سر زد دونه دونه مه شدن رفتن تو آسمون؛ چون اگه خورشید میومد اونا زنده نمیموندن. آرزوی ستارهها این بود که قصهی اون شب پر ماجرا هر هزارویکسال به یاد یه نفر بیاد و اون یه نفر قصه رو بنویسه تا دیگران هم بخونن و هیچوقت فراموش نشه. شهریار مندنیپور بیست سال پیش این قصه رو که به یادش اومده نوشته و کتابش رو منتشر کرده. حالا خیلی وقته چاپ این کتاب متوقف شده چون این قصه پر از حرف راسته و حاکم سرزمین ما از حرف راست بدش میاد. حالا باید نهصدوهشتادویک سال دیگه صبر کنیم تا نفر بعدی داستان رو به یاد بیاره و بنویسه و بده دست مردم. و یه بار دیگه ستارهها خوشحال بشن...⭐🌌
امروز همهاش سربههوا بودم و منتظر شب، شاید امشب ۷ تا ستاره باقی مونده بیان روی زمین و از من بخوان که راهنماشون بشم، اما نه، هنوز هزار و یک سال از اون سالی که اون ۱۲تا اومدن نگذشته، حالا اگر هم بیان، من اونها رو کجاها ببرم؟! گمونم فقط برسیم یک کوچه رو سر بزنیم، شاید هم پیش خودم نگهشون دارم تا خورشید سر بزنه، آخه دلم نمیخواد کمتر از ۷تا بشن، اون موقع دیگه ملاقه از آسمون پُر نمیشه، اون موقع زمین خشکِ خشک میشه، اون موقع آرزوهامون فراموش میشن و صداها میمیرن... نه نمیذارم هیچ کجا برن!
قصهی ستارههایی که به زمین اومده بودند تا آرزوی غمگینترین آدم رو که فقط یکبار زندگی میکنه، برآورده کنند. راوی به عنوان راهنما با این ستارهها و آرزوکنندهها پیش میره، تا لحظهی آخر نوبت خودش میرسه. ستارهها عجله داشتند چون داشت صبح میشد. راوی هول شده بود، نمیدونست چی آرزو کنه، کلی آرزوی موقتی به ذهنش میومد، حتی فکر کرد آرزو کنه آرزوهای زیادی داشته باشه که به همهشون برسه. اما لحظهی آخر به ستارهها میگه من نمیخوام آرزوهام برآورده بشن، میخوام با آرزوهام زندگی کنم. اصلا لطف زندگی به همینه که کلی آرزو داشت و به خاطرشون زندگی کرد.
این نوع نگرش همیشه در ذهنمه اما از اندیشهی صرف تا عملکرد خیلی فاصلهست. رواقیون معتقد بودند وقتی یاد بگیرید خوب زندگی کنید، یاد میگیرید خوب بمیرید و برعکس وقتی یاد بگیرید خوب بمیرید، یاد میگیرید خوب زندگی کنید.
یک جمله از شهریار مندنی پور دیدم ، با خودم فکر کردم چقدر اسم ایشون رو شنیدم و حیف که تا حالا کتابی ازشون نخوندم. فیدیبو طاقچه رو گشتم، این کتاب رو که توی نظراتش یکی کامنت زده بود که شازده کوچولوی ایرانی هست مصمم شدم بخونمش. کتاب خیلی لطیف و قشنگی بود. دیدار ستاره ها با پهلوان منو یاد قضات انداخت. آدمهایی که به نظر می رسد یا ملزم به گذاشتن نقاب می شوند یا خودشان از ظن خودشان، وجود بعضی نقابها را برای خود الزامی می دانند و این همین طور مرسوم شده است مثل کمال و بی نقصی، قوی بودن، نیازها و احساسات یک آدم معمولی را نداشتن. همیشه آرام و سر به زیر و سخت بودن.
کتاب متفاوتی بود وقتی اولین بار در سن کم خوندمش، دنیای جدیدی از آدمبزرگها رو نشون داد و حسی که ازش یادمه غافلگیریهای زیبایی بود که بهم القا شد. داستان ستارههایی که به زمین میآیند و بعد از اتفاقهای گونانون متوجه میشوند که کمک کردن به انسانها آنقدرهم آسان نیست